آخرین شانس دیپلماسی میان تهران و واشنگتن
خستگی از جنگ، دیپلماسی را دوباره روی میز برمیگذارد؟
نویسنده استدلال میکند که روابط ایران و آمریکا پس از جنگ ماههای اخیر در بنبست پرهزینهای گرفتار شده، اما یادداشت تفاهم و مذاکرات جدید میتواند آخرین فرصت برای ایجاد یک چارچوب پایدارِ همزیستی و کاهش خطر جنگهای منطقهای باشد؛ بهشرط آنکه از تجربه برجام، خستگی از تقابل و الگوهای چین، ویتنام و کوبا درس گرفته شود.
فراروـ علی واعظ، کارشناس ارشد مسائل ایران در گروه بینالمللی بحران
روابط میان ایالات متحده و ایران اکنون به بحرانیترین وضعیت خود در سالهای اخیر رسیده است. طی چهار ماه گذشته، آمریکا و اسرائیل جنگی تمامعیار علیه جمهوری اسلامی ایران به راه انداختهاند؛ جنگی که علاوه بر حملات گسترده نظامی، به ترور شماری از بلندپایهترین رهبران سیاسی و نظامی ایران نیز انجامیده است. در مقابل، ایران نیز پایگاههای نظامی آمریکا، زیرساختهای کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و اهدافی در اسرائیل را هدف حملات خود قرار داده است.
اگرچه دو طرف بر سر آتشبس توافق کردند و با امضای یک یادداشت تفاهم تلاش کردند به درگیریها پایان دهند، اما هیچیک از این توافقها نتوانسته است به کاهش پایدار تنشها منجر شود. تبادل حملات همچنان ادامه دارد و اختلافات بنیادین بر سر برنامه هستهای ایران، وضعیت تنگه هرمز و لغو تحریمها همچنان حلنشده باقی مانده است؛ موضوعی که تردید بسیاری از تحلیلگران را نسبت به امکان دستیابی به یک توافق دائمی افزایش داده است.
هزینههای جنگ و فرصت دیپلماسی
روند فزاینده تنشها پس از اجرایی شدن یادداشت تفاهم نیز نشان میدهد که این تردیدها چندان بیاساس نیست. این توافق، بهجای آنکه آغازگر فصل تازهای در روابط تهران و واشنگتن باشد، بار دیگر نشان داد که دو کشور همچنان در همان الگوهای دیرینه بیاعتمادی و تقابل گرفتار ماندهاند. هر یک، دیگری را به سوءنیت و نقض توافقی که در ماه آوریل بر سر آن به تفاهم رسیده بودند، متهم میکند.
گفتوگوها نیز همچنان بهصورت مقطعی و عمدتاً از طریق میانجیها دنبال میشود و هنوز جای خود را به مذاکرات مستقیم نداده است. علاوه بر این، ادامه توسل به ابزار نظامی نشان میدهد که هر دو طرف همچنان آمادگی افزایش سطح تنش را حفظ کردهاند.
با این همه، این جنگ در دل خود شاید فرصتی تازه برای ترمیم روابط ازهمگسیخته ایران و آمریکا نیز ایجاد کرده باشد. دلیل این امر آن است که درگیری کنونی به بنبستی رسیده که برای هیچیک از دو طرف رضایتبخش نیست. واشنگتن نتوانسته است جمهوری اسلامی را سرنگون کند، ایران را به کنار گذاشتن برنامه هستهای وادار سازد، حمایت تهران از متحدان منطقهایاش را متوقف کند یا کنترل ایران بر تنگه هرمز را از میان ببرد.
در مقابل، ایران نیز موفق نشده است ایالات متحده را به خروج از منطقه وادار کند یا واشنگتن را از ادامه فشارهای اقتصادی و نظامی منصرف سازد. به بیان دیگر، این جنگ بهروشنی نشان داده است که هیچیک از دو طرف توان وارد کردن ضربهای قاطع و تعیینکننده به دیگری را با هزینهای قابل قبول ندارد و ادامه این رویارویی، بدون ایجاد سازوکاری برای مدیریت آن، اکنون بیش از هر زمان دیگری پرهزینه و خطرناک شده است.
