نظم نوین قدرت در جهان
جنگ ایران چه تغییرات بیرحمانهای را در پی خواهد داشت؟
جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ با پیروزی سریع و قاطع آمریکا، آغازگر نظم تکقطبی پس از جنگ سرد و نماد برتری بلامنازع نظامی واشنگتن شد؛ برتریای که گسترش ناتو، جهانیشدن و وابستگی امنیتی متحدان آمریکا را تقویت کرد و حتی راهبرد نظامی چین را دگرگون ساخت. اما به باور نویسنده، این دوره اکنون پایان یافته است. گسترش فناوریهای نظامی و تجربه جنگ ایران نشان میدهد قدرتهای کوچکتر نیز قادرند هزینههای سنگینی بر آمریکا تحمیل کنند و جهان به سوی نظمی بیثباتتر، پیچیدهتر و چندقطبیتر در حرکت است.
فرارو- رابرت ای. پیپ استاد علوم سیاسی و مدیر پروژه امنیت و تهدیدها در دانشگاه شیکاگو
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن افرز، در شب ۱۷ ژانویه ۱۹۹۱، بینندگان تلویزیون در سراسر جهان صحنهای را تماشا کردند که تا آن زمان هرگز مشابه آن را ندیده بودند. در آسمانی تاریک که با آتش پدافند هوایی روشن شده بود، بمبهای هدایتشونده دقیق آمریکا از پنجرهها، کانالهای تهویه و پناهگاههای فرماندهی بغداد عبور میکردند و با دقت به اهداف خود اصابت میکردند. شبکه سیانان نیز جنگ خلیج فارس را بهصورت زنده برای مخاطبان سراسر جهان پخش میکرد. برای میلیونها نفر، این تصاویر نویدبخش آغاز عصری تازه در جنگافروزی و قدرتنمایی نظامی به نظر میرسید.
برای درک اهمیت آن تصاویر، باید به یاد آورد که عراق پیش از آغاز جنگ تا چه اندازه تهدیدی جدی به شمار میرفت. صدام حسین، دیکتاتور عراق، نزدیک به یک میلیون نیروی مسلح در اختیار داشت. ارتش او هشت سال جنگی خونین با ایران را پشت سر گذاشته بود و یکی از بزرگترین ناوگانهای زرهی جهان را در اختیار داشت. اشغال کویت نیز این نگرانی را به وجود آورده بود که صدام بهزودی عربستان سعودی را هدف حمله قرار دهد؛ اقدامی که میتوانست عراق را به قدرت مسلط نفتی خلیج فارس تبدیل کرده و کنترل مستقیم حدود یکچهارم ذخایر نفت جهان را در اختیار بغداد قرار دهد.
کمتر کسی در آمریکا انتظار داشت که این جنگ با پیروزی آسان و سریع به پایان برسد. شکست در جنگ ویتنام همچنان سایهای سنگین بر ذهن سیاستگذاران و افکار عمومی آمریکا انداخته بود. صدام حسین نیز تنها یک هفته پیش از حمله به کویت، در دیدار با سفیر آمریکا گفته بود: «جامعه شما تحمل ۱۰ هزار کشته را ندارد.» بسیاری از تحلیلگران نگران بودند که این ارزیابی درست از آب درآید و همین تردیدها باعث شد سنای آمریکا تنها با اختلافی اندک مجوز استفاده از نیروی نظامی را صادر کند. در همان حال، پنتاگون خود را برای تلفات سنگین آماده کرده بود و هزاران کیسه حمل اجساد را به منطقه اعزام کرد. انتظار غالب، تکرار یک پیروزی سریع شبیه جنگ جهانی دوم نبود؛ بلکه بسیاری بیم آن داشتند که آمریکا بار دیگر در باتلاقی شبیه ویتنام گرفتار شود.
اما آنچه در عمل رخ داد، تقریباً همه را غافلگیر کرد. پس از پنج هفته حملات هوایی، نیروهای زمینی ائتلاف تنها در حدود ۱۰۰ ساعت کویت را آزاد کردند. ارتش عراق بهسرعت فروپاشید و بیش از ۳۰۰ هزار نظامی عراقی در کویت یا شکست خوردند، یا به اسارت درآمدند و یا ناچار به عقبنشینی و فرار شدند. در مقابل، شمار کشتههای رزمی آمریکا تنها ۱۴۷ نفر بود؛ آماری شگفتانگیز که با توجه به نگرانیهای گسترده پیش از آغاز جنگ، فراتر از انتظار به نظر میرسید. کشوری که تنها چند ماه پیش بهعنوان قدرتی هراسانگیز شناخته میشد، با سهولتی غیرمنتظره از هم فروپاشید.
