آمریکا در جستوجوی راهی برای عبور از بحران ایران
بحران ایران و بازگشت خاطره تلخ ویتنام
مقاله با مقایسه بحران ایران با جنگ ویتنام و جنگ اوکراین با جنگ کره، نشان میدهد که سیاست آمریکا اغلب از ورود و تشدید بحران به بنبست و سپس مذاکرهای ناگزیر میرسد. در پرونده ایران، احتمال توافقی شکننده و ناتمام وجود دارد که بحران هستهای را به آینده موکول کند. در اوکراین نیز سناریوی محتمل، آتشبسی شبیه جنگ کره است که خط درگیری را تثبیت میکند، بیآنکه ریشه منازعه حل شود.
فرارو- گیدئون رز، عضو ارشد شورای روابط خارجی و نویسنده کتاب «چگونه جنگ ها پایان می یابد؟»
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن افرز، دولت ترامپ تنها در فاصله دو ماه، مسیری را با شتاب پیموده است که دولت لیندون جانسون در قبال جنگ ویتنام طی پنج سال از سر گذراند: ورود به بحران، تشدید مرحلهبهمرحله درگیری، فرو رفتن در بنبستی فرساینده و سرانجام حرکت به سوی میز مذاکره. اکنون این دولت به مرحلهای رسیده که بیش از هر چیز، یادآور دوران ریچارد نیکسون است؛ مرحلهای که با تهدیدهای پرطمطراق و نمایش قدرت آغاز میشود، اما بهتدریج جای خود را به درک این واقعیت میدهد که خروج از بحران، ناگزیر از مسیر توافقی میگذرد که چندان رضایتبخش نخواهد بود. اگر این روند با همین شتاب ادامه پیدا کند، مداخله در ایران باید ظرف چند ماه آینده به پایان برسد؛ در زمانی که احتمالاً موج سرزنشها، مقصرجوییها و تلاش برای یافتن مسئول شکست، از پیش آغاز شده است.
البته هیچ قیاس تاریخیای کامل نیست و منازعه ایران با جنگ ویتنام، تفاوتهای آشکار و پرشماری دارد: از جغرافیای متفاوت و ایدئولوژیهای متمایزِ طرفهای درگیر گرفته تا بازه زمانی بسیار کوتاهتر، نبود نیروهای زمینی آمریکا و سربازگیری اجباری، تداوم یک دولت واحد در واشنگتن، استفاده از فناوریهای پیشرفته نظامی و مجموعهای از عوامل دیگر. با این حال، در ساختار این دو منازعه، تقارنهایی معنادار و قابلتوجه دیده میشود؛ شباهتهایی که نه به معنای یکیبودن دو تجربه تاریخی، بلکه نشاندهنده تکرار برخی الگوهای تصمیمگیری، بنبست و خروج از بحران است. همین منطق درباره جنگ اوکراین نیز صدق میکند؛ جنگی که از منظر ساختاری، قرابتهایی با جنگ کره دارد. از آنجا که ساختارها دامنه انتخابهای سیاستگذاران را محدود میکنند، تشخیص این الگوها میتواند سرنخهایی مهم درباره مسیر احتمالی پایان این جنگها در اختیار ما قرار دهد.
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، احتمالاً سرنوشتی مشابه پایان جنگ ویتنام در سال ۱۹۷۳ خواهد یافت: مصالحهای شکننده و ناپایدار که بخشی از مسائل فوری را حلوفصل میکند، اما پرسشهای مهمتر و ریشهایتر را همچنان بیپاسخ باقی میگذارد. همانگونه که سرنوشت نهایی ویتنام جنوبی به آینده سپرده شد، سرنوشت نهایی جمهوری اسلامی و برنامه هستهای آن نیز احتمالاً به روزی دیگر موکول خواهد شد؛ روزی که بحران نه پایان یافته، بلکه تنها از مرحلهای به مرحله دیگر منتقل شده است.
در مقابل، جنگ اوکراین بیش از آنکه به الگویی شبیه ویتنام نزدیک باشد، احتمالاً مسیری مشابه جنگ کره را طی خواهد کرد: توافقی که چیزی شبیه خط کنونی درگیری را تثبیت میکند و مرزهایی منجمد را در چارچوب یک آتشبس، برای مدتی نامحدود زیر نظارت باقی میگذارد. چنین آتشبسی، برخلاف انتظار بسیاری از ناظران، میتواند پایدارتر و بادوامتر از آن چیزی باشد که امروز پیشبینی میشود؛ نه به این دلیل که منازعه حل شده است، بلکه از آن رو که ساختار درگیری، طرفها را به پذیرش نوعی توقف طولانیمدت و کنترلشده وادار میکند.
