باتلاقهای جنگ؛ بهای سنگین محاسبات غلط
چرا قدرتهای بزرگ در باتلاق جنگ گرفتار میشوند؟
این گزارش نشان میدهد قدرتهای بزرگ زمانی تضعیف میشوند که در باتلاقهای راهبردی گرفتار شوند. آمریکا در عراق، افغانستان، یمن، سوریه و اکنون ایران و روسیه در اوکراین با پیامدهای محاسبات نادرست، مشاوره بد، تفکر گروهی، اعتماد بیش از حد به پیروزی، اتکا به شرکای محلی و ترس از خدشهدار شدن اعتبار مواجه شدهاند. در مقابل، چین با پرهیز نسبی از درگیریهای پرهزینه، بر تقویت قدرت داخلی و نفوذ خارجی تمرکز کرده است. درس اصلی این است که خروج از جنگ دشوارتر از ورود به آن است.
فرارو- استفان والت، استاد روابط بین الملل دانشگاه هاروارد و نظریه پرداز رئالیسم تدافعی
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، در شرایطی که رقابت میان قدرتهای بزرگ روزبهروز شدیدتر میشود، یکی از مهمترین نشانههای بلوغ در سیاست خارجی، توانایی یک کشور برای دور ماندن از درگیریها و ماجراجوییهایی است که منابع آن را فرسوده، تمرکز سیاسی و راهبردی را منحرف و در نهایت کشور را ضعیفتر میکنند. به عبارت سادهتر، قدرتهای بزرگ باید بدانند چگونه از افتادن در باتلاقهای راهبردی اجتناب کنند. رقبای یکدیگر معمولاً از دیدن چنین وضعیتی استقبال میکنند و حتی ممکن است آگاهانه زمینه گرفتار شدن طرف مقابل را فراهم کنند، اما رهبران هوشمند تلاش میکنند وارد چنین میدانهایی نشوند.
چین و هنر گرفتار نشدن در باتلاق جنگ
چین در چند دهه گذشته در این زمینه عملکرد بهتری از آمریکا و روسیه داشته است. پس از پایان جنگ سرد، اعتمادبهنفس بیش از حد در واشنگتن باعث شد رهبران آمریکا دامنه گستردهای از مسئولیتها و تعهدات جهانی را بر عهده بگیرند؛ برخی از این اقدامات توجیهپذیر بودند، اما بسیاری دیگر ضرورتی نداشتند. جنگهای طولانی و بیپایان در عراق و افغانستان روشنترین نمونه این رویکرد به شمار میروند، اما فهرست درگیریهای کمدامنهتری که آمریکا خود را در آنها گرفتار کرد، به این دو کشور محدود نمیشود. لیبی، یمن، سوریه و بخشهایی از آفریقا نیز در سالهای گذشته به میدانهایی برای مداخله آمریکا تبدیل شدند؛ مداخلاتی که عمدتاً در چارچوب چیزی انجام گرفت که واشنگتن آن را «جنگ جهانی علیه تروریسم» مینامید.
تلاش طولانی، ناکارآمد و بینتیجه واشنگتن برای میانجیگری در مناقشه اسرائیل و فلسطین نیز در همین چارچوب قرار میگیرد؛ فرایندی که سالها بخش قابلتوجهی از وقت و توجه رؤسایجمهور آمریکا را به خود اختصاص داد، اما سرانجام بدون دستیابی به صلح پایان یافت. یکی از دلایل اصلی این شکست آن بود که واشنگتن به جای ایفای نقش یک میانجی بیطرف، عملاً در جایگاه «وکیل اسرائیل» ظاهر شد. اکنون دونالد ترامپ نیز با چشمانی باز وارد باتلاقی شده است که خود در رابطه با ایران ایجاد کرده؛ وضعیتی که دستاوردهای روشن و قابلتوجهی برای آمریکا ندارد، هزینههای آن روزبهروز بیشتر آشکار میشود و مسیر مشخصی برای خروج از آن جز یک عقبنشینی تحقیرآمیز دیده نمیشود.
