تنگه هرمز در قلب رویارویی تهران و واشینگتن
چرا تنگه هرمز به کانون اصلی تقابل ایران و آمریکا تبدیل شد؟
این مقاله تقابل دو الگوی متفاوت در بحران هرمز را برجسته میکند: از یکسو قدرتنمایی نظامی آمریکا و بنبست دیپلماتیک واشینگتن و از سوی دیگر دیپلماسی فعال ایران برای بازگشایی تنگه هرمز و مدیریت بحران انرژی. نویسنده تأکید میکند که ایران با تکیه بر تجربه دیپلماتیک، خوداتکایی دفاعی و ابتکار منطقهای، توانسته محاصره دریایی آمریکا را به چالش بکشد و مسئله امنیت انرژی را به موضوعی جهانی و منطقهای تبدیل کند.
فرارو- ابراهیم نوار، تحلیلگر ارشد مسائل خاورمیانه در روزنامه القدس العربی
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه القدس العربی، دونالد ترامپ آبهای آزاد مشرف بر تنگه هرمز را با انبوهی از قدرتمندترین شناورهای ناوگان ایالات متحده پر کرده است؛ نمایش عظیمی از قدرت دریایی در نقطهای که ایران، از نظر توان سخت افزاری امکان رقابت برابر با واشینگتن را ندارد. اما تهران در برابر این قدرتنمایی نظامی، به ابزاری متوسل شده که ترامپ در آن دست بالا را ندارد: دیپلماسی فعال، هدفمند و چندلایه.
از ناوهای ثابت تا دیپلماتهای فعال؛ تفاوت تهران و واشینگتن در بحران هرمز
ایران بهجای آنکه در برابر این آرایش نظامی صرفاً فریاد اعتراض سر دهد یا خود را در موقعیت انفعالی قرار دهد، دیپلماتهایش را روانه پایتختهای مختلف کرد. هدف این تحرک دیپلماتیک، ارائه راهحلهای عملی برای بازگشایی تنگه هرمز بود؛ همان گره اصلی بحرانی که تاکنون جهان را با یکی از شدیدترین شوکهای نفتی تاریخ روبهرو کرده و پایان دادن به جنگی را ضروری ساخته است که ترامپ آن را شعلهور کرد، اما هنوز نتوانسته راهی مؤثر برای خاموش کردنش پیدا کند.
به این ترتیب، دیپلماسی ایران با سرعتی چشمگیر به صدر تحولات جهانی منتقل شد؛ در حالی که شناورهای نظامی آمریکا همچنان در جای خود ثابت ماندهاند و بیش از آنکه راهحلی ارائه دهند، بنبست واشینگتن را به نمایش میگذارند. تصویر کلی روشن است: ترامپ توانست تنگه را به میدان بحران تبدیل کند، اما هنوز راهی برای باز کردن آن نیافته است. حتی این پرسش نیز مطرح میشود که آیا او واقعاً از تداوم این وضعیت ناخشنود است یا نه؛ زیرا بستهماندن مسیر عبور نفت و گاز از هرمز، پنجرهای بزرگ برای سودآوری تولیدکنندگان انرژی در داخل ایالات متحده میگشاید.
در این میان، ترامپ چندان نگران پیامدهای شوک نفتی برای جهان به نظر نمیرسد. از زمان توقف مذاکرات آمریکا و ایران، کاخ سفید هیچ ابتکار دیپلماتیک قابلتوجهی برای حرکت دادن بحران ارائه نکرده و رئیسجمهور آمریکا تنها به تکرار این گزاره بسنده کرده است که ایالات متحده «همه برگها را در اختیار دارد». اما در عمل، تصمیم او برای لغو سفر هیئت مذاکرهکننده آمریکایی به اسلامآباد، نتیجهای معکوس داشت.
ترامپ با این اقدام، فرصتی طلایی در اختیار تهران قرار داد تا ابتکار عمل را در مدیریت بحران بازپس گیرد و نقش واشینگتن را از بازیگر هدایتکننده به بازیگری واکنشی تقلیل دهد. او در توجیه لغو سفر هیئت آمریکایی، تلویحاً اعتراف کرد که دلیلی نمیبیند مقامهایش سفری ۱۸ ساعته به اسلامآباد داشته باشند تا درباره چیزی گفتوگو کنند که از نگاه او هنوز آماده توافق نیست. پیام او به جامعه جهانی ساده بود: «ایرانیها هر زمان بخواهند میتوانند با ما تماس بگیرند.» ترامپ سپس توضیح داد که رسیدن به توافق بسیار آسان است و ایران فقط باید پایان برنامه هستهای خود را بپذیرد. اگر ترامپ تجربه مذاکرات طولانی میان دولتهای اوباما و بایدن با ایران را دوباره مرور کند، خواهد دید که مسئله هستهای ایران هرگز با فرمولهای ساده، جملات تبلیغاتی و ضربالاجلهای رسانهای حل نشده است.
