طرح تغییر نظام در ایران بر پایه سه مرحله طراحی شده بود
چرا «امارات» به هدف اصلی حملات تبدیل شد؟
در مواجهه با ایران، دونالد ترامپ با بنبست راهبردی روبهرو شده است؛ جنگ پرهزینهتر شده و صلح نیز به معنای عقبنشینی از اهداف اولیه است. طرح «تغییر نظام» شکست خورده و به انسجام بیشتر ایران انجامیده است. همزمان، حملات ایران امنیت و اقتصاد خلیج فارس، بهویژه امارات را متزلزل کرده است. تنش میان ابوظبی و ریاض نیز با خروج امارات از اوپک تشدید شده و معادلات منطقهای را پیچیدهتر کرده است.
فرارو- دیوید هرست، تحلیلگر ارشد مسائل خاورمیانه و سردبیر نشریه میدل ایست ای
به گزارش فرارو به نقل از نشریه میدل ایست ای، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در مواجهه با ایران به دیواری سخت برخورد کرده است. از این نقطه به بعد، هر مسیری که او انتخاب کند و هر متحد یا همراهی که سادهلوحانه پشت سر او حرکت کند آنان را به مرحلهای پرخطرتر از بحران خواهد کشاند. اگر ترامپ دوباره گزینه جنگ را برگزیند، باید بداند که دور تازه درگیری برای جان نیروهای آمریکایی بهمراتب پرهزینهتر از مرحله نخست خواهد بود. در این میان، تنگه هرمز خطرناکترین نقطه است. اگر تفنگداران دریایی آمریکا در هر یک از جزایر ایران در این تنگه پیاده شوند، با زمینی روبهرو خواهند شد که تقریباً هیچ پوششی برای آنان فراهم نمیکند. در چنین محیطی، نیروهای آمریکایی به اهدافی ثابت و آشکار برای پهپادها، موشکها و آتش دقیق ایران تبدیل خواهند شد.
از گالیپولی تا تهران؛ کابوس شکست پرهزینه برای ترامپ
چنین کارزاری میتواند به «گالیپولی» ترامپ تبدیل شود. اگر ترامپ به یاد ندارد در گالیپولی چه رخ داد، کافی است بداند آن تصمیم یکی از خطاهای تاریخی وینستون چرچیل بود؛ خطایی که نام او را برای همیشه با یک شکست سنگین و پرهزینه گره زد. ترامپ قطعاً نمیخواهد در حافظه سیاسی آمریکا با چنین مقایسهای باقی بماند. از سوی دیگر، اگر جنگ از سر گرفته شود، محدود به جغرافیای کنونی نخواهد ماند. ایران وقتی تهدید میکند که در صورت ازسرگیری کارزار بمباران آمریکا و اسرائیل، دریای سرخ و کانال سوئز را خواهد بست، صرفاً بلوف نمیزند.
اگر ترامپ گزینه صلح را انتخاب کند، این صلح ناگزیر بر مبنای شرایطی شکل خواهد گرفت که بسیار پایینتر از اهداف جنگی اولیه او قرار دارد. حتی اگر مسئله غنیسازی هستهای را کنار بگذاریم، روایت رسمی واشنگتن درباره فوریت تهدید هستهای ایران با پرسشهای جدی روبهروست. اگر ایران واقعاً تصمیم قطعی برای دستیابی به سلاح هستهای داشت، مدتها پیش میتوانست این مسیر را دنبال کند. گزارشهای پیاپی آژانس بینالمللی انرژی اتمی نیز مدرکی دال بر وجود یک برنامه ساختاریافته، فعال و قطعی برای تولید سلاح هستهای ارائه نکردهاند.
از همین رو، ذخیره اورانیوم با غنای بالای ایران را باید در بستر سیاسی آن فهمید. این ذخیره پس از آن شکل گرفت که ترامپ از توافق هستهایای خارج شد که ایران در دوره باراک اوباما به آن دست یافته بود. این اورانیوم با غنای بالا، بیش از آنکه الزاماً نشانه تصمیم نهایی برای ساخت سلاح باشد، به برگ چانهزنی تهران تبدیل شده است. ایران میداند که این ذخیره، هم نگرانی غرب را افزایش میدهد و هم ارزش مذاکراتی آن را بالا میبرد. بنابراین، در برابر بهایی مناسب، کنار گذاشتن آن برای تهران ناممکن نخواهد بود؛ چه از مسیر رقیقسازی، همانگونه که پیشتر پیشنهاد داده و چه از راه انتقال آن به کشوری ثالث مانند پاکستان.
