چه کسی مسئول مرگ نظم لیبرال است؟
این گزارش با مرور تجربههای کوزوو، عراق، اوکراین، غزه و گرینلند نشان میدهد «نظم بینالمللی لیبرال» نه با یک ضربه ناگهانی، بلکه در اثر انباشت تناقضها، مداخلات یکجانبه، ریاکاری اخلاقی و تضعیف چندجانبهگرایی فرسوده شده است. از مداخلات بشردوستانه تا جنگهای پیشدستانه و حمایتهای گزینشی، اعتبار این نظم بهتدریج فروریخته است.
فرارو– نیک دنفورث، معاون سردبیر نشریه فارین پالیسی
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، اگر گزارشهای ماه گذشته را ملاک قرار دهیم، گفته میشود این نظم به دست دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، در گرینلند از پا درآمده است؛ جایی که او با تهدیدهای بیدلیل علیه یکی از متحدان ناتو، تیر خلاص را شلیک کرد. روایتی ساده که «مرگ نظم بینالمللی لیبرال» را به یک صحنه مشخص و یک متهم واحد تقلیل میدهد.
اما این نخستین باری نیست که آگهی ترحیم این نظم منتشر میشود. پیش از این نیز بارها خبر مرگش دهانبهدهان چرخیده بود. پس قاتل واقعی چه کسی است؟ آیا جورج دبلیو بوش بود که با ادعاهای نادرست درباره سلاحهای هستهای عراق، تیغ را فرود آورد؟ یا باراک اوباما که با اجرایی نشدن «خط قرمز» در سوریه، ضربهای مرگبار وارد کرد؟ اینکه انگشت اتهام را به کدام سو میگیریم، بیش از آنکه پاسخ روشنی بدهد، پرده از نوع نگاه ما به جهان برمیدارد.
تحولات بزرگ تاریخی معمولاً زادهٔ یک علت واحد نیستند؛ بلکه حاصل زنجیرهای از عوامل همپوشاناند، بهویژه زمانی که در مقیاس جهانی رخ میدهند. «نظم بینالمللی لیبرال» نیز دشمنان کمشماری نداشت و پیش از این بارها زخمهای عمیقی برداشته بود. بنابراین پرسش صرفاً این نیست که «چه کسی ضربه را زد»، بلکه این است که «آیا اساساً این نظم واقعاً مرده است»؟ یا شاید با عقبنشینی دونالد ترامپ از لفاظیهای مربوط به گرینلند، بار دیگر از دل گور سر برآورد.
هر کالبدشکافی، پیش از هر چیز، به شناسایی جسد نیاز دارد. همانگونه که جدل یکدههای بر سر مرگ این نظم نشان میدهد، حتی دربارهٔ تعریف آن نیز توافق روشنی وجود ندارد. با این حال، بهطور کلی «نظم بینالمللی لیبرال» به مجموعهای از نهادها، قواعد و ارزشها اطلاق میشود که قرار بود رفتار دولتها را در عرصهٔ بینالمللی هدایت کند. اختلافنظر دربارهٔ زمان و نحوهٔ مرگ این نظم، شاید خود نشانهای باشد از اینکه با ساختاری روبهرو هستیم که نه بهطور ناگهانی فروپاشیده، بلکه بهتدریج، فرسایشی و در حال انکار مرگ خود، از نفس افتاده است.
بسیاری از اجزای این نظم، از سازمان ملل متحد گرفته تا کنوانسیونهای جهانی حقوق بشر و پیشگیری از نسلکشی، در ویرانههای پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفتند. اما عمر این آرمانها از همان ابتدا با واقعیت قدرت محدود شد. با آغاز جنگ سرد، نظم نوپا زیر فشار رقابتهای ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک قرار گرفت و توان اولیهٔ خود را از دست داد.
دههٔ ۱۹۹۰، پس از فروپاشی بلوک شرق، لحظهٔ امید بود. سیاستگذاران خوشبین آمریکایی بر این باور بودند که تاریخ سرانجام به نفع آنان به پایان رسیده و رؤیای دیرینهٔ «جهانی بهتر» دستیافتنی شده است. اما این خوشبینی دیری نپایید؛ پیچیدگیها خیلی زود خود را نشان دادند و نخستین شکافها در این نظم پدیدار شد.
