دیپلماسی هستهای یا مدیریت تنش؟
مذاکرات مسقط را باید بیش از آنکه گامی به سوی توافق نهایی دانست، صحنهای برای آزمون ارادهها تلقی کرد. ایران در شرایطی وارد این گفتوگوها شده که دستاوردهای هستهای قابلتوجهی، از جمله ذخایر اورانیوم ۶۰ درصد در اختیار دارد و همین دستاوردها، مهمترین اهرم بازدارندگی و چانهزنی تهران محسوب میشود.
عارف دهقاندار در اعتماد نوشت: ازسرگیری مذاکرات هستهای میان ایران و ایالات متحده در مسقط، اگرچه در ظاهر نشانهای از احیای کانالهای دیپلماتیک پس از ماهها تنش فزاینده است، اما در لایههای عمیقتر خود، بیش از آنکه نویدبخش «توافق» باشد، بازتابدهنده تلاش دوطرف برای مدیریت بحران در آستانه تقابل پرهزینه است.
سفر سیدعباس عراقچی به عمان در ۱۷ بهمنماه و سپس حضور معنادار علی لاریجانی چند روز بعد در مسقط، نشان میدهد که تهران این دور از گفتوگوها را نه بهمثابه پروژه احیای شتابزده دیپلماسی، بلکه به عنوان آزمونی پرریسک برای سنجش نیت واقعی واشنگتن تعریف کرده است. در این میان، نباید از بُعد زمانی مذاکرات غفلت کرد.
این گفتوگوها در شرایطی آغاز شد که منطقه خاورمیانه هنوز در شوک درگیری مستقیم ایران و اسراییل قرار دارد و امریکا نیز عملا، هرچند محدود، به این چرخه تقابل وارد شده بود و اکنون نیز با حضور ناوهای امریکایی در منطقه و تجهیز پایگاههای آن، احتمال وقوع جنگ از هر زمانی در منطقه آشوبزده خاورمیانه بیشتر است. چنین بستری، بهطور طبیعی، وزن ملاحظات امنیتی را بر محاسبات دیپلماتیک افزایش میدهد و فضای تصمیمگیری را از منطق «بده- بستان کلاسیک» دور میکند.
از همین رو، هرگونه تفسیر خوشبینانه از بازگشت دیپلماسی، بدون لحاظ این زمینه امنیتی، تحلیلی ناقص و حتی گمراهکننده خواهد بود. با این حال، همزمانی این تحرکات دیپلماتیک با حضور فرمانده سنتکام در مذاکرات، تهدیدات مکرر دونالد ترامپ، و نقشآفرینی فعال نتانیاهو در روند مذاکرات و تلاش وی برای تاثیرگذاری بر تصمیمات کاخ سفید، این پرسش بنیادین مطرح میشود که آیا امریکا واقعا بهدنبال یک مصالحه پایدار است یا آنکه مذاکرات را در چارچوب راهبرد آشنای «دیپلماسی اجبار» پیش میبرد؛ راهبردی که در آن، گفتوگو نه جایگزین تهدید، بلکه مکمل آن است.
تجربههای تاریخی، از کوبا تا کره شمالی، نشان میدهد که چنین الگویی اغلب به توافقهای شکننده یا شکستخورده منتهی میشود، نه به حلوفصل پایدار منازعه. این یادداشت میکوشد با بررسی تحولات اخیر و روند مذاکرات مسقط، از سفر عراقچی تا ورود لاریجانی، نشان دهد چرا خوشبینی به نتایج مذاکرات، نهتنها زودهنگام، بلکه بالقوه پرهزینه است… بهویژه در شرایطی که دستاوردهای هستهای ایران، از جمله حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای ۶۰ درصد، به مهمترین اهرم چانهزنی تهران تبدیل شده و همزمان، سایه گزینه نظامی همچنان بر فراز دیپلماسی سنگینی میکند.
مسقط؛ دیپلماسی حداقلی در بستر بیاعتمادی انباشته- سفر عراقچی به مسقط را نمیتوان صرفا یک ابتکار دیپلماتیک متعارف تلقی کرد. انتخاب عمان به عنوان میزبان، سطح بالای محرمانگی، محدودیت عامدانه در اطلاعرسانی و حتی محل برگزاری مذاکرات در فضای غیررسمی، همگی نشان میدهد که تهران این دور از گفتوگوها را در چارچوب «دیپلماسی حداقلی برای مدیریت ریسک» تعریف کرده است، نه مذاکره برای معامله بزرگ.
گزارشهای آکسیوس و المانیتور نیز موید آن است که نقطه آغاز مذاکرات، نه چانهزنی بر سر جزییات فنی هستهای، بلکه تلاش برای صدور نوعی اعلامیهعدم تخاصم و کاهش تنش بوده است؛ اقدامی که هدف اصلی آن، جلوگیری از سوءمحاسبه و لغزش ناخواسته به سوی درگیری مستقیم است. در این چارچوب، ایران برخی انعطافهای محدود را ذیل مفهوم اقدامات اعتمادساز مشروط مطرح کرده است؛ از جمله بحثهایی درباره کاهش، رقیقسازی یا انتقال موقت بخشی از ذخایر اورانیوم ۲۰ و ۶۰ درصد تحت نظارت طرف ثالث.
