ترامپ و دور زدن اروپا در پرونده ایران
چرا ترامپ، اروپا را از مذاکرات ایران کنار گذاشت؟
این تحلیل میگوید حذف اروپا از روند دیپلماسی ایران، نتیجه همزمان بیاعتنایی ترامپ، فوریت امنیتی کشورهای منطقه و فرسایش اعتبار خود اروپا است. اروپا پس از ناتوانی در حفظ برجام، شکست اینستکس، همراهی با فشارهای آمریکا و نگاه امنیتی پس از جنگ اوکراین، اعتماد تهران را از دست داد. نویسنده معتقد است اروپا برای بازگشت به خاورمیانه باید از زبان نظامی فاصله بگیرد و بر دیپلماسی، بازسازی، تجارت، زیرساخت و محیطزیست تکیه کند.
فرارو- الدار مامدوف، تحلیلگر ارشد مسائل خاورمیانه در موسسه کوئینسی
به گزارش فرارو به نقل از نشریه ریسپانسیبل استیت کرفت، وقتی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، از احتمال تفاهمی میان واشنگتن و تهران خبر داد، این اعلام پس از تماس با شماری از کشورهای منطقه صورت گرفت. اما در میان این تماسها، نام حتی یک پایتخت اروپایی دیده نمیشد. همانطور که تریتا پارسی، معاون اجرایی مؤسسه کوئینسی اشاره کرده است، غیبت تقریباً کامل اروپا از این روند، چشمگیر است؛ هرچند بهسختی میتوان آن را مسئلهساز دانست. به باور او، بیاهمیت شدن دیپلماتیک اروپا در پروندههای مهم خاورمیانه تا این مرحله آنقدر عادی شده که حذف آن دیگر حتی چندان به چشم نمیآید.
از پیشگامی دیپلماتیک تا بیاثری راهبردی؛ افول نقش اروپا در پرونده ایران
با این حال، غیبت اروپا و پیامدهای آن، شایسته بررسی دقیقتری است. پرسش اصلی این است: اروپا چگونه از جایگاه پیشگام در دیپلماسی ایران به چنین سطحی از بیاهمیتی سقوط کرد؟ البته بخشی از ماجرا از کنترل اروپاییها خارج است. نخست اینکه بیعلاقگی ترامپ به رهبران اروپایی، واقعیتی شناختهشده است؛ احساسی که البته یکطرفه هم نیست و در بسیاری از پایتختهای اروپایی نیز نسبت به او وجود دارد.
اما دلیل عمیقتری نیز در کار است. ترامپ، به شیوه خاص، بیثبات و شخصیسازیشده خود، میخواهد خاورمیانه را آرام کند و اعتبار کامل این موفقیت را به نام خود ثبت کند. احتمالاً به همین دلیل است که پیشنهاد پیوستن همه کشورهای منطقه از عربستان سعودی تا پاکستان به توافقنامههای ابراهیم را مطرح کرده است. در چنین منطقی، سهیم کردن بروکسل، برلین یا لندن در یک غنیمت دیپلماتیک، از ارزش نمایشی دستاورد او میکاهد.
سپس نوبت به خود بازیگران منطقهای میرسد. برای کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و نیز مصر، ترکیه و پاکستان، تداوم جنگ علیه ایران صرفاً یک بحران دیپلماتیک یا امنیتی دوردست نیست؛ مسئلهای واقعاً وجودی است. همانگونه که روند جنگ تا امروز نشان داده، این کشورها بهراحتی در برد موشکهای ایران قرار دارند. ازسرگیری خصومتها و تشدید دوباره درگیری، میتواند خطر فروپاشی اقتصادی را بهویژه برای کشورهای خلیج فارس بهدنبال داشته باشد؛ کشورهایی که ثبات مالی و انرژیشان به امنیت مسیرهای دریایی، زیرساختهای نفتی و آرامش منطقهای گره خورده است.