کوزوو
در یکی از تصاویر نمادین آن دوران، بیل کلینتون پشت تریبون ایستاده بود و رو به جمع بزرگی از سربازان، در حالی که بالگردها در پسزمینه بر فراز اردوگاه به پرواز درآمده بودند، با نیروهای آمریکایی، بریتانیایی و فرانسوی سخن میگفت؛ نیروهایی که بسیاری از آنان بعدها به نیروی بینالمللی حافظ صلح ناتو در کوزوو پیوستند. اینکه مداخله واشنگتن برای شکلدادن به کوزوویی مستقل، نقض نظم بینالمللی لیبرال بوده باشد، دیدگاهی غالب نیست و عموماً در حاشیه قرار دارد. با این حال، این روایت برای بخشی از چپگرایان حقوقمحور که به قرائتهای خلافجریان و تحلیلهای ژئوپلیتیکی نامتعارف گرایش دارند، جذابیتی ویژه یافته است. در این خوانش، کوزوو نه صرفاً یک مداخله انسانی، بلکه نخستین ترک جدی بر بدنه نظمی تلقی میشود که قرار بود قانون را جایگزین زور کند، اما خود بار دیگر به زور متوسل شد.
در سال ۱۹۹۹، اسلوبودان میلوشویچ، رئیسجمهور صربستان، سرکوبی خشن و بیامان را علیه جداییطلبان آلبانیاییتبار در کوزوو آغاز کرد. پس از آنکه دولت بیل کلینتون چند سال پیشتر، با تعلل و تأخیر، برای متوقفکردن جنگِ نسلکُشانه میلوشویچ در بوسنی و هرزگوین وارد عمل شده بود، اینبار واکنش واشنگتن بهمراتب سریعتر و قاطعتر صورت گرفت. ایالات متحده صربستان را بمباران کرد و نیرویی حافظ صلح را با رهبری ناتو و حمایت سازمان ملل متحد به کوزوو اعزام کرد؛ مداخلهای که در نهایت زمینه را فراهم آورد تا بخش بزرگی از جامعه بینالمللی در سال ۲۰۰۸، با وجود مخالفت سرسختانه بلگراد، کوزوو را بهعنوان کشوری مستقل به رسمیت بشناسد.
برای بسیاری از بینالمللگرایان لیبرال که با خشم و ناامیدی، تردید و تعلل کلینتون در قبال بوسنی را دنبال کرده بودند، این اقدام سریع یکی از نخستین نشانهها بود از اینکه نظمی بینالمللی که در ذهن میپروراندند، میتواند دستکم در مواردی آنگونه که وعده داده میشد، کار کند. در شرایطی که پویاییهای جنگ سرد، از زمان جنگ کره، هرگونه مداخله مؤثر نهادهایی چون سازمان ملل متحد را فلج کرده بود، روسیه در پایان دهه ۱۹۹۰ آنچنان تضعیف شده بود که نتواند مانعی جدی ایجاد کند. نتیجه آن شد که ناتو توانست، بهزعم حامیانش، قاطعانه برای برقراری نظم و دفاع از حقوق بشر وارد میدان شود.
اما برای منتقدانی چون نوآم چامسکی، دقیقاً همین نقطه محل اشکال بود. از نگاه آنان، کارزار نظامیِ عملاً یکجانبه ناتو نه در راستای اجرای عدالت بینالمللی، بلکه پوششی برای اعمال قدرت سخت بهشمار میرفت. در این چارچوب، وسواس دونالد ترامپ نسبت به گرینلند تصویری تازه اما آشنا میسازد: جامعه مفسران همچنان در بازنمایی رئیسجمهور ایالات متحده و اقدامات او دچار اعوجاج است؛ میان بزرگنمایی جنون و نادیدهگرفتن تداومها. این کشاکش تفسیری، خود یادآور همان جدال قدیمی است: آیا مداخلهای که از منظر اخلاقی اجتنابناپذیر جلوه میکند، گواه کارکرد نظم لیبرال است یا نشانهای از فروپاشی تدریجی آن محسوب میشود؟
عراق
در تصویری نمادین دیگر از آغاز قرن جدید، یک سرباز آمریکایی پوستر صدام حسین را از دیواری در جنوب عراق پایین میکشد؛ صحنهای که نوید فروپاشی یک رژیم را میداد، اما همزمان از هرجومرجی خبر میداد که قرار بود سالها ادامه یابد. در ۲۱ مارس ۲۰۰۳، همزمان با پیشروی نیروهای ائتلاف برای برکناری صدام، جنوب عراق در آشوبی فراگیر فرو رفته بود.
