ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۸۴۰۱

ترامپ از وعده عقب‌نشینی تا باتلاق تازه خاورمیانه

آیا جنگ ایران نشانه افول امپراتوری آمریکا است؟

آیا جنگ ایران نشانه افول امپراتوری آمریکا است؟

این مقاله حمله آمریکا و اسرائیل به ایران را نشانه‌ای از تشدید افول قدرت جهانی آمریکا می‌داند. نویسنده معتقد است ترامپ برخلاف وعده‌های انتخاباتی خود درباره کاهش درگیری‌های خارجی، وارد جنگی پرهزینه و نامنسجم در خاورمیانه شده است؛ جنگی که نه با منطق مهار چین سازگار است و نه با توان واقعی نظامی آمریکا. نویسنده همچنین نقش نتانیاهو را در کشاندن واشنگتن به جنگ برجسته می‌کند و آن را نمادی از بحران هژمونی آمریکا می‌داند.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو– کریستوفر کالدول، ستون نویس روزنامه‌ی نیویورک تایمز و ویراستار همکار در نشریه‌ی نقد کتاب کلرمونت و نویسنده‌ی کتاب «تاملاتی درباره‌ی انقلاب در اروپا: مهاجرت، اسلام و غرب»

به گزارش فرارو به نقل از روزنامه نیویورک تایمز، حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، چیزی فراتر از یک تصمیم بد بود؛ این جنگ به نقطه عطفی در روند افول قدرت جهانی آمریکا تبدیل شده است. برخی شاید ترجیح دهند به‌جای «امپراتوری»، از واژه نرم‌تر و آشناترِ هژمونی برای توصیف نظم جهانی تحت رهبری ایالات متحده استفاده کنند؛ زیرا پرچم آمریکا معمولاً بر فراز سرزمین‌هایی که از آن‌ها محافظت می‌کند، بر آن‌ها نفوذ دارد یا از منابعشان بهره می‌برد، برافراشته نیست. اما نام‌گذاری، ماهیت مسئله را تغییر نمی‌دهد. نظام‌های امپراتوری، با هر عنوانی که شناخته شوند، تنها تا زمانی دوام می‌آورند که ابزارهایشان با اهدافشان تناسب داشته باشد. جنگ ایران نشان داد که دونالد ترامپ این تناسب را برهم زده و امپراتوری آمریکا را به‌سوی مسیری خطرناک کشانده است.

از انزواگرایی تا ماجراجویی؛ چرخش پرهزینه ترامپ در خاورمیانه

ماجراجویی نظامی در خاورمیانه، از آخرین مسیرهایی بود که بسیاری انتظار داشتند ریاست‌جمهوری ترامپ از آن دچار لغزش شود. او در هر سه کارزار انتخاباتی خود، بارها به مشکلاتی اشاره کرده بود که ریشه آن‌ها در حکمرانی فراتر از ظرفیت و توان واقعی رهبران آمریکا بود. در داخل، جریان‌هایی که با عنوان «بیداری‌گرایی» شناخته می‌شوند، هزینه‌ها و دشواری‌های مدیریت خرد روابط میان گروه‌ها و هویت‌ها را دست‌کم گرفتند. در خارج نیز، نیروهای مسلح عظیم و قدرتمند آمریکا نشان داده بودند که لزوماً استعداد ویژه‌ای در ترویج دموکراسی، دولت‌سازی یا بازسازی جوامع خارجی ندارند؛ و شکست عراق، گواهی روشن بر همین واقعیت بود.

بسیاری گمان می‌کردند ترامپ در این زمینه متفاوت خواهد بود. با وجود شکوه، اغراق و نمایش‌گری نهفته در شعار «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم»، رأی‌دهندگان او انتظار نداشتند که مشکلات تازه‌ای بر دوش کشور گذاشته شود. آن عظمت وعده‌داده‌شده، بیشتر قرار بود حال‌وهوایی، نمایشی و روانی باشد؛ نوعی لاف‌زنی ملی‌گرایانه، نه دعوت به ماجراجویی نظامی تازه. از نگاه بسیاری از حامیانش، آمریکا حتی می‌توانست با عقب‌نشینی به حوزه نفوذی محدودتر، بزرگ‌تر و نیرومندتر به نظر برسد. وقتی ترامپ دکترین مونرو را به‌روزرسانی کرد و توجه آمریکا را دوباره بر نیمکره غربی متمرکز ساخت، بسیاری تصور کردند با نوعی عقب‌نشینی راهبردی روبه‌رو هستند. او در راهبرد امنیت ملی نوامبر گذشته نیز همین پیام را با صراحت بیان کرده بود: «روزهایی که خاورمیانه بر سیاست خارجی آمریکا، چه در برنامه‌ریزی بلندمدت و چه در اجرای روزمره، سلطه داشت، خوشبختانه به پایان رسیده است.»

