همانطور که آبمیوه را میخوردیم وارد مترو شدیم، اما ناگهان حالم بد شد. در آن هنگام مردم خواستند کمک کنند، اما او گفت: از اقوام من است و مرا از مترو بیرون آورد. جلوی در مترو یک تاکسی و یک خودروی پژو ایستاده بودند که ما سوار تاکسی شدیم. نیمههوش بودم و آنها مدام آدرس خانهام را میپرسیدند. اما وضعیتم طوری نبود که بتوانم آدرس درستی به آنها بدهم. در نتیجه بعد از پنج ساعت آنها مرا در کنار خیابان رها کردند، ولی قبل از آن دو گوشی آیفون، مقداری طلا و پولهایی که همراهم بود را سرقت کردند. بعد متوجه…