ترنج موبایل
کد خبر: ۹۹۲۴۱۴

واشنگتن در تله بحران‌های شرکای منطقه‌ای

چه کسی فرمان سیاست آمریکا در خاورمیانه را در دست دارد؟

چه کسی فرمان سیاست آمریکا در خاورمیانه را در دست دارد؟

فقدان استراتژی خروج و سرگردانی راهبردی واشنگتن در خاورمیانه، سیاست خارجی دولت ترامپ را با چالشی جدی مواجه کرده است؛ بحرانی که به جای نمایش قدرت، ضعف دیپلماسی آمریکا را عیان کرد.

فرارو– تیموتی هاپر، پژوهشگر و دانش‌آموخته رشته روابط بین‌الملل از دانشگاه امریکن

به گزارش فرارو به نقل از نشریه «میدل ایست مانیتور» (Middle East Monitor)؛ جنگ و رویارویی نظامی با ایران، یکی از بنیادی‌ترین وعده‌های سیاسی دونالد ترامپ را در معرض آزمونی سخت قرار داده است.

او هویت سیاسی خود را بر این گزاره بنا کرده بود که آمریکا دیگر منابع مالی و نظامی خود را صرف «جنگ‌های بی‌پایان» نخواهد کرد و تمرکز اصلی دولت، دفاع از منافع ملی در داخل کشور خواهد بود.

منتقدان: ترامپ نقشه خروج از جنگ ندارد

شعار «اول آمریکا» نیز بر همین مبنا شکل گرفت؛ رویکردی که خویشتنداری در سیاست خارجی، واداشتن متحدان به پذیرش سهم بیشتری از مسئولیت‌های امنیتی و پرهیز از ورود به جنگ‌هایی با دستاورد نامشخص برای ایالات متحده را وعده می‌داد.

با این حال، آغاز عملیات‌های نظامی و درگیری مستقیم با ایران از اواخر فوریه ۲۰۲۶ (اسفند ۱۴۰۴) و تداوم آن تا به امروز، این روایت را با چالشی جدی مواجه کرده است.

به‌جای آنکه واشنگتن تصویری از انضباط راهبردی و کنترل اوضاع ارائه دهد، بیش از هر زمان دیگری در موقعیتی واکنشی و گرفتار در چرخه تحولات میدانی پرشتاب به نظر می‌رسد. [این پرسش اکنون پررنگ‌تر از همیشه مطرح است که آیا دولت ترامپ برای این درگیریِ رو به گسترش، مقصدی سیاسی و راهبردی روشن در اختیار دارد یا خیر؟]

این انتقادها دیگر صرفاً از سوی دموکرات‌ها مطرح نمی‌شود. دامنه تردیدها نسبت به سیاست دولت در قبال ایران اکنون به اردوگاه محافظه‌کاران نیز کشیده شده است.

به‌گونه‌ای که شمار فزاینده‌ای از تحلیلگران محافظه‌کار و حتی برخی چهره‌های شاخص جریان «ماگا» (MAGA) معتقدند دولت ترامپ وارد بحرانی شده که هنوز هیچ راهبرد معتبر و قابل اتکایی برای خروج از آن ارائه نکرده است. اگرچه رئیس‌جمهور آمریکا اخیراً در ۷ آگوست ۲۰۲۶ (۱۶ مرداد ۱۴۰۵) مدعی شد که این درگیری «به‌زودی» پایان خواهد یافت و از رهبری محاصره دریایی در تنگه هرمز سخن گفت، اما تداوم بمباران‌ها و هشدارهای متقابل، ناقضِ چشم‌انداز پایان سریع جنگ است.

نگرانی منتقدان تنها به ادامه درگیری نظامی محدود نمی‌شود. آنچه بیش از پیش مورد توجه قرار گرفته، این تصور است که ایالات متحده به‌تدریج ابتکار عمل را در مدیریت بحران از دست داده است.

در واقع، واشنگتن اجازه داده تا اولویت‌ها و محاسبات شرکای منطقه‌ای، بیش از منافع و اهداف راهبردی خودش، مسیر سیاست آمریکا را تعیین کند.

در کانون این انتقادها، فقدان یک راهبرد منسجم برای خاورمیانه قرار دارد. از نگاه منتقدان، حتی موفق‌ترین عملیات‌های نظامی نیز نمی‌توانند جایگزین اهداف سیاسی روشن شوند.

هر راهبرد کارآمد باید بر سه مؤلفه استوار باشد: تعریف دقیق اهداف، ارزیابی واقع‌بینانه از خطرات تشدید تنش، و ترسیم نقشه‌ای روشن برای پایان دادن به بحران. منتقدان می‌گویند هیچ‌یک از این عناصر در سیاست کنونی آمریکا به‌طور شفاف دیده نمی‌شود.