روسیه نیز از سال ۲۰۰۰ مسیر متفاوتی را طی نکرده است. مسکو طی این سالها در مجموعهای از مناقشههای منجمد با همسایگان خود درگیر شده، در حفظ قدرت متحدانی مانند ویکتور یانوکوویچ در اوکراین و بشار اسد در سوریه ناکام مانده و اکنون در باتلاق فرسایشی جنگ اوکراین گرفتار است. پیامد این سیاستها فقط هزینههای سنگین اقتصادی و انسانی برای روسیه نبوده است؛ روابط مسکو با بخش عمده اروپا نیز آسیب جدی دیده و در مقابل، وابستگی روسیه به چین افزایش یافته است. البته واشنگتن و مسکو برای بسیاری از این تصمیمها دلایل و محاسبات خاص خود را داشتهاند، اما نتیجه نهایی دشوار است انکارشدنی باشد: این ماجراجوییها نه آمریکا را در موقعیت جهانی قدرتمندتری قرار دادهاند و نه روسیه را.
چین در نقطه مقابل آمریکا و روسیه قرار دارد. پکن طی سالهای گذشته تلاش کرده است از درگیریهای پرهزینه دور بماند و در عوض، انرژی خود را صرف تقویت قدرت در داخل و افزایش نفوذ در خارج کند. ساخت جزایر در دریای چین جنوبی، گسترش حضور دیپلماتیک در جهان، ایجاد ذخایر و انبارهای راهبردی برای کاهش آسیبپذیری در برابر فشار خارجی و افزایش نفوذ بر عناصر خاکی کمیاب و دیگر حلقههای زنجیره تأمین جهانی، بخشی از این رویکرد بوده است.
افزایش قدرت نظامی چین و رویکرد قاطعانه آن در سیاست خارجی البته نگرانی همسایگان را افزایش داده و برخی از آنها را به سمت موازنهسازی در برابر پکن سوق داده است. بااینحال، در مجموع، موقعیت چین در برابر آمریکا و روسیه نسبت به گذشته بهمراتب تقویت شده است. تجربه چین نشان میدهد که گاهی بهترین راهبرد برای یک قدرت بزرگ، دور ماندن از دردسرهای خارجی و تمرکز بر ساختن قدرت در داخل است. اما چرا کشورها با وجود هزینههای احتمالی، خود را وارد چنین باتلاقهایی میکنند؟ و چگونه میتوان از تکرار این اشتباهات در آینده جلوگیری کرد؟ برخی نشانههای هشداردهنده میتوانند پاسخ این پرسش را روشن کنند.
نادانی و محاسبه نادرست
تقریباً هیچ دولتی جنگی را با این تصور آغاز نمیکند که جنگی طولانی، پرهزینه و احتمالاً شکستخورده در انتظارش است. اگر رهبران از ابتدا میدانستند واقعاً وارد چه مخمصهای میشوند، در بسیاری از موارد احتمالاً مسیر دیگری را انتخاب میکردند. از این منظر، بسیاری از باتلاقهای راهبردی زمانی شکل میگیرند که یک کشور شناخت کافی از طرف مقابل، دشواریهای پیشرو یا واکنش دیگر بازیگران نداشته باشد. بنابراین، هرگاه کشوری بخواهد در سرزمینی مداخله کند که شناخت محدودی از آن دارد، باید از همان ابتدا نسبت به پیامدهای تصمیم خود احساس خطر کند.
مشاوره بد
توصیههای نادرست نیز میتوانند یک کشور را به سمت باتلاق بکشانند. تصمیم برای مداخله ناگهان شکل نمیگیرد؛ معمولاً ابتدا فرد یا گروهی ایده آن را مطرح میکند و سپس تلاش می کند تصمیمگیران را برای پذیرش آن متقاعد کند. به همین دلیل، یکی از راههای جلوگیری از گرفتار شدن در یک جنگ فرسایشی، تردید جدی در برابر توصیه کسانی است که خودشان از مداخله سود میبرند یا انگیزهای شخصی و سیاسی برای کشاندن کشور به جنگ دارند.
