ترنج موبایل
کد خبر: ۹۹۷۶۴۳

از کارتر تا ترامپ؛ «مسئله ایران» چگونه رؤسای‌جمهور آمریکا را گرفتار کرد؟

این «تیغ» کند شده است!

این «تیغ» کند شده است!

جنگ ایران و آمریکا بار دیگر محدودیت راهبرد ۴۷ ساله واشنگتن را آشکار کرده است. حملات نظامی نتوانستند ایران را شکست دهند و تحریم‌ها نیز با وجود تحمیل هزینه‌های سنگین، تهران را به تسلیم وادار نکرده‌اند. ایران اکنون با تکیه بر توان باقی‌مانده نظامی و اهرم تنگه هرمز، قادر است هزینه فشار را به آمریکا و اقتصاد جهانی منتقل کند. این تجربه، اجماع واشنگتن درباره آینده سیاست ایران را نیز از میان برده و ضرورت بازنگری در راهبرد آمریکا را برجسته کرده است.

فرارو- نیت سوانسون، پژوهشگر ارشد مقیم و مدیر پروژه راهبرد ایران در شورای آتلانتیک، در یادداشتی برای نشریه فارن افرز استدلال می‌کند که جنگ اخیر با ایران و فراز و فرودهای کارزار فشار حداکثری، اعتبار دو ابزار اصلی آمریکا در قبال تهران ــ تهدید نظامی و تحریم اقتصادی ــ را فرسوده کرده است.

به گزارش فرارو به نقل از فارن افرز، ایران طی ۴۷ سال گذشته یکی از دشوارترین آزمون‌ها برای رؤسای‌جمهور آمریکا بوده است. بحران گروگان‌گیری سال ۱۹۷۹ ضربه‌ای جدی به جیمی کارتر وارد کرد و در شکست انتخاباتی او نقش داشت. چند سال بعد، رسوایی «ایران-کنترا» کارنامه سیاست خارجی رونالد ریگان را به‌شدت تحت فشار قرار داد.

سپس نوبت به باراک اوباما رسید؛ توافق هسته‌ای او با ایران در سال ۲۰۱۵ نه‌تنها به یکی از جنجالی‌ترین تصمیم‌های سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد، بلکه چنان شکافی در واشنگتن ایجاد کرد که کنگره آمریکا از بنیامین نتانیاهو دعوت کرد به پایتخت آمریکا برود و علیه توافقی سخن بگوید که رئیس‌جمهور وقت آمریکا از آن دفاع می‌کرد.

دونالد ترامپ نیز در ماه فوریه با وعده‌ای بزرگ وارد جنگ با ایران شد: انجام کاری که رؤسای‌جمهور پیشین آمریکا نتوانسته بودند انجام دهند و پایان‌دادن یک‌باره به «مسئله ایران». او از نابودی توان نظامی ایران و تغییر نظام سیاسی این کشور سخن می‌گفت و مدعی بود دوران تردید و عقب‌نشینی به پایان رسیده است.

اما شش ماه بعد، ترامپ نیز گرفتار همان بحرانی شده که پیش از او گریبان دیگر رؤسای‌جمهور آمریکا را گرفته بود. تقابل با ایران نه به پیروزی قاطع انجامیده و نه هزینه‌های آن بی‌اثر مانده است. اکنون پیامدهای این ماجراجویی می‌تواند به مسئله‌ای داخلی تبدیل شود و موقعیت حزب جمهوری‌خواه را در انتخابات میان‌دوره‌ای تحت فشار قرار دهد.

فشار اقتصادی؛ آخرین ابزار آشنای واشنگتن

در چنین شرایطی، ترامپ ظاهراً به آخرین ابزار آشنای واشنگتن، یعنی فشار اقتصادی، پناه برده است. او می‌خواهد با تنگ‌تر کردن حلقه تحریم‌ها، تهران را وادار به عقب‌نشینی کند.

اما نویسنده معتقد است مشکل اصلی همین‌جاست: اگر آمریکا برای اجرای تهدیدهای خود حاضر به پرداخت هزینه رویارویی با چین نباشد، این کارزار ممکن است پیش از آنکه اقتصاد ایران را به زانو درآورد، اعتبار آمریکا و ارزش تهدیدهایش را فرسوده کند.

جنگی که ترامپ اکنون علیه ایران در چند جبهه پیش می‌برد، سیاستی کاملاً جدید نیست؛ بلکه ادامه همان راهبردی است که آمریکا از زمان تأسیس جمهوری اسلامی در سال ۱۹۷۹ بارها آزموده است. با این حال، ایران همواره بازیگری بوده که به‌سادگی در قالب‌های معمول نمی‌گنجد.