تهاجم دولت جورج دبلیو بوش به عراق قرار بود نسخهای «بزرگتر و بهتر» از کوزوو باشد: سرنگونی یک دیکتاتور خشن، گسترش دموکراسی و تثبیت بازار نفت. بسیاری از چهرههای برجسته بینالمللگرای لیبرال در آغاز از این پروژه حمایت کردند. اما از همان نخستین گامها، غرور و بیپروایی نهفته در این تصمیم بهسختی پنهان میماند. هرچند بوش با تشکیل «ائتلاف مشتاقان» و تلاش برای کسب نوعی مشروعیت از سازمان ملل متحد ژست چندجانبهگرایی میگرفت، یکجانبهگرایی واقعیِ حاکم بر پشت صحنه برای همگان آشکار بود.
بهویژه برای نسل هزاره، پیامدها ویرانگر از کار درآمد. فاجعه عراق سرخوردگی عمیقی بر جای گذاشت و برای بسیاری، کل ایده «مداخله بشردوستانه» را بیاعتبار کرد. جنگ، چهره خشن قدرت آمریکا و ریاکاری نهفته در لفاظیهای آرمانگرایانه لیبرال را عریان ساخت. از آن پس، هرگاه تحلیلگران، بهویژه نئومحافظهکاران، هشدار میدادند که انفعال آمریکا یا اقدامات قدرتهای متخاصم نظم بینالمللی لیبرال را تهدید میکند، عراق به پاسخ اجتنابناپذیر این ادعا تبدیل میشد. برای بسیاری از منتقدان مداخله، عراق همان نقطهای بود که این نظم را «کشت». با این حال، این داوری بیش از آنکه گزارشی دقیق از رابطه علّی جنگ با تحولات تاریخی باشد، قضاوتی هنجاری و اخلاقی بود؛ قضاوتی که هنوز نیز سایهاش بر هر بحثی درباره مداخله، مشروعیت و نظم جهانی سنگینی میکند.
در واقع، منتقدان پا را فراتر گذاشتند و استدلال کردند خطر اصلی نه در ضعف نظم، بلکه در تمایلات جنگطلبانه ایالات متحده نهفته است؛ اینکه حتی اگر آن نظم در آن مقطع فرو نریخته بود، یکجانبهگرایی مهارنشده واشنگتن دیر یا زود آن را به مسیر نابودی میکشاند.
اوکراین
حملات اولیه روسیه به حاکمیت اوکراین، نخست در کریمه و سپس در دونباس، موج تازهای از اتهامها را برانگیخت مبنی بر اینکه باراک اوباما نظم بینالمللی را در وضعیت احتضار رها کرده است. منتقدان استدلال میکردند واکنشی قاطعتر از سوی ایالات متحده میتوانست رفتار روسیه را مهار کند؛ در مقابل، ضعف واشنگتن به ولادیمیر پوتین جسارت بخشید و مسیر حملات بعدی را هموار ساخت.
این هشدارها بعدها رنگ واقعیت به خود گرفتند؛ با این حال، یک سابقه مهم سالها در حاشیه ماند. نخستین تجاوز آشکار ولادیمیر پوتین به خاک یک کشور همسایه نه در اوکراین، بلکه در سال ۲۰۰۸ به گرجستان رخ داد. واکنش ایالات متحده در آن مقطع حداقلی و محتاطانه بود؛ اما چون این رویداد در دوران ریاستجمهوری جورج دبلیو بوش اتفاق افتاد، بهدرستی در هیچیک از روایتهای مسلط جای نگرفت. نئومحافظهکاران به «تهاجمیبودن افراطی» متهم میشدند و لیبرالها به «نرمی مفرط»؛ در دل این دوگانه سادهساز، بیپاسخی بوش به گرجستان عملاً بیرون از قاب تحلیل باقی ماند.
با آغاز تهاجم تمامعیار روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲، اضطراب درباره سرنوشت نظم جهانی به سطحی تازه جهش کرد. چهار سال ریاستجمهوری دونالد ترامپ پیشتر بینالمللگرایان لیبرال آمریکا را در یأسی مزمن فرو برده بود؛ اکنون، جسارت عریان حمله روسیه تهدیدی مستقیم علیه امنیت اروپا و اصل حاکمیت دولتها به شمار میرفت.
در میانه این خشم و نگرانی، تناقضها نیز عیان شد. همان تحلیلگرانی که امروز با حساسیت از نقض حاکمیت اوکراین سخن میگفتند، زمانی که واشنگتن همین اصل را در عراق زیر پا گذاشت، واکنشی بهمراتب کمرنگتر نشان داده بودند. برای برخی، اشاره به این ناهمخوانیها صرفاً ابزاری برای افشای ریاکاری آمریکا بود؛ اما برای آنان که واقعاً دغدغه اصول داشتند، انباشت این نقضها معنایی عمیقتر پیدا میکرد: اگر «نظم بینالمللی لیبرال» از همان آغاز نیز ناقص و آرمانخواهانه بوده است، تعمیق بینظمی جهان را به مسیری میبرد که هزینههایش دیر یا زود، گریبان همه را خواهد گرفت.
