ترامپ و نتانیاهو در مسیر ناهموار یک جنگ مشترک
دو نام، دو هدف، یک شکست!
در حالی که حملات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران در ظاهر یک عملیات مشترک به نظر میرسد، تحلیلگران معتقدند شکافی عمیق میان اهداف واشنگتن و تلآویو وجود دارد. نتانیاهو به دنبال وارد کردن ضربهای وجودی و تغییر نظم خاورمیانه است، اما ترامپ که درگیر فشارهای داخلی پایگاه رأی خود است، همچنان به دنبال توافقی سودآور میگردد. در این میان، استراتژی «آمادگی تاکتیکی کامل» ایران و گره زدن بحران تنگه هرمز به پایان جنگ لبنان، کاخ سفید را در بنبستی دیپلماتیک و نظامی گرفتار کرده است.
فرارو- ابراهیم نوار، تحلیلگر ارشد مسائل خاورمیانه در روزنامه القدس العربی
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه القدس العربی، در جنگ آمریکا علیه ایران، با دو عملیات نظامی متفاوت روبهرو هستیم؛ عملیاتهایی که اگرچه بهصورت همزمان و در یک زمانبندی مشترک در ۲۸ فوریه آغاز شدند، اما در ماهیت، اهداف و حتی شعارهای اعلامی تفاوتهای قابلتوجهی با یکدیگر دارند. عملیات نخست، ماهیتی اسرائیلی دارد و با شعار «غرش شیر» تعریف شده است؛ در حالی که عملیات دوم، با هدایت آمریکا و تحت عنوان «خشم حماسی» معرفی شده است.
تفاوت میان این دو عملیات صرفاً در نامگذاری خلاصه نمیشود، بلکه در منطق و هدفگذاری آنها نیز شکافی عمیق دیده میشود. بر اساس این روایت، عملیات اسرائیل با هدف وارد کردن ضربهای همهجانبه به ساختار سیاسی، نظامی و اجتماعی ایران طراحی شده، حال آنکه عملیات آمریکا بیش از آنکه بر تغییرات ساختاری متمرکز باشد، تلاشی برای نمایش خشم، بازدارندگی و میل به انتقام توصیف میشود.
ترامپ و نتانیاهو در مسیر متفاوت یک جنگ مشترک
عملیات نخست، ماهیتی وجودی دارد؛ اما عملیات دوم بیش از هر چیز در پی دستیابی به پیروزیای است که بتوان آن را در سطح سیاسی و رسانهای بهعنوان دستاورد معرفی کرد. با وجود لغزشهای لفظی دونالد ترامپ درباره تغییر نظام ایران و نابودی توان نظامی این کشور، او همچنان از تمایل بنیامین نتانیاهو برای ادامه جنگ تا آخرین مرحله فاصله داشته است؛ جنگی که از نگاه نتانیاهو باید به اهدافی حداکثری منتهی شود: سرنگونی نظام ایران، شکلدادن به حکومتی وابسته، حذف برنامه هستهای و نابودی زیرساختهای آن، پایاندادن به برنامه موشکی و از میان بردن نفوذ منطقهای تهران. در نهایت، این اهداف به معنای حذف آخرین مرکز مقاومت در برابر نفوذ اسرائیل در خاورمیانه و تلاش برای شکلدادن به نظمی تازه در منطقه است؛ نظمی که زیر سایه برتری و سلطه اسرائیل تعریف شود.
آنچه بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ را به یکدیگر پیوند میدهد، باور مشترک به «قدرت» بهعنوان مسیر دستیابی به هژمونی مطلق است؛ همان ایدهای که در قالب شعار «صلح از طریق قدرت» صورتبندی میشود. این نگاه در چارچوب منظومهای قرار دارد که نتانیاهو تلاش میکند ترامپ را به پذیرش آن متقاعد کند؛ منظومهای مبتنی بر تقسیم کار نظامی میان آمریکا و اسرائیل، با هدف پیشبرد یک نظم منطقهای مطلوب تلآویو.
در سوی دیگر، ترامپ بر ایدئولوژی ناسیونالیسم آمریکایی تکیه دارد؛ ایدئولوژیای که چین و روسیه را دشمنان اصلی ایالات متحده میداند، اما در قبال کشورهایی مانند ایران، کره شمالی و کوبا هنوز فضایی برای مانور قائل است. از نگاه ترامپ، واشنگتن میتواند این کشورها را یا خنثی کند یا مشابه الگوی ونزوئلا، از نظر سیاسی بازآرایی کند. ترامپ همچنان رؤیای دستیابی به توافقی با کره شمالی، عادیسازی روابط با ایران پس از جنگ و حتی تصرف کوبا را در سر دارد؛ کشوری که از نگاه او همچنان خار چشم آمریکا است و واشنگتن راهی جز حذف آن نمیبیند.