در حالی که مقام‌های آمریکایی همچنان از ضرورت «بازدارندگی» سخن می‌گویند، هم‌زمان به گسترش حضور نظامی خود در منطقه ادامه می‌دهند؛ رویکردی که به باور منتقدان، ابهام درباره مقصد نهایی سیاست واشنگتن را به‌شدت افزایش داده است.

هنوز مشخص نیست هدف ایالات متحده صرفاً افزایش فشار بر ایران است، یا مهار بلندمدت این کشور و یا دنبال کردن پروژه‌ای به‌مراتب گسترده‌تر؟ این ابهام بنیادین، به یکی از اصلی‌ترین محورهای انتقاد از راهبرد دولت ترامپ تبدیل شده است.

پیامد این وضعیت، افزایش ابهام برای متحدان و رقبای آمریکا به‌طور هم‌زمان است. رهبری در سیاست بین‌الملل تنها زمانی اعتبار می‌یابد که اهداف، اولویت‌ها و نیت‌های یک دولت روشن، منسجم و قابل پیش‌بینی باشد.

اما تحولات اخیر – از جمله فروپاشی تفاهم‌نامه موقت صلح در ژوئن ۲۰۲۶ (خرداد ۱۴۰۵) و از سرگیری تنش‌ها – شکافی آشکار میان اقدامات نظامی واشنگتن و پیام‌های سیاسی آن ایجاد کرده است.

این شکاف، هم متحدان و هم رقبای آمریکا را با پرسش‌هایی جدی درباره مسیر آینده این سیاست روبه‌رو کرده است. برای متحدان، این ابهام به معنای تردید نسبت به اهداف واقعی واشنگتن است و برای رقبا، ممکن است نشانه‌ای از ضعف راهبردی یا غیرقابل پیش‌بینی بودنِ تصمیم‌گیری آمریکا تلقی شود. هر دو برداشت می‌تواند به افزایش بی‌ثباتی در منطقه بینجامد.

واشنگتن در تله بحران‌های شرکای منطقه‌ای

مدیریت ائتلاف‌ها همواره یکی از پایه‌های اصلی راهبرد جهانی ایالات متحده بوده است؛ راهبردی که بر هماهنگی سیاسی، تعریف انتظارات مشترک و توانایی تعیین خطوط قرمز استوار است.

منتقدان معتقدند واشنگتن در بحران کنونی، بیش از آن که هدایت‌کننده یک ائتلاف بر اساس راهبردی آمریکایی باشد، در حال واکنش به بحران‌هایی است که برخی از شرکای منطقه‌ای آن (از جمله اسرائیل) در شکل‌گیری یا تشدید آن‌ها نقش کلیدی داشته‌اند.

اعتبار رهبری آمریکا تنها با قدرت نظامی سنجیده نمی‌شود. اگر متحدان به این جمع‌بندی برسند که واشنگتن دیگر توان هماهنگ کردن راهبرد مشترک یا مهار اقداماتی را که خطر گسترش جنگ را افزایش می‌دهد ندارد، آسیب واردشده به جایگاه رهبری ایالات متحده می‌تواند بسیار ماندگارتر از نتایج هرعملیات نظامی باشد.

این تردیدها تنها به عرصه سیاست خارجی محدود نمانده و در فضای سیاسی داخلی آمریکا نیز به‌روشنی قابل مشاهده است.

دموکرات‌های کنگره، هم مبنای حقوقی گسترش عملیات نظامی و هم منطق راهبردی آن را زیر سؤال برده‌اند. آن‌ها معتقدند دولت، بدون جلب نظر قانون‌گذاران، دامنه جنگ را گسترش داده است، بی‌آنکه توضیح دهد این اقدامات چگونه در خدمت منافع بلندمدت ایالات متحده قرار می‌گیرد.

در سوی دیگر، بخش قابل توجهی از جریان ضد مداخله‌گر در ائتلاف «ماگا» نیز از فاصله گرفتن کاخ سفید از سیاست خویشتنداری که ترامپ زمانی وعده آن را داده بود، ابراز نارضایتی عمیق می‌کنند.

برای بسیاری از حامیان شعار «اول آمریکا»، مسئله صرفاً توسل به نیروی نظامی نیست. نگرانی اصلی آن است که ایالات متحده بار دیگر درگیر بحرانی منطقه‌ای شده که هزینه‌ها، مخاطرات و حتی افق پایان آن همچنان نامعلوم است.

این دقیقاً همان سناریویی است که ترامپ در سال‌های گذشته بارها از آن به‌عنوان نماد شکست سیاست خارجی دولت‌های پیشین یاد کرده و وعده داده بود آمریکا را از آن دور نگه دارد.