اما این پیشنهادها، برخلاف روایتهای رایج در برخی رسانههای غربی، نه نشانه عقبنشینی راهبردی، بلکه تلاشی برای تفکیک حق غنیسازی از شیوههای اطمینانبخشی اشاعهای است؛ تفکیکی که در ادبیات حقوق بینالملل هستهای نیز سابقه دارد و در اسناد آژانس بینالمللی انرژی اتمی بهطور ضمنی به آن اشاره شده است. با این حال، فضای کلی مذاکرات از همان ابتدا با نشانههای نگرانکنندهای همراه بود.
حضور همزمان فرمانده سنتکام در مذاکرات، در کنار تهدیدات مکرر ترامپ، این پیام را مخابره میکرد که واشنگتن مایل است گفتوگوها در سایه گزینه نظامی معتبر پیش برود. این دقیقا همان الگویی است که الکساندر جورج در نظریه دیپلماسی اجبار توصیف میکند: ترکیب پیشنهاد محدود با تهدید معتبر برای تحمیل اراده سیاسی.
از این منظر، مسقط بیش از آنکه صحنه اعتمادسازی متقابل باشد، به اتاق انتظار تصمیمهای سخت شباهت داشت. افزون بر این، محدودسازی دستور کار مذاکرات به پرونده هستهای، اگرچه از منظر ایران اقدامی هوشمندانه برای جلوگیری از گشوده شدن پروندههای موشکی و منطقهای است، اما از منظر امریکا میتواند یک تاکتیک موقت تلقی شود. تجربه برجام نشان داد که واشنگتن ممکن است ابتدا با تمرکز بر هستهای، مسیر را برای طرح مطالبات فرابرجامی در مراحل بعدی هموار کند. این احتمال، خود یکی از عوامل تقویتکننده بدبینی نسبت به نیت واقعی طرف امریکایی است.
ورود لاریجانی؛ انتقال مذاکره از سطح فنی به تصمیم راهبردی- چند روز پس از مذاکرات عراقچی- ویتکاف، سفر علی لاریجانی به مسقط را میتوان نقطه عطفی معنادار در این روند تلقی کرد. این سفر، که با هماهنگی کامل در عالیترین سطوح نظام و با تفویض اختیار مشخص انجام شد، نشان داد که گفتوگوها از مرحله سنجشهای صرفا فنی عبور کرده و وارد سطح تصمیمگیری راهبردی و سیاسی شدهاند.
از منظر نهادی، این تحول واجد اهمیت ویژه است؛ زیرا یکی از ضعفهای تجربه برجام، چندپارگی در فرآیند تصمیمسازی، نبود مرجع واحد و ارسال پیامهای بعضا متعارض به طرف مقابل بود. تمرکز نقش راهبردی در شورای عالی امنیت ملی را میتوان تلاشی آگاهانه برای پرهیز از تکرار آن تجربه و افزایش انسجام در پیامدهی دیپلماتیک ارزیابی کرد؛ امری که برای طرف مقابل نیز حامل سیگنال جدیت و انسجام تصمیم است.
در سطح محتوایی، تمرکز اصلی مذاکرات اکنون بهروشنی بر سرنوشت حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای ۶۰ درصد قرار گرفته است؛ ذخیرهای که پس از درگیریهای اخیر، حتی مقامات امریکایی نیز به باقی ماندن آن اذعان کردهاند. در ادبیاتعدم اشاعه، این سطح از غنیسازی به عنوان نقطهای نزدیک به «جهش» تلقی میشود و همین برداشت، مطالبه غنیسازی صفر را به محور فشار واشنگتن تبدیل کرده است؛ مطالبهای که جمهوری اسلامی ایران آن را خط قرمزی غیرقابل مذاکره میداند و در چارچوب ملاحظات امنیت ملی تعریف میکند. در این چارچوب، چند سناریو اصلی مطرح است: خروج ذخایر از ایران، رقیقسازی در داخل کشور، یا حرکت بهسمت غنیسازی مشترک و کنسرسیومی. هر یک از این گزینهها هزینهها، مخاطرات و پیامدهای فنی و سیاسی خاص خود را دارد، اما آنچه در این میان نباید مغفول بماند، ارزش بازدارنده و قدرت چانهزنی این ذخایر است.
در شرایطی که تهدید نظامی بهصورت علنی و تکرارشونده مطرح میشود، کاهش یکجانبه این اهرمها میتواند توازن بازدارندگی را به زیان ایران تغییر دهد و طرف مقابل را به تشدید مطالبات و زیادهخواهی بیشتر ترغیب کند. لذا نباید این کالای ارزشمند را به رایگان داد و حتی میتوان در صورت صلاحدید مسوولان ارشد نظام، با این پشتوانه به سمت ارتقای بازدارندگی ایران حرکت کرد. از این منظر، نقش لاریجانی را میتوان تلاشی برای مهار شتاب مذاکرات و جلوگیری از اتخاذ تصمیمهای شتابزده و پرهزینه دانست؛ بهویژه در شرایطی که واشنگتن بهدنبال پیشنهادهای «معنادار» با زمانبندی فشرده است.