آنچه بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ را به یکدیگر نزدیک میکند، باور مشترک به «قدرت» بهعنوان ابزار سلطه مطلق است؛ باوری که در قالب نوعی تقسیم کار نظامی میان آمریکا و اسرائیل صورتبندی میشود. بر اساس این الگو، آمریکا در خاورمیانه در کنار اسرائیل میایستد و در مقابل، اسرائیل نیز در مواجهه احتمالی آمریکا با چین بر سر تایوان، در کنار واشنگتن قرار میگیرد.
بر همین مبنا، تصمیم به جنگ مشترک اتخاذ شد؛ هرچند هر یک از دو طرف تلاش خواهد کرد آزادی عمل خود را حفظ کند. این تفاوت، حتی بهصورت نمادین در نامگذاری متفاوت جنگ از سوی اسرائیل و آمریکا نیز بازتاب یافت. با این حال، مدیریت چنین جنگی به این سادگی نیست؛ زیرا سیاست آمریکا و اسرائیل، از مسیر لابی صهیونیستی در واشنگتن و شخصیتهای بانفوذ کنگره بهشدت درهمتنیده شده است؛ چهرههایی که یا محصول این لابی هستند یا بخشی ارگانیک از آن به شمار میروند.
ترامپ میان فشار نتانیاهو و شکاف در پایگاه ماگا
دونالد ترامپ که همواره با تردید عمل میکند و با ذهنیت یک دلال املاک سخن میگوید و تصمیم میگیرد (کسی که بهدنبال معاملهای سودآور میدود و پس از آن، بیدرنگ سراغ معامله بعدی میرود) اکنون با شکافی بزرگ در دل جنبش «ماگا» روبهرو شده است. او از یکسو تلاش میکند بنیامین نتانیاهو را راضی نگه دارد تا حمایت لابی صهیونیستی را در انتخابات از دست ندهد و از سوی دیگر، تلاش میکند مانع تعمیق شکاف در پایگاه سیاسی خود شود تا اکثریت جمهوریخواهان در کنگره را از دست ندهد.
در چنین فضایی، ترامپ گاه به توافق بر سر بازگشایی تنگه هرمز نزدیک میشود و گاه از آن فاصله میگیرد. در حالت نخست، اتکای او به دیپلماسی افزایش مییابد؛ اما در حالت دوم، از نیروهای فرماندهی مرکزی آمریکا، برای اجرای حملات پراکنده علیه ایران استفاده میکند. هدف از این حملات، آن است که افکار عمومی آمریکا قانع شود تهران زیر فشار نظامی و از بیم قدرت واشنگتن، در نهایت توافق را خواهد پذیرفت. در این نقطه، ترامپ عملاً درگیر نبردی شخصی برای دستیابی به چیزی است که بتوان آن را «پیروزی نظامی» نامید؛ هدفی که از زمان نخستین دوره ریاستجمهوریاش، با وجود شعار خروج از «جنگهای بیپایان» خاورمیانه، هرگز نتوانسته به آن دست یابد.
فرماندهی مرکزی آمریکا در خاورمیانه (سنتکام) در مرحله پیش از حملات آمریکا به ایران و نیز در هدایت این حملات، نقشی پنهان اما کلیدی ایفا میکند؛ نقشی که از مسیر ارائه توجیهات عملیاتی و امنیتی لازم برای حملات به پنتاگون دنبال میشود. اسرائیل از زمان پیوستن به حوزه عملیاتی سنتکام توانسته افسران این فرماندهی را بیش از پیش در مدار راهبرد نظامی خود قرار دهد. تلآویو همچنین از این چارچوب بهعنوان کانالی غیررسمی برای ارتباط و انتقال افسران به کشورهای عربی دارای همکاری نظامی با آمریکا بهره گرفته است؛ بهویژه در قالب ابتکار دفاع هوایی و موشکی که مقرهایی در پایگاههای آمریکایی در اردن، عربستان، امارات، بحرین، کویت و قطر دارد.
دریاسالار براد کوپر، فرمانده کنونی سنتکام که در اوت ۲۰۲۵ جانشین ژنرال مایکل اریک کوریلا شد، از جمله افسران آمریکایی نزدیک به اسرائیل به شمار میرود و از نظر میزان همسویی با تلآویو، تفاوت چندانی با سلف خود ندارد. یکی از مهمترین خدمات کوپر به اسرائیل، حمایت از دسترسی این کشور به تسلیحات و مهمات ذخیرهشده ارتش آمریکا در داخل اسرائیل بوده است. گزارش اخیر پنتاگون نیز نشان میدهد یکی از دلایل کمبود سلاح و مهمات ارتش آمریکا در جنگ کنونی علیه ایران، اولویت یافتن اسرائیل در دریافت تسلیحات آمریکایی بوده؛ حتی اگر این روند به زیان نیروهای خود آمریکا تمام شده باشد.