همین نگرانی، دامنه انتقادها از آنچه برخی تحلیلگران «همسویی بیش از حد» واشنگتن با شرکای منطقه‌ای می‌نامند را نیز گسترش داده است.

هرچند ائتلاف‌ها بر پایه منافع مشترک شکل می‌گیرند، اما از نگاه کارشناسان، موفقیت یک قدرت بزرگ در گرو آن است که ضمن حفظ این مشارکت‌ها، استقلال راهبردی خود را نیز از دست ندهد.

منتقدان هشدار می‌دهند هرگاه سیاست آمریکا بیش از اندازه با اولویت‌ها و ترجیحات بازیگران منطقه‌ای همسو شود، واشنگتن بخشی از قدرت مانور دیپلماتیک خود را از دست می‌دهد و به شرکای خارجی اجازه می‌دهد بر تصمیم‌هایی اثر بگذارند که پیامدهای مستقیم و بلندمدتی برای امنیت ملی ایالات متحده دارد.

از ویتنام تا ایران؛ تکرار یک چرخه پرهزینه

این استدلال بر یکی از اصول شناخته‌شده سیاست بین‌الملل استوار است: قدرت‌های بزرگ باید هدایت‌کننده ائتلاف‌ها باشند، نه آنکه در چارچوب مطالبات و محاسبات متحدان خود گرفتار شوند.

از همین منظر، اگر واشنگتن نتواند حدود انتظارات شرکای خود را به‌روشنی تعیین کند، ائتلاف‌هایی که زمانی مزیت راهبردی محسوب می‌شدند، ممکن است به‌تدریج به تعهداتی پرهزینه و محدودکننده تبدیل شوند.

در نهایت، پرسش اصلی منتقدان نه درباره اصل سودمندی ائتلاف‌ها، بلکه درباره کارکرد آن‌هاست: آیا این مشارکت‌ها همچنان در خدمت اهداف مشخص و منافع ملی آمریکا قرار دارند، یا آنکه خود به هدفی مستقل تبدیل شده‌اند؟

از منظر راهبردی، رهبری تنها به برخورداری از قدرت نظامی محدود نمی‌شود؛ بلکه به توانایی تعیین مسیر بحران، کنترل روند تشدید تنش و ترسیم شرایط پایان آن وابسته است.

هرگاه این ابتکار عمل از میان برود، حتی قدرتمندترین ارتش جهان نیز به‌جای شکل دادن به تحولات، ناچار به واکنش در برابر آن‌ها خواهد شد. به باور این منتقدان، تحولات اخیر خاورمیانه نشانه‌هایی از همین وضعیت را آشکار کرده است.

واشنگتن بیش از آنکه بحران را بر پایه یک طرح راهبردی هدایت کند، در موقعیتی قرار گرفته که ناچار است به تحولات پرشتاب میدانی پاسخ دهد؛ مانند هشدارهای صریح و اخیر تهران به کشورهای حاشیه خلیج فارس مبنی بر هدف قرار دادن زیرساخت‌های حیاتی انرژی آن‌ها در صورت همراهی با حملات آمریکا، و همچنین تلاش‌های میانجی‌گرانه جاری از سوی عمان و قطر.

در چنین شرایطی، هر اقدام تازه می‌تواند تعهدات نظامی بیشتری بر دوش آمریکا بگذارد و هم‌زمان، دامنه گزینه‌های سیاسی و دیپلماتیک آن را محدودتر کند.

از نگاه تحلیلگران، ادامه این روند خطر گرفتار شدن در وضعیتی را افزایش می‌دهد که در ادبیات راهبردی از آن با عنوان «گرفتاری راهبردی» یاد می‌شود؛ وضعیتی که در آن تشدید تنش‌ها نه به دلیل ضرورت‌های منافع ملی، بلکه برای حفظ اعتبار و پرهیز از نمایش عقب‌نشینی ادامه می‌یابد.

تجربه تاریخی بارها نشان داده است که برتری نظامی، به‌تنهایی تضمین‌کننده موفقیت راهبردی نیست.

از جنگ ویتنام تا عراق و افغانستان، ایالات متحده در مقاطع مختلف به دستاوردهای تاکتیکی قابل توجهی رسید، اما بسیاری از این موفقیت‌ها در نهایت به دلیل ابهام در اهداف سیاسی و نبود راهبردی روشن برای پایان دادن به درگیری‌ها دوام نیاوردند.

از همین رو، بحث کنونی صرفاً به جنگ با ایران محدود نمی‌شود، بلکه به پرسشی بنیادی‌تر درباره جهت‌گیری سیاست خارجی ایالات متحده بازمی‌گردد.

