"دوش میآمد و رخساره برافروخته بود"
«زیرگذر» م.ف.
اصولا مزه طنزنویسی به آن است که طنزنویس یک سری نکات و تناقض ها که در باطن حرف ها و لایه های زیرین اعمال آدمهاست را بیرون بکشد و بعد با ظرافت آن ها را برای عموم عیان کند، اما از آنجایی که برخی از آن آدم ها همان نکات و تناقضات را خودشان جار می زنند؛ در نتیجه هیچ کاری برای طنزنویس ها نمی ماند جز آنکه یا بروند بازنشسته شوند و یا اینکه در یک مسیر معکوس، آن تناقض ها و نکات عیان را در زیر لایه ها و بواطن پنهان کنند! این کار خودش هم خالی از طنز نیست: مثل آن می ماند که شغل آدم گنج یابی باشد، اما در یک مملکتی آنقدر گنج حاضر و آماده زیاد باشد که همان آدم حرفه اش بشود گنج زیر خاک کردن!
در همین رابطه آقای احمدی نژاد در جمع مردم قم علاوه بر دولت های قبلی و مسئولان پیشین و بانک های خصوصی و مافیای نهانی که همیشه مقصرند و قوای قضائیه و مقننه که اخیرا به جمع مقصران پیوسته بودند دولت خود را هم به عنوان مقصر در گرانی ها و معضل مسکن معرفی کرد.
از آنجایی که اصولا هیچ طنزی راجع به این موضوع نمی شود نوشت، از روش معکوسِ مذکور استفاده کرده، در این باره تفالی می زنیم به دیوان جناب حافظ:
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
گویا تفال بجایی شد. در وصف آن جناب می فرماید که "باز"، "رخساره برافروخته" آمده بود.یعنی مثل همیشه، با رگ های گردن برافروخته و شعارهای تند و ادعای بزرگ و دهان کف کرده آمده بود.
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
در اینجا ما باید معنای یک کلمه کلیدی در فهم شعر را بیان کنیم. "عاشق" در اینجا یعنی مسئول و مدیر؛ و این اصطلاح عاشق از آن رو به آن ها اطلاق می شود که همه آنها مدعی آنند که عاشق خدمت به خلق خدایند! از این رو عاشق کشی هم یعنی عزل و برکناری مدیران و مسئولان چرا جدا کردن عاشق از معشوق در حکم کشتن اوست! شهر آشوبی هم همانطور که از نامش پیداست یعنی اینکه یک نفر با حرف ها و کارهایش نظم و نسق یک شهر یا یک ممکلت را برهم بزند. مثلا ناغافلی وزیر برکنار کند و هیات مدیره بیمه ها و بانک های خصوصی را عزل کند و مدیران قبلی را به خیانت متهم کند و ساعتها را جلو نکشد و تعرفه های واردات را چند برابر کند و از این کارها. که به حق " جامه ای باست که بر قامت او دوخته است!"
جان عشاق سپند رخ خود میدانست و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
عشاق یعنی عاشقان و همانطور که گفتیم به معنای جمع مدیران و مسئولان نظام. اصطلاح "جان عشاق" یعنی عِرض و آبرو و اعتبار مدیران و مسئولان. در اینجا حافظ در وصف آن جناب به حق می گوید: " جان عشاق سپند رخ خود میدانست" یعنی اینکه ایشان عرض و آبرو و اعتبار آن بیچاره ها را کرده بود سپر بلای خودش "و آتش چهره بدین کار برافروخته بود" یعنی خودش را برافروخته و عصبانی و آتشی گرفته بود تا خوب آن ها را سکه یک پول کند و به ارزش و اعتبار و بی گناهی خودش بیفزاید.
گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود
یکی از ویژگی های غزل و به خصوص غزل های حضرت حافظ آن است که ممکن است هر بیت یا مصرعی از زبان یک نفر باشد و یا حتی به موضوعی جداگانه اختصاص داشته باشد. این بیت مشخصا از زبان یکی از مدیران و مسئولان خاص و نظرکرده است که بیان می دارد علی رغم تهدیدهای شداد و غلاظ آن جناب علیه مدیران نالایق که عامل نابسامانی ها هستند، آن مسئول می داند که منظور نظر ایشان نیست و به توجه به وجود تعابیری چون "نظر نهانی" و نیز تمام حروف کلمه مهرداد، در بیت دوم(که نهانش نظری با من دلسوخته بود) برخی حافظ شناسان معتقدند که ممکن است منظور مدیر محترم شرکت خودروسازی سایپا باشد، هرچند که سعیدلو و ثمره هاشمی و محرابیان هم با توجه به همان "نظر نهانی" محتمل هستند.
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
ما این یک بیت حافظ که احتمالا می خواهد به مسائلی مثل اشاعه خرافات و خواب های آنچنانی و هاله نور و این چیزها رندانه طعنه بزند، کاری نداریم و آن را نادیده می گیریم. توصیه می کنیم شما هم همین کار را بکنید به قول معروف حافظ معصوم که نبوده...!
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
دل همیشه نمادی از مهمترین عناصر است و همانگونه که می دانیم نام قلب است که مداوم در حال کار کردن است و یک لحظه هم از بدو تولد انسان استراحت ندارد. با این حال دل (یا همان قلب) هرگز دیده نمی شود هرچند که آثار کار آن در هر نقطه از بدن و داخل تمام رگ ها نمایان است. هر نظامی هم مانند انسان، دلی دارد، یعنی گروهی که مداوم کار می کنند و آثار فعالیت آنها همه جا ساری و جاریست اما دیده نمی شوند. در اینجا می بینیم که جناب حافظ می گوید خونی را که "دل" با هزار زحمت به دست آورده بود، یک عضو شریفی به آسانی ریخت و تلف کرد. تعابیر مصداقی در این باره زیاد است، مثلا برخی معتدند این ناظر به آن است که ساختار اقتصادی که با هزار زحمت و بعد از ده ها سال داشت قوام می یافت، آن جناب تباه کرد. برخی معتقدند شعار صلح دوستی و تنش زدایی در عرصه بین المملی را که عناصری از قلب نظام سال ها دنبال کرده بودند آن جناب برباد داد. و از این قبیل؛ که مصادیق در این باره الی ماشالله وجود دارد.
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
همانطور که گفتیم در غزل معمول است که بارها و بارها متکلمین عوض شوند. این بیت وصف الحال یکی یا چندتا یا گروه و یا همه مدیران و مسئولانی است که علی رغم اثبات رفاقت و ارادت خود به آن جناب، باز هم به عنوان مقصر وضعیت اقتصادی به مردم معرفی می شوند. این افراد خطاب به آن جناب می گویند "یار مفروش..." توضیح آنکه یارفروشی چیزی است در حد آدم فروشی منتها چند درجه بدتر! باری اینان خاضعانه به ایشان عرض می کنند " قربانت گردم، ما از جمالات و کمالات مثل یوسف می مانیم و درست نیست برای دلخوشکنک یک مشت عوام کالفلان مارا به بهایی اینقدر اندک بفروشی. یک وقت دیدی سر از دربار عزیز مصر درآوردیم ها!" که باز حافظ شناسان معتقدند بعید نیست عزیز مصر کنایه از رئیس یک مجمعی باشد...
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود؟
حافظ در اینجا می آید که نسازد چرا که این خرقه (کنایه از دم و دستگاه و دکان و ژست) را قلب و تقلبی می داند و تلویحا امر به سوزاندن آن می کند. سوزاندن کنایه ای از استعفا هم می تواند باشد و با توجه به آنکه "خرقه" از قدیم الایام جامه ای برای نشان دادن ساده زیستی بوده است، این بیت می تواند دارای پیام های خاصی برای آن جناب باشد که از این رو لازم می نماید وزیر ارشاد عزیز که، نسبت به ادامه انتشار این دیوان دقت بیشتری به عمل آورند.