ترامپ، نتانیاهو و شکست رؤیای فروپاشی ایران
سه شکست بزرگ دونالد ترامپ در هرگونه توافق احتمالی با ایران، از هماکنون آشکار است. نخست، تغییر نظام نهتنها محقق نشده، بلکه جنگ در عمل به تقویت انسجام ساختار قدرت در ایران انجامیده است. دوم، برنامه موشکی و پهپادی ایران تسلیم نشده و بعید است تهران در این حوزه، امتیازی بنیادین بدهد. سوم، تنگه هرمز همچنان عملاً در دایره نفوذ و کنترل ایران باقی مانده است.
هر توافقی که بر این پایهها شکل بگیرد، حتی برای ترامپ نیز دشوار خواهد بود که آن را بهعنوان پیروزی معرفی کند؛ چه برسد به توجیه هزینهای که بین ۶۳۰ میلیارد تا یک تریلیون دلار برآورد میشود. حمله ترامپ به ایران شاید تنها در یک سناریوی بسیار خاص از منظر نظامی قابلتوجیه میبود: اگر موساد میتوانست ظرف چند روز پس از ترور رهبری ایران و فرماندهان ارشد ایران، نظام جمهوری اسلامی را از درون فروبپاشاند. اکنون، بر اساس منابع امنیتی آمریکا و اسرائیل، روشن شده است که «تغییر نظام از طریق قطع سر» از همان ابتدا هدف اصلی بوده است.
اما وقتی این طرح شکست خورد، نه ترامپ و نه بنیامین نتانیاهو برنامه جایگزینی در اختیار نداشتند؛ جز ادامه بمباران ایران، کاری که عملاً برای دو ماه ادامه یافت. علاوه بر بازسازی روایت مگی هابرمن و جاناتان سوان از نشست ۱۱ فوریه در اتاق وضعیت کاخ سفید؛ نشستی که در آن نتانیاهو ترامپ را به جنگ متقاعد کرد، روزنامهنگاران اسرائیلی به نام ناحوم بارنیا و رونن برگمن، گزارش دادهاند که طرح اولیه تغییر نظام در سه مرحله طراحی شده بود.
به نظر میرسد نتانیاهو و دیوید بارنیا، تحت تأثیر «موفقیت» حملات پیجری قرار گرفته بودند؛ حملاتی که در لبنان ۴۲ کشته و هزاران مجروح بر جای گذاشت. حتی تجربه لبنان نیز بهدرستی خوانده نشده بود. حملات پیجری و ترورهای بعدی رهبران ارشد حزبالله نهتنها این گروه را نابود نکرد، بلکه در عمل به بازآرایی و احیای آن کمک کرد. حزبالله اکنون در فاصله چند کیلومتری از مرز، بهطور مستمر به اسرائیل تلفات نظامی وارد میکند و نشان داده است که حذف فرماندهان، الزاماً به فروپاشی یک شبکه ایدئولوژیک و سازمانیافته منجر نمیشود.
فروپاشی پروژه تغییر نظام؛ شکست سهمرحلهای در ایران
پس از ترور آیت الله علی خامنهای، طرح تغییر نظام در ایران بر پایه سه مرحله طراحی شده بود؛ اما هر سه ستون این پروژه، یکی پس از دیگری فرو ریخت. مرحله نخست، حمله زمینی با اتکا به شبهنظامیان کُرد بود. این سناریو نهتنها از سوی خود کُردهای ایرانی متوقف شد؛ بلکه با فشار جدی عراق و ترکیه نیز روبهرو شد. رجب طیب اردوغان شخصاً با دونالد ترامپ تماس گرفت تا اجرای این طرح متوقف شود؛ و در نهایت، همین اتفاق افتاد.
مرحله دوم، بر شکلگیری اعتراضات خیابانی گسترده در داخل ایران استوار بود؛ آن هم همزمان با بمباران نیروهای بسیج از سوی نیروی هوایی اسرائیل.
مرحله سوم نیز قرار بود به ایجاد یک رهبری جایگزین در داخل کشور منتهی شود. اما این طرح پیش از آنکه به مرحله اجرا برسد، با تردید ترامپ و مخالفت شدید درون دولت آمریکا روبهرو شد. جیدی ونس، مارکو روبیو و جان راتکلیف همگی بهشدت با پروژه تغییر نظام مخالفت کردند. روبیو این طرح را «مزخرف» و راتکلیف آن را «نمایشی بیپایه» توصیف کرد. در نتیجه، این طرح عملاً فروپاشید. رهبران شبهنظامیان کُرد نیز ایده حمله را تقریباً به همان سرعتی که مطرح شده بود، کنار گذاشتند.
