ترنج موبایل
کد خبر: ۹۹۱۶۸۵

چرا آمریکا دوباره در دام جنگ‌های بی‌پایان افتاده است؟

از افغانستان تا ایران؛ تکرار یک چرخه پرهزینه

از افغانستان تا ایران؛ تکرار یک چرخه پرهزینه

پنج سال پس از خروج پرآشوب آمریکا از افغانستان، سیمون تیسدال معتقد است تجربه جنگی که قرار بود هشداری برای پرهیز از مداخلات نظامی پرهزینه باشد، در سایه بحران ایران به فراموشی سپرده شده است. از نگاه او، جنگی که ترامپ آن را «گردشی کوتاه» می‌خواند، اکنون نشانه‌های یک درگیری فرسایشی و طولانی را بروز داده است.

فرارو- سیمون تیسدال، کارشناس ارشد مسائل بین‌الملل و ستون‌نویس روزنامه گاردین، در یادداشتی به مناسبت پنجمین سالگرد خروج پرآشوب نیروهای آمریکایی از کابل، به بررسی درس‌های فراموش‌شده جنگ افغانستان و شباهت‌های آن با رویکرد کنونی آمریکا در قبال ایران پرداخته است.

به گزارش فرارو به نقل از روزنامه گاردین، در ماه جاری، پنج سال از خروج پرآشوب نیروهای آمریکایی از کابل می‌گذرد؛ رخدادی که به یکی از نمادهای پایان حضور دو دهه‌ای ایالات متحده و متحدانش در افغانستان تبدیل شد.

جنگی که پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به نیویورک و واشنگتن و با حمایت ناتو آغاز شد، امروز از سوی بسیاری از سیاستمداران، پژوهشگران و تحلیلگران به‌عنوان یکی از پرهزینه‌ترین و ناکام‌ترین مداخلات نظامی غرب در دهه‌های اخیر ارزیابی می‌شود.

این جنگ جان بیش از دو هزار و ۴۰۰ نظامی آمریکایی، حدود ۴۵۰ نظامی بریتانیایی و ده‌ها هزار شهروند افغان را گرفت؛ هرچند به دلیل نبود آمار جامع، شمار دقیق قربانیان غیرنظامی همچنان محل اختلاف است.

اگرچه عملیات نظامی آمریکا به فروپاشی حکومت طالبان و پراکنده شدن شبکه القاعده در سال‌های نخست انجامید، طالبان پس از بازپس‌گیری قدرت در سال ۲۰۲۱، بار دیگر نظام سیاسی مبتنی بر قرائت سخت‌گیرانه خود از اسلام را برقرار کرد.

امروزه افغانستان برای بسیاری از ناظران، به نمادی از محدودیت‌های قدرت نظامی، شکست پروژه‌های ملت‌سازی و پیامدهای مداخلات خارجی در جوامع پیچیده تبدیل شده است؛ تجربه‌ای که بار دیگر مفهوم «جنگ بی‌پایان» را در ادبیات سیاسی و راهبردی غرب زنده کرد؛ اصطلاحی که نخستین‌بار در جریان جنگ ویتنام رواج یافت.

درس‌های فراموش‌شده افغانستان

اگر قرار بود تجربه تلخ افغانستان میراثی ماندگار بر جای بگذارد، آن میراث باید هشداری برای سیاستمداران و فرماندهان نظامی می‌بود؛ هشداری درباره خطر ورود شتاب‌زده به جنگ‌هایی که فاقد توجیه روشن، اهداف قابل تحقق و راهبردی مشخص برای پایان دادن به درگیری هستند.

با این حال، از نگاه بسیاری از منتقدان سیاست خارجی آمریکا، این درس چندان دوام نیاورد. تنها دو سال پس از آغاز جنگ افغانستان، ایالات متحده و بریتانیا در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کردند؛ جنگی که پس از سال‌ها درگیری، هزینه‌های انسانی و مالی سنگین و دستاوردهایی که از نظر منتقدان با این هزینه‌ها تناسب نداشت، سرانجام با خروج نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۱۱ پایان یافت.

