دستها روی ماشه؛ دیپلماسی در سایه جنگ بدون برنده
چرا جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران هنوز پایان روشنی ندارد؟
نویسنده تأکید میکند که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، با وجود برتری نظامی و فناورانه آنان، هنوز به پیروزی راهبردی منجر نشده و ایران نیز تسلیم نشده است. این جنگ نمونهای از منازعه بیحسم، فرسایشی و چندلایه است که اهداف اولیه آن، از پرونده هستهای و موشکی به تنگه هرمز، محاصره دریایی و مسیرهای انرژی تغییر کرده است. بنبست مذاکرات، غیبت میانجیهای خلیجی و خطر ازسرگیری جنگ، آینده بحران را مبهمتر کرده است.
فرارو- عبدالله خلیفه الشایجی، استاد علوم سیاسی دانشگاه کویت
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه القدس العربی، نتیجه جنگها را در نهایت باید با یک معیار روشن سنجید: آیا اهداف آشکار و پنهانیِ طرفی که جنگ را آغاز کرده، محقق شده است یا نه؟ همان اهدافی که برای توجیه جنگ در برابر افکار عمومی، مخاطبان داخلی و حتی دشمنان، بهصراحت یا بهطور ضمنی مطرح میشوند. با این حال، تاریخ منازعات یک درس تکرارشونده و مهم دارد: آغازگر جنگ، لزوماً همان طرفی نیست که آن را با تحقق اهدافش به پایان میرساند. نمونههای فراوانی از جنگها وجود دارد که بر پایه برآوردهای نادرست، اعتمادبهنفس کاذب و محاسبات اشتباه آغاز شدند، اما در پایان، مسیرشان بهکلی برخلاف خواست طراحان اولیه پیش رفت.
جنگهای نامتقارن و پایان رؤیای پیروزی قاطع
در دهههای اخیر، ماهیت جنگ نیز دگرگون شده است. جنگ دیگر فقط به رویارویی کلاسیک ارتشها در میدانهای متعارف محدود نمیشود. امروز با جنگهای نامتقارن مواجهایم؛ جنگهایی که در آن، ارتشهای منظم با دکترینهای مشخص، توان تسلیحاتی گسترده و ساختار فرماندهی کلاسیک، در برابر بازیگرانی قرار میگیرند که الزاماً دولت نیستند، اما از ظرفیت بالای تحرک، فرسایش و بقا برخوردارند. در چنین میدانهایی، دستیابی به یک پیروزی قاطع و نهایی برای ارتشهای کلاسیک، بهمراتب دشوارتر از آن چیزی است که در محاسبات اولیه تصور میشود.
در کنار این، شکل دیگری از منازعه نیز با سرعت در حال گسترش است: جنگهای ترکیبی یا هیبریدی. در این نوع جنگ، عملیات نظامی صرف، تنها بخشی از ماجراست. ابزارهای اطلاعاتی، جنگ رسانهای، عملیات روانی، هوش مصنوعی و تولید روایتهای جهتدار، همگی در هم تنیده میشوند تا نه فقط میدان نبرد، بلکه ادراک عمومی از جنگ را نیز شکل دهند. در چنین وضعیتی، آنچه مردم میبینند، میشنوند و باور میکنند، گاه فاصلهای چشمگیر با واقعیت میدانی پیدا میکند.
از سوی دیگر، مفهوم «پیروزی» نیز برای همه طرفها معنای یکسانی ندارد. برای قدرت برتر، پیروزی معمولاً به معنای تحقق اهداف اعلامشده جنگ است؛ حتی اگر این پیروزی با فرسایش بازدارندگی یا تحمیل هزینههای سنگین همراه باشد. اما برای طرف ضعیفتر، پیروزی الزاماً به معنای پیشروی یا فتح نیست؛ گاه صرفِ بقا، حفظ ساختار و جلوگیری از فروپاشی، خود به یک پیروزی راهبردی تبدیل میشود. در چنین جنگهایی، طرف ضعیف لازم نیست حتماً طرف قویتر را نابود کند؛ کافی است تاب بیاورد، فرسوده نشود و از میان نرود.