دیپلماسی ریشهدار تهران در برابر بحرانهای فرسایشی غرب
موضع ایران در بحران کنونی، بر پایه تجربهای دیپلماتیک و ریشهدار پیش میرود؛ تجربهای که طی دههها در مواجهه با کشورهای غربی، قدرتهای بزرگ و نهادهای بینالمللی شکل گرفته و به بخشی از حافظه راهبردی سیاست خارجی ایران تبدیل شده است. این تجربه، صرفاً محصول مذاکرات اخیر نیست، بلکه ریشه آن به گفتوگوهای دشوار پایان دادن به جنگ ایران و عراق در اواخر دهه ۱۹۸۰ بازمیگردد. این میراث بعدها در مذاکرات منتهی به توافق هستهای با دولت باراک اوباما و قدرتهای بزرگ تثبیت شد؛ توافقی که در سال ۲۰۱۵ امضا شد و یکی از پیچیدهترین نمونههای چانهزنی دیپلماتیک میان ایران و غرب به شمار میرفت. پس از خروج ایالات متحده از این توافق در سال ۲۰۱۸، در دوره نخست ریاستجمهوری دونالد ترامپ، همین تجربه در مذاکرات مربوط به احیا یا اصلاح توافق در دوره جو بایدن ادامه یافت. این سرمایه انباشته، با تغییر چهرهها در رأس دستگاه دیپلماسی ایران تضعیف نشده است. برعکس، در بسیاری از مقاطع تقویت نیز شده؛ زیرا بر یک ارزیابی راهبردی ثابت از جایگاه ایران در منطقه و جهان استوار است.
در حوزه تعامل خارجی بهویژه در پروندههای حساس برنامه هستهای و برنامه موشکی، دیپلماسی ایران مسیری روشن و کمنوسان را دنبال کرده است. این مسیر بر مجموعهای از اصول ثابت بنا شده است. نخستین اصل، تثبیت حقوق بنیادین ایران است؛ به این معنا که تهران تلاش می کند هرگونه مذاکره را از نقطه پذیرش حق خود برای برخورداری از فناوری، امنیت و نقش منطقهای آغاز کند، نه از موضع تسلیم در برابر فشار. اصل دوم، حفظ حاکمیت در تصمیمگیریهای نظامی است. ایران در مذاکرات خود، چه درباره برنامه هستهای و چه درباره توان موشکی، همواره تلاش کرده نشان دهد که تصمیمهای امنیتی و دفاعی کشور نباید به اراده قدرتهای خارجی وابسته شود. اصل سوم، تکیه بر خوداتکایی در حوزه تسلیحاتی است. ایران دریافت کمک خارجی را تنها در حدی میپذیرد که استقلال نظامی و تصمیمگیری دفاعی کشور را مخدوش نکند.
از خوداتکایی دفاعی تا محاصره دیپلماتیک ناوگان آمریکا
ایران از زمان پیروزی انقلاب و سقوط شاه، مسیر متفاوتی را در حوزه امنیت و تسلیحات برگزیده است. تهران، برخلاف برخی همسایگانش، ثروتهای خود را صرف واردات گسترده تسلیحات از قدرتهای خارجی نکرده و برای تأمین نیازهای دفاعی خود نیز به دشمنانش متوسل نشده است؛ زیرا از نگاه ایران، این بازیگران نه برای تقویت امنیت تهران، بلکه برای فرسایش توان و وابستهسازی آن وارد میدان میشوند.
در همین چارچوب، سیاست امنیتی ایران بر اصل خوداتکایی و کاهش وابستگی به بیرون استوار شده است. این رویکرد، به دیپلماسی ایران نیز شکل داده و باعث شده تهران در مواجهه با سیاست تهاجمی دونالد ترامپ، بهجای تکیه صرف بر واکنش نظامی، به سمت ایجاد موضعی همسو با بخش مهمی از جامعه جهانی حرکت کند؛ موضعی که بر ائتلافهای شفاف، منافع متقابل و دغدغههای مشترک اقتصادی بنا شده است.
