به بهانه پخش «سه روز بعد» از شبکه یک سیما
دن کیشوت در دانشکدهی علوم اجتماعی
فرارو- «سه روز بعد» فیلم بدی نیست به میزان لازم تعلیق دارد، سرت را گرم میکند و به سنت سینمای هالیوودی حرف چندانی برای گفتن ندارد، با همین معیار انتظار چندانی را نیز برای مخاطب به وجود نمیآورد، اما نام «پل هاگیس» به عنوان کارگردانش به این جریان رنگ بوی دیگری میدهد.
به گزارش سرویس بین المل فرارو؛ برای کسانی که هنوز فضا و ساختار سنجیدهی «تصادف» را به خاطر دارند نام «پل هاگیس» آشنا است، چند سال پیش، او به عنوان کارگردان و فیلمنامهنویس در «تصادف» با مهارتی ستایشبرانگیز به خلق موقعیتهای یک شهر چند فرهنگی پرداخت و در نخستین تجربهی کارگردانیش، خودش را به عنوان یک سینماگر درجه یک به اثبات رساند و حتی اسکار بهترین فیلمنامه را نیز به دست آورد، اینجاست که بیتردید ساخت «چند روز بعد» برای چنین کارگردان و فیلمنامه نویسی یک اثر ناامیدکننده به حساب میآید.
«چند روز بعد» ماجرای یک استاد دانشکدهی علوم اجتماعی را روایت میکند که تصمیم میگیرد به هر قیمتی که شده همسرش را از زندان آزاد کند، تا اینجای کار، طرح داستان تازگی چندانی ندارد و در همان سینمای هالیوود نمونههای زیادی از این دست پیرنگها میتوان نام برد، اما ماجرا وقتی جلوهی متفاوتی به خود میگیرد که روایت وارد فاز دیگری میشود، شخصیت محوری فیلم با بازی راسل کرو، با هدف آزادی همسرش، به جای طی مراحل ملالآور حقوقی و قانونی، ناگهان تصمیم میگیرد با طرح یک نقشهی پیچیده همسرش را از زندان فراری دهد. از این منظر این فیلم یک داستان بکر و بدیع دارد.
در اغلب فیلمهایی که به موقعیت زندان و آزادی میپردازند با تلاش خود زندانی همراه میشویم و همین نیاز قهرمان به آزادی، موتور روایت فیلم است، اما در «چند روز بعد» قهرمان بیرون از زندان است و تلاش میکند تا شخصیت زندانی فیلم را فراری دهد در حالی که خود شخص زندانی چندان دل به کار نمیدهد و مخاطب میماند و تحول و چرخش ناگهانی یک استاد دانشگاه به سمت قهرمان یک ماجرای اکشن.

حفرهی مرکزی فیلمنامه به چندین دلیل شکل گرفته و به همین خاطر به کلیت ساختار ضربه زده است.
1- مخاطب مثل خود قهرمان چندان باور محکمی به بیگناهی زندانی ندارد. مثلا در یک پلان بیمورد آن هم با فیلتری متفاوت، تصور صحنهی قتل به نمایش گذاشته میشود و بی گناهی زندانی را زیر سوال میبرد.
2- خود شخص زندانی کاملا منفعل است و به همین دلیل تلاش قهرمان وضوح غیرواقعی بیشتری پیدا کرده و به باور پذیری شخصیت ضربه میزند، بازی راسل کرو تا حدودی به این وضعیت دامن میزند، انگار که از سر صحنهی «گلادیاتور» بلند شده و برای بازی در این فیلم آمده است و تنها فرصت کرده لباسهایش را عوض کند، حرکات و سکناتش همان گلادیاتور قهرمان را به خاطر مخاطب میآورد.
3- عدم یکپارچگی و یکدستی ساختار. «چند روز بعد» به قواعد ژانر خودش وفادار نمیماند و در ابتدای کار از یک درام خانوادگی ناگهان به پیرنگ تحصیل و باور بدل میشود و بعد از مدتی به ساختاری معمایی و پس از آن به داستانی پلیسی وارد میشود و در ادامه سر از یک تعقیب و گریز نفسگیر در میآورد و در نهایت با یک پایان خوش به پایان میرسد و در این تغییرات پی در پی مخاطب حتی فرصت نمیکند فکر کند که داشتن یک خانواده سه نفرهی آمریکایی در کاراکاس ونزوئلا به این همه زحمت میارزد.
اما با تمام اینها، پل هاگیس به عنوان یک کارگردان و فیلمنامهنویس، سینماگری کاربلد و زیرک است، خودش میداند نقاط ضعف کار کجاست و با زرنگی سعی میکند حفرههای کارش را بپوشاند. در جهت باورپذیر جلوه دادن قهرمان، در برخی از موقعیتها هر از گاهی به عنصر تصادف و شانس خوش قهرمان اشاره میکند تا ثابت شود که چندان هم همه چیز دست قهرمان نیست.
از طرفی دیگر، درست است که این کارگردان در زمینهی متقاعد کردن مخاطب در بیگناهی زن زندانی یا درگیر کردن او با داوری و قضاوت، زحمت چندانی به خود نمیدهد اما در عوض با زیرکی شخصیتی اسطورهای را پرداخت و خلق میکند تا مخاطب از موضوع حق و حقیقت یک موقعیت قتل، خارج شده و شاهد تلاش قهرمان باشد، آن هم با صرف یک دیالوگ کوتاه.
دیالوگی که قهرمان فیلم در معرفی شخصیت دنکیشوت خطاب به دانشجویانش میگوید، نقل به مضمون، چنین است: «باور به پاکدامنی از خود پاکدامکنی ارزشمندتر است». خود قهرمان فیلم با ایمانی دنکیشوتوار به مصاف نظام سخت و نفوذناپذیر یک زندان مدرن برمیخیزد و یکتنه لحظهای به آنچه که باور دارد شک نمیکند، هرچند در اینجا بر خلاف خیالپردازی معصومانهی دنکیشوت با نقشههای دقیق و حسابشدهی یک استاد دانشگاه روبرو هستیم که با مهارتی غیر عادی خودش را در مقابل فضای مراقبت و امنیت یک کشور قرار میدهد و اتفاقا پیروز هم میشود تا فیلم در گیشه شکست نخورد.