از جانسون تا نیکسون؛ مسیر پرهزینه خروج آمریکا از باتلاق ویتنام
در نوامبر ۱۹۶۳، رهبران ویتنام جنوبی و ایالات متحده هر دو ترور شدند و لیندون جانسون، رئیسجمهور تازهوارد آمریکا ناگهان خود را در برابر مسئولیت دو کشوری دید که هر یک بهگونهای در بحران فرو رفته بودند. در ویتنام، نیروهای شمالی که از انگیزهای بالا و رهبریای مؤثر برخوردار بودند، همراه با متحدان چریکی خود در جنوب، بهطور مستمر در برابر رژیم ضعیف ویتنام جنوبی پیشروی میکردند. اگر واشنگتن برای تغییر مسیر این روند دست به اقدام نمیزد، سقوط سایگون و اتحاد دوباره کشور زیر حاکمیت کمونیستی، سناریویی کاملاً محتمل به نظر میرسید.
جانسون و تیم او چندان به پیروزی در این جنگ خوشبین نبودند؛ اما بیش از آنکه به فتح میدان بیندیشند، از پیامدهای داخلی و بینالمللی شکست هراس داشتند. از همین رو، تصمیم گرفتند حمایت از سایگون را افزایش دهند؛ به این امید که نمایش قدرت آمریکا، هانوی را به عقبنشینی وادارد.
در آغاز، حمایت واشنگتن از سایگون به ارسال کمکهای اقتصادی و اعزام مستشاران نظامی محدود میشد. اما این مسیر بهتدریج گسترش یافت: نخست به بمباران انجامید، سپس اعزام نیروهای زمینی را دربر گرفت و در مرحله بعد، همه این اقدامات با شدت بیشتری دنبال شد. با این حال، هانوی همچنان بر اهداف اصلی خود پافشاری کرد و حاضر به تسلیم نشد. تا سال ۱۹۶۸، جنگ چنان خون و هزینهای بر جای گذاشته و چنان آشوبی در داخل آمریکا ایجاد کرده بود که واشنگتن ناچار شد به جستوجوی راهی برای خروج از بحران روی آورد. جانسون هرگز شکست را بهصراحت نپذیرفت، اما روند تشدید جنگ را مهار کرد، توقف یکجانبه بمبارانها را اعلام کرد، از صحنه سیاست کنار رفت و این بحران فرساینده را به جانشین خود سپرد.
آن جانشین، ریچارد نیکسون بود؛ رئیسجمهوری که همراه با هنری کیسینجر، ضرورت بنیادین پایان دادن به جنگ ویتنام را به ارث برد، اما برای ورود به ماجراجوییهای تازه، سرمایه سیاسی چندانی در اختیار نداشت. نه نیکسون و نه کیسینجر هرگز به رها کردن ساده سایگون نمیاندیشیدند؛ اما افق راهبردی آنان بر بازسازی روابط میان ابرقدرتها متمرکز بود و بهخوبی میدانستند که ایالات متحده باید در زمانی نسبتاً کوتاه از این جنگ عبور کند.
آنان در نخستین گام، تلاش کردند اهداف قدیمی را با ترکیبی تازه از زور و بلوف پیش ببرند. امیدشان این بود که ویتنام شمالی زیر فشار بمبارانهای تازه و تهدیدهای بیمحابا مرعوب شود، اتحاد شوروی و چین به کمک واشنگتن ترغیب شوند، افکار عمومی آمریکا با کاهش محدود نیروها آرام گیرد و مجموعه این عوامل، راه را برای توافقی باز کند که هم خروج آمریکا را ممکن سازد، هم بقای ویتنام جنوبی را حفظ کند و هم عقبنشینی ویتنام شمالی را رقم بزند. اما این راهبرد سرانجام به شکست انجامید. شوروی یا توان آن را نداشت یا ارادهاش را که چنان فشاری بر ویتنام شمالی وارد کند که هانوی ناچار به پذیرش توافق شود. کمونیستها نه فروپاشیدند و نه عقب نشستند و جنگ، همچنان ادامه یافت.
تا پاییز ۱۹۶۹، دولت آمریکا بار دیگر خود را در نقطه آغاز دید؛ با این تفاوت مهم که روند خروج نیروهای آمریکایی از پیش آغاز شده بود و همین واقعیت، معادله جنگ را بهتدریج دگرگون میکرد. آغاز خروج نیروها، میل افکار عمومی آمریکا را برای پایان سریعتر جنگ افزایش داد و همزمان به هانوی انگیزه داد تا با صبر و انتظار، فرسایش اراده واشنگتن و عقبنشینی بیشتر آن را دنبال کند. در چنین فضایی، سرخوردگی در کاخ سفید شدت گرفت.