جمهوری اسلامی از یک‌سو ایدئولوژیک است و بر اصول انقلابی و سیاست خارجی ضدآمریکایی و ضداسرائیلی خود تأکید دارد؛ از سوی دیگر، در شرایط تغییر یافته می‌تواند انعطاف و عمل‌گرایی نشان دهد. ایران در سال ۲۰۱۵ پذیرفت محدودیت‌های مهمی بر برنامه هسته‌ای خود اعمال کند و در سال ۲۰۲۳ نیز، پس از سال‌ها رقابت و خصومت با عربستان سعودی، مسیر عادی‌سازی روابط را در پیش گرفت.

برای بسیاری از مردم آمریکا، ایران همچنان کشوری دوردست است؛ بحرانی که اثر مستقیم اندکی بر زندگی روزمره آنها دارد. جنگی که زیرساخت‌های ایران را ویران کرده، اقتصاد کشور را آشفته ساخته و جان هزاران نظامی و غیرنظامی را گرفته، برای بخش بزرگی از آمریکایی‌ها عمدتاً در یک موضوع خلاصه شده است: افزایش قیمت بنزین.

این فاصله میان ابعاد عظیم جنگ در خاورمیانه و تأثیر محدود آن بر زندگی روزمره آمریکایی‌ها، یکی از تناقض‌های اصلی سیاست آمریکا در قبال ایران است.

واشنگتن سال‌ها برای حل مسئله پیچیده ایران به نسخه‌ای ساده، یعنی «فشار»، پناه برده است. تصور آمریکا این بوده که ترکیب تهدید نظامی و فشار اقتصادی می‌تواند تهران را مهار و در نهایت رفتار جمهوری اسلامی را تغییر دهد. اما این رویکرد، به‌جای حل تناقض‌های ایران، در بسیاری موارد آنها را پیچیده‌تر کرده است؛ به‌ویژه هنگامی که ترامپ تصمیم گرفت فشار را به بالاترین سطح ممکن برساند.

سه درس ایران از جنگ با آمریکا و اسرائیل

به نوشته نویسنده، جنگ امسال سه درس تازه به ایران داده است.

نخست، جمهوری اسلامی می‌تواند حتی زیر شدیدترین حملات هوایی آمریکا و اسرائیل نیز دوام بیاورد. حملات، شماری از رهبران را از میان برد و خسارت‌های سنگینی به زیرساخت‌های نظامی و غیرنظامی وارد کرد، اما حکومت ایران همچنان پابرجاست.

مهم‌تر اینکه بخشی از توان موشکی و پهپادی ایران باقی مانده و تهران هنوز قادر است به حملات پاسخ دهد و حتی رفت‌وآمد دریایی در تنگه هرمز را مختل کند.

درس دوم آن است که آمریکا حاضر نیست به‌سادگی پای نیروی زمینی را به خاک ایران باز کند. در آغاز جنگ، آمریکا و اسرائیل حتی احتمال اجرای عملیاتی زمینی برای خارج‌کردن مواد هسته‌ای را بررسی کردند، اما در نهایت از آن صرف‌نظر کردند؛ زیرا چنین عملیاتی می‌توانست بسیار پرهزینه و پرخطر باشد و تضمینی هم وجود نداشت که رفتار یا تصمیم‌گیری حکومت ایران را تغییر دهد.

به باور نویسنده، جنگ امسال نشان داد تغییر نظام سیاسی در ایران بدون تهاجم زمینی امکان‌پذیر نیست؛ اما حتی تندروترین سیاستمداران آمریکا نیز تاکنون به‌طور علنی چنین حمله‌ای را توصیه نکرده‌اند. این مسئله به تهران نشان داده که واشنگتن در عمل، توان محدودی برای شکست نظامی ایران دارد.

درس سوم نیز به جنگ فرسایشی مربوط است. تهران بر یک محاسبه ساده تکیه کرده است: ایران می‌تواند در جنگی طولانی، بیش از آمریکا دوام بیاورد. حکومت ایران آمادگی بیشتری برای تحمل فشار اقتصادی و ادامه شرایط سخت نشان داده، در حالی که با طولانی‌شدن جنگ، پذیرش هزینه‌های آن در آمریکا دشوارتر می‌شود.