مرحله اعتراضات نیز نتیجهای کاملاً معکوس به بار آورد. تجمعات شکل گرفت، اما عمدتاً نه علیه حکومت، بلکه در حمایت از آن. بمبارانها بهویژه حمله به مدرسهای در میناب که ۱۵۶ کشته، از جمله ۱۲۰ کودک برجای گذاشت، افکار عمومی ایران را بهطور قاطع علیه آمریکا و اسرائیل بسیج کرد.
پیش از جنگ، جامعه ایران دستکم در حمایت از حکومت دچار شکاف بود. بسیاری از مردم خصومتی با غرب نداشتند و فقط بهدنبال زندگی عادی، ثبات اقتصادی و دوری از بحران بودند. اما با بمباران تهران و دیگر شهرها، این وضعیت تغییر کرد. اگر پیشتر شعار «مرگ بر اسرائیل» بیشتر روی موشکها و در ادبیات رسمی دیده میشد، اکنون با احساساتی واقعیتر در میان بخشی از جامعه بیان میشود. ایده اینکه ترامپ و بنیامین نتانیاهو برای «نجات» ایرانیان آمدهاند، به طنزی تلخ تبدیل شده است.
حمایت از هرگونه آلترناتیو برای جمهوری اسلامی نیز بهشدت سقوط کرده است. هواداران رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، که نتوانستند در عرصه سیاسی موفق شوند، اکنون در برخی موارد به اقدامات خشونتآمیز علیه مخالفان جنگ در خارج از کشور متوسل شدهاند.
همزمان، شکافهای عمیقتری در میان ایرانیان مهاجر شکل گرفته است؛ شکافهایی که حتی به سطح خانوادهها و نسلها رسیده و جامعه تبعیدی را بیش از پیش چندپاره کرده است. در مجموع، هر سه ستون پروژه تغییر نظام شکست خورده است و نتیجه نهایی، برخلاف تصور طراحان جنگ، این است که جمهوری اسلامی امروز کنترل بیشتری بر کشور نسبت به پیش از حمله دارد.
دبی و ابوظبی در شوک؛ پایان توهم امنیت در خلیج فارس
ایران با حملات خود، حباب درخشان اما شکننده ثروت و رفاهی را ترکاند که نخبگان حاکم در کویت، امارات متحده عربی، بحرین، عربستان سعودی و قطر دههها درون آن زندگی کرده بودند؛ جهانی لوکس، امن و جداافتاده از آشوبهای پیرامونی که گویی از بحرانهای منطقهای مصون مانده بود.
حملات موشکی و پهپادی ایران فقط زیرساختهای فیزیکی را هدف قرار نداد؛ از پایانههای نفتی و مراکز هوش مصنوعی گرفته تا هتلهای لوکس. اینها، هرچند پرهزینه، در نهایت قابل بازسازیاند. آنچه شاید بهآسانی ترمیم نشود، تخریب «برند خلیج فارس» است: تصویری از منطقه بهعنوان بهشت امن ثروتمندان، سرمایهگذاران و گردشگران جهانی؛ فضایی جدا از جغرافیای بحرانزده اطراف، که خود را پاسخگو به هیچ واقعیتی جز منافع و رفاه خود نمیدانست.
هیچجا این ضربه به اندازه دبی و ابوظبی احساس نشده است. ایران با شدتی کمسابقه امارات را هدف قرار داده است. تا ۲۸ مارس، بنا بر آمار منتشرشده، ۳۹۸ موشک بالستیک، ۱۸۷۲ پهپاد و ۱۵ موشک کروز به این کشور شلیک شده؛ رقمی که امارات را پس از اسرائیل به دومین هدف اصلی حملات ایران تبدیل کرده است.
پیامدهای اقتصادی و روانی این حملات چشمگیر بودهاند. بیش از ۱۲۰ میلیارد دلار از ارزش بازار بورسهای دبی و ابوظبی از میان رفته و ۱۸ هزار و ۴۰۰ پرواز لغو شده است. برآورد « Goldman Sachs» نیز نشان میدهد معاملات املاک نسبت به سال گذشته ۳۷ درصد کاهش یافته است. بخش گردشگری نیز، که از مهمترین ستونهای تصویر جهانی دبی بود، آسیب جدی دیده است. هفت هتل شاخص دبی درهای خود را بستهاند و نزدیک به دو هزار اتاق برای بازسازی از چرخه بهرهبرداری خارج شدهاند.