هنری کیسینجر به کارکنان خود دستور داد طرحهایی برای وارد کردن «ضربهای وحشیانه و تنبیهی» به دشمن آماده کنند. او با لحنی آمیخته به خشم و ناباوری به آنان گفت: «نمیتوانم باور کنم قدرتی درجهچهار مانند ویتنام شمالی نقطه شکست نداشته باشد.» پیش از هرگونه حمله، مقامهای دولت آمریکا به شوروی و ویتنام شمالی اولتیماتوم دادند که امتیاز بدهند؛ در غیر این صورت، باید با پیامدهای آن روبهرو شوند. اما زمانی که این اولتیماتوم نادیده گرفته شد، واشنگتن تهدیدهای خود را عملی نکرد و بار دیگر شکاف میان زبان تهدید و اراده اقدام آشکار شد.
در نهایت، نیکسون و کیسینجر بر سر راهبردی دوم برای خروج از ویتنام به توافق رسیدند؛ راهبردی که سه مسیر را همزمان پیش میبرد: خروج تدریجی نیروهای آمریکایی، افزایش کمک به رژیم نگوین ون تیو در سایگون و پیگیری فشرده یک توافق مذاکرهشده. این راهبرد سرانجام در سال ۱۹۷۳ به توافقی انجامید که به ایالات متحده اجازه داد جنگ را متوقف کند و اسرای جنگی خود را به خانه بازگرداند، بیآنکه رسماً به متحد خود پشت کرده باشد.
اما در متن همان توافق، بذر بحران بعدی کاشته شده بود. جزئیات آن به نیروهای کمونیست اجازه میداد در بخشهایی از جنوب که در کنترل داشتند باقی بمانند؛ امکانی که پس از خروج آمریکا، زمینه را برای ازسرگیری عملیات آنان فراهم کرد. همین شرط، در کنار محدودیتهایی که کنگره برای مداخله دوباره آمریکا وضع کرد، سرانجام دو سال بعد به سقوط ویتنام جنوبی انجامید؛ سقوطی که نشان داد توافق ۱۹۷۳ بیش از آنکه پایان واقعی جنگ باشد، راهی برای خروج آمریکا از میدان بود.
ترامپ در نقش نیکسون؛ فشار، تهدید و جستوجوی خروج آبرومندانه
همانگونه که جانسون در ویتنام برای مهار روندهایی نگرانکننده وارد میدان شد، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا نیز با هدف متوقف کردن مسیرهایی پرخطر پا به پرونده ایران گذاشت. حملات هوایی اسرائیل و آمریکا در ژوئن ۲۰۲۵ ضربههای سنگینی به برنامه هستهای ایران وارد کرده بود؛ اما پس از آن، جمهوری اسلامی روند بازسازی توانمندیهای نظامی متعارف خود را آغاز کرد. همین روند، نگرانی اسرائیل و ایالات متحده را برانگیخت؛ زیرا این بیم وجود داشت که تهران در نهایت سپری نظامی و بازدارنده ایجاد کند و در پشت آن، پیگیری بلندپروازی های هستهای خود را ادامه دهد. دونالد ترامپ در این مقطع، تضمینهای اسرائیل را پذیرفت؛ تضمینهایی مبنی بر اینکه یک حمله قدرتمند برای قطع سرِ هرم قدرت، میتواند نظام ایران را سرنگون کند و این مسئله را یکبار برای همیشه پایان دهد. بر همین اساس، او در اواخر فوریه، حمله مشترک نیروهای آمریکایی و اسرائیلی را تأیید کرد.
در ماه آوریل، دونالد ترامپ که از نتایج مسیر پیشین سرخورده شده بود، از نقش جانسون فاصله گرفت و به نقش نیکسون نزدیک شد؛ چرخشی که در قالب آزمودن راهبردی تازه خود را نشان داد: افزایش فشار، صدور اولتیماتومها و تهدیدهای پیدرپی و همزمان گشودن مسیر پیشنهادهای مذاکره. این بازگشت به رویکرد موسوم به «مرد دیوانه»، در نهایت به آتشبس ۸ آوریل و گفتوگوهای مستقیم میان مقامهای آمریکایی و ایرانی با میانجیگری پاکستان انجامید؛ اما امتیازهایی را که واشنگتن انتظار داشت، به همراه نیاورد.