ترامپ بارها تهدید کرده سطح تنش را بالا خواهد برد، اما هر بار که قیمت انرژی افزایش یافته، فضای مانور او محدودتر شده است. این وضعیت به‌تدریج اعتبار تهدید نظامی آمریکا را کاهش داده و هشدارهای مکرر ترامپ پس از نخستین آتش‌بس در ماه آوریل نیز نتوانسته تهران را به تغییر جدی در رفتار خود وادارد.

سلاح تحریم و بن‌بست فشار بر ایران

دومین ابزار اصلی آمریکا برای فشار بر ایران، اقتصاد بوده است. تحریم‌ها در برخی حوزه‌ها، به‌ویژه در محدودکردن صادرات نفت، ضربات سنگینی به اقتصاد ایران وارد کرده‌اند، اما فشار اقتصادی لزوماً به تغییر سیاسی مورد نظر واشنگتن منجر نشده است.

پس از اشغال سفارت آمریکا در تهران در سال ۱۹۷۹ و حمایت آیت‌الله خمینی از این اقدام، جیمی کارتر مجموعه‌ای از تحریم‌ها و اقدامات تنبیهی را علیه ایران اعمال کرد. این تصمیم عملاً به دوران روابط گسترده تجاری و دفاعی دو کشور پایان داد، اما ایران را به‌طور کامل از اقتصاد جهانی جدا نکرد و تأثیر چندانی بر صادرات آن به دیگر کشورها نداشت.

فشار اقتصادی آمریکا در دهه‌های بعد نه‌تنها متوقف نشد، بلکه دامنه آن هر بار گسترده‌تر شد. در سال ۱۹۹۶، کنگره آمریکا با تصویب قانون تحریم‌های ایران، سرمایه‌گذاری شرکت‌ها و اتباع غیرآمریکایی در بخش انرژی ایران را نیز هدف گرفت.

شانزده سال بعد، آمریکا و اتحادیه اروپا مستقیماً سراغ شریان‌های اصلی اقتصاد ایران، یعنی درآمدهای نفتی و بانک مرکزی، رفتند. نتیجه سریع بود و صادرات نفت ایران تقریباً به نصف کاهش یافت.

این فشارها با توافق هسته‌ای و اجرای برجام تا حدی کاهش پیدا کرد، اما این دوره دوام چندانی نداشت. خروج ترامپ از برجام در سال ۲۰۱۸، بازگشت تحریم‌های گسترده آمریکا را به دنبال داشت و در سال ۲۰۲۵ نیز اروپا با فعال‌کردن سازوکار «بازگشت خودکار تحریم‌ها»، بار دیگر مسیر افزایش فشار بر تهران را در پیش گرفت.

به این ترتیب، سیاست تحریم علیه ایران طی سه دهه، از ابزاری محدود و دوجانبه به شبکه‌ای گسترده از فشارهای بین‌المللی تبدیل شد.

«فشار حداکثری» در دولت نخست ترامپ قرار بود ابزاری برای رسیدن به توافقی هسته‌ای بهتر باشد، اما وقتی توافقی شکل نگرفت، خود تحریم به هدف تبدیل شد. واشنگتن آن‌قدر بر ایران تحریم اعمال کرد که امروز بیش از سه هزار عنوان تحریمی تقریباً همه بخش‌های دولت و اقتصاد ایران را دربر گرفته‌اند.

این ساختار عمداً پیچیده طراحی شده است؛ لایه‌های مختلف تحریم بر روی یکدیگر قرار گرفته‌اند و اختیارات قانونی متعددی از آنها پشتیبانی می‌کنند. نتیجه این شده که اعمال تحریم آسان‌تر از لغو آن باشد.

با این حال، بسیاری از این محدودیت‌ها در عمل اثر محسوسی ندارند؛ اما برای واشنگتن مزیتی سیاسی دارند: دولت آمریکا می‌تواند نشان دهد «کاری انجام داده است»، بی‌آنکه شهروندان آمریکایی هزینه قابل‌توجهی بابت آن بپردازند.

ترامپ در جنگ کنونی، فشار اقتصادی علیه ایران را به سطحی بی‌سابقه رسانده و با محاصره بنادر ایران، عملاً کوشیده راه‌های باقی‌مانده تجارت کشور را نیز مسدود کند. اما جنگ به‌سرعت نشان داد هزینه فشار بر ایران فقط متوجه تهران نیست.

زمانی که ایران تنگه هرمز را بست و زیرساخت‌های انرژی کشورهای حاشیه خلیج فارس را هدف قرار داد، اختلال در جریان انرژی به اقتصاد جهانی سرایت کرد و آمریکایی‌ها نیز با پیامدهای آن روبه‌رو شدند.