با وجود ادامه درگیریها، به نظر میرسد در هر دو پایتخت، شمار فزایندهای از مقامها به این جمعبندی رسیدهاند که تداوم وضعیت کنونی نمیتواند راهحلی پایدار باشد. از همین رو، برخی تصمیمگیران در تهران و واشنگتن جستوجوی راههایی برای همزیستی و مدیریت اختلافات را آغاز کردهاند.
برای نخستین بار در نزدیک به یک دهه گذشته، مقامهای ارشد دو کشور در چارچوب مذاکرات، بهطور مستقیم با یکدیگر دیدار کرده و درباره امکان دستیابی به مصالحههایی معنادار گفتوگو کردهاند.
همچنین این احتمال مطرح است که دو طرف بر سر ایجاد یک خط ارتباطی مستقیم میان نیروهای نظامی خود به توافق برسند؛ سازوکاری که هدف آن مدیریت بحران و جلوگیری از خروج ناخواسته تنشها از کنترل است. در صورت تحقق چنین توافقی، این نخستین کانال ارتباطی مستقیم میان ایران و ایالات متحده از زمان اشغال سفارت آمریکا در تهران در سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۸) خواهد بود.
با این حال، موفقیت این تلاشها قطعی نیست. یادداشت تفاهم نیز اکنون در موقعیتی شکننده قرار دارد و خطر فروپاشی آن همچنان وجود دارد.
با وجود همه این موانع، این احتمال نیز وجود دارد که تهران و واشنگتن، پس از سالها تقابل و فرسایش، سرانجام به یک نتیجه مشترک برسند؛ نتیجهای که شاید نه از سر اعتماد، بلکه از دل خستگی و هزینههای سنگین ادامه منازعه حاصل شود: اینکه الگوی گذشته دیگر کارآمد نیست. در چنین شرایطی، هرچند تغییر همچنان دشوار خواهد بود، اما دیگر نمیتوان آن را ناممکن یا دور از دسترس دانست.
برجام؛ آخرین فرصت از دسترفته
برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) که در سال ۲۰۱۵ (۱۳۹۴) به امضا رسید، آخرین تلاش جدی برای ایجاد ثبات و بازتعریف روابط میان ایالات متحده و ایران بود. از منظر رسمی، این توافق چارچوبی محدود و مشخص داشت. ایران پذیرفت برنامه هستهای خود را محدود کند و دامنه بازرسیهای بینالمللی را گسترش دهد. در مقابل، ایالات متحده نیز متعهد شد بخشی از تحریمهای اقتصادی را لغو یا تعلیق کند.
با این حال، برجام از نظر سیاسی فراتر از یک توافق هستهای صرف بود. مقامهای دو کشور امیدوار بودند که حلوفصل پرونده هستهای، زمینه را برای گفتوگو درباره دیگر اختلافات نیز فراهم کند.
اما این چشمانداز هرگز فرصت تحقق پیدا نکرد. زمانی که برجام در ژانویه 2016 (دی ۱۳۹۴) اجرایی شد، تیمهای مذاکرهکننده در هر دو کشور بخش عمده ظرفیت سیاسی خود را صرف دستیابی به همین توافق کرده بودند. از همان نخستین ماههای اجرای برجام، این توافق با مخالفتهای گسترده داخلی روبهرو شد.
در ایالات متحده، جمهوریخواهان بهطور کامل با آن مخالفت کردند و حتی شماری از دموکراتها نیز بر این باور بودند که توافق، امتیازهای بیش از اندازهای به ایران داده است. در ایران نیز حسن روحانی، رئیسجمهور وقت و محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه ناچار بودند از توافق در برابر منتقدانی دفاع کنند که هرگونه مصالحه با آمریکا را در خوشبینانهترین تعبیر سادهلوحانه و در بدبینانهترین برداشت، خیانت به منافع ملی میدانستند.
در چنین فضایی، هیچیک از دو طرف نه ظرفیت سیاسی لازم و نه فرصت کافی برای پرداختن به سایر محورهای اختلاف را در اختیار نداشتند. با پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۱۶ (۱۳۹۵)، همان فرصت محدود نیز از میان رفت.
ترامپ که از ابتدا برجام را «بدترین توافقی که تاکنون مذاکره شده است» میخواند، در سال ۲۰۱۸ (۱۳۹۷) آمریکا را بهطور یکجانبه از این توافق خارج کرد و راهبرد «فشار حداکثری» را با هدف وادار کردن ایران به پذیرش توافقی جدید در پیش گرفت.