این طرح سیاست خارجی، در اصل، منطقی و حتی تا حدی قابل‌تحسین بود. مهم‌تر از آن، تاریخ نیز نشان داده بود که چنین عقب‌نشینی‌ای می‌تواند عملی باشد. بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم ناچار شد از نظام گسترده مستعمرات و تحت‌الحمایه‌های دوردست خود دست بکشد. این خروج همیشه آسان نبود و در برخی مناطق خشونت و بی‌ثباتی نیز به‌جا گذاشت؛ اما لندن، جز در ماجرای بدفرجام تلاش مشترک با فرانسه و اسرائیل برای تصرف کانال سوئز در سال ۱۹۵۶، تلاش نکرد سرزمین‌هایی را حفظ کند که دیگر توان پرداخت هزینه آن‌ها را نداشت. در نهایت، بریتانیا توانست با بسیاری از مستعمرات پیشین خود روابطی نسبتاً خوب برقرار کند. این خروج، در معنایی تاریخی، موفقیت‌آمیز بود؛ هرچند درک آن دشوار است، زیرا آنچه مدیریت می‌شد، در واقع افول بود، نه صعود. ترامپ نیز فرصت داشت کاری مشابه انجام دهد.

جنگ با ایران؛ تصمیمی بیرون از نقشه راهبردی ترامپ

در واشنگتن، طی دهه گذشته، فرض مسلط این بوده که جهان وارد نوعی بازی «صندلی‌های موسیقی» ژئواستراتژیک شده و موسیقی به‌زودی متوقف خواهد شد. چین ممکن است در آینده‌ای نزدیک، نه‌تنها در ظرفیت نظامی-صنعتی، بلکه در فناوری اطلاعات نیز از آمریکا پیشی بگیرد. در چنین تصوری، نظم جهانی در آرایشی تازه و برای آمریکا نامطلوب‌تر تثبیت خواهد شد. بنابراین، از نگاه راهبردپردازان آمریکایی، اکنون آخرین فرصت برای بازشکل‌دهی جهان به سود واشنگتن است.

در آغاز، ترامپ این منطق را در نیمکره غربی به کار گرفت. او تلاش کرد چین را از پایگاه‌های نفوذش در محیط نزدیک آمریکا بیرون براند. تقریباً بلافاصله پس از بازگشت او به قدرت، ایالات متحده بر شرکت سی.کا. هوتچیسن، شرکت چندملیتی مستقر در هنگ‌کنگ و دارای پیوندهایی با چین، فشار وارد کرد تا دو بندر خود در منطقه کانال پاناما را بفروشد. در ونزوئلا نیز همین منطق دیده شد. کشوری که برای ۸۰ درصد صادرات نفت خود به چین به‌عنوان بازار وابسته است، زمستان گذشته شاهد ربوده شدن نیکلاس مادورو، رهبر این کشور، توسط نیروهای آمریکایی بود. ترامپ همچنین هشدار داده است که کوبا، یکی دیگر از مقاصد سرمایه‌گذاری چین، «بعدی است».

منطق مشابهی در نگاه ترامپ به شمالگان نیز دیده می‌شود. اگر ایالات متحده در نزدیکی قطب شمال، مثلاً در گرینلند، جای پای امن‌تری داشته باشد، در زمان تقسیم منابع انرژی و معدنی‌ای که گرمایش جهانی در آن منطقه آزاد می‌کند، موقعیت بهتری خواهد داشت. این سیاست نیمکره‌ای، چه قابل دفاع دانسته شود و چه نشود، دست‌کم از انسجام درونی برخوردار بود.

اما حمله به ایران از جنس دیگری بود. این اقدام نه تحکیم دفاعی در نیمکره غربی بود و نه بخشی از یک عقب‌نشینی راهبردی سنجیده. جنگ با ایران، در عمل، پذیرش مسئولیتی خطرناک، پرهزینه و بالقوه بی‌پایان در قلب همان منطقه‌ای بود که ترامپ وعده داده بود از سلطه آن بر سیاست خارجی آمریکا بکاهد. ممکن است تغییر حاکمیت ایران، از نگاه برخی در واشنگتن یا تل‌آویو، مطلوب به نظر برسد. اما برای ایالات متحده‌ای که از نظر انرژی مستقل‌تر شده و قرار بود به حوزه نفوذ خود عقب‌نشینی کند، این هدف منفعتی حیاتی محسوب نمی‌شود. ایران، برخلاف کانال پاناما، ونزوئلا، کوبا یا گرینلند، در منطق نیمکره‌ای ترامپ جای روشنی نداشت. جنگ با ایران تا همین چند ماه پیش در دستور کار جدی هیچ‌کس در دولت قرار نداشت و همین مسئله، ناگهانی و نامنسجم بودن این تصمیم را برجسته‌تر می‌کند.

