کد خبر: ۷۱۳۸۴
دكتر نعمت‌الله عبدالرحيم زاده
تاریخ انتشار: ۲۲:۰۰ - ۰۱ فروردين ۱۳۹۰
 

«سوژه و ابژه تقریب ضعیفی را به اندیشه فراهم می آورند. اندیشیدن نه خطی است بین سوژه و ابژه و نه احاله یکی به دیگری، بلکه اندیشیدن در ارتباط بین ملک و زمین وقوع می یابد. کانت بسیار کمتر از آنچه که فکر می کرد دربند مقولات سوژه و ابژه است، زیرا ایده انقلاب کوپرنیکی او اندیشه را در جهت ارتباط با زمین قرار می دهد».
ژیل دلوز و فلیکس گاتاری، فلسفه چیست؟، 1994، ص 85

پژوهشگاه دانش‌های بنیادی در روز دوشنبه 23 اسفند میزبان دکتر میر شمس‌الدین ادیب سلطانی بود برای انجام سخنرانی با عنوان «درباره دو اصطلاح فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره‌ای».

دکتر ادیب سلطانی با نظم ترتیب خاص خود تمایزات و اشتراکات دو گونه فلسفه ورزی تحلیلی و فلسفه قاره ای را برشمرد و در نوشتار او نام بسیاری از اندیشمندان شنیده شد. گذشته از مطالب نوشتار وی، آنچه که بیشتر به چشم آمد طرحی از چگونگی رشد و گسترش فلسفه تحلیلی و ارتباط آن با فلسفه قاره ای و این طرح به آن صورت چیده شد که به یک نگاه نقشه ای از جغرافیای فلسفی به نظر آمد. از این رو، سخنرانی جناب دکتر ادیب سلطانی انگیزه ای شد برای توجه به موضوعی به نام ژئوفیلاسوفی و تاملی کوتاه در آن.

دلوز پست مدرن به همراه گاتاری روانکاو کتاب فلسفه چیست، Qu'est-ce que la philosophie را در سال 1991 منتشر کردند و در فصل چهارم از بخش اول کتاب به بحث در مورد ژئوفیلاسوفی پرداختند. ژئوفیلاسوفی چیست؟ نول گوگ در مقاله ای با عنوان ژئوفیلاسوفی و متدولوژی، معتقد است که دلوز و گاتاری در این کتاب نقشه «جغرافیای عقل» را از زمان پیش سقراطیان تا عصر حاضر ترسیم کرده اند و در ادامه می نویسد؛ «ژئوفیلاسوفی توصیف روابط بین وضعیتهای فضایی خاص و مکانها با اشکال فلسفی است که در آنها محقق شده اند. آنها (وضعیتهای فضایی خاص و مکانها) فلسفه را به عنوان خلق مفاهیمی مشخص می سازند که از طریق این مفاهیم شناخت ایجاد می شود». گوگ در توضیح این موضوع به اختلاف این معنا از ژئوفیلاسوفی با نگرش فیلسوفان تحلیلی و زبان اشاره می کند و نقل قولی از مایکل پیتر در کتاب؛ ژئوفیلاسوفی، تربیت و آموزش مفهوم (انتشار به سال 2004)، را ذکر می کند. مایکل پیتر در این کتاب معتقد است که برخلاف نگرش ضد سیاست انگاری و ضد تاریخ انگاری فلسفه تحلیلی که تاریخ را به جز دوره کاملا جدید، مابقی را نفی می کند، دلوز و گاتاری تلاش می کنند یک جغرافیای فلسفه یا تاریخ ژئوفیلاسوفی را با شروع از یونانیان بیان کنند. این دو به جای ذکر تاریخ، بیشتر سعی می کنند تا فلسفه را در حدود مکانی و با عنوان ژئوفیلاسوفی به تصور درآورند و فلسفه را به جغرافیا و تاریخ مرتبط می کنند به صورتی که یک نوع ویژگی تاریخی و مکانی داشته باشد. «فلسفه نمی توان از رابطه اش با شهر و دولت فرار کند و در شکلهای مدرن و پست مدرن، نمی تواند از صورت خود تحت کاپیتالیسم صنعتی و شناختی فرار کند».