تجربههای تاریخی نیز بارها این واقعیت را تأیید کردهاند. ویتنامیها در بسیاری از نبردها شکست خوردند، همانطور که طالبان نیز در مقاطع مختلف عقبنشینی کردند و ضربات سنگینی خوردند. اما در نهایت، آنچه سرنوشت جنگ را تعیین کرد، نه نتیجه تکتک نبردها، بلکه برآیند نهایی منازعه بود. در پایان، ویتکنگ در ویتنام و طالبان در افغانستان توانستند در چارچوب جنگهای نامتقارن، پیروزی راهبردی را از آن خود کنند.
آمریکا و اسرائیل در جنگی پرهزینه و بینتیجه با ایران
در نخستین جنگ مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران در خاورمیانه، اکنون پس از دو ماه نبرد و پنج آتشبس که در مقاطع مختلف تمدید شدند و آخرینِ آنها نیز بهصورت نامحدود ادامه یافته است میتوان با دقتی بیشتر گفت که ایالات متحده در این جنگ به پیروزی نرسیده و اسرائیل نیز، با وجود آنکه محرک اصلی و مشوق جدی واشنگتن برای آغاز این تقابل بود، هنوز نتوانسته آن را به نقطهای قطعی و تعیینکننده برساند.
این ارزیابی در حالی مطرح میشود که شکاف برتری نظامی و فناورانه، بهطور آشکار، به سود آمریکا و اسرائیل بوده است. با این همه، واقعیت تا این لحظه آن است که ایران نه جنگ را باخته و نه تسلیم شده است. نکته قابلتأمل اینجاست که هر یک از طرفهای درگیر، روایت خاص خود را از تحقق اهداف و دستیابی به پیروزی ارائه میکنند؛ روایتهایی که در بسیاری موارد، بیش از آنکه بازتابی از واقعیت میدان باشند، به پیروزیهای ادعایی و گاه نزدیک به توهم شباهت دارند. اما در سطح واقعیت راهبردی، محور آمریکا–اسرائیل، با وجود برخورداری از برتری نظامی آشکار، هنوز نتوانسته به نتایجی دست یابد که تکلیف جنگ را یکسره کند و سرنوشت آن را بهطور نهایی رقم بزند.
در سوی مقابل، ایران نیز با وجود خسارتهای سنگین در سطح نیروها و رهبران، زیرساختها، اقتصاد و نیز فشار ناشی از محاصره دریایی، همچنان در حال مذاکره است و همزمان، همان عبارتی را تکرار میکند که آمریکاییها و اسرائیلیها نیز بر زبان میآورند: دست ما هنوز روی ماشه است.
پس از گذشت بیش از یک ماه از جنگ آمریکا علیه ایران، اکنون میتوان با اطمینان بیشتری گفت که با یک الگوی کلاسیک از «جنگِ بدون پیروز» روبهرو هستیم؛ جنگی که از نظر ابزار، دامنه عملیات و شدت ضربات، گسترده و پرهزینه است، اما در سطح نتایج، محدود و در سرانجام، همچنان گشوده و نامشخص باقی مانده است. مرور این جنگ نشان میدهد خطرناکترین سناریو، ازسرگیری درگیریها پس از شکست مسیر دیپلماسی است؛ مقطعی که در آن، نشت هدفمند اطلاعات و افزایش تجمعات نظامی، بهعنوان بخشی از جنگ روانی علیه ایران به کار گرفته میشود؛ بهویژه در شرایطی که تلاشهای میانجیگرانه اخیر از جمله ابتکار پاکستان، همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد.
از چکش نیمهشب تا خشم حماسی؛ جنگی که تمام نشده است
در این میان، غیبت کامل میانجیگران کشورهای عربی خلیج فارس نیز خود به نکتهای معنادار تبدیل شده است؛ آن هم در حالی که همین کشورها و ملتهایشان از پیامدهای جنگ و تنش با ایران، خسارتهای قابلتوجهی متحمل شدهاند. این وضعیت، شکاف بیاعتمادی را هم نسبت به ایران و هم نسبت به متحد آمریکایی عمیقتر کرده است؛ متحدی که با تصمیمها و سیاستهایی محدودنگر، منطقه را تا آستانه بحران سوق داده است.
