سلاحی به نام جغرافیا
آیا «سندرم هرمز» تکرار شکست آمریکا در ویتنام است؟
کاهش شدید تردد کشتیها در تنگه هرمز، محدودیت تبدیل قدرت نظامی آمریکا به نتیجه سیاسی را برجسته کرده است. با مقایسه جنگ ایران و آمریکا با ویتنام، عراق و افغانستان میتوان دریافت که برتری نظامی لزوماً به تسلیم طرف مقابل منجر نمیشود. ایران با تکیه بر موقعیت جغرافیایی هرمز میتواند هزینههای کشتیرانی و بیمه را افزایش دهد، در حالی که کشورهای خلیج فارس نیز بهدنبال تنوعبخشی به ترتیبات امنیتی خود هستند.
فرارو– سامی العریان، مدیر مرکز اسلام و امور جهانی (سیگا) در دانشگاه زعیم استانبول
به گزارش فرارو به نقل از نشریه میدل ایست ای، در ۲۲ سپتامبر، تنها دو کشتی تجاری از تنگه هرمز عبور کردند؛ تنگهای که در شرایط عادی حدود یکپنجم نفت مصرفی روزانه جهان و نزدیک به یکپنجم تجارت جهانی گاز طبیعی مایع از آن عبور میکند. اکنون این گذرگاه راهبردی در سایه حضور ناوهای چندمیلیارددلاری آمریکا تقریباً ساکت است؛ نه به این دلیل که واشنگتن توان نظامی لازم برای کنترل منطقه را ندارد، بلکه به این دلیل که قدرت نظامی آمریکا نتوانسته شرکتهای کشتیرانی و بیمه را برای بازگشت به این مسیر متقاعد کند.
این وضعیت پرسش بزرگتری را مطرح میکند: آیا آمریکا میتواند با تخریب گسترده زیرساختهای نظامی و اقتصادی ایران، نتیجه سیاسی موردنظر خود را نیز به دست آورد؟ تجربه هفت ماه جنگ نشان میدهد که پاسخ به این پرسش بسیار پیچیدهتر از نمایش قدرت نظامی است.
از بمباران تا محاصره؛ سه راهبرد بدون نتیجه قطعی
از آغاز جنگ در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، واشنگتن سه مسیر اصلی را برای اعمال فشار بر تهران آزموده است: بمباران گسترده هوایی، محاصره دریایی برای تحت فشار قرار دادن اقتصاد ایران و در نهایت تشدید مستقیم حملات متقابل. اما هیچیک از این راهبردها نتوانسته عبور عادی کشتیها از تنگه هرمز را بازگرداند یا ایران را به پذیرش شروط آمریکا وادار کند. آمریکا همچنان توانایی نابودی اهداف متعدد در خاورمیانه، برتری هوایی و قدرت حمله به زیرساختها و مراکز نظامی را دارد. اما تفاوت میان «توانایی تخریب» و «توانایی تحمیل نتیجه سیاسی» اکنون بیش از گذشته آشکار شده است.
درس ویتنام؛ وقتی قدرت نظامی کافی نیست
برای توضیح این وضعیت به جنگ ویتنام بازمیگردیم. در اوج جنگ، بیش از نیم میلیون نیروی آمریکایی در هندوچین مستقر بودند و بیش از ۵۸ هزار نظامی آمریکایی کشته شدند. واشنگتن از برتری تکنولوژیک و قدرت آتش گسترده برخوردار بود، اما نتوانست یک نظم سیاسی پایدار مطابق اهداف خود در ویتنام ایجاد کند.
درس اصلی ویتنام این بود که در جنگهای نامتقارن، یک طرف ضعیفتر الزاماً مجبور نیست آمریکا را در میدان نبرد شکست دهد؛ کافی است آنقدر دوام بیاورد که هزینههای سیاسی، اقتصادی و انسانی جنگ برای واشنگتن افزایش یابد و اراده سیاسی آن تضعیف شود.
در سال ۱۹۷۳، کنگره آمریکا با تصویب قانون اختیارات جنگی تلاش کرد قدرت رئیسجمهور برای ورود به جنگ را محدود کند. دو سال بعد، سقوط سایگون و خروج آمریکا به یکی از نمادهای مهم محدودیت قدرت نظامی این کشور تبدیل شد.
حمله عراق به کویت در سال ۱۹۹۰ شرایط کاملاً متفاوتی ایجاد کرد. اتحاد جماهیر شوروی در حال فروپاشی بود، چین هنوز قدرت اقتصادی و نظامی امروز را نداشت و آمریکا میتوانست ائتلافی گسترده علیه عراق تشکیل دهد. قطعنامه ۶۷۸ شورای امنیت سازمان ملل نیز استفاده از «تمام ابزارهای لازم» برای آزادسازی کویت را مجاز دانست.
کشورهای عربی مهمی مانند مصر، سوریه، عربستان و مراکش در ائتلاف نظامی حضور داشتند. در عملیات طوفان صحرا، نیروهای ائتلاف بیش از ۱۱۶ هزار سورتی پرواز انجام دادند و حدود ۸۸ هزار و ۵۰۰ تن مهمات به کار بردند.
جنگ زمینی تنها ۱۰۰ ساعت طول کشید و کویت آزاد شد. جورج اچ. دبلیو. بوش پس از پیروزی اعلام کرد که آمریکا «برای همیشه سندرم ویتنام را پشت سر گذاشته است». این پیروزی در واشنگتن چنین برداشتی ایجاد کرد که برتری نظامی آمریکا بار دیگر میتواند مستقیماً به اهداف سیاسی تبدیل شود.
