معمای شکست مذاکرات پاکستان؛ ناهماهنگی میان «ماموریت» و «مامور»
در حالی که اغلب تحلیلها، ناکامی مذاکرات اخیر ایران و آمریکا را به اختلافات ماهوی و پیچیدگی دستورکار نسبت میدهند، برخی رسانههای غربی با تمرکز بر ترکیب تیم مذاکرهکننده آمریکایی، از زاویهای متفاوت به موضوع نگریستهاند: سپردن ماموریتی چندلایه و حساس به چهرهای با تجربه محدود در دیپلماسی؛ عاملی که میتواند نشانهای از فقدان تناسب در طراحی تیم مذاکرهکننده واشنگتن باشد و بازی با اسب بازنده تعبیر شود.
مذاکرات روز شنبه ایران و آمریکا در اسلامآباد، در حالی بدون دستیابی به نتیجه پایان یافت که روایتهای متعددی درباره علل این ناکامی در حال شکلگیری است. در این میان، فراتر از اختلافات شناختهشده میان دو طرف، یک نکته کمتر مورد توجه اما قابل تامل، به ترکیب تیم مذاکرهکننده آمریکا و سطح تجربه آن بازمیگردد.
به گزارش ایرنا؛ روزنامه لو فیگارو (Le Figaro) در گزارشی با عنوان «پاکستان: آزمون جیدی ونس» بهصراحت به این موضوع پرداخته و نوشته است که دونالد ترامپ رئیس جمهوری آمریکا ماموریتی «تقریبا غیرممکن» را به معاون خود «جیدی ونس» سپرده است. بر اساس این تحلیل، ونس در موقعیتی قرار گرفته است که باید همزمان بحران فوری در تنگه هرمز با پیامدهای مستقیم بر اقتصاد جهانی و نیز یکی از پیچیدهترین پروندههای سیاست خارجی آمریکا، یعنی موضوع هستهای ایران را مدیریت کند.
نکته محوری در این روایت، تاکید بر «تجربه محدود دیپلماتیک» ونس است؛ موضوعی که در دیگر رسانههای غربی نیز کموبیش مورد اشاره قرار گرفته و امر جدیدی نیست. برای نمونه، تحلیلهای منتشرشده در سیانان بارها به این نکته پرداختهاند که ونس، برخلاف دیپلماتهای حرفهای و باسابقه، بیشتر چهرهای برآمده از فضای سیاست داخلی آمریکا است و تجربه مستقیمی در مدیریت مذاکرات پیچیده بینالمللی ندارد.
همچنین گزارشهایی در رویترز به شکاف میان بدنه سنتی سیاست خارجی آمریکا و چهرههای جدیدی اشاره دارند که بدون طی مسیر کلاسیک دیپلماتیک، وارد پروندههای حساس بینالمللی شدهاند. در این چارچوب، واگذاری نقش محوری به ونس، از نگاه برخی ناظران، ریسکپذیری بالایی برای واشنگتن به همراه داشته است.
در همین راستا، تحلیلهای منتشرشده در رسانههای غربی نیز بر این نکته تاکید دارند که رویکرد ترامپ در استفاده از چهرههای سیاسی و بعضا رسانهای، بهجای دیپلماتهای کارکشته، بخشی از یک الگوی رفتاری گستردهتر است؛ الگویی که در آن «فشار سیاسی» و «چانهزنی مستقیم» جایگزین فرآیندهای کلاسیک و چندلایه دیپلماسی میشود.
بر این اساس، میتوان انتخاب ونس برای چنین ماموریت حساسی را در چارچوبی فراتر از یک تصمیم فردی تحلیل کرد. این انتخاب، از یکسو میتواند نشاندهنده کماهمیت تلقی شدن این دور از مذاکرات توسط ترامپ و در سطح راهبردی باشد و از سوی دیگر، این فرض را تقویت میکند که واشنگتن بیش از آنکه بهدنبال دستیابی سریع به توافق باشد، این مذاکرات را بهعنوان عرصهای برای آزمون فشار یا مدیریت روایت پس از عدم توافق تعریف کرده است.
در جمعبندی، هرچند عوامل متعددی در ناکامی مذاکرات اسلامآباد نقش داشتهاند، اما نمیتوان از کنار این گزاره تحلیلی بهسادگی عبور کرد: واگذاری یک پرونده چندلایه و حساس ژئوپلیتیک به چهرهای با سابقه محدود در دیپلماسی کلاسیک، نشاندهنده نوعی فقدان تناسب میان سطح ماموریت و تجربه مامور است؛ وضعیتی که میتواند بهعنوان یکی از نشانههای ضعف در طراحی تیم مذاکرهکننده آمریکا و در نهایت، یکی از عوامل مؤثر در بینتیجه ماندن این دور از گفتوگوها مورد توجه قرار گیرد.