پایان عصر برتری بلامنازع آمریکا
اهمیت این پیروزی، بسیار فراتر از میدان نبرد بود و جایگاه استثنایی ایالات متحده را در نظام بینالملل به نمایش گذاشت. در حالی که اتحاد جماهیر شوروی در آستانه فروپاشی قرار داشت، واشنگتن دیگر با هیچ رقیب بزرگی روبهرو نبود و در مرکز شبکههای مالی، فناوری و ائتلافهای جهانی قرار گرفته بود. آمریکا از توانمندیهای نظامی پیشرفتهای برخوردار بود که هیچ قدرت دیگری یارای رقابت با آن را نداشت. به این ترتیب، ایالات متحده به پدیدهای کمنظیر در تاریخ معاصر تبدیل شد؛ قدرتی که عملاً هیچ رقیب همترازی در برابر خود نمیدید. عملیات «طوفان صحرا» نیز شاخصهای انتزاعی قدرت آمریکا را به واقعیتی عینی و قابل لمس تبدیل کرد. از آن پس، دولتها، سرمایهگذاران و افکار عمومی در سراسر جهان تصویری مشترک و روشن از معنای واقعی برتری نظامی ایالات متحده در اختیار داشتند.
بیشتر جنگها سرانجام به تاریخ میپیوندند، اما برخی از آنها تاریخ را به دو دوره «پیش از» و «پس از» تقسیم میکنند. برای جهانِ پس از جنگ سرد، جنگ خلیج فارس یکی از همین نقاط عطف بود. این جنگ نهتنها به آزادی کویت انجامید، بلکه آغازگر عصری شد که معمولاً از آن با عنوان «دوران تکقطبی آمریکا» یاد میشود؛ دورهای که در آن، برتری بیرقیب نظامی ایالات متحده پشتوانه نظم جهانی، گسترش جهانیشدن، افزایش رفاه و ثبات نسبی در عرصه بینالمللی بود.
اما آن دوران اکنون به پایان رسیده است. ایالات متحده دیگر از همان برتری نظامیای که در سال ۱۹۹۱ در اختیار داشت، برخوردار نیست. در سایه جهانیشدن، فناوریها و سامانههای لازم برای جنگ دقیق دیگر در انحصار چند قدرت بزرگ باقی نمانده، بلکه در اختیار طیف گستردهای از بازیگران قرار گرفته است؛ بازیگرانی که اکنون توانایی آن را دارند تا در برابر قدرتهایی بهمراتب بزرگتر از خود ایستادگی کرده و هزینههای سنگینی بر آنها تحمیل کنند.
جنگ ایران، نمونهای روشن از این دگرگونی است. اگر جنگ خلیج فارس نماد اوج برتری نظامی آمریکا بود، درگیریهای امروز پیرامون تنگه هرمز بیش از هر چیز محدودیتهای این برتری را آشکار میکنند. اکنون جهان در آستانه ورود به عصری جدید قرار دارد؛ عصری که بسیاری از مفروضات بنیادین دوره پس از جنگ سرد در آن وارونه شدهاند. آمریکا دیگر نمیتواند با هزینهای اندک و صرفاً از طریق توسل به قدرت نظامی، دیگران را به پذیرش خواستههای خود وادار کند.
قدرت ایالات متحده نیز، بهجای آنکه تضمینکننده ثبات و پیشبینیپذیری باشد، در بسیاری از موارد خود به یکی از عوامل بیثباتی تبدیل شده است. در مقابل، قدرتهای ضعیفتر آموختهاند که چگونه با اتکا به راهبردهای مقاومت و ایجاد اختلال، هزینههای سنگینی بر آمریکا و متحدانش تحمیل کنند و اکنون ابزارهای لازم برای انجام این کار را نیز در اختیار دارند. دوره پیش رو، به احتمال زیاد، با بحرانهای مکرر، افزایش هزینههای حفاظت از تجارت جهانی و رقابت فزاینده بر سر کنترل گلوگاههای راهبردی جهان همراه خواهد بود. قواعد قدرتی که نظم پس از جنگ سرد بر پایه آنها شکل گرفته بود، بهتدریج فرسوده شدهاند و جهان در آستانه ورود به نظمی بینالمللی قرار دارد که بیثباتتر، پیچیدهتر و خطرناکتر از گذشته خواهد بود.
جنگ خلیج فارس و آغاز توسعه ناتو به شرق
پیروزیهای بزرگ نظامی، بهندرت به شکلگیری نظمهای جدید بینالمللی منجر میشوند. جنگها ممکن است مرزها را جابهجا کنند، اما در اغلب موارد، ساختار کلی سیاست جهانی را دستنخورده باقی میگذارند. جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ از این قاعده مستثنا بود، زیرا نهتنها موازنه قدرت، بلکه انتظارات جهانی را نیز دگرگون کرد. شکاف چشمگیر میان پیشبینی تحلیلگران پیش از جنگ و پیروزی سریع و قاطع آمریکا، دولتها، بازارها و افکار عمومی را متقاعد ساخت که واقعیتی تازه در نظام بینالملل شکل گرفته است.
این واقعیت جدید بر چهار فرض بنیادین استوار بود: نخست، اینکه آمریکا میتواند بهسادگی نتایج نظامی مورد نظر خود را بر دیگران تحمیل کند؛ دوم، اینکه واشنگتن از برتری بیرقیب در مدیریت تشدید تنش برخوردار است و قادر است تهدیدهای بزرگ را با سرعت و هزینهای اندک شکست دهد؛ سوم، اینکه قدرت نظامی آمریکا ضامن امنیت و تداوم جریان آزاد کالا از شریانهای حیاتی تجارت جهانی است؛ و در نهایت، اینکه مقاومت در برابر قدرت ایالات متحده، در نهایت، بینتیجه و بیثمر خواهد بود.