واشنگتن میان عقب‌نشینی، فرسایش و گزینه‌های پرریسک نظامی

دلیل اصلی گرفتاری آمریکا در جنگ ایران، روشن اما برای واشنگتن ناخوشایند است: ایالات متحده ابزار نظامی لازم برای تحمیل اراده خود بر ایران در یک جنگ طولانی را در اختیار ندارد. این کشور می‌تواند ضربه بزند، زیرساخت‌ها را نابود کند و فشار وارد آورد؛ اما تبدیل این قدرت تخریبی به پیروزی سیاسی پایدار، مسئله‌ای کاملاً متفاوت است.

تجربه تاریخی نیز همین را نشان می‌دهد. در سال ۱۹۹۱، برای عقب راندن نیروهای عراقِ صدام حسین از کویت، کشوری بسیار کوچک‌تر و ضعیف‌تر از ایران به حضور حدود یک میلیون سرباز از بیش از ۴۰ کشور نیاز بود. در جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ نیز، دو کشور با صدها هزار کشته در نهایت به بن‌بستی خونین رسیدند. در چنین زمینه‌ای، اگر آمریکا بخواهد حتی شانس مهار ایران را داشته باشد، ناچار است بخش قابل‌توجهی از نیروهای مسلح خود را که مجموعاً حدود ۱.۳ میلیون نفر هستند، به منطقه اعزام کند؛ و اگر چنین کاری موفق شود، تازه آغاز یک استقرار طولانی‌مدت و پرهزینه خواهد بود.

ممکن است گفته شود آمریکا دیگر به بسیج ارتش‌های عظیم نیاز ندارد و عصر موشک‌های پیشرفته، تسلیحات دورایستا و جنگ از راه دور فرارسیده است. اما همین تسلیحات، برای دفاع از متحدان و منافع آمریکا در جبهه‌های دیگر نیز حیاتی‌اند و اکنون ذخایر آن‌ها رو به کاهش است. بر اساس گزارش نیویورک تایمز، ایالات متحده تاکنون ۱۱۰۰ فروند موشک کروز دوربرد پنهانکار را مصرف کرده است؛ موشک‌هایی که برای درگیری‌های احتمالی در آسیا در نظر گرفته شده بودند. اکنون فقط ۱۵۰۰ فروند از آن‌ها باقی مانده است. همچنین، آمریکا ۱۰۰۰ فروند موشک تاماهاوک شلیک کرده؛ رقمی که تقریباً ۱۰ برابر میزان خرید سالانه ارتش است. رهبران آمریکایی سال‌ها متحدان اروپایی را به‌دلیل ضعف نظامی و کمبود سرمایه‌گذاری دفاعی سرزنش کرده‌اند. اما اگر قدرت نظامی آمریکا را نه با تولید ناخالص داخلی، بلکه با سطح جاه‌طلبی‌های جهانی‌اش بسنجیم، خود واشنگتن نیز با کمبود جدی روبه‌روست.

با این حال، درست نیست گفته شود آمریکا کاملاً در جنگی که آغاز کرده گرفتار شده و هیچ راهی ندارد. واشنگتن هنوز گزینه‌هایی در اختیار دارد، اما تقریباً همه این گزینه‌ها پرهزینه‌اند. آمریکا می‌تواند از ایران عقب‌نشینی کند؛ اما در این صورت، بی‌آنکه ضرورتی راهبردی داشته باشد، به جهان نشان داده که توان نظامی‌اش کمتر از چیزی است که بسیاری تصور می‌کردند.  گزینه دیگر آن است که آمریکا منابع نظامی خود را از جبهه‌های حیاتی مانند اروپا و شرق آسیا به این «ماجراجویی ایرانی» منتقل کند.