فروپاشی دولت ایران نیز سناریویی کمهزینهتر نخواهد بود. چنین رخدادی میتواند مرزها را بیثبات کند، موج مهاجرت کنترلنشده را برانگیزد و درگیریهای قومی و فرقهای را در مقیاسی منطقهای شعلهور سازد. البته پیامدهای این بحران برای اروپا نیز قابلتوجه خواهد بود. طبق گفته اورزولا فون در لاین، رئیس کمیسیون اروپا، افزایش قیمت انرژی و تورم هماکنون روزانه ۵۰۰ میلیون یورو به اتحادیه اروپا زیان وارد میکند. اما با وجود این هزینه سنگین، بحران ایران برای اروپا همان معنای وجودی را ندارد که برای همسایگان ایران دارد.
اروپا و فرسایش اعتبار دیپلماتیک در برابر ایران
این عدم تقارن در سطح مخاطرات توضیح میدهد چرا کشورهای خلیج فارس، پاکستان، ترکیه و مصر فعالانه در حمایت از دیپلماسی و تنشزدایی وارد عمل شدهاند. برای این بازیگران، پایان جنگ با ایران نه یک انتخاب دیپلماتیک، بلکه ضرورتی امنیتی و اقتصادی است. گفتوگوی ترامپ با این کشورها نیز میتواند به تثبیت یک توافق احتمالی جدید با ایران کمک کند؛ توافقی که اگر درست طراحی شود، شاید یکی از مهمترین گلایههای برخی همسایگان ایران بهویژه عربستان سعودی و امارات از برجام را برطرف کند: اینکه برجام فقط به پرونده هستهای پرداخت و نگرانیهای منطقهای آنان را در نظر نگرفت.
اما اگر همهچیز را صرفاً به خودشیفتگی ترامپ یا ضرورتهای دیپلماسی منطقهای نسبت دهیم، از حقیقتی دشوارتر غافل میمانیم. جغرافیا در سال ۲۰۱۵ با امروز تفاوتی نداشت؛ همان زمان نیز ایران در همین منطقه قرار داشت، همسایگانش همان دغدغههای امنیتی را داشتند و خلیج فارس همان حساسیت راهبردی را حفظ کرده بود. با این حال، در سال ۲۰۱۵ گروه تروئیکای غربی یعنی بریتانیا، فرانسه و آلمان در همکاری با نماینده عالی سیاست خارجی اتحادیه اروپا، نقشی محوری در هموار کردن مسیر برجام ایفا کردند. اما در سال ۲۰۲۶، حذف اروپا فقط از بیرون به آن تحمیل نشد؛ این حاشیهنشینی از درون نیز ساخته شد. اروپا در طول یک دهه، بخش مهمی از اهرمهای نفوذ خود نزد ایران را از دست داد؛ اهرمهایی که زمانی به آن امکان میداد میان واشنگتن و تهران نقش واسطه، تضمینکننده و طراح دیپلماسی را بازی کند.
نخستین ضربه جدی به اعتبار اروپا نزد تهران، پس از خروج ترامپ از برجام در دوره نخست ریاستجمهوریاش در سال ۲۰۱۸ وارد شد. اروپا در واکنش، سازوکار مالی اینستکس را راهاندازی کرد؛ ابزاری تجاری که قرار بود راهی برای دور زدن تحریمهای ثانویه آمریکا علیه ایران فراهم کند و نشان دهد بروکسل هنوز توان حفظ حداقلی از منافع اقتصادی برجام را دارد. اما اینستکس هرگز به سازوکاری مؤثر تبدیل نشد. نتیجه در تهران روشن بود: اروپا ژست استقلال میگیرد، اما در لحظه عمل، در برابر خواست واشنگتن عقب مینشیند. همین تجربه، اعتماد ایران به اروپا را عمیقاً تضعیف کرد.
