بهزاد فراهانی: ما فقیر نبودیم، فقرآلود زندگی میکردیم
بازیگر پیشکسوت گفت: در روزگار کودکی ما همه روستاهای ایران دچار فقر بودند. ما تنگدست نبودیم ولی زندگی فقرآلودی را با حفظ آبرو میگذراندیم.
بهزاد فراهانی، بازیگر پیشکسوت، در ابتدا از علاقه خود به سبک رئالیسم جادویی سخن گفت: من تمامی آثار ادبی سبک رئالیسم جادویی آمریکای لاتین را خوانده و از آنها تاثیر گرفته ام. بیشتر تحت تاثیر کارهای گابریل گارسیا مارکز، خورخه لوئیس بورخس و چند نفر دیگر از نویسندگان این سبک بودهام. دلیلش هم این است که در یک محیط جادویی بزرگ شدم. نه تنها من، بلکه تمام روستائیان قدیم چنین وضعی را داشتند. ما شبها حق نداشتیم کاسه آب را بیرون بریزیم. بزرگترهای ما میگفتند این آب روی جنها میریزد و باعث خشم آنها میشود یا این که شبها مرد میخواست که حتی با چراغ به قبرستان ده برود.
به گزارش ایرنا، وی افزود: ما یک باربند در انتهای حیاط بزرگ خانهمان داشتیم که در آن گوسفندها، اسبها و خرهایمان را نگهداری میکردیم. خیلی جای تاریکی بود و حتی در روز هم باید با چراغ به آنجا میرفتیم. وقتی سایههامان روی دیوار باربند میافتاد این باور که جن و آل وجود دارد در ما تقویت میشد و وحشت میکردیم. به خصوص این که شنیده بودیم جنها سم دارند ما را میترساند. برای همین اصلا به آنجا نمیرفتیم مگر به زور کتک. یک مستراح هم ته باربند داشتیم که برای قضای حاجت باید به آنجا میرفتیم.
پدرم ۷ فرزند داشت. هر وقت میخواستیم به مستراح برویم یکی دو نفر از خواهرها و برادرهایمان را همراه خودمان میبردیم تا بیایند و ما به دستشوئی برویم. یا هنگام خواب، سرمان را که روی متکا میگذاشتیم این شعر را میخواندیم: سر را نهادم بر زمین/ای زمین نازنین/ کس نیاید بالا سرم/ غیر از امیرالمومنین. اعتقاد داشتیم با خواندن این شعر دیگر هیچ جنی نمیتواند بالای سرمان بیاید چون امیرالمومنین آنجا بود. همه این موارد را در کتابم به نام ۵۵ داستان کوتاه نوشتهام.
آبگوشت و آبدوغ؛ قوت غالب
فراهانی در روستایی در اطراف اراک به دنیا آمد: در آن روزگار همه روستاهای ایران دچار فقر بودند. تمام شبهای زمستان آبگوشت میخوردیم، ظهرهای تابستان آبدوغ. فقیر نبودیم اما زندگی فقرآلودی داشتیم. آن زمان در روستاهای بخش مرکزی و جنوب ایران، برنج وجود نداشت. چطور میشد که شب تحویل سال نو، خانوادهای دو مشت برنج داشته باشد و اعضای آن بتوانند برای شب عید پلو بخورند. یادم است وقتی با بچههای ده بازی میکردیم بعضی شبها، دور قلعه ارباب میرفتیم، در خانه ارباب چلو میپختند. چون برنج را آبکش میکردند عطر آن در اطراف قلعه پخش میشد و ما با ولع این بوی خوب را استنشاق میکردیم.
شاید باورتان نشود ما سه نوع نوشتن در مکتبخانه روستایمان داشتیم. در مرتبه نخست، درس و مشقمان را با مداد روی کاغذ مینوشتیم. برای این که بتوانیم از این کاغذ دوباره استفاده کنیم نوشتهها را از روی کاغذ با پاک کن، پاک میکردیم. در مرحله دوم با قلم مرکب روی آن مینوشتیم. سپس مقداری آب به آن کاغذ میزدیم و آن را جلوی آفتاب میگذاشتیم. نور خورشید یواش یواش سیاهه جوهر را از بین میبرد و کاغذ سفید میشد. برای بار سوم هم با قلم درشت روی آن مینوشتیم. یا در مورد کتاب، کتاب در ده کم بود و نوبتی میچرخید. یادم است کتاب حسین کرد شبستری را هر کس سه یا چهار روز میتوانست همراه خود داشته باشد و باید آن را به دیگری میداد تا همه بتوانند آن را مطالعه کنند.
