تغییر نظام در ایران؛ توهمی قدیمی در واشنگتن
پشتپرده فکری پروژه تغییر نظام در ایران
نویسنده مقاله استدلال میکند که ایده تغییر نظام در ایران، نه یک طرح تازه، بلکه ادامه سناریوهایی است که سالها در اندیشکدهها، رسانهها و محافل سیاسی آمریکا و اسرائیل بازتولید شدهاند. نویسنده با مقایسه ایران با تجربه عراق، هشدار میدهد که اطلاعات مخدوش، چهرههای تبعیدی و روایتهای رسانهای میتوانند زمینهساز جنگ شوند. در این چارچوب، نقش برخی ایرانیان خارجنشین، اندیشکدههای آمریکایی و تبلیغات اسرائیلی در شکلدهی به سیاست براندازی برجسته شده است.
فرارو- حمید دهباشی، استاد مطالعات ایران و ادبیات تطبیقی دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک
به گزارش فرارو به نقل از نشریه میدل ایست ای، در ژوئن ۲۰۱۸، درست در مقطعی که بار دیگر نوعی سرخوشی مشترک اسرائیلی–آمریکایی–سعودی درباره امکان «تغییر نظام در ایران» در فضای سیاسی و رسانهای جریان داشت، یادداشتی کوتاه نوشتم و در آن استدلال کردم که ایده تغییر نظام در ایران، چیزی جز یک توهم سیاسی نیست.
حتی پیشتر از آن، در سال ۲۰۱۰، کتابی با عنوان ایران، جنبش سبز و ایالات متحده منتشر کردم؛ کتابی که در آن، مبارزات پیوسته ایرانیان علیه سیاستهای حکومتشان را نه یک شورش انقلابی، بلکه «جنبشی برای حقوق مدنی» توصیف کردم؛ جنبشی که در جستوجوی آزادیهای مدنی بود نه حرکتی که به مداخله یا پشتیبانی نیروهای خارجی نیاز داشته باشد.
در گفتوگویی که بهتازگی با شبکه ال.بی.سی در بریتانیا داشتم بار دیگر به همان مقاله و همان کتاب اشاره کردم. مجری از من پرسید چرا، با وجود حضور کسانی مانند من در آمریکا که سالهاست این مسائل را تحلیل میکنند، مقامهای آمریکایی همچنان گرفتار همین خطاها میشوند و تا این اندازه تحت تأثیر اسرائیل قرار میگیرند. پاسخ من ساده بود: افرادی مانند من، اساساً مخاطب جریانهایی نیستند که در پی تغییر نظام هستند؛ و در عمل، گفتوگویی هم میان ما و آنها شکل نمیگیرد.
اما پرسش اساسیتر اینجاست: چه کسانی با جریانهای اثرگذار در ساختار قدرت آمریکا گفتوگو میکنند؟ چه کسانی در گوش همان حلقههایی نجوا میکنند که پشت یک ماشین عظیم نظامی نشستهاند و تصمیم میگیرند ایران را بمباران کنند، دانشگاهها و مراکز علمی آن را هدف بگیرند، به کودکان بیگناه آسیب برسانند، میراث فرهنگی را تخریب کنند و زیرساختهای غیرنظامی را نابود سازند؛ آن هم بر پایه این فرض خطرناک که از دل چنین ویرانگریای میتوان نظام سیاسی یک کشور را تغییر داد؟
از بروکینگز تا کاخ سفید؛ مسیر طولانی فشار برای تغییر نظام در ایران
پاسخ کوتاه به آن پرسش بنیادی این است که اسرائیلیها به رهبری بنیامین نتانیاهو توانستند دونالد ترامپ را قانع کنند که قدرت نظامی آمریکا را علیه ایران بهکار گیرد. اما این مسیر، فقط با فشار اسرائیل هموار نشد. این جریانها از سوی گروهی از ایرانیان خارجنشینِ حامی تغییر نظام نیز پشتیبانی شدند؛ افرادی که از درون برخی اندیشکدههای آمریکایی از جمله هوور، بروکینگز و هریتیج فعالیت میکنند و در شکلدهی به فضای فکری و رسانهای این رویکرد نقش داشتهاند.
با اندکی جستوجوی اینترنتی، میتوان به سندی قابلتأمل با عنوان «کدام مسیر به سوی ایران؟» رسید؛ متنی که در سال ۲۰۰۹ تهیه شد و به سفارش و با پشتیبانی مالی نهادی بحثبرانگیز و محافظهکار یعنی مرکز سابان برای سیاست خاورمیانه در مؤسسه بروکینگز انتشار یافت. از همان صفحه نخست این سند میتوان دریافت که متن یادشده با نگاهی امنیتی و در پیوند با محافل اطلاعاتی آمریکا تنظیم شده است؛ متنی که موجودیت ایران را نه بهعنوان یک بازیگر عادی در نظام بینالملل، بلکه بهمثابه مسئلهای مزاحم، تهدیدی پایدار میبیند که باید به شکلی از اشکال «خنثی» شود.