با این همه، فروپاشی برجام در نهایت به سود هیچیک از دو طرف تمام نشد. در واشنگتن، حامیان سیاست فشار حداکثری امیدوار بودند که تشدید تحریمها و افزایش انزوای بینالمللی، جمهوری اسلامی را یا به پذیرش توافقی مطلوبتر وادار کند یا زمینه تضعیف و فروپاشی آن را فراهم سازد. اما چنین اتفاقی رخ نداد.
ایران نهتنها به حیات خود ادامه داد، بلکه برنامه هستهایاش را توسعه داد و در سیاست منطقهای نیز رویکردی تهاجمیتر در پیش گرفت. با این حال، نه تهران و نه واشنگتن هیچیک موضع خود را تغییر ندادند. برعکس، هر دو طرف تهاجمیتر شدند؛ روندی که سرانجام به جنگ انجامید.
اما بنبست حاصل از این جنگ ممکن است به تغییر برخی از پیشفرضهای حاکم در هر دو پایتخت بینجامد. دستکم بخشی از مقامهای آمریکایی به نظر میرسد دریافتهاند که واشنگتن، با وجود بهکارگیری تقریباً همه ابزارهای فشار و اجبار موجود، در تحقق تغییر مورد نظر خود ناکام مانده است. جمهوری اسلامی نیز اگر نتواند خود را بازسازی کند و دوباره به ثبات و شکوفایی برسد، ممکن است از پسِ دوران صلح به سختی برآید.
درسهای چین، ویتنام و کوبا
پس از استقرار حکومت کمونیستی در چین، آمریکا نزدیک به دو دهه تلاش کرد این کشور را از نظر سیاسی و اقتصادی منزوی کند.
اما در اوایل دهه ۱۹۷۰ (دهه ۱۳۵۰)، پس از آنکه ایالات متحده در جنگهای نیابتی با چین در کره و ویتنام به اهداف خود نرسید، بخشی از تصمیمگیران آمریکایی به این جمعبندی رسیدند که ادامه سیاست انزوا نه حکومت چین را تضعیف خواهد کرد و نه منافع واشنگتن را تأمین میکند. در مقابل، بهرهگیری از شکاف ژئوپلیتیکی میان پکن و اتحاد جماهیر شوروی میتوانست مزایای راهبردی بیشتری برای آمریکا داشته باشد.
بر همین اساس، ایالات متحده روند تدریجی عادیسازی روابط با چین را آغاز کرد. با این حال، واشنگتن از حمایت خود از تایوان دست نکشید؛ بلکه اختلاف بر سر حاکمیت این جزیره را موقتاً کنار گذاشت تا دو کشور بتوانند در حوزههایی که منافع مشترک داشتند، همکاری کنند.
مهمترین درس این تجربه آن بود که آغاز دیپلماسی لزوماً به معنای حلوفصل اختلافات بنیادین نیست؛ بلکه گفتوگو میتواند حتی در شرایطی آغاز شود که مهمترین منازعات همچنان پابرجا باشند.
ویتنام نمونهای حتی روشنتر از این رویکرد به شمار میرود. ایالات متحده سالها برای جلوگیری از پیروزی کمونیستها در این کشور جنگید؛ جنگی ویرانگر که جان شمار زیادی از نظامیان و غیرنظامیان ویتنامی را گرفت. پس از شکست در این جنگ، واشنگتن سالها تلاش کرد ویتنام را در انزوای بینالمللی نگه دارد.
اما تا میانه دهه ۱۹۹۰ (دهه ۱۳۷۰)، سیاستگذاران آمریکایی به این نتیجه رسیدند که عادیسازی روابط بیش از ادامه تقابل، در خدمت منافع ایالات متحده خواهد بود؛ زیرا میتواند تجارت را گسترش دهد، ثبات منطقهای را تقویت کند و نفوذ آمریکا را در جنوب شرق آسیا افزایش دهد.