چارلی چاپلین از چه میترسید؟
البته وی خانواده خود را فقیر نمیداند: این مقدمات را گفتم تا به این نکته برسم که ما تنگدست نبودیم ولی زندگی فقرآلودی را با حفظ آبرو میگذراندیم. خاطرم است پدربزرگم به من میگفت لطفی ببین زنگ تفریح مکتب، کدام دانش آموز نان جو میخورد و بیا به من بگو. اسم شناسنامهای من لطفالله است. من هم به پدربزرگ اسامی هم کلاسیهایی که نان جو میخوردند را میدادم. آن موقع اوایل بهار دیگر ذخیره آرد گندم بعضی از روستائیان ته میکشید. آنها دور از چشم همسایهها جو را میکوبیدند و با آرد آن نان جو درست میکردند. حوالی نصفه شب، من و پدربزرگ یک خورجین برمیداشتیم و داخل آن را پر از نان گندم میکردیم و سراغ خانههایی میرفتیم که نان جو میخوردند.
پدربزرگ میگفت لطفی من نمیتوانم مثل تو بدوم. سر کوچه میایستم تا نترسی. برو خورجین را در خانه اینها بگذار و درشان را محکوم بکوب و بدو بدو بیا پیش من تا نفهمند چه کسی کمک کرده است. این قبیل اتفاقات به کرات در دهکده ما میافتاد تا کسی گرسنه نماند. من خودم را انگشت کوچک چارلی چاپلین هم نمیدانم. یکبار از او پرسیدند اکنون که هم شهرت داری هم پول؛ از چه میترسی؟ چارلی گفت: از فقر و گرسنگی.
از علی اکبرخوانی تا آشنایی با تئاتر آکادمیک
تولد در خانوادهای اهل ادب به آینده هنری وی کمک کرد: من عضو خانوادهای بودم که همهشان اهل ادب بودند. پدربزرگ من که از او یاد کردم آثار نظامی و سهروردی را میخواند. او تمام تلاشش را کرده بود که فرزندانش با سواد و معلومات شوند. پدرم هم شهادتخوان تعزیه بود. خانواده ما نذر کرده بودند هر سال در دهه محرم تعزیه بخوانند. خود پدربزرگم کرسیهنشین بود. کرسیه نشینها شخصیتهای منفی تعزیه یعنی شمربن ذی الجوشن، ابن زیاد، عمر سعد و از این قبیل هستند. آنها در گوشهای از صحنه تعزیه بیتوته میکنند.
کل سکو هم در اختیار امام حسین (ع) است که به اینها اولیاء میگویند. من از ۶ سالگی در تعزیه علی اکبرخوانی میکردم و بعد از مدتی شروع به مخالفخوانی کردم. ۸ سال بیشتر نداشتم که داییام که از روشنفکران ایران بود و در دادگستری پست بزرگی داشت، ظاهرا در من استعدادی دید. او به پدر و مادرم گفت لطف الله را به تهران میبرم تا آنجا درس بخواند. والدینم استقبال کرده و با خوشحالی مرا دست داییام سپردند. چون من سه سال در مکتبخانه درس خوانده بودم و همه آن چه که میشد از مکتب آموخت را آموخته بودم.