محاصره نخست، اقتصاد از پیش آسیب‌دیده ایران را تحت فشار بیشتری قرار داد، اما ترامپ پس از ۶۶ روز آن را متوقف کرد. او اکنون دور دوم را با کارزاری گسترده‌تر آغاز کرده و آن را «کوبنده‌ترین عملیات اقتصادی علیه یک کشور در تاریخ» نامیده است؛ اما شدت فشار الزاماً به معنای تسلیم طرف مقابل نیست.

تهران در جریان جنگ نشان داده ممکن است به‌جای تسلیم، تلاش کند هزینه فشار را به بیرون از مرزهای خود منتقل کند. موشک‌ها، پهپادها، تنگه هرمز و زیرساخت‌های انرژی خلیج فارس، همگی می‌توانند به ابزارهایی برای تغییر محاسبات واشنگتن تبدیل شوند.

پایان اجماع در واشنگتن درباره ایران

به اعتقاد نویسنده، هرگونه که جنگ پایان یابد، آمریکا دیگر نمی‌تواند به‌سادگی به همان سیاست ۴۷ سال گذشته خود در قبال ایران بازگردد. حتی در میان جمهوری‌خواهان نیز درباره مسیر آینده اجماع روشنی وجود ندارد.

دو چهره‌ای که از آنها به‌عنوان جانشینان احتمالی ترامپ یاد می‌شود، یعنی جی‌دی ونس و مارکو روبیو، نگاه‌های متفاوتی دارند. روبیو دست‌کم در سخنان علنی خود، خواهان فشار بیشتر است. او اوایل ماه اوت گفت نظام ایران باید به‌طور اساسی تغییر کند و واشنگتن باید هزینه مقاومت تهران را بالا ببرد.

اما نویسنده معتقد است سیاست فشار زمانی برای آمریکا کم‌هزینه بود که عمده پیامدهای آن در داخل ایران احساس می‌شد. اکنون ایران می‌تواند بخشی از این هزینه را به بیرون منتقل کند. کنترل بیشتر بر تنگه هرمز ابزاری در اختیار تهران قرار داده که از طریق آن می‌تواند هزینه فشار را نه‌فقط به متحدان آمریکا در خلیج فارس، بلکه به خود واشنگتن و اقتصاد جهانی نیز منتقل کند.

در سوی دیگر، ونس ظاهراً نسخه متفاوتی ارائه می‌دهد: عقب‌نشینی از ایران و، در مقیاسی بزرگ‌تر، فاصله‌گرفتن از خاورمیانه. این نگاه تا حدی یادآور سیاستی است که ترامپ و سپس جو بایدن در افغانستان دنبال کردند؛ راهبردی که در نهایت آمریکا را از جنگ و تعهدی پرهزینه خارج کرد.

اما ایران افغانستان نیست. آمریکا نمی‌تواند به همان سادگی از کنار ایران عبور کند. برنامه هسته‌ای، موقعیت جغرافیایی و جایگاه ایران در قلب یکی از مهم‌ترین مناطق انرژی جهان، به تهران قدرتی می‌دهد که افغانستان هرگز نداشت. ایران می‌تواند مستقیماً بر امنیت منطقه، منافع آمریکا و اقتصاد جهانی اثر بگذارد.

هنوز روشن نیست یک دولت دموکرات آینده چه راهی را انتخاب خواهد کرد. واقعیت این است که هیچ نسخه ساده‌ای برای حل مسئله ایران وجود ندارد. احتمالاً فشار برای بازگرداندن دیپلماسی به مرکز سیاست آمریکا افزایش خواهد یافت، اما دیپلماسی نیز نباید به هدفی مستقل تبدیل شود.

همان‌طور که صرف اعمال فشار نمی‌تواند یک راهبرد باشد، صرف مذاکره نیز راهبرد محسوب نمی‌شود. سیاست جدید آمریکا باید هم پیچیدگی‌های جمهوری اسلامی و هم واقعیت تازه نقش آمریکا در خاورمیانه را در نظر بگیرد.

نویسنده در پایان تأکید می‌کند که تجربه نشان می‌دهد فشار نظامی و اقتصادی گاه بر تصمیم‌های ایران اثر گذاشته است؛ از جمله در توقف موقت برنامه هسته‌ای در دوره جورج بوش و نیز در شکل‌گیری شرایطی که سال‌ها بعد به پذیرش برجام انجامید. با این حال، فشار هرگز همه اهداف واشنگتن را محقق نکرد: جمهوری اسلامی سرنگون نشد و امنیت آمریکا نیز به‌طور پایدار افزایش نیافت.

ارسال نظرات
خط داغ