از این رو، دو کشور روندی تدریجی برای عادیسازی روابط آغاز کردند. آمریکا بهتدریج تحریمهای تجاری علیه ویتنام را لغو کرد، به کاهش انزوای اقتصادی این کشور کمک کرد و یک توافق کنسولی با هانوی به امضا رساند. سرانجام، در سال ۱۹۹۵ (۱۳۷۴)، دو کشور روابط دیپلماتیک خود را از سر گرفتند و سفارتخانههایشان را بازگشایی کردند.
این روند هرگز به معنای فراموش کردن جنگ یا دستیابی به روایت مشترکی از گذشته نبود، اما دو طرف سازوکارهایی برای رسیدگی به حساسترین میراثهای جنگ از جمله همکاری برای تعیین سرنوشت نظامیان آمریکایی مفقودشده از طریق دسترسی به اسناد، تحقیقات میدانی و عملیاتهای مشترک جستوجو ایجاد کردند. همین روند، زمینه را فراهم کرد تا در دهههای ۲۰۱۰ و ۲۰۲۰ (دهههای ۱۳۹۰ و ۱۴۰۰)، ویتنام به یکی از شرکای مهم آمریکا تبدیل شود؛ بهویژه در شرایطی که واشنگتن بخشی از زنجیرههای تأمین خود را از چین به کشورهای دیگر، از جمله ویتنام، منتقل میکرد.
البته همه تلاشهای آمریکا برای عادیسازی روابط با رقبای خود به نتایج مطلوب نرسیده است. در سال ۲۰۱۴ (۱۳۹۳)، باراک اوباما روند عادیسازی روابط با کوبا را آغاز کرد و استدلال نمود که دههها انزوای این کشور نه به تحقق منافع ایالات متحده انجامیده و نه موجب تغییر نظام سیاسی کوبا شده است.
با این حال، این سیاست بیش از آنکه بر اجماع سیاسی استوار باشد، بر اختیارات اجرایی رئیسجمهور تکیه داشت و از حمایت پایدار هر دو حزب برخوردار نبود. علاوه بر این، مخالفت شدید مخالفان داخلی، بهویژه بخشی از جامعه مهاجران کوبایی، اجرای آن را با دشواری روبهرو کرد؛ وضعیتی که از بسیاری جهات با سرنوشت توافق هستهای ایران شباهت داشت. در نتیجه، پس از روی کار آمدن دونالد ترامپ، بخش عمده این سیاستها بهسرعت لغو شد.
آخرین شانس دیپلماسی
هیچیک از این تحولات به این معنا نیست که زمینه برای دستیابی به یک توافق جامع و فراگیر فراهم شده است. در شرایط کنونی، چنین توافقی دور از دسترس به نظر میرسد. اولویت فوری، جلوگیری از فروپاشی یادداشت تفاهم است. باز ماندن تنگه هرمز، ادامه جدی مذاکرات تکمیلی و پرهیز از محدود کردن گفتوگوها به دیدارهای کوتاه و نمادین، از جمله ضرورتهای این مرحله به شمار میروند. همچنین، سازوکار هماهنگی میان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا (سنتکام) برای جلوگیری از درگیریهای ناخواسته باید به نتایجی ملموس و قابل اتکا منجر شود.
در عین حال، هر دو طرف باید یکی از مهمترین درسهای تجربه برجام را مدنظر قرار دهند. آسیبپذیری برجام بیش از آنکه ناشی از ضعف فنی آن باشد، ریشه در فقدان پشتوانه سیاسی داشت. مخالفان این توافق از ابتدا منسجم، سازمانیافته و پیگیر بودند، در حالی که حامیان آن تصور میکردند اجرای توافق بهتنهایی برای ایجاد پایگاه اجتماعی و سیاسی کافی خواهد بود. هر توافق جدیدی با ایران باید بر این واقعیت استوار باشد که مخالفان و برهمزنندگان توافق معمولاً بسیار سریعتر و هماهنگتر از کسانی عمل میکنند که از نتایج آن سود میبرند.
برای دولت ترامپ نیز پرسش اصلی این است که آیا از پیامدهای راهبردی تغییر احتمالی سیاست خود آگاه است یا نه. اگر کاهش گسترده تحریمهایی که در یادداشت تفاهم ماه ژوئن پیشبینی شده، در نهایت عملی شود، این اقدام صرفاً یک امتیاز اقتصادی نخواهد بود. چنین تصمیمی این پیام را منتقل میکند که ایالات متحده، پس از چهار دهه تلاش برای وادار کردن جمهوری اسلامی به تسلیم یا گرفتار کردن آن در چرخهای دائمی از بحران، شاید آماده باشد از اتکای صرف به سیاست مهار فاصله بگیرد.