مثلا گلستان سعدی را تقریبا حفظ کرده بودم. پدر و مادرم هم دوست داشتند من تحصیلم را ادامه دهم. نزد داییام رفتم و تا کلاس نهم درس خواندم. بعد هم از خانه داییام رفتم و یک خانه مجردی ارزان قیمت در خیابان شهباز اجاره کردم. من خود را بچه چهارصد دستگاه و میدان ژاله میدانم. روزها کارگری میکردم تا خرج زندگیام را درآورم. در کلاس دهم با آقایان مرتضی عقیلی، بهمن مفید و رضا میرلوحی آشنا و رفیق شدم و جمعی تئاتری را به نام گروه مفید تشکیل دادیم. در این گروه هم از دانش پدر بهمن مفید بهره گرفتیم، هم از سواد برادر خدابیامرزش بیژن مفید و هم از معلومات تئاتری زنده یاد بهمن. همه ما زیر نظر بیژن با اصول آکادمیک تئاتر آشنا شدیم.
بسیار بسیار افسرده و عارف پیشه
۲۱ساله بود که برای ادامه تئاتر به همراه گروه مفید به گروه شاهین سرکیسیان پیوست: سرکیسیان بنیانگذار تئاتر ملی بود. او انسانی شیفته تئاتر بود. در پاریس درس این رشته هنری را خوانده بود. همیشه تئاتر میدید؛ چه در دانشگاه چه در تئاترهای عام. عاشق کنستانتین سرگئی استانیسلاوسکی (از بزرگان تاریخ تئاتر) بود. مکتبش هم مکتب آنتوان چخوف و در مجموع آدمی تنها و عزلت گزیده بود. وقتی گروه هنر ملی را به اتفاق آقایان عباس جوانمرد، علی نصیریان، بیژن مفید، احمد براتلو تشکیل داد، اعضای این گروه چون جوان بودند شاهین را برنتافتند.
شاهین مرد بسیار بسیار افسرده و عارف پیشهای بود. او دوست صادق هدایت هم بود و در بانک مرکزی در یک اتاق با هم کار میکردند. هر دو زبان فرانسه را میدانستند. علت جدایی شاهین از این گروه را نمیتوانم بگویم چون اولا عباس جوانمرد و بیژن مفید از استادان من بودند در ثانی اتفاقاتی در این گروه افتاد که برازنده تئاتر کشور نبود. من سال ۱۳۴۱ کارم را با شاهین شروع کردم. من با شاگردی شاهین فهمیدم بازی درونی یعنی چه؟ او نوشتههای استانیسلاوسکی را به فارسی ترجمه میکرد. شاهین درون پویی و تحلیلهای بسیار عمیقی از شخصیت و موقعیت در تئاتر را یاد ما داد.
ما هم که جوان بودیم و عاشق تئاتر، حرفها و آموزشهای او را با جان دل گوش میدادیم. هر روز از چهارصد دستگاه پیاده راه میافتادیم و تا خیابان خردمند شمالی در خیابان کریم خان زند که خانه شاهین در آن بود میآمدیم. بعد از کلاس هم قدم زنان به خانه برمیگشتیم.
ما با شاهین کارهای تئاتری زیادی انجام دادیم اما به بیشتر این تئاترها مجال اجرا داده نشد؛ البته بهتر بگویم به شاهین این فرصت داده نمیشد. چون موضع گیری شاهین سرکیسیان با بعضی از شاگردانش همسو و یکسان نبود. شاهین با کمکهای دکتر فروغ رییس دانشکده دراماتیک و دوستان دیگری که داشت اجراهایی را با نقش آفرینی ما در انجمن ایران و آمریکا داشت. ایشان همچنین با حمایت دکتر سیحون تئاترهایی را در مدرسه ادبیات دانشگاه تهران برگزار کرد.
از سرنوشت تلخ شاهین تا آشنایی با بهرام بیضایی
شاهین اما سرنوشت تلخی داشت: او در سال ۱۳۴۴ به خاطر اجرای نمایشنامه روزنه آبیِ اکبر رادی، یخچالش را هم فروخت. نمایشنامههای فراوان او روی دستش مانده بود. تنگدست بود. این که به او اجازه کار در سالن تئاتر سنگلج نمیدادند به شدت او را میآزرد. این غصهمندی آنقدر او را اذیت کرد که در سال ۱۳۴۵ فوت کرد. ما دو پرده از این نمایشنامه را کار کرده بودیم که ایشان درگذشت.