در فضای سیاسی بسته امارات، کنترل تصویر بحران نیز به بخشی از مدیریت جنگ تبدیل شده است. محدودیتهای شدیدی بر ساکنان خارجی برای ثبت و انتشار تصاویر تخریبها اعمال شده و دستکم ۷۰ نفر بازداشت شدهاند. انتشار چنین محتواهایی میتواند به جریمههایی بیش از ۲۶۰ هزار دلار و حتی تا ۱۰ سال زندان منجر شود.
حملات ایران فقط گردشگری و نفت را مختل نکرده است. صنعت آلومینیوم نیز بهشدت آسیب دیده است. پس از اصابت موشکها و پهپادها به مجتمع الطویله، تولید آلومینیوم متوقف شد. این تحولات نشان داد که تنگه هرمز فقط گلوگاه نفت، گاز و کودهای شیمیایی نیست؛ بلکه در بازار جهانی آلومینیوم نیز نقشی حیاتی دارد. بازار طلای دبی نیز از این ضربه در امان نمانده است. از آغاز جنگ، سنگاپور ۱۴۴۶ کیلوگرم شمش طلا را از دبی خارج کرده، زیرا سرمایهگذاران درباره بیمه، امنیت داراییها و دسترسی سریع به سرمایههای خود نگران شدهاند. صادرات جواهرات دبی نیز بین ۸۰ تا ۹۰ درصد کاهش یافته است.
در حوزه فناوری و زیرساختهای دیجیتال نیز نشانههای عقبنشینی آشکار شده است. شرکت های فناوری سرمایهگذاریهای خود در منطقه را متوقف کرده، پس از آنکه دو مرکز داده این شرکت در امارات و بحرین هدف پهپاد قرار گرفتند و موجب اختلال در نظام بانکی و سامانههای پرداخت شدند. هدف قرار دادن امارات نه تصادفی بود و نه غافلگیرکننده. ایران پیشتر بهصراحت هشدار داده بود که در صورت تداوم نقشآفرینی ابوظبی در کنار آمریکا و اسرائیل، چنین اقداماتی را انجام خواهد داد.
ابوظبی زیر ذرهبین تهران؛ اتهام نقشآفرینی در جنگ علیه ایران
منابع ایرانی به میدلایستآی گفتهاند که ارزیابیهای اطلاعاتی تهران نشان میدهد نقش امارات متحده عربی در حملات علیه ایران، فراتر از میزبانی پایگاههای آمریکایی بوده است. یکی از مقامهای ایرانی ادعا کرده است: «اطلاعات ایران بر این باور است که امارات برخی از تأسیسات هوایی خود را نیز برای عملیات علیه ایران در اختیار قرار داده است.» به گفته او، ابوظبی در عمل به سکویی پیشرفته برای منافع اسرائیل در منطقه تبدیل شده؛ سکویی که از آن برای پشتیبانی، هماهنگی و تسهیل عملیات علیه ایران استفاده شده است.
در این روایت، حتی از «عملیات فریب» نیز سخن گفته میشود؛ حملات پرچم دروغینی که ادعا میشود از سوی اسرائیل در عمان و دستکم یک کشور دیگر انجام شده تا بهعنوان اقدام ایران جلوه داده شود. همچنین منابع ایرانی مدعیاند که زیرساختهای هوش مصنوعی در امارات برای جمعآوری، پردازش و تحلیل دادهها در راستای اهداف آمریکا و اسرائیل به کار گرفته شده است.
یک دیپلمات نیز هشدار داده است که در صورت وقوع تهاجم گسترده به ایران، امارات بهعنوان «طرف متجاوز» تلقی خواهد شد.
در این تحلیل، نقش پررنگ امارات در حمایت از حملات آمریکا و اسرائیل، به شخص محمد بن زاید نسبت داده میشود؛ رهبری که به باور منتقدان، طی دو دهه گذشته تأثیری عمیق و گاه مخرب بر تحولات منطقهای گذاشته است.
بر اساس این دیدگاه، سیاستهای ابوظبی در مهار تحولات موسوم به بهار عربی، حمایت از تغییرات قدرت در مصر و تونس، و نقشآفرینی در درگیریهای لیبی، یمن و سودان، بخشی از راهبردی گستردهتر برای گسترش نفوذ منطقهای بوده است. همین الگو با پروژهای پیوند میخورد که برخی آن را تلاش برای تبدیل امارات به یک «قدرت کوچک اما اثرگذار» یا همان تصویری میدانند که گاه با عنوان «اسپارتای کوچک» توصیف میشود؛ کشوری کوچک از نظر جمعیت و جغرافیا، اما دارای توان نظامی، اطلاعاتی، مالی و دیپلماتیک فراتر از اندازه طبیعی خود. نفوذ امارات در مناطقی مانند شاخ آفریقا نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند.