البته چنین تغییری به معنای چشمپوشی واشنگتن از تلاش برای تغییر رفتارهایی که آنها را در داخل و خارج از ایران مسئلهساز میداند، نخواهد بود. بلکه نشان میدهد دولت آمریکا به این جمعبندی رسیده است که سیاست فشار، بدون همراهی دیپلماسی، نتوانسته به اهداف مورد نظر دست یابد و از این رو، در پی ایجاد توازن تازهای میان فشار و مذاکره است. پذیرش چنین ارزیابیای برای هر رئیسجمهور آمریکا دشوار است، اما برای رئیسجمهوری که بخش مهمی از هویت سیاسی خود را بر نپذیرفتن شکست بنا کرده، این چرخش بهمراتب دشوارتر خواهد بود.
ایران و ایالات متحده لزوماً نیازی ندارند که به دوستان یکدیگر تبدیل شوند. چالشهای فوری کاملاً آشکارند. برداشتهای متفاوت تهران و واشنگتن از مفاد یادداشت تفاهم باعث شده است این سند، کمتر از یک ماه پس از امضای آن، در وضعیتی بسیار شکننده قرار گیرد. دو طرف بهجای آنکه آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز را احیا کنند، همچنان بر سر نحوه مدیریت و کنترل این آبراه راهبردی با یکدیگر اختلاف دارند؛ اختلافی که به دور تازهای از اقدامات و واکنشهای متقابل انجامیده است.
همزمان، اسرائیل همچنان بر حفظ آزادی عمل نظامی خود در لبنان اصرار دارد، در حالی که تهران توقف حملات اسرائیل و خروج کامل نیروهای این کشور از خاک لبنان را مطالبه میکند. در چنین شرایطی، این خطر وجود دارد که سازوکار هماهنگی برای جلوگیری از درگیریهای ناخواسته، پیش از آنکه به مرحله کارآمدی برسد، زیر فشار بحرانهای جدید از هم بپاشد. در نهایت، واشنگتن با تصمیمی روبهرو خواهد شد که سالها از آن پرهیز کرده است: اینکه آیا حاضر است نهتنها ایران و متحدانش، بلکه شرکای خود را نیز، هنگامی که اقداماتشان آمریکا را به سوی جنگی تازه سوق میدهد، مهار کند یا خیر.
حتی اگر مخالفان دیپلماسی نتوانند روند مذاکرات را بر هم بزنند و تهران و واشنگتن بار دیگر اختلافات خود را پشت میز مذاکره دنبال کنند، باز هم هیچ تضمینی وجود ندارد که دو طرف بتوانند الگویی پایدار از همزیستی مسالمتآمیز ایجاد کنند. پس از سالها ترور، تحریم، گروگانگیری، وعدههای نقضشده، جنگها و دشمنی ایدئولوژیک، بیاعتمادی میان ایران و ایالات متحده همچنان عمیق است و مذاکرات نیز میتواند با کوچکترین بحران از هم بپاشد. در آن صورت، ممکن است دوره کنونی نیز تنها بهعنوان فرصتی دیگر که از دست رفت، یا وقفهای کوتاه میان دو دور خشونت، در حافظه تاریخ باقی بماند.
با این همه، ایران و ایالات متحده برای خروج از این چرخه، نیازی به برقراری روابط دوستانه ندارند. آنچه بیش از هر چیز ضرورت دارد، ایجاد حداقلی از ثبات در روابط دوجانبه است؛ چارچوبی که با هر تغییر سیاسی در یکی از دو کشور فرو نریزد. اگر دو طرف بتوانند به چنین سازوکاری دست یابند، پیامدهای آن بسیار فراتر از روابط دوجانبه خواهد بود. شکلگیری رابطهای باثبات میان تهران و واشنگتن میتواند یکی از مهمترین عوامل تشدید تنش در خاورمیانه را از میان بردارد و احتمال تبدیل هر بحران محلی به یک جنگ منطقهای را کاهش دهد.