روزنه آبی حداقل برای آن زمان، اثر تئاتری بسیار نو و باطراوتی بود. آربی آوانسیان با شنیدن خبر فوت شاهین از انگلستان به ایران آمد. چون خود آربی طراحی این اثر را انجام داده بود ما را جمع کرد و این کار را در انجمن ایران و آمریکا به اجرا گذاشت. روزنه آبی اولین نمایشنامه زنده یاد اکبر رادی بود. شاهین رفت و درگذشت او غصه مندی تلخی داشت.
او در تمام عمرش چه در ایران و چه در فرانسه، شادکام نبود. یک همدم و همخانه به نام سیفالله داشت که در کارِ خانه کمک او میکرد. شاهین آنقدر انسان منزه، سالم و شریفی بود که از دست دادنش برای ما ضربه روحی بزرگی بود. بعد از شاهین من در گروههای مختلف تئاتر نقش بازی کردم تا این که سر از گروه هنر ملی درآوردیم، گروهی که آقایان عباس جوانمرد و بهرام بیضایی آن را میچرخاندند.
استادی که هرگز دروغ نمیگفت
فراهانی سرکیسیان را این طور توصیف میکند: شاهین هیچ تئوری و شگرد تئاتری را به صورت آکادمیک برای شاگردانش بیان نمیکرد اما سر تمرین تو را به گونهای هدایت میکرد که به طرف آن نقشی که او میخواست بروی. آنچه او در نظر داشت بیان واقعیات زندگی بود نه یک وجب بیشتر، نه یک وجب کمتر. برای مثال به تو میگفت فلان جای حرکتت غلط است یا کلامت، موسیقی دارد که نباید داشته باشد.
سر تمرین دانه دانه اینها را میگفت. ما با کار عملیای که نزد او انجام دادیم چیز یاد گرفتیم. سراسر پنج سالی که نزد او شاگردی کردم حتی یک جمله از استانیسلاوکی نگفت با اینکه مترجم آثار او بود. از نظر اخلاقی هم، هرگز دروغ نمیگفت. نسبت به اعتقادات و باورهای خود تعصب به خرج میداد اما هیچ کاری با اعتقادات و افکار شاگردانش نداشت. او از شاگردانش یک هنرمند و آرتیست آزاد میخواست و در جلسات تمرین، این آزادی را به تمام شاگردانش هدیه میکرد.
جوانمردی به نام عباس جوانمرد
عباس جوانمرد اما استادی بود که از اعدام نجات یافته بود: بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، افرادی که به اصطلاح قلدرهای حزب توده بودند محکوم به اعدام شدند، تعدادشان هم زیاد بود. بسیاری از بزرگان هنر ایران هم جزو این حزب بودند که حکمشان اعدام شد ولی بخشش خوردند و محکوم به حبس ابد و بعد از مدتی هم آزاد شدند. جوانمرد هم یکی از این افراد بود. او از شرایط سیاسی سالهای بعد از کودتا به شدت آزرده خاطر بود. من آن موقع در گروه تئاتر ابراهیم زاده بازی میکردم. نقش من هم یکی از نقشهای اصلی قصه بود.
جوانمرد این تئاتر را دیده و بازی مرا پسندیده بود. برای همین مرا به عضویت در گروه تئاترش یعنی گروه هنر ملی دعوت کرد. وقتی به گروه او رفتم دیدم رفقای ما هم آنجا هستند: آقایان و خانمها بهمن مفید، محمود دولت آبادی، بهرام بیضایی مرد بزرگ تئاتر ایران، جمشید لایق، حسین کسبیان و از همه مهمتر همسر آقای جوانمرد، خانم نصرت پرتوی که از نخبگان این گروه بودند. آقای جوانمرد خیلی چیزها یاد من داد. ضرباهنگ در تئاتر را من از ایشان فراگرفتم، همین طور بهرهگیری از فیزیک بر روی صحنه را. او تعصب در تداراکات تئاتر را هم، به من و دیگر شاگردانش آموخت.