دومین ضربه در سال ۲۰۲۵ وارد شد؛ زمانی که گروه تروئیکای غربی یعنی بریتانیا، فرانسه و آلمان بازگشت خودکار تحریمهای هستهای ایران در شورای امنیت سازمان ملل را فعال کرد. این اقدام در شرایطی انجام شد که روسیه و چین تأکید داشتند هنوز فرصت برای دیپلماسی پایان نیافته است و خود تهران نیز امتیازهای تازهای پیشنهاد داده بود که میتوانست مانع از تسلیحاتی شدن برنامه هستهای شود. پیامی که تهران از این روند دریافت کرد، صریح و سنگین بود: اروپا دیگر میانجی صادق و مستقل نیست؛ بلکه به بازوی کمکی سیاست آمریکا تبدیل شده است.
سوم و شاید تعیینکنندهتر از همه، جنگ اوکراین جهانبینی اروپا را بهکلی دگرگون کرد. پس از سال ۲۰۲۲، بروکسل بهتدریج مسیر ژئوپلیتیکیای را در پیش گرفت که جهان را بیش از هر چیز، بر اساس موضع کشورها در قبال روسیه به دو اردوگاه دوستان و دشمنان تقسیم میکرد. در روزهای بلافاصله پس از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه، رهبرانی چون اورزولا فون در لاین و فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان، با تمام توان از هدف اولیه تغییر نظام حمایت کردند. این موضع، نشان داد که اروپا دیگر در پی ایفای نقش میانجی میان واشنگتن و تهران نیست، بلکه خود را در جبههای تعریف میکند که هدفش مهار همزمان روسیه و ایران است.
از موگرینی تا کالاس؛ افول دیپلماسی اروپا در پرونده ایران
هیچیک از این تحولات به معنای نادیده گرفتن نقش تصمیمهای خود تهران در سالهای اخیر نیست؛ تصمیمهایی که بیتردید روابط ایران با اروپا را تضعیف کردهاند. اما رابطه علت و معلول در این پرونده یکطرفه نیست. ایران، پس از آنکه دید اروپا قادر نیست برجام را بهطور مؤثر اجرا کند و همزمان، به شکلی فزاینده روایت آمریکا و اسرائیل را درباره برنامه هستهای، موشکهای بالستیک و سیاستهای منطقهای تهران تکرار میکند، به این جمعبندی رسید که دیگر چیز زیادی برای بهدست آوردن از اروپا ندارد.
در مقابل، مسکو در حوزههایی به ایران کمک کرد که برای تهران اهمیت فوری و راهبردی داشت: دور زدن تحریمها، فناوری نظامی و حمایت ژئوپلیتیکی. همین واقعیت، مسیر نزدیکی ایران به روسیه را هموارتر کرد.ایران واقعاً به روسیه نزدیکتر شد و مسئولیت اصلی این انتخاب بر عهده تهران است. اما اروپا نیز در هل دادن ایران به این مسیر بینقش نبود.
اکنون، اتحادیه اروپا همچنان بر همان مسیر پیشین پافشاری میکند. در واکنش به اعلام ترامپ درباره احتمال دستیابی به توافق، اورزولا فون در لاین بار دیگر فهرستی از مطالبات از ایران مطرح کرد: اینکه «نباید اجازه داده شود ایران به سلاح هستهای دست یابد»؛ بیآنکه به این نکته توجه شود که تهران بارها برای مذاکره بر سر توافقی اعلام آمادگی کرده که دقیقاً هدفش جلوگیری از چنین نتیجهای بوده است.
فون در لاین همچنین گفت ایران باید «اقدامات بیثباتکننده» خود در منطقه و «حملات مکرر و غیرموجه به همسایگانش» را متوقف کند. اما این روایت، بخش مهمی از واقعیت جنگ را نادیده میگیرد: این آمریکا و اسرائیل بودند که عملاً جنگ را آغاز کردند و نخستین واکنش ایران نیز هدف قرار دادن تأسیسات نظامی آمریکا در کشورهای همسایه بود.