دولت جورج دبلیو. بوش زمانی مرتکب اشتباه شد که به سخنان تبعیدیان عراقیِ طرفدار جنگ از جمله احمد چلبی اعتماد کرد؛ کسانی که امیدوار بودند با ورود ارتش آمریکا به عراق، راه خود را برای رسیدن به قدرت هموار کنند. دونالد ترامپ نیز در مورد ایران، به همان اندازه در معرض چنین خطایی قرار گرفت؛ زمانی که روایت بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، درباره ضرورت جنگ با ایران را پذیرفت یا به توصیههای مشابه جریانهای جنگطلب در آمریکا توجه کرد. البته این مسئله سابقهای طولانی دارد. نیکولو ماکیاولی در کتاب «گفتارهایی درباره لیوی» نیز به رهبران هشدار داده بود که نباید روایت و وعدههای گروههای ذینفع بهویژه تبعیدیانی را که منافع شخصی در یک مداخله دارند، بیش از اندازه جدی بگیرند.
نکته مهم این است که دو عامل نخست میتوانند یکدیگر را تشدید کنند. هرچه یک رهبر شناخت کمتری از شرایط داشته باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که به کسانی اعتماد کند که مدعیاند اوضاع را بهخوبی میشناسند و میدانند چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
تفکر گروهی
تفکر گروهی نیز یکی دیگر از مسیرهای ورود به باتلاقهای راهبردی است. زمانی که گزینههای پیشرو بدون بحثی روشن، منصفانه و بدون تعصب بررسی شوند، احتمال تصمیمهای پرهزینه افزایش پیدا میکند. رهبران خودکامه و بیش از حد مطمئنی که اطراف خود را با افراد وفادار و چاپلوس پر میکنند، بیش از دیگران در معرض چنین خطاهایی قرار دارند. با این حال، این خطر تنها متوجه حکومتهای اقتدارگرا نیست؛ هر رهبری که دیدگاههای مخالف را نشنود یا اطلاعات ناسازگار با پیشفرضهای خود را کنار بگذارد، میتواند گرفتار همین چرخه شود.
انسانها معمولاً شواهدی را که تصمیم مورد نظرشان را تأیید میکند جدیتر میگیرند و در مقابل، شواهدی را که احتمال اشتباه بودن تصمیمشان را نشان میدهد نادیده میگیرند. به همین دلیل، رهبرانی که میخواهند کشورشان را از یک باتلاق راهبردی دور نگه دارند، باید آگاهانه به سراغ دیدگاههای مخالف بروند و از مشاوران خود بخواهند فرضیات و استدلالهایی را که مبنای تصمیم برای جنگ قرار گرفتهاند، سختگیرانه محک بزنند. اگر چنین سازوکاری وجود نداشته باشد، ترکیب ناآگاهی، توصیههای نادرست و تصمیمگیری جانبدارانه میتواند کشور را مستقیماً به سمت...
اعتماد بیش از اندازه به پیروزی؛ اعتماد بیش از اندازه به پیروزی، یکی دیگر از مسیرهای ورود به باتلاق است. ناآگاهی و توصیههای نادرست اغلب در کنار هم این تصور را در میان تصمیمگیران ایجاد میکنند که شکست دادن دشمن کار دشواری نخواهد بود. ممکن است تصور شود حریف از نظر نظامی توان چندانی ندارد، حکومتش شکننده است و خیلی زود فرو میپاشد، یا مردم آن کشور از وضعیت موجود ناراضیاند و از نیروهای مهاجم استقبال خواهند کرد. گاهی چنین برآوردهایی درست از آب درمیآیند، اما در بیشتر موارد چنین اتفاقی رخ نمیدهد. حتی اگر پیروزی نظامی بهدست آید، مدیریت پیامدهای آن میتواند از خود جنگ و شکست دادن دشمن بسیار دشوارتر باشد.
