ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۵۷۸۵

نقش تصمیم‌گیری فردی در نبود سازوکارهای بحران

کلوزآپ یک زندگی در جنگ ۴۰ روزه

کلوزآپ یک زندگی در جنگ 40 روزه

با شروع جنگی که همه منتظرش هستند اما هیچ‌کس برایش آماده نیست، پدری در دل بی‌نظمی شهر، یاد می‌گیرد بدون راهنما برای بقا تصمیم بگیرد، حتی اگر تصمیماتش اشتباه باشد.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- چند روز از شروع جنگ گذشته بود که رضا بالاخره یک روز صبح را بدون پریدن از خواب شروع کرد. چشم‌هایش را آرام باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد چرا همه‌چیز این‌قدر ساکت است. بعد صدایی دور، خفه، مثل کوبیده شدن چیزی در عمق زمین از جایی نامعلوم به گوش رسید. بدنش تکان نخورد. فقط گوش داد. صداها قطع نشده بودند. او عادت کرده بود. همان‌طور که خیلی‌های دیگر در شهر عادت کرده بودند.

این دومین جنگ در چند ماه اخیر بود. از آن 12 روزی که حمله اول شروع شد، هنوز خیلی نگذشته بود. آن‌بار، چند روز طول کشیده بود تا بتواند صداها را از هم تشخیص بدهد: انفجار نزدیک، انفجار دور، صدای پدافند، و آن سکوت‌های سنگین بین‌شان. سکوت‌هایی که از خود صداها هم بیشتر در ذهن می‌ماندند.

اما این بار فرق داشت. این بار، منتظرش بودند. از چند هفته قبل، همه درباره‌اش حرف می‌زدند. در محل کار، در صف نانوایی، در تاکسی؛ «اگه آمریکا وارد بشه چی؟»، «میگن دیر یا زود شروع میشه.»، «این دفعه فرق داره.» و بعد، یک روز حدود ساعت 10 صبح، همان چیزی که حدسش را می‌زدند، اتفاق افتاد.

رضا پشت میز نشسته بود. صفحه‌ی مانیتور روشن بود. داشت یک ایمیل معمولی می‌نوشت -جمله‌اش حتی به پایان نرسیده بود- که صدا آمد؛ نه خیلی دور، نه خیلی نزدیک اما آن‌قدر واضح که انگشت‌هایش روی کیبورد مکث کنند. چند نفر سرشان را بالا آوردند. صندلی یکی از همکارها با صدای خش‌داری عقب کشیده شد. کسی آرام گفت: «شروع شد.»

هیچ آژیری نبود. هیچ صدایی که بگوید «الان چه کار کنید». هیچ پیامی، هیچ دستور فوری. فقط همان صدا و نگاه‌هایی که بین آدم‌ها ردوبدل می‌شد. چند دقیقه بعد، صدای دوم آمد. این بار نزدیک‌تر. شیشه‌های پنجره لرزیدند. یکی از همکارها بی‌اختیار گریه‌اش گرفت. مدیر، بدون اینکه از جایش بلند شود، گفت: «هرکی می‌تونه بره خونه.» همین. حتی خودش هم نمی‌دانست چه باید کرد.

رضا سریع وسایلش را جمع کرد. اولین اسمی که به ذهنش آمد، سینا بود، پسرش. ساعت 10 صبح بود. یعنی سر کلاس است. گوشی را برداشت. تماس گرفت. بوق نخورد. دوباره. باز هم نه. خط‌ها شلوغ شده بودند؛ انگار همه همزمان دنبال یک نفر می‌گشتند. به مریم زنگ زد. او هم جواب نداد.

از ساختمان که بیرون آمد، شهر شبیه شهر چند دقیقه قبل نبود. ماشین‌ها بی‌نظم حرکت می‌کردند. بعضی وسط خیابان ایستاده بودند. بعضی فقط بوق می‌زدند، بی‌وقفه و بی‌هدف. هیچ‌ راننده‌ای به دیگری راه نمی‌داد، هیچ‌کس نمی‌دانست باید به کجا برسد.

صدای انفجار سوم آمد. این بار دیگر تردیدی نبود.