در آن مقطع و سال‌های پس از آن، شعار «دیگر هرگز» بارها در محافل سیاسی و امنیتی غرب تکرار شد؛ شعاری که قرار بود از تکرار مداخلات نظامی طولانی‌مدت جلوگیری کند.

با این حال، نشانه‌هایی از بازتولید همان الگو بار دیگر در قبال ایران دیده می‌شود. از این منظر، تصمیم دونالد ترامپ برای آغاز عملیات نظامی علیه ایران، «غیرقابل‌درک و احمقانه» توصیف می‌شود.

به باور نویسنده، این تصمیم بار دیگر ایالات متحده را در مسیری قرار داده که یادآور تجربه‌های پرهزینه گذشته است. جنگی که ترامپ در آغاز آن را «یک گردش کوتاه» توصیف کرده بود، اکنون وارد ششمین ماه خود شده و همزمان با گسترش دامنه درگیری‌ها، بیش از پیش ویژگی‌های یک جنگ فرسایشی و طولانی‌مدت را پیدا کرده است.

این وضعیت، از نگاه تیسدال، شباهت‌های نگران‌کننده‌ای با همان «جنگ‌های بی‌پایان» دارد که سیاستمداران آمریکایی سال‌ها وعده داده بودند دیگر تکرار نخواهند شد.

بزرگ‌نمایی تهدید و مسیر جنگ

تکرار چنین سناریویی را به دشواری می‌توان با منطق راهبردی توضیح داد. صرف‌نظر از عوامل فوری آغاز جنگ، ریشه‌های این بحران را باید در بزرگ‌نمایی مستمر تهدیدهای خارجی در سیاست آمریکا، برداشت‌های نادرست از ماهیت این تهدیدها و نیز ترکیبی از ملاحظات سیاسی، غرور ملی، خوش‌بینی افراطی و آرمان‌گرایی غیرواقع‌بینانه جست‌وجو کرد.

این عوامل بارها واشنگتن را به سوی مداخلات نظامی پرهزینه سوق داده‌اند.

در همین چارچوب، کارتر مالکیشن، استاد کالج ملی جنگ آمریکا و مشاور پیشین غیرنظامی نیروهای آمریکایی در هلمند و کابل، با اشاره به تجربه افغانستان استدلال می‌کند که یکی از بنیادی‌ترین فرض‌های راهبرد آمریکا در طول دو دهه حضور نظامی در این کشور، از اساس نادرست بود.

به گفته او، این فرض که خروج نیروهای آمریکایی به‌طور اجتناب‌ناپذیر افغانستان را دوباره به پناهگاهی امن برای تروریسم بین‌المللی تبدیل خواهد کرد، با واقعیت‌های میدانی و شواهد موجود همخوانی نداشت.

مالکیشن می‌نویسد پیش‌بینی‌های مطرح‌شده برای توجیه ادامه حضور نظامی آمریکا در افغانستان هرگز محقق نشد. به گفته او، «در پنج سال گذشته، هیچ حمله تروریستی علیه ایالات متحده از سوی گروهی مستقر در افغانستان انجام نشده است.»

او یادآور می‌شود که واشنگتن برای این جنگ نزدیک به یک تریلیون دلار هزینه کرد و بیش از ۷۷۵ هزار نظامی آمریکایی در مقاطع مختلف در آن مشارکت داشتند؛ هزینه‌ای که به اعتقاد او، برای مقابله با تهدیدی صرف شد که در نهایت بسیار بزرگ‌تر از واقعیت تصویر شده بود.

این استاد کالج ملی جنگ آمریکا هشدار می‌دهد که پنج سال پس از پایان جنگ، بزرگ‌ترین خطر دیگر نه بازگشت افغانستان به جایگاه پناهگاه تروریست‌ها، بلکه «فراموشی جمعی» تجربه آن جنگ است.