در میان نامهایی که نویسندگان این سند از آنان قدردانی کردهاند، نام دو برادر ایرانی خارجنشین، عباس میلانی و محسن میلانی نیز دیده میشود. در این میان، توجه اصلی نویسنده بیش از همه متوجه عباس میلانی است؛ چهرهای که سالهاست از ایده تغییر نظام خشونتآمیز در ایران با تحریک آمریکا و اسرائیل حمایت میکند؛ کشوری که دههها پیش آن را ترک کرده است. او اکنون در اندیشکده هوور در کالیفرنیا فعالیت میکند و ریاست پروژهای را بر عهده دارد که با عنوان «پروژه دموکراسی ایران» شناخته میشود. اما این سند، که در آن از نقش و مشارکت این دو چهره ایرانی خارجنشین نیز قدردانی شده، در اصل چه میگوید؟
این متن از همان ابتدا با این فرض حرکت میکند که کل موجودیت ایران، یک دردسر، یک مسئله، یک تهدید و خطری است که باید به هر شکل ممکن مهار یا خنثی شود. بر پایه همین نگاه، سه گزینه اصلی برای «مواجهه با ایران» مطرح میشود: مسیر دیپلماتیک، گزینه نظامی با اشارهای مشخص به نقش پیشرو اسرائیل در این سناریو و در نهایت، تغییر نظام؛ گزینهای که در درون خود از انقلاب مخملی، شورش و حتی کودتا سخن میگوید. در کنار اینها، گزینهای دیگر نیز با اکراه و در حاشیه مطرح میشود که آن مهار ایران است.
اهمیت این سند در آن است که تاریخ آن به سال ۲۰۰۹ بازمیگردد؛ بسیار پیش از تحولات سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶. این فاصله زمانی نشان میدهد آنچه امروز در قالب گزینههای براندازانه و فشارهای چندلایه علیه ایران دیده میشود، نه محصول لحظه، بلکه امتداد طرحها و سناریوهایی است که سالها پیش در محافل فکری و راهبردی آمریکا صورتبندی شده بودند. در همان زمان که این گزینهها یکی پس از دیگری وارد مرحله اجرا میشدند، رسانههایی مانند نیویورکتایمز نیز با اختصاص ستونها و تریبونهای پیاپی به چهرههای جنگطلب و حامی تغییر رژیم، به بازتولید همین گفتمان کمک میکردند و خواست براندازی در ایران را زنده نگه میداشتند.
از عراق تا ایران؛ بازگشت الگوی اطلاعات غلط در واشنگتن
در یک افشاگری تازه، حتی نیویورکتایمز نیز ناچار شد به ضعف و خطای اطلاعاتی اسرائیل، اطلاعاتی که به ترامپ ارائه شده بود اعتراف کند؛ اطلاعاتی که بر پایه آن این تصور شکل گرفته بود که میتوان در ایران تغییر نظام ایجاد کرد. در اتاق وضعیت، بنیامین نتانیاهو به همراه دیوید بارنیا رئیس موساد، رئیسجمهور آمریکا را متقاعد کردند که میتوانند ظرف فقط چهار روز، جمهوری اسلامی را تغییر دهند. اما اسرائیلیها این اطلاعات را از کجا میآورند؟ آنها خود را دانای مطلق، قدرتمند مطلق و حاضر در همهجا نشان میدهند؛ در حالی که واقعیت چنین نیست.
در حقیقت، آنها این اطلاعات مخدوش را از اندیشکدههای آمریکایی میگیرند؛ همان مراکزی که بهطور گسترده در رسانههایی مانند نیویورکتایمز برجسته و بازتولید میشوند. این اطلاعات از «کارشناسان ایران»یی به دست میآید که در همین اندیشکدهها، در دو سوی آمریکا، ساخته و پرداخته میشوند. کافی است نگاهی به ستونهای تحلیلی نیویورکتایمز بیندازید و نویسندگان آنها را تا اندیشکدههایی که به آنها وابستهاند دنبال کنید؛ منشأ این اطلاعات تحریفشده همانجاست. الگوی این روند، ساده و تکراری است. با یادآوری مقدمه حمله آمریکا به عراق در مارس ۲۰۰۳، دو چهره کلیدی فوراً به ذهن میآیند: احمد چلبی و کنعان مکیه.
