هراس معنا در هیاهوی اعتراض / وقتی زبانِ موجود، توان حمل این پیچیدگی را ندارد
در روزهایی که صداها بلند است و داوریها فوری و بیابهام، زبان گاه ناتوان میشود از حمل پیچیدگیهای معنا. هراس از معنا، تجربهای است که در مواجهه با هیاهوی جمعی و وضعیتهای پرتنش اجتماعی رخ میدهد؛ جایی که جملهها پیش از آنکه فهم شوند، به موضع تقلیل مییابند و پیامدشان بر جای میماند. در چنین لحظاتی، سکوت نه فقدان کنش، بلکه نوعی مقاومت و انتخاب هوشمندانه است؛ امتناع از ورود به زمینی که قواعدش نابرابر است و پیشگیری از مصادره گفتار.
فرارو- زهرا شیخ؛ در زمانههایی که صدا فراوان است و موضعگیری تشویق میشود، تجربهای آرام و کمتر دیدهشده رخ میدهد: آدم نه بینظر است، نه بیدرد، اما زبانش از کار میافتد. نه به معنای ناتوانی از حرفزدن، بلکه به این معنا که هیچ جملهای را امن نمیبیند؛ امن نه برای خود، بلکه برای معنا. این لحظه، لحظهی «هراس معنا» است: جایی که واژه، از زمان و مکان تهی میشود و پیش از معنا شدن، قضاوت.
هراس معنا اغلب در مواجهه با وضعیتهای پرتنش اجتماعی شکل میگیرد؛ وضعیتهایی که در آنها حقانیتها روی هم تلنبار شدهاند و به نوعی «تزاحم حقها» به وجود آمدهاست. موقعیتی که در آن، چند داوری اخلاقی بهطور همزمان موجهاند، اما زبان روزمره توان حمل همزمان آنها را ندارد. این است که بهترین اقدام نه تصمیم قاطع، که سکوتی است پر از فکر. هرچند که این سکوت هم از برچسب «محافظهکاری» در امان نیست و به مذاق خیلیها خوش نمیآید اما به نظر میرسد در متن اندیشه، سکوت تنها راه احترام به مرزهای معنا باشد. در این موقعیت سکوت، نه حذف مسئله، بلکه اذعان به این است که زبانِ در دسترس، برای این وضعیت، ناکافی است.
شکل دیگری هم هست برای «هراس معنا» و شکست خوردن زبان، و آن در لحظات فوران احساسات جمعی است. اما این شکست نه از باب ناتوانی، بلکه از باب «پیامد»است. در چنین وضعی، تجربهای آشنا رخ میدهد: انسان میخواهد جملهای انتقادی بنویسد یا بگوید، اما پیش از آنکه جمله کامل شود، آیندهاش را میبیند؛ سوءتفاهمهایی که ساخته و نسبتهایی که داده و دلالتهایی که ناخواسته تولید میشوند. میبیند مقصود از دست میرود و پیامد میماند. یعنی جملهها پیش از آنکه به پایان برسند، به «موضع» تقلیل مییابند. و پیش از آنکه معنا پیدا کنند در دستهبندیهای معناییِ موجود، جایگذاری میگردند. نویسنده یا گوینده میبیند که گفتارش، تبدیل به «کنش» میشود بی آنکه خودش کنترلی روی آن داشته باشد و کاری میکند که قرار نبوده بکند. برچسب میسازد، صفبندی میآفریند، و معنا را به نتیجهای بیرونی واگذار میکند.
هراس از معنا، در چنین وضعیتهایی شکل میگیرد: در وضعیتی که همهچیز فوری است و داوری باید سریع و شفاف و بیابهام باشد. در این زمان در گوینده ترسی شکل میگیرد نه از سخنگفتن، بلکه از سبکشدن کلمه. از اینکه واژهها پیش از آنکه فهم شوند، مصرف شوند و تهی برگردند. و کلمهای که نتواند مکث ایجاد کند، دیگر ابزار اندیشیدن نیست؛ ابزار صفکشی است. و به همین خاطر است که زبانِ محتاط و مکثدار در موقعیتی اینچنینی، بهعنوان ضعف یا بدخواهی تلقی میشود. سکوت در موقعیت، گاهی تنها راه مقاومت در برابر این شتاب است.
از این منظر، سکوت نه فقدان کنش، بلکه نوعی کنش منفی است؛ امتناع از بازی در زمینی که قواعدش نابرابر است. در این لحظه سکوت مقاومتی است در برابر مصادره گفتار؛ پیشگیری از آن که واژه علیه گویندهاش استفاده شود.
در این حالت سکوت، محصول بیتصمیمی نیست. برعکس، حاصل تصمیمهای متعدد و همزمان است. کسی که ساکت میشود، اغلب از پیش به نتایجی رسیده است: رنج را دیده، خشم را فهمیده، بیعدالتی را تشخیص داده. اما به این نتیجه هم رسیده که زبانِ موجود، توان حمل این پیچیدگی را ندارد. در اینجا مسئله فقط چه گفتن نیست، چگونه گفتن است، و گاه، چگونه نگفتن.
موضوع در ستایش سکوت به وقت هیاهو نیست بلکه مسئله این است که گاهی سکوت، نشانهی زندهبودن زبان است؛ نشانهی اینکه هنوز تن به هر مصرفی نداده. شاید اعتراض همیشه در فریاد نباشد. گاهی در نگهداشتن کلمه است؛ در صبر. برای زمانی که معنا دوباره بتواند وزن خود را تحمل کند.
و بدیهی است که این سکوت نیز هزینه دارد. آدم در آن، تنها میشود؛ سوءظن میبیند؛ متهم میشود به بیطرفی یا بیتفاوتی. اما شاید آنچه در این زمانه کم داریم، نه نظر، که «جملهی مسئولانه» است. جملهای که بتواند هم نقد را حمل کند، هم همدلی را؛ هم خشم را بفهمد، هم پیامد را بسنجد و تا وقتی چنین جملهای پیدا نشده، به نظر میرسد سکوت بهترین گزینه باشد.