با توضیحات گوگ و پیتر منظور از اصطلاح ژئوفیلاسوفی تا اندازه زیادی روشن می شود و با این تلقی از فلسفه است که پس زمینه های جغرافیایی در افق تفکر فلسفی نمودار می شوند. به راستی می توان با جدیت تمام این پرسش را مطرح کرد که افلاطون چگونه می اندیشید اگر جنگ پلوپونزی واقع نشده بود یا آن که فلسفه ارسطو چگونه می بود اگر برای تعلیم اسکندر عازم مقدونیه نشده بود؟ آیا می توان شرایط آلمان را در قرن هفدهم برای درک نقادی کانت نادیده گرفت یا آن که هگل را بدون توجه به انقلاب فرانسه و ظهور کسانی همچون روبسپیر یا ناپلئون درک و تفسیر کرد؟ در مورد هایدگر و نازیسم آلمان چه، آیا بین این دو و به سخنی روشنتر، بین تفکر هایدگر به معنای شناخت وی از وجود با ایدئولوژی نازیسم ارتباطی هست؟ مسئله اساسی در توجه به سرزمین داشتن تفکر است که دلوز و گاتاری در جمله فوق از نسبت انقلاب کوپرنیکی کانت با زمین یاد کرده اند.

دلوز و گاتاری در این کتاب از دو واژه سرزمین زدایی، deterritorialization، و سرزمین زایی، reterritorialization، به طور مکرر سخن گفته اند و با این واژگان به فرایندی از اندیشه توجه دارند که فلسفه در خلق مفاهیم خود و به صورت دیالکتیکی، از یکی به دیگری در حرکت است. «سرزمین زدایی مطلق بدون سرزمین زایی تحقق نمی یابد. فلسفه سرزمین زایی در مفاهیم است. مفهوم یک ابژه نیست بلکه سرزمین است و آن ابژه ای ندارد بلکه سرزمین دارد. به همین دلیل است که آن صورت گذشته و حال دارد و به احتمال صورتی را به وجود می آورد. فلسفه مدرن یک سرزمین زایی بر یونان به عنوان صورت گذشته آن است. فیلسوفان آلمانی به خصوص در مورد یونان زمین در یک ارتباط شخصی زندگی می کردند اما در واقع، زندگی آنان با یونان زمین ضد یونانیان بود، یک ضدیت متقارن. یونانیان آن سطح دائمی را حفظ می کردند که آن را با شوق و ذوق و سرمستی ساخته بودند، اما به دنبال مفاهیمی بودند تا با آنها و همراه با ترس از سقوط به صور دنیای شرق، آن سطح را پر کنند. ما پس از قرنها اندیشه غرب آن مفاهیم را در اختیار داریم، اما به سختی می دانیم که آنها را در کجا قرار دهیم زیرا ما فاقد آن سطح اصیل هستیم و با تفوق مسیحیت مسیر را گم کرده ایم».

در جملات این دو فرانسوی طنین سخنان مارتین هایدگر، فیلسوف آلمانی، شنیده می شود و تعابیر آنان در مورد سرزمین زدایی و سرزمین زایی مفاهیم تا اندازه ای زیادی یادآور ارتباط تاریخی است که هایدگر برای اندیشه قائل بود. اندیشه تاریخمند است و به این خاطر اندیشیدن در یک ژئوفیلاسوفی واقع می شود در یک جغرافیای فلسفی. جغرافیا در اینجا به صورت دقیق همان معنایی است که از مکان و زمان دانسته می شود، اما نه مکان و زمانی عاری از انسان بلکه مکان و زمانی که از او بارور شده اند. در اینجا باید به دو حد از افراط و تفریط اشاره کرد که ژئوفیلاسوفی در میان این دو حد قرار دارد و اندیشمند با لغزیدن به یکی از این دو حد خود را از محیط جغرافیای فلسفی خارج می کند. این دو حد عبارتند از قائل شدن به یک تاریخ انگاری مفرط، historicism، در اندیشه و دیگری باور داشتن به فرازمانی، Metahistory، بودن اندیشه.