از نگاه او، اگر درس‌های افغانستان به فراموشی سپرده شود، همان الگوهای تصمیم‌گیری که به جنگ‌های طولانی و پرهزینه انجامید، بار دیگر تکرار خواهد شد. به باور مالکیشن، هراس‌های مقطعی از تهدیدهای امنیتی نباید سیاست‌گذاران را از یادآوری هزینه‌های انسانی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی جنگ‌های فرسایشی غافل کند.

از عراق تا ایران؛ یک الگوی پرهزینه

از نگاه بسیاری از منتقدان سیاست خارجی آمریکا، اگر جنگ افغانستان بر پایه فرض‌هایی نادرست ادامه یافت، حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ بیش از آن بر ارزیابی‌های اطلاعاتی و پیش‌فرض‌هایی استوار بود که بعدها اعتبار آن‌ها به‌شدت زیر سؤال رفت.

دولت جورج دبلیو بوش در سال ۲۰۰۲ اعلام کرده بود حکومت صدام حسین زرادخانه‌ای از سلاح‌های شیمیایی و بیولوژیکی در اختیار دارد و در تلاش برای دستیابی به سلاح هسته‌ای است؛ ادعاهایی که پس از اشغال عراق، بازرسی‌های بین‌المللی و تحقیقات بعدی آن‌ها را تأیید نکردند.

همچنین، ادعای دیک چنی، معاون وقت رئیس‌جمهور آمریکا، درباره وجود ارتباط و حمایت حکومت عراق از شبکه القاعده نیز بعدها فاقد پشتوانه مستند شناخته شد.

سقوط حکومت صدام حسین و سال‌های طولانی ناآرامی، شورش و خشونت‌های فرقه‌ای، عراق را به یکی از کانون‌های اصلی آنچه جورج بوش «جنگ جهانی علیه تروریسم» می‌نامید، تبدیل کرد؛ راهبردی که به‌مرور از افغانستان فراتر رفت و دامنه آن به چندین کشور دیگر نیز گسترش یافت.

ابعاد انسانی این درگیری‌ها نیز بسیار گسترده بود. بر اساس برآوردهای پروژه «هزینه‌های جنگ» دانشگاه براون، بین سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۳ نزدیک به ۹۴۰ هزار نفر در نتیجه مستقیم خشونت‌های مرتبط با جنگ‌های پس از حملات ۱۱ سپتامبر در عراق، افغانستان، سوریه، یمن و پاکستان جان باختند.

این پژوهش همچنین برآورد می‌کند که پیامدهای غیرمستقیم این جنگ‌ها، از جمله فروپاشی نظام‌های درمانی، آوارگی، گرسنگی و بیماری، به مرگ حدود ۳.۸ میلیون نفر دیگر در مناطق درگیر انجامیده است.

جنگ‌ها چگونه توجیه می‌شوند؟

قضاوت درباره تصمیم‌هایی که در بحبوحه بحران‌ها و تحت فشار رویدادهای تکان‌دهنده درباره جنگ و صلح اتخاذ می‌شوند، سال‌ها بعد آسان‌تر به نظر می‌رسد. با این حال، پرسش دشوارتر آن است که تا چه اندازه اهداف سیاسی، نظامی یا اقتصادی در پسِ استدلال‌های رسمی برای آغاز جنگ‌ها نقش داشته‌اند و دولت‌ها چگونه تلاش کرده‌اند افکار عمومی را برای پذیرش این تصمیم‌ها با خود همراه کنند.

ایالات متحده، جنگ ویتنام را با هدف حمایت از دموکراسی و جلوگیری از گسترش کمونیسم توجیه می‌کرد؛ استدلالی که بر «نظریه دومینو» استوار بود؛ نظریه‌ای که بعدها اعتبار آن به چالش کشیده شد.