هر کدام از ما اگر ۵ دقیقه دیرتر از شروع کلاس میرسیدیم، یک ماه حقوق جریمه میشدیم. از سویی اگر شاگردی در حین تمرین تئاتر از خود کار فوق العاده و خلّاقی نشان میداد یک ماه حقوق، جایزه میگرفت. من در گروه هنر ملی او، حرمتهای خانوادگی را یاد گرفتم. جالب است بدانید در این گروه، ظرف دو سال ۱۰ ازدواج انجام شد. بیضایی، بهمن مفید و خود من از جمله افرادی بودیم که همسر آیندهمان را از خانمهای عضو این گروه، انتخاب کردیم. ما همچنین جوانمردی را از جوانمرد یاد گرفتیم. من سالهای ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۱ عضو این گروه تئاتر بودم و ۱۵۰ تک تومان حقوق میگرفتم که ۲۵ تومن آن را بابت اجاره خانه میدادم.
پرورش پرویز پرستویی
وقتی فراهانی و جمعی از دوستانش از این گروه بیرون آمدند به گروه تئاتری پیوستند که اکثر اعضای آن بچههای میدان شوش بودند و دلباخته تئاتر: این گروه بین ۵۰ تا ۶۰ عضو داشت. آن هنگام بین ایران و فرانسه در حرکت بودم. درس من در فرانسه چهار سال طول کشید. هر چه که از کلاس درسم در رشته تئاتر را از فرانسه یاد میگرفتم در سه ماه تابستان که به ایران میآمدم، در دامن اعضای این گروه میریختم. تابستانها به اتفاق همین گروه، نمایشنامهای را مینوشتیم و پس از تمرین فراوان برای اجرا به صحنه میبردیم. افرادی که من پروراندم یا پرورش یافته این گروه بودند شامل عبدالرضا اکبری، محمود جعفری، پرویز پرستویی، کریم اکبری مبارکه (که نقش ابن ملجم را در سریال امام علی(ع) بازی کرد) و برخی دیگر هستند. من این گروه را تا آخر حفظ کردم. گروهی که برخی از اعضای آن، الان جزو بزرگان سینما و تئاتر ایران هستند.
صادق هدایت، مخترع سبک رئالیسم جادویی
عبدالحسین نوشین نیز از بزرگان تئاتر آن زمان بود که فراهانی او را تمجید میکند: نوشین عضو کمیته مرکزی حزب توده بود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد هم سخن گفتن در محافل رسمی راجع به او ممنوع بود. خاطرم است پدر همسرم تصویری از نوشین کشید تا آن را در خانه تئاتر بگذاریم. سر گذاشتن یا نگذاشتن این نقاشی کلی دعوا و مرافعه داشتیم. آخر این تابلو در خانه تئاتر در معرض دید قرار داده شد. نشر قطره هم به کمک آمد و ۱۲۰ نسخه از این تصویر را چاپ کرد. من هم پیگیری کردم تا این نقاشی در ۱۲۰ مرکز دیگر تئاتر در سراسر کشور نصب شود. او بنیانگذار تئاتر واقعی و مدرن در ایران است. نوشین این هنر را از شکل و قامت ناتورالیستیاش در آورد و در ایران به این هنر شخصیت داد.
مثل صادق هدایت که مردم کوچه و بازار را وارد قصه کرد. البته در شعرهای پروین اعتصامی هم مردم تا حدودی وارد ادبیات ایران شدند اما هدایت این کار را به شکل وسیع و فراگیرتری انجام داد. هدایت موسس درامنویسی در ایران است. داستان کوتاه محلل او در واقع ورود مردم کوچه و بازار به داستاننویسی این سرزمین است. من دهها بار تئاتر محلل را دیدهام. یک نکته را هم بگویم که آن چیزی که امروزه در آمریکای لاتین تحت نام سبک رئالیسم جادویی وجود دارد سالها قبل توسط هدایت خلق شد. یعنی او بود که این سبک نویسندگی را اختراع کرد. اما از عبدالحسین نوشین عبور نکنیم. او با شاگردان بزرگی که پرورش داد پیکهای پاکی را برای پیشبرد تئاتر متعهد ایران تربیت کرد.