در همین چارچوب، یکی از مهمترین توجیهات ارائهشده برای حملات نظامی علیه ایران، دفاع از نیروها و پایگاههای آمریکا عنوان میشود. این توجیه بر ادعاهایی استوار است که بر اساس آن، پهپادهای ایرانی، سامانههای موشکی، تأسیسات راداری و زیرساختهای نظامی ایران تهدیدی مستقیم برای نیروهای آمریکایی، پایگاههای دریایی و کشتیرانی تجاری آمریکا محسوب میشوند.
ایران و راهبرد آمادگی کامل برای پاسخ به حملات آمریکا
در رویدادهای اخیر، مقامهای آمریکایی اعلام کردند که حملات پس از سرنگونی یک پهپاد جاسوسی آمریکا از سوی ایران انجام شده است. همزمان، اطلاعاتی نیز منتشر شد که از تهدید نیروهای آمریکایی و تردد دریایی در خلیج فارس حکایت داشت. علاوه بر نقش سنتکام در فراهمکردن مستندات لازم برای تصمیمگیری درباره جنگ، مراکز تصمیمگیری آمریکا از گزارشهای اسرائیل، متحدانی مانند امارات و همچنین ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا در پایتختهای خلیج فارس نیز بهره میگیرند.
حملات نظامی آمریکا علیه ایران غالباً با این ادعا همراه بوده است که تهران در حال آمادهسازی حملات موشکی، تهدید مسیرهای کشتیرانی یا دستیابی به توان نظامیای است که خطری فوری برای نیروهای آمریکا و متحدانش ایجاد میکند. نقض آتشبس و تداوم این حملات، واکنشهای ایران را به دنبال داشته است؛ واکنشهایی که شامل حمله به داراییهای نظامی آمریکا در خلیج فارس و تأسیسات مرتبط در کشورهای میزبان میشود.
این وضعیت بهویژه پس از آن شدت گرفته که، طبق گزارشهای منتشرشده در والاستریت ژورنال و نیویورکتایمز، برخی کشورهای خلیج فارس عملاً در جنگ علیه ایران مشارکت نظامی داشتهاند. از نگاه تهران، این مشارکت میتواند توجیه کافی برای حمله مستقیم به این کشورها فراهم کند؛ حملاتی که دیگر فقط پایگاههای آمریکایی را هدف نمیگیرد، بلکه ممکن است خود کشورهای میزبان را نیز در معرض پاسخ مستقیم ایران قرار دهد.
راهبرد ایران بر اصل «آمادگی تاکتیکی کامل» برای پاسخ به حملات آمریکا استوار است؛ راهبردی که در آن، انتظار برای پیامدهای دیپلماتیک جایگاهی ندارد. در این نگاه، بازدارندگی نظامی بر دیپلماسی تقدم دارد، حتی اگر توافقی سیاسی نیز حاصل شده باشد. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران، در همین چارچوب تأکید کرده است که تهران باید آماده باشد در صورت لزوم، حتی یک روز پس از امضای توافق نیز نبرد را از سر بگیرد.
آنچه اکنون مذاکرات را پیچیدهتر کرده، بازگشت واشنگتن به طرح شروط تازه درباره برنامه هستهای ایران است؛ آن هم در شرایطی که هفته گذشته سخن از توافقی قریبالوقوع مطرح بود. آمریکا همچنین خواستار اصلاح برخی بندهای یادداشت تفاهم مربوط به بازگشایی تنگه هرمز، پایان محاصره دریایی آمریکا و حتی عقبنشینی از بخشی از تعهدات مرتبط با آزادسازی داراییهای مسدودشده ایران شده است.
در مقابل، ایران نیز بار دیگر بر موضع خود مبنی بر پیوند پایان بحران هرمز با پایان جنگ در لبنان تأکید کرده و مواضع سختگیرانهتری درباره حقوق هستهای خود اتخاذ کرده است. تهران اکنون توانسته واقعیت تازهای در تردد دریایی تنگه هرمز ایجاد کند؛ واقعیتی که مستقیماً با منافع تجاری جهان گره خورده است.
در همین حال، واشنگتن همچنان به الگوی تکراری خود در حملات هوایی و موشکی ادامه میدهد. تا زمانی که روشن شود در این رویارویی کدام طرف دست بالا را خواهد داشت، فشارهای داخلی و بینالمللی بیش از آنکه بر نظام ایران وارد شود، متوجه رئیسجمهور آمریکا خواهد بود. مگر آنکه ترامپ، مستقل از نتانیاهو و لابی صهیونیستی، مجموعهای تازه از ابزارها طراحی کند؛ ابزارهایی که به او امکان دهد بدون ریختهشدن خون آمریکایی و بدون ازدستدادن آبرو، از بنبست کنونی خارج شود.