این شتاب خود میتواند نشانهای از آن باشد که امریکا مذاکرات را نه بهمثابه فرآیندی باز، تدریجی و متوازن، بلکه ابزاری برای رسیدن به نقطه مطلوب خود در کوتاهمدت میبیند؛ نقطهای که لزوما با منافع بلندمدت، ملاحظات امنیتی و محاسبات راهبردی ایران همپوشانی ندارد.
دیپلماسی زور، سایه تلآویو و خطر عملیات فریب- آنچه بدبینی نسبت به نتایج مذاکرات را تقویت میکند، صرفا اختلافات فنی یا بیاعتمادی تاریخی نیست، بلکه همزمانی دیپلماسی با تشدید تهدیدات نظامی است. رویکرد دولت ترامپ و آشفتگی در بیانات او این سیگنال را مخابره میکند که واشنگتن در حال آزمودن الگوی دیپلماسی زور علیه ایران است؛ الگویی که هدف آن، وادار کردن تهران به پذیرش شروطی فراتر از چارچوبهای متعارف حقوقی و فنی است. در این میان، نباید نقش تلآویو را نادیده گرفت.
سفر همزمان بنیامین نتانیاهو به امریکا در ایام ۲۲ بهمن، در شرایطی که مذاکرات مسقط تازه به پایان رسیده، حامل پیامهای معناداری است. تجربههای پیشین، از مذاکرات منتهی به برجام تا گفتوگوهای پس از خروج امریکا و همچنین مذاکرات منتهی به جنگ ۱۲ روزه نشان داده که اسراییل همواره کوشیده با برجستهسازی تهدید ایران، مسیر دیپلماسی را به سوی گزینه نظامی یا تشدید فشار ساختاری سوق بدهد. همزمانی این سفر با پایان مذاکرات، میتواند نشانهای از تلاش برای اثرگذاری بر محاسبات ترامپ و تضعیف مسیر دیپلماسی باشد.
البته باید توجه داشت که اقدامات ایران در سه روز پایانی جنگ ۱۲ روزه و رونمایی از موشکهای نسل جدید و سیگنالهای مشخص اخیر مبنی بر منطقهای شدن جنگ در صورت راهاندازی آن از سوی امریکا، تا حدی امریکا را از ترس دادن هزینههای فراوان، به محاسبه هزینه- فایده واداشته است.
با وجود این، نمیتوان احتمال عملیات فریب دیپلماتیک را نادیده گرفت؛ الگویی که در آن، مذاکرات به عنوان ابزار خرید زمان، مدیریت افکار عمومی و آمادهسازی صحنه برای فشار یا حتی اقدام نظامی از طرق مختلف استفاده میشود. استمرار تهدید در کنار گفتوگو، دقیقا همان نشانهای است که در ادبیات روابط بینالملل، به عنوان علامت نبود تعهد واقعی به حلوفصل دیپلماتیک شناخته میشود و اینبار بعید به نظر میرسد که مسوولان ارشد جمهوری اسلامی با تجربه جنگ ۱۲روزه، در این زمینه غافلگیر شوند.
جمعبندی: احتیاط راهبردی، نه خوشبینی دیپلماتیک- در مجموع، مذاکرات مسقط را باید بیش از آنکه گامی به سوی توافق نهایی دانست، صحنهای برای آزمون ارادهها تلقی کرد. ایران در شرایطی وارد این گفتوگوها شده که دستاوردهای هستهای قابلتوجهی، از جمله ذخایر اورانیوم ۶۰ درصد در اختیار دارد و همین دستاوردها، مهمترین اهرم بازدارندگی و چانهزنی تهران محسوب میشود. قرار دادن آسان این اهرمها روی میز مذاکره، بدون دریافت تضمینهای عینی، قابل راستیآزمایی و پایدار، میتواند تکرار خطاهای پرهزینه گذشته باشد.
نشانههای متعدد، حاکی از آن است که امریکا همچنان به ترکیب فشار و مذاکره به عنوان راهبرد اصلی خود مینگرد. در چنین فضایی، خوشبینی نهتنها واقعبینانه نیست، بلکه میتواند هزینههای امنیتی سنگینی بههمراه داشته باشد. دیپلماسی، اگر قرار است کارکرد واقعی داشته باشد، باید جایگزین تهدید شود، نه آنکه در سایه آن پیش برود.
از این رو، عقلانیت راهبردی اقتضا میکند که ایران مذاکرات را با چشمانی کاملا باز، انتظارات محدود و خطوط قرمز شفاف ادامه بدهد. مسقط میتواند کانالی برای کاهش تنش باشد، اما تنها در صورتی که به ابزاری برای مدیریت اجبار و تضعیف اهرمهای راهبردی ایران تبدیل نشود. تجربه نشان داده است که در غیاب تضمینهای واقعی، دیپلماسی میتواند به همان اندازه خطرناک باشد که تقابل؛ و شاید همین واقعیت است که بدبینی محتاطانه را به منطقیترین رویکرد در قبال مذاکرات جاری بدل میکند.