مسیر چند کیلومتری تا مدرسه سینا، کش آمد. زمان کش آمده بود. دست‌هایش روی فرمان عرق کرده بودند. ترافیک هم سنگین بود اما چیزی که حرکت را کندتر می‌کرد، بی‌نظمی حاکم بر خیابان‌ها بود. هر کسی براساس حدس خودش حرکت می‌کرد.

وقتی به نزدیکی مدرسه رسید، جمعیتی جلوی در بود. بعضی پدر و مادرها فرزندشان را محکم بغل کرده بودند. بعضی دیگر هنوز منتظر بودند و هر چند ثانیه داخل حیاط را نگاه می‌کردند. هیچ صفی نبود. هیچ نظمی نبود. هیچ‌کس نمی‌گفت چه کار باید کرد.

سینا را که دید، نفسش کمی جا آمد. پسرش ترسیده بود اما گریه نمی‌کرد. فقط دستش را محکم گرفت. انگشت‌هایش سرد بود. گفت: «بابا… دوباره همونه؟ مثل دفعه قبل؟» رضا یک لحظه مکث کرد: «آره… شبیهشه.» در راه خانه، گوشی‌اش لرزید. مریم بود. صدایش کمی می‌لرزید اما خودش را نگه داشته بود. او هم از مدرسه محل کارش راه افتاده بود.

آن روز، اولین روز جنگی بود که همه منتظرش بودند اما وقتی شروع شد، هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست باید چه کار کند. فقط اطلاعیه‌ی مختصری از رسانه‌ها منتشر شد که در جایی از آن گفته شده بود شهروندان می‌توانند به شهرهای اطراف تهران بروند! شهرهای اطراف تهران؟! مگر جنگ فقط در تهران است؟! مگر شهرهای دیگر امن‌تر از تهرانند؟! اصلا کجا برویم؟!

***

حالا چند روز گذشته بود. زندگی‌شان نه عادی بود، نه از هم پاشیده. صداهای انفجار دیگر غریبه نبودند. سینا گاهی سرش را کج می‌کرد، گوش می‌داد و می‌گفت: «این دور بود.» یا «این نزدیک‌تره.» در پس این عادت کردن هم آرامش دیده نمی‌شد. بیشتر شبیه چیزی بود که آرام‌آرام جای ترس را می‌گرفت.

رضا دیگر سر کار نمی‌رفت. شرکت تعطیل بود. مریم هم مدرسه نمی‌رفت. خانه تبدیل شده بود به همه‌چیز: محل زندگی، درس، انتظار؛ و با این حال، هنوز هیچ‌کس نگفته بود دقیقا چه باید کرد. نه پناهگاهی معرفی شده بود. نه مسیری. نه زمانی. فقط حرف‌هایی پراکنده و توصیه‌هایی که معلوم نبود از کجا آمده‌اند.

پس رضا و خانواده‌اش، کم‌کم خودشان قواعد را ساختند. نه روی کاغذ، بلکه در عمل.

از جنگ قبلی چیزهایی یاد گرفته بودند: کنار پنجره نایستند یا اینکه شب‌ها لباس و کفش دم دست باشد. این‌ها اما کافی نبود.

رضا یک گوشه از خانه را انتخاب کرد. جایی دور از پنجره‌ها. دیوارهایش ضخیم‌تر به نظر می‌رسید. چند پتو آورد. چراغ‌قوه گذاشت. بطری‌های آب. یک کیف کوچک با مدارک. اسمش را «پناهگاه» نگذاشت و فقط به سینا گفت: «اگه چیزی شد، میایم اینجا.» سینا پرسید: «اینجا امنه؟» رضا نگاه کوتاهی به دیوار انداخت. مکث کرد: «از بقیه جاها بهتره.»

***

تلاش کردند روتین را نگه دارند. مریم به سینا درس می‌داد. کتاب علوم باز بود. کلمات روی صفحه بودند اما تمرکزی وجود نداشت. یک بار، وسط درس خواندن، صدا آمد. انفجاری که این بار نزدیک‌تر بود. سینا کتاب را بست. به دیوار تکیه داد و بدون عجله گفت: «دیگه عادت کردم.»