دام تکقطبی؛ افغانستان و عراق چه چیزی را آشکار کردند؟
پس از فروپاشی شوروی، آمریکا برای مدتی بدون رقیب همسطح در نظام بینالملل قرار گرفت. قدرت اقتصادی، دلار، شبکه متحدان و توان نظامی واشنگتن به آمریکا امکان داد قواعد بخش بزرگی از نظم جهانی را شکل دهد. اما همین اعتماد به قدرت، به تدریج به یک دام تبدیل شد: تصور اینکه توانایی نابودی ارتش یک کشور، به معنای توانایی تعیین آینده سیاسی آن کشور نیز هست.
افغانستان و عراق این تصور را به چالش کشیدند. در افغانستان، دو دهه جنگ و دولتسازی با بازگشت طالبان به کابل در سال ۲۰۲۱ پایان یافت. در عراق نیز حکومت صدام در مدت کوتاهی سقوط کرد، اما اشغال طولانیمدت، هزینههای سنگین و بیثباتی منطقهای، در نهایت به افزایش نفوذ ایران در بغداد کمک کرد. به این ترتیب، تجربه عراق و افغانستان بار دیگر همان تفاوت میان «پیروزی نظامی» و «پیروزی سیاسی» را برجسته کرد.
«سندرم هرمز»؛ تکرار یک درس قدیمی در خاورمیانه
جنگ کنونی ایران و آمریکا همین مسئله را در ابعادی تازه نشان داده است. ایران در ماههای پیش از جنگ با مجموعهای از ضربات و محدودیتها روبهرو شده بود؛ اما برتری نظامی آمریکا و اسرائیل به تسلیم تهران منجر نشد. آمریکا در نخستین ۳۹ روز پس از آغاز حملات، بیش از ۱۳ هزار هدف را هدف قرار داد و اسرائیل نیز از حمله به هزاران هدف خبر داد. با این حال، ایران به جای تسلیم، به حملات موشکی و پهپادی علیه اهداف آمریکایی و اسرائیلی ادامه داد.
پس از شکست مذاکرات اسلامآباد، واشنگتن محاصره دریایی را برای فشار بر اقتصاد ایران آغاز کرد. این محاصره نیز به تسلیم ایران منجر نشد. حتی توافق موقت ژوئن نیز تنها حدود سه هفته دوام آورد و در ماه ژوئیه درگیریها از سر گرفته شد.
نتیجه، شکلگیری بحرانی بود که پیش از جنگ وجود نداشت: کاهش شدید عبور کشتیهای تجاری از تنگه هرمز.
جغرافیا؛ سلاحی که نمیتوان بمبارانش کرد
قدرت ایران در این معادله لزوماً به معنای توانایی شکست دادن ناوگان آمریکا نیست. تهران برای ایجاد هزینه کافی، به چنین تواناییای نیاز ندارد. جغرافیای منطقه به ایران امکان میدهد با ایجاد ناامنی در یکی از مهمترین مسیرهای انرژی جهان، هزینههای تجارت و حملونقل را افزایش دهد.
حتی یک پهپاد ارزانقیمت نیز اگر باعث شود طرف مقابل یک موشک رهگیر بسیار گرانقیمت شلیک کند، پروازهای تجاری متوقف شوند یا هزینه بیمه کشتیها افزایش یابد، میتواند اثر اقتصادی نامتناسبی ایجاد کند. به همین دلیل، یک ناوگروه چندمیلیارددلاری میتواند آبهای اطراف خود را کنترل کند، اما نمیتواند شرکتهای کشتیرانی و بیمه را مجبور کند که کشتیهای تجاری خود را وارد یک منطقه پرخطر کنند.
خلیج فارس در حال بازنگری در معادلات امنیتی
پیامد این وضعیت تنها به ایران و آمریکا محدود نمیشود. کشورهای عربی خلیج فارس نیز با یک واقعیت ژئوپلیتیکی روبهرو هستند: ایران همسایه آنهاست و چین مهمترین شریک تجاری بسیاری از آنهاست. به همین دلیل، کشورهایی مانند عربستان، امارات، کویت، بحرین و قطر در حال تلاش برای ایجاد توازن میان روابط خود با آمریکا و سایر قدرتهای منطقهای و جهانی هستند. نمونه مطرحشده، توافق دفاعی مکه میان ترکیه، عربستان و پاکستان در اوت ۲۰۲۶ است؛ توافقی که میتواند بخشی از روند شکلگیری ترتیبات امنیتی منطقهای با وابستگی کمتر به واشنگتن تلقی شود.
هرچند ایران آمریکا را از نظر نظامی شکست نداده است و واشنگتن همچنان بازیگر خارجی در منطقه محسوب میشود. از این منظر، «سندرم هرمز» به معنای پایان قدرت نظامی آمریکا نیست؛ بلکه نشاندهنده محدودیت تبدیل قدرت نظامی به نتیجه سیاسی است.
آمریکا همچنان میتواند اهداف بسیاری را نابود کند، اما نابودی اهداف لزوماً به معنای تعیین نتیجه جنگ نیست. همان درسی که ویتنام دههها پیش آشکار کرد، در هرمز بار دیگر خود را نشان میدهد: ممکن است یک قدرت در میدان نبرد برتری داشته باشد، اما نتواند طرف مقابل را به پذیرش نظم سیاسی مطلوب خود وادار کند.