همین زبان یکطرفه نشان میدهد اروپا هنوز نتوانسته از قالب سیاسیای خارج شود که در سالهای اخیر، نقش میانجیگرانهاش را فرسوده کرده است. بروکسل همچنان از ایران مطالبه میکند، اما کمتر حاضر است به نقش آمریکا و اسرائیل در آغاز و تشدید بحران اشاره کند؛ رویکردی که نه اعتماد تهران را بازسازی میکند و نه به اروپا امکان بازگشت به متن دیپلماسی را میدهد. مارک بوتنگا، نماینده بلژیکی پارلمان اروپا، این خلأ را با صراحت بیان کرده است: «ما به اروپایی نیاز داریم که بگوید: آمریکا باید به اقدامات تجاوزکارانه غیرقانونی خود پایان دهد.»
برداشت از ضعف اتحادیه اروپا، با مواضع کایا کالاس، مسئول سیاست خارجی این اتحادیه، بیش از پیش تقویت شد. او در جلسهای در پارلمان اروپا گفت اتحادیه اروپا هیچ راهبرد مشخصی برای خاورمیانه ندارد، زیرا «اتفاقات زیادی در حال رخ دادن است» و «بسیاری چیزها به نحوه پایان جنگ وابسته است.» این سخنان، بیش از آنکه نشانه احتیاط دیپلماتیک باشد، شبیه اعترافی صریح به انفعال راهبردی اروپا بود؛ گویی بروکسل تنها نظارهگر روندی است که دیگران آن را شکل میدهند و خود هیچ توان مؤثری برای اثرگذاری بر مسیر یا حتی نتیجه جنگ ندارد.
اظهارات کالاس، تضادی آشکار با کارنامه پیشینیان او داشت؛ فدریکا موگرینی، کاترین اشتون و خاویر سولانا، چهرههایی بودند که از اوایل دهه ۲۰۰۰ نقشی مهم در دیپلماسی ایران ایفا کردند.
در واقع، سیاستهای امروز اروپا را با سال ۲۰۰۳ مقایسه کنید. در آن زمان، فرانسه و آلمان آشکارا و با فصاحت در برابر حمله آمریکا به عراق موضع گرفتند. آنها نتوانستند جلوی جنگ را بگیرند که بخشی مهم از آن بهدلیل نقش تونی بلر، نخستوزیر وقت بریتانیا بود؛ اما دستکم استقلال راهبردی خود را نشان دادند. امروز، تنها پدرو سانچز، نخستوزیر اسپانیا، مخالفتی مستمر و اصولی با جنگ ایران نشان داده است، در حالی که بیشتر رهبران اروپایی نمایشی شرمآور از سکوت، تردید و تغییر موضع ارائه کردهاند. اما سانچز فقط رهبر یک کشور عضو اتحادیه است و نمیتواند به نمایندگی از کل بلوک سخن بگوید.
اتحادیه اروپا، هرچند نفوذ خود را برای پایان دادن به جنگ تا حد زیادی از دست داده، هنوز میتواند در مرحله پساجنگ نقشی سازنده و معنادار ایفا کند. به گفته یکی از فعالان باسابقه دیپلماسی منطقهای، کشورهای خلیج فارس بهویژه به دلیل تخصص اتحادیه اروپا در حوزههایی مانند حفاظت محیطزیست، بازسازی زیرساختهای حیاتی انرژی، آب و تأسیسات آبشیرینکن از چنین نقشی استقبال خواهند کرد. تهران نیز ممکن است به سرمایهگذاری اروپا در روند بازسازی علاقهمند باشد.
اروپا زمانی میتواند دوباره بازیگری جدی در خاورمیانه باشد که به جای تقلید از زبان نظامیزده و جهانبینی مانوی، بر مزیتهای خود تکیه کند.