خطر اصلی اما در آنجاست که این جنگ، بیآنکه به نتیجهای روشن برسد، متوقف شود؛ وضعیتی که میتواند زمینهساز دور سوم درگیریها شود، پس از عملیاتهایی چون «چکش نیمهشب» و «طلوع شیران» در ژوئن گذشته و «خشم حماسی» در این دور از جنگ؛ جنگی که اکنون وارد مرحلهای شبیه «استراحت میان دو نبرد» شده و سرنوشت آن به مذاکراتی گره خورده است که همچنان با بنبست دستوپنجه نرم میکنند.
نکته مهم این است که پس از هشت هفته از جنگی که نه از سر اجبار، بلکه بهمثابه یک انتخاب آغاز شد، آمریکا و اسرائیل هنوز نتوانستهاند به اهداف اعلامی خود دست پیدا کنند. از جمله این اهداف، مهار مؤثر برنامه هستهای ایران، تعیین سطح و مدت زمان توقف غنیسازی و روشن شدن سرنوشت حدود ۴۵۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده با غنای ۶۰ درصد است. در کنار آن، برنامه موشکی ایران و برد موشکهایش همچنان عملاً دستنخورده باقی مانده است.
در سوی مقابل نیز، همانگونه که در حملات ماه ژوئن و همین دور از جنگ دیده شد، مراکز حیاتی و حتی قلب شهرهای اصلی هدف قرار گرفتند؛ از تلآویو و حیفا گرفته تا بئرالسبع، از جمله تأسیسات صنعتی و نیروگاههای برق. این واقعیت، بیش از هر چیز، نشان میدهد که با وجود برتری نظامی آشکار، هنوز هیچیک از طرفها نتوانستهاند به آن سطح از برتری راهبردی برسند که بتواند پایان قطعی جنگ را رقم بزند.
از پرونده هستهای تا تنگه هرمز؛ تغییر مرکز ثقل جنگ علیه ایران
معنادارتر از همه، این است که اهداف جنگ علیه ایران بهتدریج از همان پروندهها و مسائلی فاصله گرفته که جنگ در آغاز با نام آنها توجیه شد. اکنون اولویت اصلی به بازگشایی تنگه هرمز منتقل شده است؛ گذرگاهی که ایران با اعمال فشار بر آن، معادله جنگ آمریکا و اسرائیل را بههم زده و مرکز ثقل بحران را از اهداف اولیه به نبردی تازه بر سر مسیرهای انرژی و کشتیرانی کشانده است. در برابر، ترامپ نیز با اعمال نوعی محاصره علیه ایران، نیروی دریایی آمریکا را به حلقه فشار بر بنادر ایران تبدیل کرده است؛ اقدامی که صادرات نفت و دیگر کالاهای ایرانی، بهویژه به مقصد چین و شرق آسیا، را مختل میکند. او بارها تأکید کرده که این وضعیت روزانه ۵۰۰ میلیون دلار به اقتصاد ایران زیان وارد میسازد.
با وجود نقش فعال پاکستان در میانجیگری میان دولت ترامپ و ایران، مذاکرات همچنان در بنبست باقی مانده است؛ هرچند ترامپ برای پنجمین بار مهلت آتشبس را بهطور نامحدود تمدید کرده است. ایران نیز هفته گذشته از حضور در دور دوم مذاکرات اسلامآباد خودداری کرد، زیرا مطالباتش از جمله رفع محاصره بنادر، آزادی نفتکشها و کشتیهای باری توقیفشده توسط نیروی دریایی آمریکا بیپاسخ مانده بود؛ اقداماتی که تهران از آنها با عنوان «قلدری» و «دزدی دریایی» یاد میکند.
این جابهجایی، تغییر و تناقض در اهداف اعلامشده جنگ و خطرناکتر از آن، در اهدافی که هرگز آشکارا بیان نشدند مأموریت جنگ را پیچیدهتر کرده، هزینههای آن را افزایش داده و به طولانی شدنش دامن زده است. به نظر میرسد نابودی برنامه هستهای ایران، محدودسازی توان موشکی آن و مهار حمایت تهران از متحدان منطقهایاش، دستکم در این مقطع، به تعویق افتادهاند. خطرناکتر آنکه هنوز هیچ چشمانداز نزدیکی برای پیروز نهایی دیده نمیشود؛ بلکه آنچه محتملتر به نظر میرسد، ادامه وضعیتی فرساینده، پرهزینه و گرفتار در نوعی درجا زدن راهبردی است.