مفاهیم در این دو حد به دو صورت متناقض درک می شوند؛ یکی مفاهیم را در حدود و ثغور مضیق مکان و زمان می فهمد و دیگری قائل به افقی فرازمانی برای مفاهیم است و به این ترتیب، یکی اندیشه را تنها در حدود تاریخی آن می نگرد و دیگری فارغ از هر زمان و تاریخی. اگر این دو حد به روایت آن دو فرانسوی ارزیابی شوند، هر دو تلقی به حقیقت امر نه سرزمین زدا و نه سرزمین زا هستند و در نتیجه فاقد دیالکتیکی بین این دو هستند. به عبارت دیگر، تاریخ انگار چنان غرق در تاریخ شده که فراموش کرده خود سرزمینی دارد و نسبتش با تاریخ متکی به آن است و فرازمان از ابتدای امر خود را در یک بی سرزمینی مطلق رها کرده است. بر عکس این دو حد، اندیشیدن در جغرافیای فلسفی یا ژئوفیلاسوفی به معنای درک مفاهیم با توجه به ارتباط آنها با حدود مکانی و زمانی است به گونه ای که مفاهیم نه با این حدود یکی گرفته می شود و نه به طور کلی بدون آنها اندیشیده می شوند. نکته اساسی در اینجا یافتن نسبت مکانی و زمانی با مفاهیم است که از این طریق اندیشه به خلق مفاهیم در این نسبت نائل شود.

شاید بتوان گفت که اساسی ترین نیاز فلسفه در این دوران پی بردن به این نسبت است تا فلسفه بتواند وظیفه بنیادین خود را در دست یابی به تبیینی راهگشا انجام دهد. مفاهیمی همچون عدالت و آزادی نیازمند به تبیین هستند و این از عهده فلسفه برمی آید، اما چگونه؟ پرداختن به این دست مفاهیم بی توجه به ژئوفیلاسوفی منجر به آن دو حد می شود؛ یکی به بهانه خودباوری تنها خود را در لایه های تاریخ محبوس می کند و دیگری رو به تعریف و تبیین های رها شده از شرایط مکانی و تاریخی می آورد و در نتیجه دست آوردش به درد هر چیزی می خورد الا نیازهای من پرسنده. مسئله در توجه به فلسفه های تحلیلی و قاره ای و هر گونه فلسفه ورزی هم از این قرار است.

دکتر ادیب سلطانی در انتهای آن سخنرانی از ماشین اندیشنده سخن گفت برای آفرینش متافزیکی نوین. ماشین اندیشنده؟! گذشته از این اصطلاح بس عجیب آن هم در منزلت فلسفه، هیچ نقشه جغرافیایی فلسفه یا شرایط زمانی و مکانی مرتبط با اندیشه مورد اشاره قرار نگرفت. گویا این عادت ما است که وقتی پای فلسفه به میان بیاید انتظار گفتاری رها از شرایط و حدود را انتظار داشته باشیم؛ عادتی دیرینه! اکنون در وهله نخست باید بیاموزیم که فلسفه در جغرافیای خود مرتبط به شرایط زمانی و مکانی است تا آن که بتواند در دیالکتیک سرزمین زدایی و سرزمین زایی توان خلق مفاهیم داشته باشد؛ مفاهیمی که امروزه سخت نیاز به تبیین آن داریم.
مجله خواندنی ها
عناوین برگزیده
چگونه
مخالفت اکثریت اصولگرایان با اقلیت تندرو

چگونه "طرح استیضاح روحانی" نقش بر آب شد؟!

پربیننده ترین
شاید نخوانده باشید
گزارش تصویری