با این حال، بسیاری از مورخان و پژوهشگران روابط بین‌الملل بر این باورند که ملاحظات ژئوپلیتیکی، رقابت قدرت‌های بزرگ و تلاش آمریکا برای حفظ موقعیت برتر خود در نظام بین‌الملل نیز در این تصمیم نقش مهمی داشت.

چه عاملی بارها سیاستمداران آمریکایی را به ورود به جنگ‌هایی در خارج از مرزهای این کشور سوق داده است؛ جنگ‌هایی که هزینه‌های سنگینی به همراه داشته‌اند و در بسیاری از موارد، نه به اهداف اعلام‌شده دست یافته‌اند و نه پایان روشنی داشته‌اند؟

عنصر مشترک در بسیاری از این مداخلات، احساس ناامنی و ادراک تهدید است؛ ادراکی که گاه از سوی رهبران سیاسی بیش از اندازه برجسته شده است.

همان‌گونه که دولت جورج دبلیو بوش پیش از حمله به عراق بر خطرهای امنیتی تأکید می‌کرد، دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو نیز در قبال ایران، تهدید را به‌گونه‌ای توصیف کرده‌اند که فوریت و ابعاد وجودی آن بیش از واقعیت جلوه کرده است.

ایران و تکرار سایه‌های عراق

نویسنده میان وضعیت ایران و عراق در آستانه جنگ سال ۲۰۰۳ مقایسه‌ای انجام می‌دهد و استدلال می‌کند که همانند آن مقطع، درباره برنامه هسته‌ای ایران نیز میان ارزیابی‌های سیاسی و شواهد موجود فاصله وجود دارد.

او می‌نویسد ایران سلاح هسته‌ای در اختیار ندارد و مدعی است شواهد قطعی مبنی بر تلاش تهران برای دستیابی به چنین سلاحی در مقطع کنونی یا گذشته نزدیک ارائه نشده است.

از نگاه نویسنده، همانند عراق در سال ۲۰۰۳، ایران نیز سلاح هسته‌ای در اختیار ندارد و هیچ مدرک قطعی‌ای وجود ندارد که نشان دهد در حال حاضر یا در گذشته نزدیک برای دستیابی به آن تلاش کرده است.

تیسدال نتیجه می‌گیرد که در اینجا با تناقضی تکرارشونده روبه‌رو هستیم: قدرتمندترین کشور جهان بار دیگر با هراس، در حال نبرد با سایه‌هاست.

منافع اقتصادی در کنار مداخله‌جویی

رویکرد دونالد ترامپ در قبال برخی کشورهای ضعیف‌تر یا کوچک‌تر در حوزه نفوذ سنتی آمریکا، از جمله ونزوئلا، کوبا، کلمبیا، پاناما و گرینلند، در امتداد همان الگوی مداخله‌جویانه‌ای قرار می‌گیرد که طی دهه‌های گذشته بر سیاست خارجی واشنگتن سایه انداخته است.

این رویکرد بر این تصور تاریخی استوار است که ایالات متحده مسئولیتی ویژه و در عمل حقی انحصاری برای حفظ نفوذ خود در نیمکره غربی دارد؛ برداشتی که به‌تدریج دامنه آن فراتر از قاره آمریکا گسترش یافته است.

دونالد ترامپ، برخلاف برخی از رؤسای جمهور پیشین که بر گسترش دموکراسی و ارزش‌های لیبرال تأکید می‌کردند، آشکارا بر منافع اقتصادی و تجاری سیاست خارجی خود تأکید کرده و تلاش کرده است این منافع را در کنار اهداف ژئوپلیتیکی پیش ببرد.

منتقدان می‌گویند رویکرد دولت ترامپ در قبال جنگ اوکراین و درگیری غزه نیز از همین منطق پیروی می‌کند؛ رویکردی که در آن، منافع اقتصادی و فرصت‌های تجاری در کنار ملاحظات امنیتی مورد توجه قرار می‌گیرند.

ارسال نظرات
خط داغ