مریم نگاهش کرد. این جمله باید خیالش را راحت می‌کرد اما چیزی در این ماجرا اشتباه بود.

برای رضا، روزها تبدیل به زنجیره‌ای از تصمیم‌ها شده بود. کوچک اما بی‌پاسخ: بمانند یا بروند؟ خرید کنند یا صبر کنند؟ شب بیدار بمانند یا بخوابند؟ هیچ‌کدام جواب قطعی نداشت. هیچ‌جا نوشته نشده بود.

یک شب، دوباره بحث رفتن از شهر پیش آمد. این بار طولانی‌تر شد. مریم نگران‌تر بود. رضا کمتر حرف می‌زد. تجربه قبلی هنوز در ذهنش بود -جایی که رفته بودند، نه امن‌تر بود و نه قابل‌تحمل‌تر. هیچ اطلاعات دقیقی نبود. فقط در حد حدس و گمان. در نهایت هم تصمیم به ماندن گرفتند.  نه چون مطمئن بودند، چون گزینه‌ مطمئن‌تری وجود نداشت.

رضا دقیق‌تر هم شده بود: صداها را گوش می‌داد. زمانشان را یادداشت می‌کرد. جهت تقریبی‌شان را حدس می‌زد. بعد از چند روز، الگوهایی می‌دید -یا حداقل فکر می‌کرد می‌بیند.

رضا مشاهداتش را با همسایه‌ها در میان گذاشت. کم‌کم، جمع کوچکی شکل گرفت. نه رسمی، نه برنامه‌ریزی‌شده. چند نفر بودند. یکی اخبار را دنبال می‌کرد. یکی وضعیت مغازه‌ها را. یکی حواسش به پیرمرد طبقه اول بود. رضا شده بود کسی که بقیه از او می‌پرسیدند: «به نظرت امشب اوضاع چطوره؟» و او فقط حدس می‌زد.

***

در خانه هم تغییرات کوچک اما مهمی شکل گرفت: جای خواب‌ها عوض شد. مسیر خروج از ساختمان را با سینا تمرین کردند.  حتی قرار گذاشتند اگر از هم جدا شدند، کجا بروند. یک بار، سینا پرسید: «چرا هیچ‌کس نمیگه چی کار کنیم؟» رضا جواب را سریع نداد: «شاید چون خودشونم دقیق نمی‌دونن.»

با گذر زمان، خستگی روی تن جامعه نشست و کنار هم نمی‌رفت؛ نه فقط از صداها. از فکر کردن مداوم. از تصمیم گرفتن‌های پشت سر هم. از آماده بودن برای چیزی که شکلش معلوم نبود.

اما در این اثنا، چیزی هم شکل گرفت. آدم‌ها بیشتر با هم حرف می‌زدند. بیشتر حواسشان به هم بود. نبودِ دستورالعمل، آن‌ها را وادار کرده بود خودشان چیزی بسازند -حتی اگر ناقص باشد.

***

روز چهلم، صداها کمتر شد. بعد خبر آتش‌بس پیچید. رضا روی بالکن ایستاده بود. همان‌جا که روزهای قبل می‌ایستاد و به صداها گوش می‌داد. حالا سکوت بود اما نه از جنس سکوت‌های سنگین قبلی. مریم کنارش آمد: «به نظرت واقعاً تموم شده؟» رضا گفت: «امیدوارم.» چند ثانیه گذشت. بعد آرام‌تر گفت: «ولی یه چیز عوض شد.» مریم نگاهش کرد. رضا گفت: «اینکه فهمیدیم… اگه کسی نگه چی کار کنیم، باز هم باید خودمون تصمیم بگیریم.»

از داخل خانه، صدای سینا آمد: «بابا! مدرسه‌ها کی باز میشه؟» رضا لبخند زد: «فکر نکنم به این زودی باز بشه، پسرم.» به داخل خانه نگاه کرد. به همان گوشه‌ای که برای روزهای بد آماده کرده بودند. هنوز همان‌جا بود. مرتب. ساکت؛ این بار، «فکر کنم» فقط یک حدس نبود. چیزی بود که یاد گرفته بود.

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات متنی
تبلیغات