غزه
ششم ژوئن ۲۰۲۴، فلسطینیان از مدرسهای وابسته به سازمان ملل در اردوگاه النصیرات، در مرکز غزه، بازدید میکنند؛ پناهگاهی برای آوارگان که در بمباران اسرائیل هدف قرار گرفت و بنا بر اعلام مقامهای بهداشتی محلی، دستکم ۳۳ نفر از جمله زنان و کودکان در آن جان باختند.
پس از حمله هفتم اکتبر ۲۰۲۳ حماس، بهسرعت روشن شد که پاسخ اسرائیل مقید به قواعد متعارف جنگ نخواهد بود. با این حال، دولت جو بایدن که در محکومیت حملات روسیه در اوکراین موضعی صریح و قاطع داشت، به حمایت از اسرائیل ادامه داد؛ حتی در شرایطی که جنگ، بیش از پیش رنگ و بوی نسلکشی به خود گرفت.
برای منتقدانی که سالها از ریاکاری و سوگیری نژادی نهفته در نظم بینالمللی لیبرال سخن میگفتند، غزه به نقطه گسست بدل شد. استدلال آنان روشن بود: ابعاد خشونت و صراحت حمایت واشنگتن، پرده از تناقضی برداشت که دیگر امکان پنهانکردنش وجود نداشت. اینکه چنین سیاستی زیر نظر رئیسجمهوری دموکرات و مدعی پاسداری از همان نظم اتخاذ میشد، احساس ریاکاری را عمیقتر و جبرانناپذیرتر کرد.
با این همه، روشن نیست جهان تا چه اندازه توان تحمل ریاکاری را دارد. همانگونه که در بحث «اعتبار نظامی» ایالات متحده اغراق و فرافکنی فراوان دیده میشود، نگرانیها درباره «اعتبار اخلاقی» نیز اغلب بر پیشفرضهایی استوار است درباره اینکه جهان چگونه باید قضاوت کند. تناقضی ناعادلانه در میان است: هرچه نگاه به سابقه واشنگتن در رهاکردن متحدان یا حمایت از فجایع انسانی واقعبینانهتر شود، باور به اینکه یک خیانت تازه بتواند بهتنهایی اعتبار آمریکا را برای همیشه در چشم جهان نابود کند، دشوارتر جلوه میکند.
گرینلند
در میانه اتهامهای متقابل، اینکه واشنگتن یا با افراط در تهاجم یا با سستی در دفاع از متحدان، نظم جهانی را فرسوده است، دونالد ترامپ دست به وارونگی کمسابقهای از قاعده «گلدیلاکس» زد. او جنگطلبانهترین تکانههای قدرت آمریکا را نه متوجه رقبا، بلکه روانه نزدیکترین متحدانش کرد؛ تا آنجا که تهدید به اقدام علیه گرینلند، شکاف در ناتو را محتمل ساخت. شگفت آنکه در بخشهایی از دولت او، این پیامد نه خطا، بلکه حتی مطلوب تلقی میشد.
اکنون اما ورق برگشته است. نهتنها کشورهای اروپایی برای بازدارندگیِ واشنگتن نیرو به گرینلند اعزام میکنند، بلکه حتی وفادارترین بینالمللگرایان لیبرال در دو سوی اقیانوس اطلس نیز این احتیاط را عقلانی میدانند. رؤیای گسترش ناتو برای تثبیت حاکمیت و ثبات جهانی، جای خود را به امیدی فروتنانهتر داده است: حفظ همین ارزشها دستکم در گوشهای کوچک از جهان.
ترامپ از تهدید به الحاق قهری گرینلند عقبنشینی کرده است؛ اما اطمینان بازنگشته است. فارغ از مسیر پیشرو، این رفتارها جهان را از نقطهای بیبازگشت عبور داده و منطق بینالمللگرایی لیبرال را دگرگون کردهاند. زمانی، جهانی آرامتر، قاعدهمند و چندجانبه حتی با حمایتی ریاکارانه دستیافتنی به نظر میرسید و کشورها منفعتی روشن در حرکت بهسوی آن میدیدند. امروز که آن رؤیای مشترک نیز جذابیت و اعتبار پیشین خود را از دست داده است، منطق تصمیمگیری کشورها دگرگون میشود؛ دگرگونیای که میتواند بهتدریج همان آیندهای را بسازد که پیشتر تنها از آن بیم میرفت.