گزینه سوم، متوسل شدن به ابزارهای افراطی‌تر نظامی است؛ گزینه‌هایی که ترامپ از اوایل آوریل در شبکه‌های اجتماعی به‌طور مبهم به آن‌ها اشاره کرده است. اما چنین مسیرهایی می‌تواند لکه‌ای ماندگار بر اعتبار آمریکا باقی بگذارد و بحران را از سطح جنگی نامحبوب به مرحله‌ای اخلاقاً و حقوقاً فاجعه‌بار منتقل کند. در نهایت، ایالات متحده ممکن است در این جنگ نه‌فقط منابع نظامی، بلکه اعتبار، متحدان و حتی ارزش‌های بنیادین خود را از دست بدهد.

نتانیاهو، ترامپ و آخرین فرصت اسرائیل برای کشاندن آمریکا به جنگ

در این میان، نقش بنیامین نتانیاهو نیز تعیین‌کننده بوده است. نخست‌وزیر اسرائیل ترامپ را به این جنگ ترغیب کرد، زیرا او نیز منطق «صندلی‌های موسیقی» ژئوپلیتیک را به‌خوبی درک کرده بود. وقتی رقابت جهانی به نقطه تثبیت برسد و چین جایگاه قدرت برتر یا هم‌تراز با آمریکا را به دست آورد، واشنگتن ممکن است دیگر توان یا تمایل لازم برای حمایت سنتی و بی‌قیدوشرط از اسرائیل را نداشته باشد. به‌طرزی کنایه‌آمیز، پیامد فاجعه‌بار این جنگ نشان می‌دهد که درک پایه‌ای نتانیاهو چندان بی‌راه نبود. فرصت‌های اسرائیل برای کشاندن آمریکا به چنین ماجراجویی‌هایی رو به کاهش بود، و ساده‌باوری ترامپ شاید آخرین فرصت بزرگ را در اختیار او قرار داد.

وسوسه‌برانگیز است که بپرسیم ایالات متحده اکنون در کدام مرحله از افول امپراتوری خود قرار دارد. آمریکا بی‌تردید شباهت‌هایی نگران‌کننده با بریتانیای یک قرن پیش پیدا کرده است: صنعتی‌زدایی، تعهدات جهانی فراتر از ظرفیت واقعی، وابستگی فزاینده به رقبای راهبردی و نوعی رضایت‌خاطر خطرناک در میان نخبگانی که دیرتر از همه نشانه‌های افول را جدی می‌گیرند. بریتانیا در آستانه جنگ جهانی اول، برای بخشی از فناوری صنعتی و حتی نظامی خود به آلمان وابسته شده بود؛ همان قدرتی که به‌تدریج به رقیب اصلی آن تبدیل می‌شد. با این حال، لندن تمایلی نداشت در نظام تجارت آزادی بازنگری کند که خود به رشد صنعتی و برتری آلمان کمک کرده بود. تا آستانه جنگ جهانی دوم، بریتانیا عملاً به کشوری ورشکسته تبدیل شده بود؛ امپراتوری‌ای که هنوز تعهدات جهانی داشت، اما دیگر توان مالی و صنعتی لازم برای حفظ آن تعهدات را در اختیار نداشت.

تردید نسبت به هژمونی آمریکا؛ تردیدی که بخش مهمی از رأی‌دهندگان را به سوی دونالد ترامپ سوق داد در اصل تردیدی بیمارگونه نبود؛ بلکه واکنشی سالم به شکافی عمیق میان وعده‌های نظم جهانی و نتایج واقعی آن بود. رأی‌دهندگان ترامپ پرسشی ساده اما بنیادین مطرح کردند: اگر نظام جهانی مبتنی بر تجارت آزاد، ترویج دموکراسی و مهاجرت گسترده تا این اندازه مطلوب و موفق بوده، چرا آمریکا از زمان پذیرش کامل آن، ۳۵ تریلیون دلار بدهی انباشته است؟

ترامپ برای آمریکایی‌هایی که احساس می‌کردند در میان نخبگان سیاسی کشور چیزی عمیقاً به خطا رفته، نامزدی ایده‌آل بود. استدلال اصلی او این بود که جهانی‌سازی تحت رهبری آمریکا آن‌قدر برای سیاستمداران، شرکت‌ها، اندیشکده‌ها و شبکه‌های قدرت سودمند شده که آنان پس از رسیدن به قدرت، حتی برخلاف خواست رأی‌دهندگان خود نیز از آن دفاع خواهند کرد؛ فارغ از اینکه در کارزارهای انتخاباتی چه وعده‌هایی داده باشند. تحولات اخیر، متأسفانه، نشان داده است که این نگرانی چندان بی‌اساس نبوده است.

تبلیغات
نویسنده : کریستوفر کالدول
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات متنی
تبلیغات