تنگه هرمز همچنان بسته ماند و خواستههای دو طرف، همچنان فاصلهای عمیق و پرناشدنی با یکدیگر داشت. ترامپ که هرگز برای جنگی طولانی برنامهریزی نکرده بود، اکنون با افزایش هزینهها و کاهش حمایت داخلی روبهروست و آشکارا در جستوجوی راهی آبرومندانه برای خروج از بحران است؛ درست همانگونه که نیکسون و کیسینجر در اوایل دهه ۱۹۷۰ با چنین وضعیتی روبهرو بودند.
اما ایرانیها، همانند ویتنامیهای شمالی، سرسختانه از همکاری در چارچوبی که واشنگتن مطلوب میداند، خودداری میکنند و بر این فرض حساب باز کردهاند که میتوانند در رقابتِ تحمل رنج، دست بالا را داشته باشند. از این منظر، آنچه در ادامه محتمل به نظر میرسد، توافقی است که پیش از آنکه به حلوفصل ریشهای بحران بینجامد، جنگ را متوقف کند، ازسرگیری کشتیرانی را ممکن سازد و بسیاری از دیگر نقاط اختلاف را در ابهام نگه دارد یا به آینده موکول کند. در چنین سناریویی، همانگونه که سرنوشت ویتنام جنوبی پس از توافق به زمانی دیگر واگذار شد، سرنوشت نهایی برنامه هستهای ایران نیز در نهایت به روزی دیگر سپرده خواهد شد.
از محاصره بوسان تا چرخش ناگهانی جنگ کره
در همین حال، در جبهه اوکراین، نیروهای کره شمالی که در کنار روسیه میجنگند، احتمالاً با حسی غریب از آشنایی روبهرو هستند؛ گویی کابوس پدربزرگهای خود را از نو تجربه میکنند و اینبار نیز در حمام خونی بنبستزده، نقش قربانیان انسانی را بر عهده گرفتهاند. در اواخر ژوئن ۱۹۵۰، نیروهای کره شمالی در حملهای غافلگیرانه از مدار ۳۸ درجه عبور کردند؛ حملهای که هدف آن، قرار دادن سراسر شبهجزیره کره زیر کنترل کمونیستی بود. مقامهای دولت هری ترومن این اقدام را نه صرفاً یک بحران منطقهای، بلکه شعلهای مهم در جنگ سردِ رو به گسترش تفسیر کردند. آنان ایالات متحده را به دفاع از کره جنوبی متعهد ساختند و برای پیشبرد این تلاش، حمایت سازمان ملل را نیز به دست آوردند.
کره شمالیها در طول تابستان به پیشروی خود ادامه دادند و سرانجام نیروهای سازمان ملل را در محدودهای کوچک پیرامون بندر بوسان، در جنوبشرق شبهجزیره، زیر فشار و در آستانه محاصره کامل قرار دادند. اما در سپتامبر، عملیات موفق آبی - خاکی ژنرال داگلاس مکآرتور در بندر اینچئون، آن هم در پشت خطوط دشمن، مسیر جنگ را بهیکباره معکوس کرد. از آن پس، ورق میدان برگشت و این بار نیروهای سازمان ملل بودند که کره شمالیها را از مواضع خود عقب میراندند.
در اکتبر، رهبران آمریکا که از پیروزی سرمست شده بودند و فرصتی غیرمنتظره برای اتحاد شبهجزیره بر اساس شرایط کره جنوبی میدیدند، به مکآرتور آزادی عمل دادند تا عملیات را تا عمق خاک کره شمالی پیش ببرد؛ آزادیای که او تا نهایت و حتی فراتر از آن به کار گرفت. اما همزمان با پیشروی ارتشهای سازمان ملل به سوی شمال، مسیر جنگ بار دیگر تغییر کرد: نیروهای چینی به کمک کره شمالی آمدند و نیروهای سازمان ملل را وادار کردند با شتاب به سمت جنوب عقبنشینی کنند. هند و بریتانیا بر ایالات متحده فشار آوردند تا مذاکرات را بر پایه توافقی آغاز کند که رها کردن تایوان و پذیرش چین در سازمان ملل را نیز دربر میگرفت. با این حال، دولت ترومن نپذیرفت و بر احیای موقعیت خود در میدان نبرد قمار کرد. این قمار، زیر فرماندهی زمینی تازه متیو ریجوی، نتیجه داد؛ نیروهای سازمان ملل بار دیگر روند جنگ را تغییر دادند و در اوایل ۱۹۵۱، در نبردی فرساینده، دوباره در شبهجزیره به سوی شمال پیش رفتند.