امروز مهمترین نگرانی بسیاری از کشورها، بازگشایی تنگه هرمز و بازگشت کشتیرانی امن به این گذرگاه حیاتی است؛ مسیری که نزدیک به یکپنجم تجارت جهانی نفت و گاز از آن عبور میکند. از همین رو، ابتکاری که دیپلماسی ایران در سطح جهانی پیش میبرد، دقیقاً بر همین نقطه متمرکز شده است: بازگشایی تنگه، پایان دادن به محاصره دریایی اعمالشده از سوی ناوگان آمریکا و مقابله با سازوکار تحریمهایی که واشینگتن برای فشار بر ایران و در عمل بر بخشهایی از اقتصاد جهانی به کار میگیرد.
این ابتکار، بیتردید با منافع ایران در پایان دادن به جنگ همسو است؛ اما اهمیت آن در این است که فقط در چارچوب منافع تهران تعریف نمیشود. کشورهای واردکننده نفت و گاز نیز بهطور مستقیم از بستهماندن تنگه، افزایش قیمت انرژی و اختلال در مسیرهای کشتیرانی آسیب میبینند. به همین دلیل، طرح ایران برای بازگشایی هرمز و پایان دادن به بحران، برای کشورهایی مانند ژاپن، کرهجنوبی و هند جذابیت ویژهای یافته است؛ کشورهایی که امنیت انرژی آنها به جریان آزاد نفت و گاز از خلیج فارس وابسته است. دامنه استقبال از این ابتکار حتی از کشورهای واردکننده انرژی فراتر رفته و به برخی تولیدکنندگان نفت و گاز نیز رسیده است. این کشورها نیز با خطر توقف بخشی از تولید خود روبهرو هستند؛ نه لزوماً به دلیل کمبود منابع، بلکه به دلیل اختلال در مسیرهای انتقال انرژی از میادین تولید به بازارهای جهانی. بر همین اساس، اغراق نیست اگر گفته شود دیپلماسی کنونی ایران، در عمل در حال به محاصره درآوردن ناوگان آمریکایی است که محاصره دریایی علیه ایران را اعمال کرده است.
دیپلماسی وارونه واشینگتن در برابر فوریت انرژی خلیج فارس
در مقابل دیپلماسی فعال ایران، دیپلماسی ایالات متحده زمانی ناتوان، شتابزده و سادهانگارانه جلوه میکند که با «قرار دادن ارابه پیش از اسب»، حل اختلاف هستهای میان ایران و کشورهای غربی را در صدر اولویتها قرار میدهد؛ اختلافی پیچیده، فرسایشی و عمیق که عمدتاً با نگاه اسرائیل و رویکرد تقابلی نسبت به برنامههای هستهای و موشکی ایران گره خورده است. چنین پروندهای نه در یک نشست حل میشود و نه با فشار نظامی و شعارهای سیاسی به نقطه توافق میرسد؛ بلکه ممکن است سالها به طول انجامد یا حتی برای همیشه بینتیجه باقی بماند.
آنچه امروز برای جهان فوریت دارد، نه حل فوری همه اختلافات هستهای، بلکه بازگرداندن جریان نفت و گاز محصورشده خلیج فارس به بازارهای جهانی است. پس از بازگشایی مسیر انرژی، ایالات متحده، اسرائیل و متحدانشان فرصت کافی خواهند داشت تا وارد مذاکرات دشوار و بلندمدت هستهای شوند. در این میان، کشورهای عربی حوزه خلیج فارس نیز منافع روشنی در پایان دادن به محاصره دریایی تنگه هرمز دارند. اقتصادهای این کشورها، چه بهعنوان تولیدکننده نفت و گاز و چه بهعنوان بازیگران مالی و تجاری منطقه، به امنیت مسیرهای کشتیرانی وابستهاند. از همین رو، آنان نیز در آزادسازی جریان صادرات انرژی از جمله صادرات نفت ایران، ذینفع هستند؛ زیرا تداوم انسداد هرمز، فقط تهران را تحت فشار نمیگذارد، بلکه کل معماری اقتصادی خلیج فارس را با خطر روبهرو میکند.