چلبی، که بهعنوان یک کلاهبردار محکومشده عراقی شناخته میشد، اطلاعات نادرستی درباره وجود سلاحهای کشتار جمعی در عراق منتشر کرد؛ اطلاعاتی که بعدا در رسانهها بازتاب یافت و زمینه را برای حمله آمریکا فراهم ساخت. مکیه نیز بهعنوان یک مخالف عراقی، در رسانههای آمریکایی بهعنوان صدایی منتقد معرفی شد و تصویری خاص و جهتدار از حکومت عراق ارائه داد. در نهایت، زمان نشان داد که این «منابع بومی» چگونه در رسانهها برجسته شدند تا تصویری منفی از عراق و مردم آن ترسیم کنند و بستر حملهای را فراهم سازند که بر پایه ادعاهایی درباره سلاحهای کشتار جمعی انجام شد؛ ادعاهایی که بعدا روشن شد بیاساس بودهاند.
از چلبی تا پهلوی؛ بازتولید الگوی جنگسازی علیه ایران
اگر چند دهه جلوتر بیاییم، بهوضوح میتوان دید که همان الگو یکبار دیگر در حال بازتولید شدن است؛ همان منطق، همان سناریوها و همان چهرههایی که اینبار در آستانه تدارک برای حمله اسرائیلی–آمریکایی به ایران فعال شدهاند. در این روایت، چهرهای مانند رضا پهلوی بهعنوان شخصیت محوری معرفی میشود؛ فردی که در پی بازگشت به قدرت در کشوری است که آن را در نوجوانی ترک کرده وفهمی عمیق از واقعیتهای پیچیده آن ندارد. به بیان دیگر، با همان قالبهای آشنا روبهرو هستیم؛ فقط بازیگران عوض شدهاند.
اگر کمی عمیقتر به این روند نگاه شود، گفته میشود آغاز این مسیر از جایی بود که تبلیغات اسرائیلی، تصویری خاص و جهتدار از ایران عرضه کرد؛ اقدامی که در این خوانش، بخشی از فرایند «شیطانسازی» از ایران برای آمادهسازی افکار عمومی جهت تغییر نظام تعبیر میشود. پس از افول «شرقشناسی» بهعنوان ابزار کلاسیک تولید دانش امپریالیستی، این پروژه به درون اندیشکدههای مطالعات منطقهای منتقل شد؛ جایی که بهجای تحلیل دقیق و متوازن، بیشتر به روایتهایی تکیه شد که برخی افراد بومی بهگونهای ارائه میکردند که با انتظارات سیاستگذاران آمریکایی سازگار باشد.
به صفحات تحلیلی رسانههایی مانند نیویورکتایمز رجوع کنید و نویسندگان آنها را تا اندیشکدههایی که به آنها وابستهاند دنبال کنید؛ همین شبکهها منشأ تولید تحلیلها و روایتهایی هستند که ایران را بهصورت نظاممند، کشوری در آستانه فروپاشی نشان میدهند. به نمونه تاریخی عراق و چهرههایی مانند احمد چلبی و کنعان مکیه توجه کنید؛ افرادی که در فضای رسانهای پیش از حمله سال ۲۰۰۳ برجسته شدند و در شکلگیری روایتهای مربوط به «تهدید عراق» نقشی اثرگذار ایفا کردند.
این افراد نهتنها نسبت به ایران، بلکه حتی نسبت به آمریکا نیز از تعهدی واقعی برخوردار نیستند و هیچ سرمایهگذاری فکری یا عملی جدی برای آیندهای آزاد، چه در سرزمین مادری و چه در کشور محل اقامت خود، ارائه نکردهاند. در همین چارچوب، گفته میشود که نه فقط بیش از ۹۰ میلیون ایرانی، بلکه صدها میلیون آمریکایی که میخواهند کشورشان از چرخه جنگهای بیپایان بیرون کشیده شود، اکنون عملکرد این افراد را با دقت زیر نظر دارند. پرسشی که برای افکار عمومی آمریکا مطرح میشود، این است: چگونه گروهی که از مداخله نظامی علیه کشور زادگاه خود حمایت میکنند، میتوانند نسبت به کشوری که امروز در آن زندگی میکنند، مدعی وفاداری باشند؟ و اگر چنین افرادی در ویرانسازی سرزمین مادری خود نقش داشته باشند، میزان تعهدشان به کشوری که اکنون در آن ساکناند، چگونه باید سنجیده شود؟ این افراد در ساختن روایتهایی نقش داشتهاند که میتواند برای هر دو جامعه ایرانی و آمریکایی پیامدهایی خطرناک به بار آورد؛ و از همین رو، باید در برابر نتایج این نقشآفرینی پاسخگو باشند.