این فرضیات، یکدیگر را تقویت و بازتولید میکردند. از آنجا که برتری نظامی آمریکا قاطع و بلامنازع به نظر میرسید، متحدان واشنگتن هزینههای دفاعی خود را کاهش دادند و بیش از پیش به چتر امنیتی ایالات متحده وابسته شدند. از آنجا که قدرت آمریکا سایر بازیگران را از رویارویی مستقیم و تشدید تنش بازمیداشت، سرمایهگذاران نیز ریسکهای ژئوپلیتیکی را کمتر از واقع برآورد میکردند. همچنین، امنیت تجارت دریایی باعث شد شرکتها زنجیرههای تأمین خود را در سراسر جهان گسترش دهند و برای افزایش بهرهوری، موجودی انبارهای خود را به حداقل برسانند. در نهایت، از آنجا که قدرت آمریکا بیرقیب و شکستناپذیر تلقی میشد، بیشتر کشورها ترجیح میدادند خود را با سیاستهای واشنگتن هماهنگ کنند، نه اینکه در برابر آن ایستادگی کنند.
نظم پس از جنگ سرد، بیش از آنکه بر توانایی آمریکا در اعمال زور استوار باشد، بر اعتبار و بازدارندگی ناشی از قدرت آن بنا شده بود. کشورها لزوماً نیازی نداشتند قدرت نظامی آمریکا را بهطور مستقیم تجربه کنند؛ کافی بود به آن باور داشته باشند. ایالات متحده عراق را با چنان سرعت و هزینه اندکی شکست داد که از آن پس، هرگونه مقاومت در برابر قدرت آمریکا برای بسیاری از بازیگران، اقدامی غیرعقلانی و از پیش محکوم به شکست تلقی میشد. نیروی هوایی آمریکا در سال ۱۹۹۰، با اعتماد به نفس ناشی از برتری نظامی خود، دکترین جدیدش را با شعار «قدرت جهانی، دسترسی جهانی» معرفی کرد و جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ این شعار را از یک مفهوم نظری، به واقعیتی عینی و انکارناپذیر در نظام بینالملل تبدیل ساخت.
تصور شکستناپذیری قدرت آمریکا که جنگ خلیج فارس آن را به نمایش گذاشت، پیامدهای فوری و عمیقی در اروپا بر جای گذاشت. در دوران جنگ سرد، کشورهای اروپای غربی بهدلیل تهدید اتحاد جماهیر شوروی، ارتشهای بزرگ و بودجههای دفاعی قابلتوجهی در اختیار داشتند. اما پس از سال ۱۹۹۱، این کشورها بهسرعت هزینههای نظامی خود را کاهش دادند و همزمان، روند ادغام اقتصادی و سیاسی را با شتاب بیشتری دنبال کردند.
در سال ۱۹۹۲، کشورهای اروپایی با امضای پیمان ماستریخت، مسیر ایجاد پول واحد و کاهش مرزهای داخلی اتحادیه اروپا را هموار کردند. در همین حال، کشورهای کمونیستی سابق برای پیوستن به نهادهای غربی با یکدیگر به رقابت پرداختند. ناتو که در سال ۱۹۹۱ تنها ۱۶ عضو داشت، بهتدریج به سمت شرق گسترش یافت و بخش بزرگی از قلمرو پیشین پیمان ورشو را در بر گرفت. کشورهایی که تنها چند سال قبل از ناتو هراس داشتند، اکنون خواهان قرار گرفتن زیر چتر امنیتی نظم آمریکامحور بودند. تا پایان دهه ۱۹۹۰، برتری آمریکا دیگر موضوعی برای بحث و تردید نبود، بلکه به واقعیتی پذیرفتهشده در نظام بینالملل تبدیل شده بود.
حتی رقبای آینده آمریکا نیز درسهای جنگ بغداد را با دقت فرا گرفتند. همزمان با جنگ خلیج فارس، افسران ارتش چین با وسواس تحولات میدان نبرد را زیر نظر داشتند، زیرا ارتش عراق از بسیاری جهات شباهتهای قابلتوجهی با ارتش آزادیبخش خلق چین داشت. پکن از این جنگ به این جمعبندی رسید که ارتشهای انبوهِ عصر صنعتی، در برابر جنگ دقیق و مبتنی بر فناوری، بهشدت آسیبپذیر هستند. در دهههای بعد، چین با الهام از همین ارزیابی، اصلاحات گستردهای را در ساختار نیروهای مسلح خود آغاز کرد؛ شمار نیروهای نظامی را از حدود ۳.۵ میلیون نفر در سال ۱۹۹۰ به حدود دو میلیون نفر کاهش داد، سامانههای فرماندهی و کنترل را نوسازی کرد، توان موشکی خود را بهطور چشمگیری گسترش داد و سرمایهگذاری وسیعی در حوزه فناوریهای اطلاعاتی انجام داد.