این راهبرد تا حدی با مدل اسرائیل مقایسه شده است؛ الگویی که در آن، یک کشور کوچک با اتکا به فناوری، شبکههای امنیتی، نفوذ در واشنگتن و توان نظامی نامتقارن، نقشی بسیار بزرگتر از اندازه جغرافیایی خود ایفا میکند. با این حال، روابط میان ابوظبی و ریاض نیز دیگر مانند گذشته یکدست و هماهنگ نیست. تنشها بهویژه در پرونده یمن آشکار شدهاند؛ جایی که منافع و اولویتهای دو کشور بهتدریج از هم فاصله گرفت. رقابت میان عربستان و امارات اکنون در صحنههای دیگری نیز گسترش یافته است؛ از جمله در سودان، لیبی و یمن، جایی که دو کشور گاه از گروهها، نیروها یا مسیرهای سیاسی رقیب حمایت کردهاند.
قمار نفتی بنزاید؛ خروج از اوپک و آغاز تقابل با ریاض
اما محمد بن زاید از آن دست رهبرانی نیست که بهسادگی عقبنشینی کند. اعلام خروج امارات متحده عربی از اوپک در هفته گذشته، صرفاً تصمیمی فنی برای رهایی از محدودیتهای سهمیهای نبود؛ بلکه اقدامی سیاسی و راهبردی بود که هدف آن، ضربه زدن به عربستان سعودی در حساسترین میدان نفوذش یعنی بازار نفت و تضعیف یکی از قدیمیترین ابزارهای قدرت جمعی تولیدکنندگان انرژی بود.
این تصمیم را میتوان بهعنوان یک «قمار تازه» از سوی بنزاید خواند؛ قماری برای تشدید فشار همزمان بر عربستان و ایران. ابوظبی با این اقدام تلاش می کند دست خود را برای افزایش تولید، مانور مستقل در بازار انرژی و فاصله گرفتن از رهبری نفتی ریاض بازتر کند. این چرخش، بهویژه در سایر امارتها و بیش از همه در دبی، با حساسیت دنبال خواهد شد. دبی مدل اقتصادی خود را کمتر بر نفت و بیشتر بر گردشگری، تجارت، خدمات مالی، هوانوردی، فناوری و املاک بنا کرده است. بنابراین، کنار گذاشتن یا تضعیف اولویتهای پیشین در حوزههایی مانند گردشگری، هوش مصنوعی و صنعت، برای شهری که برند جهانیاش بر اقتصاد پسانرژی استوار شده، خوشایند نخواهد بود.
در همین فضا، پیام محمد بن راشد آل مکتوم، حاکم دبی و نخستوزیر امارات، معنایی فراتر از یک توصیه اخلاقی داشت. او که معمولاً به بیان شاعرانه و نمادین شناخته میشود، اینبار با لحنی صریح نوشت: «مسئولی که برای موفقیت دیگر مسئولان در کشور تلاش نکند، قابل اعتماد نیست… خودخواهی در موفقیت در کار عمومی، خیانت به امانت است… زیرا وطن تقسیمپذیر نیست.»
در سطح بینالمللی نیز واکنشها برای ابوظبی چندان مطلوب نبود. عبدالمجید تبون، رئیسجمهور الجزایر، خروج امارات از اوپک را «بیاهمیت» توصیف کرد و تأکید داشت که عربستان همچنان ستون اصلی این سازمان باقی خواهد ماند. او همچنین اختلاف میان ریاض و ابوظبی را «دائمی» خواند.
نشانههای این شکاف در فضای رسانهای نیز بهسرعت آشکار شد. حسابهای نزدیک به ریاض از جمله چهرههایی مرتبط با حلقه محمد بن سلمان، سخنرانی قدیمی عبدالعزیز بن سلمان آل سعود را بازنشر کردند؛ سخنرانیای که در آن هشدار داده بود: «هرکس در بازار نفت قمار کند، او را بهشدت مجازات خواهیم کرد.» این تنش لفظی پس از حملات ایران به مرکز نفتی فجیره شدت بیشتری گرفت و حتی به سطح رسانههای عمومی نیز کشیده شد. یک مجری اماراتی، عربستان را به «شترمرغی که سرش را در شن فرو کرده» تشبیه کرد.