تنگه هرمز و تولد یک معادله تازه در امنیت منطقهای
ایران با بازتعریف اهمیت تنگه هرمز بهعنوان یک اهرم راهبردی در برابر آمریکا، نشان داده است که توان مختلسازی تردد در این گذرگاه حیاتی را دارد. اما همزمان تلاش کرده است خود را صرفاً بهعنوان بازیگر انسداد معرفی نکند، بلکه طرحی جایگزین برای مدیریت بحران ارائه دهد؛ طرحی که بر مشارکت عمان و سازوکاری منطقهای برای تنظیم عبور، کاهش تنش و بازگرداندن کشتیرانی امن استوار است.
این الگوی پیشنهادی، تاکنون یکی از مهمترین پیامدهای تنشهای نظامی اخیر میان ایران، آمریکا و اسرائیل به شمار میرود. تنشها ممکن است در مقطعی کاهش یابند یا پایان بگیرند، اما اگر مسقط و تهران بر سر سازوکاری پایدار به توافق برسند، این مدل مدیریتی میتواند فراتر از بحران کنونی ادامه یابد و به الگویی تازه برای تنظیم امنیت یکی از حساسترین گذرگاههای انرژی جهان تبدیل شود.
در خصوص احتمال تعارض وضع عوارض عبور با حقوق بینالملل نیز باید توجه داشت که بسیاری از اقدامات ایالات متحده در آبهای بینالمللی، بهویژه فراتر از محدوده آبهای سرزمینی کشورها، خود با پرسشها و انتقادهای جدی حقوقی روبهروست. واشینگتن سالهاست در آبهای آزاد نقش پلیس جهانی را برای خود تعریف کرده، بیآنکه نص صریحی در حقوق بینالملل چنین مأموریتی را به آن سپرده باشد.
با بازگشت به موضع کشورهای عربی خلیج فارس، روشن میشود که آنان باید نسبت خود را با این بحران بر پایه منافع واقعی و بلندمدت خود تنظیم کنند، نه صرفاً بر اساس همسوییهای مقطعی با آمریکا یا اسرائیل. از این رو، کشورهای عربی خلیج فارس باید سیاستهای خود را بر پایه معیارهایی شفاف، ثابت و یکسان بنا کنند؛ معیارهایی که در خدمت تحقق صلح منطقهای و بینالمللی، توسعه اقتصادی، همکاری مشترک و امنیت جمعی باشد.
در این چارچوب، موضع کشورهای عربی خلیج فارس در برابر ابتکار ایران و واکنش آمریکا، باید بر تفکیکی روشن و راهبردی استوار باشد: نخست، ضرورت فوری پایان دادن به محاصره دریایی و بازگشایی مسیر انرژی؛ دوم، رسیدگی جداگانه، جامع و اصولی به برنامههای هستهای و موشکی ایران در قالبی منطقهای و فراگیر. اولویت فوری، باید باز شدن مسیر عبور نفت و گاز از تنگه هرمز به سوی بازارهای جهانی باشد. اما پرونده هستهای ایران نیز باید در چارچوبی اصولیتر و عادلانهتر بررسی شود؛ چارچوبی که تنها بر ایران متمرکز نباشد، بلکه اصل عاریسازی کل منطقه خاورمیانه از سلاحهای هستهای و سلاحهای کشتار جمعی را مبنا قرار دهد.
بر پایه این نگاه، برنامههای هستهای و موشکی ایران و اسرائیل باید در یک چارچوب واحد قرار گیرند. اگر معیار اصلی، تهدید صلح و امنیت منطقهای و جهانی است، نمیتوان یک پرونده را در مرکز فشار بینالمللی گذاشت و پرونده دیگر را از دایره بحث کنار گذاشت. جهان باید با معیارهایی واحد به هر دو پرونده بنگرد؛ معیارهایی که نه تابع ملاحظات سیاسی مقطعی، بلکه مبتنی بر حقوق بینالملل، امنیت جمعی و اصل برابری در مسئولیتپذیری باشد.
کشورهای عربی خلیج فارس در این میان از داراییهای راهبردی فراوانی برخوردارند با این حال، بخش بزرگی از این داراییها یا مغفول مانده یا بهصورت منفعلانه به کار گرفته شده است. اکنون زمان آن رسیده که این کشورها از رخوت سیاسی بیرون بیایند؛ رخوتی که برای سالها چشمها را بر خطر هستهای اسرائیل بسته و امنیت منطقه را به معادلاتی واگذار کرده است که دیگران طراحی کردهاند.