به همین دلیل، جلوگیری از یک باتلاق راهبردی فقط به این معنا نیست که بدانید چگونه پیروز خواهید شد؛ باید از پیش بدانید که پس از پیروزی چه خواهید کرد. مهمتر از آن، باید برای زمانی که بهترین سناریوی شما شکست میخورد نیز آماده باشید. اگر فرض اولیه درباره یک پیروزی سریع و آسان نادرست از آب درآمد و جنگ به درگیریای طولانی و فرسایشی تبدیل شد، داشتن یک برنامه جایگزین میتواند مانع از آن شود که یک پیروزی فرضی به بحرانی بدون راه خروج تبدیل شود.
شرکای محلی غیرقابل اتکا
شرکای محلی غیرقابل اتکا، یکی دیگر از عوامل گرفتار شدن در باتلاقهای راهبردی هستند. تجربه آمریکا در ویتنام، افغانستان، عراق و اکنون ایران نشان میدهد که وقتی یک قدرت خارجی از متحدان محلی توانمند و قابل اعتماد برخوردار نباشد، خروج از یک جنگ فرسایشی بسیار دشوار میشود. واشنگتن در ویتنام، افغانستان و عراق هزینههای هنگفتی برای ایجاد و تقویت ساختارهای حکومتی صرف کرد، اما نیروهای محلی مورد حمایت آن همواره با اختلافات داخلی، فساد و اهدافی متفاوت از اهداف آمریکا روبهرو بودند. در مورد ایران نیز به نظر میرسد ترامپ بر این فرض حساب کرده بود که با حذف رهبران ارشد نظام، بخش بزرگی از ایرانیان ناراضی علیه حکومت به پا خواهند خاست. این تصور، اما، واقعیت مهم یعنی برخورداری نظام از نیروهای امنیتی منسجم و سازمانیافته و نبود یک نیروی مخالفِ منسجم و سازمانیافته را نادیده میگرفت.
ولادیمیر پوتین نیز پیش از حمله به اوکراین گرفتار محاسبهای مشابه شد. او ظاهراً انتظار داشت دولت اوکراین با عبور نیروهای روسیه از مرز از هم فروبپاشد یا با رسیدن نیروهای مهاجم به کییف، بتوان آن را با نیروهایی نزدیک به روسیه جایگزین کرد. اما این امید واهی نشان داد که مسکو شدت احساسات ملی و اراده مقاومت در جامعه اوکراین را بهدرستی ارزیابی نکرده بود. وقتی مشخص میشود که خوشبینیهای پیش از جنگ با واقعیت فاصله زیادی داشتهاند و درگیری قرار است به جنگی طولانی و دشوار تبدیل شود، مرحله تازهای از مشکلات آغاز میشود. در چنین شرایطی، حتی اگر منطقیترین تصمیم، پذیرش بخشی از خسارت و خروج از جنگ باشد، رهبران معمولاً بهسادگی نمیتوانند خود را از چنین باتلاق پرهزینهای بیرون بکشند.
ترس از خدشهدار شدن اعتبار
ترس از خدشهدار شدن اعتبار، میتواند یک جنگ شکستخورده را طولانیتر کند. دولتها گاهی تصور میکنند اگر در میانه یک درگیری عقبنشینی کنند، اعتبار و تصویر آنها بهعنوان بازیگری مصمم و قابل اعتماد آسیب خواهد دید و متحدانشان نیز ممکن است به توانایی آنها برای ایستادگی تردید کنند. تجربه آمریکا در ویتنام نمونه روشنی از این منطق بود. هنری کیسینجر میدانست که آمریکا قادر به پیروزی در جنگ نیست و حتی اذعان داشت که شاید اساساً ورود واشنگتن به این جنگ اشتباه بوده باشد. با این حال، او همچنان معتقد بود خروج آمریکا میتواند اعتبار این کشور را تضعیف کند و متحدانش را از واشنگتن دور سازد. همین نگرانی باعث شد جنگی که اهمیت راهبردی محدودی داشت، شش سال دیگر ادامه پیدا کند.