بعد از خفقان ناشی از کودتای ۲۸ مرداد، تئاتر ایران به کلی به سمت رقص، ژانگولر و اراجیفی مثل مانند اینها کشیده شد. ولی این نوشین بود که پرچم تئاتر را در آن شرایط سخت بالا نگه داشت. البته مصطفی اسکویی همکار نوشین و همسرش مهین اسکویی نیز در سرافراز نگه داشتن پرچم این هنر موثر بودند. نوشین سال ۲۷ به خاطر فعالیتهای سیاسی خود علیه شاه به زندان افتاد. اما از همان زندان به واسطه ملاقاتهای هفتگی با همسرش، گروه تئاتر خود را در اجرای نمایشنامهها هدایت و رهبری میکرد. او پس از آزادی، تئاتر شنل قرمز را روی صحنه برد و در یکی از اجراهای همین تئاتر، مورد حمله مسلحانه قرار گرفت. با کلت به سمت او شلیک کردند. یکی از عناصر دستگاه شاه این کار را کرد. الان هم عکسش را ببیند متوجه میشوید که بینیاش تیر خورده است.
بیضایی؛ فیلسوفی در عالم سینما
از نظر این هنرمند کودتای ۲۸ مرداد باعث شد تئاتر از تفکر به سمت گیشه رود: وقتی کودتا شد همه نیروهای پیشرو کنار زده شدند. بسیاری از نیروهای ضدشاه از جمله همه اعضای بلندپایه حزب توده اعدام شدند. بخش زیادی از اعضای اصلی جبهه ملی نیز از ایران رفتند. دیگر کسی جرات نداشت که خطر کند و تئاتری مثل شنل قرمز را روی صحنه ببرد. فقط نوشین بود که این شهامت را داشت.
در همان سال ۳۲ و بعد از کودتا، وقتی دوباره از تئاتریهای خیابان لاله زار خواستند که فعالیت خود را شروع کنند، آنها همان چیزهایی را به نام طنز اجرا کردند که الان تلویزیون پخش میکند: تئاترهای بیریشه! آنها رقص و موسیقی و سازهای ضربی را به تئاتر اضافه کردند و آثار جلفی را در این خیابان تحت عنوان طنز به نمایش گذاشتند، در حالی که طنز اصلا چیز دیگری است. کودتاچیها پیروز شده بودند و مردم هم سرگرمی میخواستند. البته وضع همین طور نماند. سال ۳۷ مصطفی اسکویی که به مسکو رفته بود به تهران بازگشت و برای علاقمندان به تئاتر کلاس گذاشت و عده زیادی را برای این هنر تربیت کرد. میتوان گفت که آهسته آهسته و از سال ۳۸، تنش مترقی وارد تئاتر ایران شد.
دهه ۴۰ رنسانس واقعی هنر ایران شروع شد. فضای سیاسی مقداری باز شده بود و شخصیتهایی مانند غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی ظهور کردند. هنر در دهه ۳۰ کودتازده، اصلا قابل مقایسه با دهه ۴۰ نیست. همیشه گفتهام بهرام بیضایی فیلسوفی است در عالم سینما. حیف که این سرمایه بزرگ ملیمان را به خاطر برخی تنگنظریها از دست دادهایم. سوگند یاد میکنم که از ۱۰ سال پیش تا کنون، هیچ هنرمندی را در ایران نداریم که به اندازه او تاریخ ایران را خوب بشناسد. در ایام همسایگی به خانهاش میرفتم. تمام منزلش کتابخانه بود.
کتابهای خوب، زیاد میخواند. همین الان هم اگر به آثار او نگاه کنید درباره دوران پارتها و هخامنشیها هم نمایشنامه دارد. نوشتههای او مستند است. او عاشق تئاتر ایرانی است. شما وقتی کتاب نمایش در ایران او را میخوانید میبینید که این آدم چقدر مطالعه علمی و میدانی کرده و چقدر تعزیه و روحوضی دیده است. او تئاتر عروسکی را هم بسیار خوب میشناسد. بیضایی و عباس جوانمرد نخستین هنرمندانی در آسیا هستند که جای عروسک، آرتیست گذاشتند.