پرسش این است که آیا واشنگتن همچنان بر پایه یک برنامه‌ریزی بلندمدت و اهداف راهبردی عمل می‌کند، یا سیاست آن بیش از پیش به مجموعه‌ای از واکنش‌های مقطعی در برابر بحران‌های روز تبدیل شده است؟

منتقدان می‌گویند تا زمانی که اهداف سیاسی به‌روشنی تعریف نشوند، معیارهای قابل سنجشی برای موفقیت وجود نداشته باشد و مسیر دیپلماتیکی واقع‌بینانه (نظیر آنچه در مذاکرات غیرمستقیم اخیر دنبال می‌شود) برای پایان دادن به رویارویی ترسیم نشود، حتی مؤثرترین عملیات‌های نظامی نیز نمی‌توانند جایگزین یک راهبرد منسجم شوند.

در چنین شرایطی، قدرت نظامی به ابزاری تبدیل می‌شود که اگرچه توان اجرا دارد، اما فاقد مقصدی سیاسی و چشم‌اندازی روشن برای پایان بحران است.

دیپلماسی، حلقه مفقوده سیاست آمریکا

هزینه‌های این سرگردانی راهبردی، فراتر از یک درگیری نظامی یا یک بحران منطقه‌ای است. متحدان آمریکا نیاز دارند اطمینان داشته باشند که تعهدات واشنگتن بر پایه راهبردی پایدار و قابل پیش‌بینی استوار است، نه تصمیم‌هایی مقطعی که در واکنش به تحولات روز اتخاذ می‌شوند.

در مقابل، رقبای ایالات متحده نیز همواره در جست‌وجوی نشانه‌های ناهماهنگی و تزلزل هستند تا از آن‌ها برای تغییر موازنه به سود خود بهره ببرند.

در داخل آمریکا نیز افکار عمومی بیش از گذشته خواستار پاسخ‌گویی درباره مداخلات خارجی‌ای است که اهداف، هزینه‌ها و چشم‌انداز پایان آن‌ها همچنان مبهم باقی مانده است. در چنین فضایی، انسجام راهبردی به همان اندازه قدرت نظامی، به یکی از مؤلفه‌های اصلی اعتبار آمریکا تبدیل می‌شود.

در نهایت، بحث بر سر سیاست ترامپ در قبال ایران، صرفاً به ارزیابی چند عملیات نظامی یا موفقیت‌های تاکتیکی محدود نمی‌شود. پرسش اصلی این است که آیا ایالات متحده همچنان از انضباط راهبردی لازم برای رهبری در نظام بین‌المللیِ روزبه‌روز بی‌ثبات‌تر برخوردار است یا خیر.

منتقدان می‌گویند نبود یک راهبرد منطقه‌ای روشن، برداشت فزاینده از همسویی بیش از حد با برخی شرکای منطقه‌ای، تردیدها درباره نحوه مدیریت ائتلاف‌ها و این احساس که واشنگتن دیگر ابتکار عمل را در کنترل روند تشدید تنش‌ها در اختیار ندارد، همگی نشانه‌هایی از فشار فزاینده بر سیاست خارجی آمریکا هستند.

قدرت نظامی همچنان یکی از ارکان اصلی نفوذ آمریکا در نظام بین‌الملل است، اما تجربه نشان داده است که این قدرت، بدون شفافیت راهبردی، به‌ندرت می‌تواند به دستاوردهای سیاسی پایدار منجر شود.

از نگاه بسیاری از تحلیلگران، اگر واشنگتن در پی بازسازی هم‌زمان بازدارندگی و اعتبار بین‌المللی خود است، دیگر صرف نمایش توانایی نظامی کافی نخواهد بود.

آنچه بیش از هر چیز ضرورت دارد، تعریف اهداف سیاسی واقع‌بینانه و دست‌یافتنی، مدیریت منسجم و منضبط ائتلاف‌ها، حفظ استقلال در تصمیم‌گیری‌های راهبردی و ترسیم مسیری روشن برای پایان دادن به بحران‌هاست. مسیری که دیپلماسی را مکمل قدرت نظامی بداند، نه آنکه تداوم درگیری را به راهبردی دائمی تبدیل کند.

تنها در صورتی که واشنگتن بتواند میان قدرت نظامی، اهداف سیاسی و دیپلماسی توازن برقرار کند، خواهد توانست تمرکز راهبردی خود را بازیابد؛ تمرکزی که طی سال‌های اخیر، در میان سلسله‌ای از بحران‌های پیچیده و پیش‌بینی‌ناپذیر خاورمیانه، بارها با چالش روبه‌رو شده است.

نویسنده : تیموتی هاپر
ارسال نظرات
خط داغ