این مسئله در سیاست داخلی نیز تکرار میشود. رهبران اغلب از پذیرش یک شکست آشکار هراس دارند، زیرا میدانند خروج از یک جنگ فرسایشی میتواند هزینه سیاسی سنگینی برای آنها داشته باشد. در نتیجه، حتی زمانی که احتمال پیروزی بسیار پایین است، تصمیمگیری را به تعویق میاندازند و ترجیح میدهند مشکل را به دولت بعدی منتقل کنند. لیندون جانسون جنگ ویتنام را برای ریچارد نیکسون به ارث گذاشت و جورج دبلیو. بوش، باراک اوباما و ترامپ نیز جنگ افغانستان را به جانشینان خود سپردند. در مقابل، جو بایدن تصمیم گرفت جنگ افغانستان را پایان دهد، هرچند خروج آشفته نیروهای آمریکایی انتقادات گستردهای را علیه او به دنبال داشت.
شاید همین نگرانی درباره هزینه سیاسی داخلی باشد که ترامپ را نیز از پایان دادن به جنگ ایران بازمیدارد. او همچنان امیدوار است بتواند پیش از پایان جنگ، دستاوردی به دست آورد که بتوان آن را «پیروزی» نامید و از این طریق هزینه سیاسی عقبنشینی را کاهش دهد. اما چنین امیدی ممکن است بیش از آنکه راه خروج باشد، عامل ادامه یافتن جنگ باشد.
پیروزی در آستانه است؛ همین تصور میتواند قدرتهای بزرگ را برای مدت طولانی در یک باتلاق راهبردی نگه دارد. کشورهای قدرتمند نهتنها منابع لازم برای ادامه جنگ را در اختیار دارند، بلکه میتوانند راهکارهای تازهای را یکی پس از دیگری آزمایش کنند و هر بار امیدوار باشند که روش بعدی سرانجام ورق را برگرداند.
آدام اسمیت زمانی نوشته بود که «یک ملت ظرفیت زیادی برای تحمل ویرانی دارد»؛ واقعیتی که درباره کشورهای پرجمعیت و دارای اقتصادهای بزرگ بیش از همه صدق میکند. یک قدرت بزرگ حتی در جنگی که اهمیت چندانی ندارد و احتمال پیروزی در آن پایین است، میتواند سالها به نبرد ادامه دهد. برخورداری از ارتش داوطلب، امکان تأمین هزینهها از طریق کسری بودجه بهجای افزایش مالیات و دسترسی به منابع مالی و نظامی گسترده، به دولت اجازه میدهد بارها راهبردهای جدید، سلاحهای تازه و روشهای متفاوت را امتحان کند؛ با این امید که یکی از آنها سرانجام راه پیروزی را باز کند.
درس نهایی ساده اما مهم است: ورود به جنگ آسانتر از خروج از آن است. به همین دلیل، بهترین راه جلوگیری از گرفتار شدن در باتلاقهای راهبردی، داشتن احتیاطی عمیق و ریشهدار در برابر ورود به جنگهای خارجی است. کشورها همچنان به نیروهای نظامی قدرتمند و جامعهای نیاز دارند که در دفاع از منافع حیاتی کشور آماده پرداخت هزینه باشد. اما آغاز جنگهای اختیاری بر سر اهدافی کماهمیت یا دلایلی شکننده، آن هم با این تصور که پیروزی آسان خواهد بود، میتواند کشور را وارد درگیریای کند که نه امکان پیروزی در آن وجود دارد و نه راه سادهای برای پایان دادن به آن. در این زمینه، به نظر میرسد شی جینپینگ و رهبران چین تاکنون این واقعیت را بهتر از دونالد ترامپ و بسیاری از رؤسایجمهور پیشین آمریکا درک کردهاند. اگر این رویکرد ادامه پیدا کند، کفه ترازو همچنان به سود پکن سنگینی خواهد کرد.