فرانسه، مهد تئاتر جهان
فراهانی در میان ملل سرآمد تئاتر، فرانسه را برتر میداند: سخن گفتن درباره تئاتر این کشور سخت است. واقعیت این است که فرانسه مهد تئاتر جهان است. علیرغم تمام نوآوریهای جهانی در تئاتر که توسط هنرمندان انگلستان، آمریکا، ایتالیا و آلمان شده است، باز هم تئاتر فرانسه چیز دیگری است. این اتفاق شاید به خاطر انقلاب کبیری است که در این کشور رخ داد.
به نظرم دگرگونیهایی که بعد از این انقلاب در فرانسه اتفاق افتاد عمیقتر از سایر کشورهای دنیاست. فرانسه یک کشور آزاد است و ما نمیتوانیم بفهمیم که فضای آن چگونه است. آنجا به هر کسی در عرصه هنر فرصت داده میشود تا استعداد یا نبوغ خود را نشان دهد. آنها به هنرمندان احترام زیادی میگذارند چون برای انسان حرمت زیادی قائلند.
در این کشور احزاب و جمعیتها آزادند. البته درست است که در کشورهای سرمایه داری یک نوع منفعت طلبی در حکومت وجود دارد و به لایهها و قشرهای پایین آن طور که باید نمیپردازند ولی کارگران برای خود تشکیلات و سندیکاهای خاصی دارند که به محض پررو شدن حکومت، دست به اعتصاب میزنند و پایههای حکومت را میلرزانند.
چون در فرانسه به استعداد افراد بها داده میشود، این سرزمین پر از افراد نخبه در همه رشتههاست. در استراسبورگ فرانسه که بودیم، رئیس تئاتر ناسیونال فرانسه، رییس تئاتر ناسیونال این شهر هم بود. او یکی از کارگردانهای صاحب جاه و منزلت تئاتر بود و من در مرکز آموزشی او درس میخواندم و رفاقت کمرنگی هم با او داشتم. چیزی که من از حضور در تئاتر فرانسه یاد گرفتم این بود که کسی نمیتواند دست به کاری بزند که علم و سوادش را ندارد. وقتی میخواستی مثلا یک تئاتر تاریخی را تهیه کنی، متخصصان متعددی در رشتههای مختلف دورهات میکردند.
یکی کارشناس زبده زبانشناسی تاریخ بود، دیگری جامعهشناسی تاریخ خوانده بود، نفر بعد متخصص لباس بود و غیره. متخصصین و اساتید بزرگی سر تمرین تئاتر میآمدند. از این رو وقتی این گروه تمام ترمها را میگذراند دیگر یک جمع از هم گسیختنی نبود. این گروه با دیگر گروههای تئاتری در اقصی نقاط این کشور، بده بستان داشت. برای همین تئاتر ملی فرانسه یک نیروی عظیم تئاتری بود.
یک تئاتر از حمید سمندریان بهترین تئاتر دنیاست
در این مرکز آموزشی هنرجویان را برای مشاهده تئاتر دیگر کشورها به سفر میبردند: یکبار ما را به لهستان بردند. آنجا گونهای از تئاتر وجود دارد به نام تئاتر زیرزمین. در این تئاتر خبری از سالن نیست و اندازه همین جایی که من و شما نشستهایم فضا وجود دارد. بازیگر در چنین مساحت کوچکی مینشیند و نقشش را اجرا میکند. این نوع تئاتر فوقالعاده زیباست.
یا مثلا در انگلستان تئاترهای خیلی خوبی را از آثار شکسپیر روی صحنه میبردند. در خود فرانسه هم ما را برای مشاهده تئاتر میبردند. در فرانسه تئاتری از یک گروه اسپانیایی دیدم که کارگردانش مردی عضو حزب کمونیست این کشور بود. این یکی از برجستهترین تئاترهایی بود که دیدم. با این همه اگر از من بپرسی که بهترین تئاتری که تا کنون در دنیا دیدهای مربوط به کدام کشور است خواهم گفت ایران. این تئاتر آندورا نوشته ماکس فریچ نام دارد که آقای حمیدسمندریان کارگردان آن بود و بزرگانی چون جمشید مشایخی و ثریا قاسمی در آن بازی کردند. این اثر فوق العاده بود.