دارند از مرکز پرتم میکنند به حاشیه دنیا
نگاهی به رمان «بازی» نوشته دومنیکو استارنونه
نویسنده با ژرفانگری مسحورکنندهای نشان میدهد که دانیله چگونه همچنان اندک روزنههای امید را برای خود روشن نگه میدارد تا بتواند همچنان در فضای پویای کار کردن بماند
نسیم خلیلی در روزنامه اعتماد نوشت: «بازی» رمان خوشخوانی از نویسنده ایتالیایی، دومنیکو استارنونه، روایت مواجهه یک هنرمند تصویرگر از یکسو با خویشتن خویش و از دیگر سو با نسل خلاق پس از خودش است، هنرمند تصویرگری در هفتاد و پنج سالگی که بالاجبار برای نگهداری از نوه چهار سالهاش، از میلان به شهر آبا و اجدادی و خانه پدریاش در ناپل میرود درحالیکه پروژه تازهای در دست دارد که تصویرگری کتابی از هنری جیمز است: «مردی به خونه قدیمیش در نیویورک برمیگردد و آنجا به یک روح برمیخورد که درواقع خودشه اگه دنبال کار و کاسبی میرفت!» و حالا او در بازگشتی ناگزیر به خانه پدری که اکنون خانه دختر او است، ارواح سرگردان در خانه را، خودش را و سیر هنرمند شدنش را میبیند تو گویی بخشی از روایت جیمز شده باشد: روحی در مواجهه با واقعیت خویشتن خویش؛ او در این مواجهه، افزون بر این متوجه اختلافات خانوادگی دختر و دامادش و جزییات زندگیشان میشود و نقاشیهای رنگارنگ نوهاش را بر در و دیوار خانه در کنار نقاشیهای خودش که سالها پیش کشیده بوده است، میبیند و با نگاه منتقدانه کودک در برابر روششناسی تصویرگری خودش روبهرو میشود، رویارویی تاثرانگیزی که وقتی همزمان با انتقاد ناشر از کارش درمیآمیزد، رنج و فرسودگی هنرمند را در این بزنگاه افزون میکند. از این رهگذر به نظر میرسد این سفر، مخصوصا از این منظر که نقاش سالمند را به دوران شورمندانه نوجوانیاش پیوند میزند، برای او یک رهیافت خودشناسانه هم محسوب میشود؛ او حین طرح زدن در خانه پدری، نوجوانی خودش را میبیند، حیرت استاد نقاشی دبیرستان از طرحهایش را و اینکه بعدها او خود آن شکل از نقاشی را، «توانایی کشیدن بدنها، چشمها و عصبها» را پیشپاافتاده دیده است؛ «در دوازده سالگی از دید دیگران پدیدهای استثنایی بودم که مایه شگفتی و شوریدگی میشود، خودم هم همین احساس را داشتم؛ اما در بیست سالگی روان بودن دستم را تحقیر میکردم و کارهایم را عامیانه و خام میدانستم. خودم را در آن دوران دیدم، خواستم با کمک تخیل و خاطرات، وجودم را در آن دو مرحله سنی بکشم، دوازده سالگی و بیست سالگی. ولی دستم پیش نمیرفت.»
نویسنده درواقع دارد نشان میدهد که دانیله مالاریکو، به وضوح با تغییر مکان زندگیاش و نگاه انتقادی نوه خردسالش، در بازنگری شخصیت هنری خویش دچار تشویش و اندوه شده است. از همین رو است که خود را نه یک نابغه تصویرگر که انسان ناتوانی بازنمایی میکند که کاری جز طراحی، نقاشی و ترکیب کردن رنگها از عهدهاش برنمیآمده است؛ «دور از این محدوده، هوش و ذکاوتی نداشتم، توان یادگیری نداشتم. خواستههایم ابتدایی بودند و به تعهدات زندگی مدنی خیلی توجه نمیکردم. در تمام زندگیام به دیگران تکیه کرده بودم و بیشتر از همه به آدا (همسرم)» شاید این بازنگری منتقدانه حاصل گشت و گذار دانیله در خانه دخترش هم بوده است: «بیشتر کارهای بزرگ و کوچکی که در طول سالها به دخترم هدیه دادم، روی دیوارها دیده نمیشدند.»
با این همه نویسنده با ژرفانگری مسحورکنندهای نشان میدهد که دانیله چگونه همچنان اندک روزنههای امید را برای خود روشن نگه میدارد تا بتواند همچنان در فضای پویای کار کردن بماند: «در سالهای اخیر دیگر مثل سابق به کارهای من اهمیت داده نمیشد. خیلی چیزها تغییر کرده بودند. با خودم گفتم اهمیتی ندارد، مهم این است که هنوز کار میکنم... توانسته بودم به خودم وانمود کنم که در بهترین شرایط حرفهای هستم. هنر من تا حدودی شناخته شده بود، بدون شهرت فراوان و در نتیجه بدون فروپاشیهای ناگهانی... به سادگی فکر میکردم طرحهای من سزاوار این موفقیت هستند.» او با این ادله برتری نیروهای جوان و پرانگیزه را پذیرفته است اما رویارویی با ماریوی چهار ساله و انتقادات و طراحیهای خیرهکنندهاش گویی ضربه نهایی را به دانیله وارد میکند از این رو که او معتقد است دیگر نمیتواند سبکی را که سالها در هنرش پیشه کرده است، تغییر دهد: «مسیر میتوانست فقط یکی باشد! همان که از بیست سالگی تا هفتاد و پنج سالگی طی کرده بودمش.»
و این درحالی است که کودک درباره تنها یکی، دو طرح از آثار دانیله نظر نمیدهد، بلکه مسیر طولانی و پرمرارت زندگی هنری او را زیر سوال میبرد؛ «نونو دفعه بعد روشنتر بکش. این نظر مثل حرف ناشر درباره طرحهایی که چند روز پیش با بیمیلی کشیده بودم، نبود، بلکه درمورد تمام کارهای من در گذشته بود، همان نقاشیهایی که برایم اهمیت داشتند و در رابطه با آنها تمجیدهای فراوان دریافت میکردم. با اینکه از موفقیت آن کارها اطمینان داشتم، حرفش رویم اثر گذاشته بود و همه چیز در عرض چند لحظه فرو ریخت.»
با این همه روایت گویای آن است که دانیله همچنان مصمم است تصویرگری کتاب جیمز را با الهام از خانه پدری ادامه دهد؛ «این ایده در سرم شکل گرفت که از طرحهای خانه، آنطور که قدیمها بود، برای توصیف آپارتمان نیویورک در داستان جیمز استفاده کنم. این فرضیه به من جان دوباره داد. مطابقتی بین اتاقهای قرن نوزدهمی در آن طرف دنیا با خانه ناپلی نیمه قرن بیستم.»
اینکه یک هنرمند در مواجهه با فضایی یأسآلود همچنان کارش را پیش ببرد، اشاره نویسنده است به آن روحیه مقاومت و جنونی که در هر هنرمندی باید وجود داشته باشد تا درختی ریشهدار باشد در مواجهه با تندبادها. اما این مقاومت در وجود دانیله مقاومتی دیرپا نیست، وقتی که ماریوی کوچک طرحی به تقلید از سبک پدربزرگش میکشد و دانیله آن طراحی را بهتر از کار خودش و در حد شاهکار میبیند، این مقاومت در وجودش به کلی از میان میرود: «آن طرح نشانهای از یک توانایی خارقالعاده تقلید بود، مجموعهای از هماهنگی طبیعی و تخیل فوقالعاده در رنگها. من را کشیده بود، این به وضوح دیده میشد. من حالا را، من امروز را. با این حال ترسناک بودم. واقعا روح من بود... کشف استعداد ماریو چنان منقلبم کرد که احساس کردم با شدت دارم هل داده میشوم و دارند از مرکز پرتم میکنند به حاشیه دنیا... چه روح شگفتآوری بود این بچه، اینقدر کوچک و اینطور توانا. تحملش را نداشتم، دیگر تحمل هیچ چیز را نداشتم... قابلیت من محدود بود و سعی در بهتر کردن آن، بیفایده. در عوض مسلما طراحی ماریو آن چیز بهتر را در خود داشت.» و به این ترتیب است که دانیله همه طرحهای خودش را در قالب یک بازی کودکانه به ماریو میسپارد تا شادمانه پارهشان کند درحالی که طرح ماریو را نگه میدارد و به روشنی اعلام میکند که دیگر کار نخواهد کرد. گویی دانیله اعلام غمگنانه شکست نسلی از هنرمندان در برابر نسل نوظهوری است که با تهور پیشینیانش را به بوته نقد میکشاند.