ترامپ و پرهزینهترین لغزش دیپلماتیک
توافق هستهای آمریکا و عربستان؛ چرا منتقدان آن را پرهزینهترین اشتباه ترامپ میدانند؟
توافق هستهای آمریکا و عربستان، از نگاه منتقدان، میتواند یکی از پرمخاطرهترین تصمیمهای دولت ترامپ در حوزه منع اشاعه باشد. اعطای امکان کنترل چرخه سوخت هستهای به ریاض، ابهام درباره غنیسازی اورانیوم و گرهزدن دیرهنگام توافق به عادیسازی روابط عربستان با اسرائیل، این پرونده را به نمادی از آشفتگی دیپلماتیک واشنگتن تبدیل کرده است.
فرارو- آرون دیوید میلر، کارشناس ارشد مسائل بینالملل اندیشکده کارنگی؛ اگر قرار بود «دانشکده خطاهای راهبردی و دیپلماتیک» مدرک افتخار اعطا کند، دولت ترامپ بیتردید با بالاترین درجه از آن فارغالتحصیل میشد.
به گزارش فرارو به نقل از فارن پالیسی، تازهترین نمونه در این کارنامه، توافقی است که بر اساس آن، آمریکا متعهد شده راکتورهای هستهای و فناوریهای مرتبط را در اختیار عربستان سعودی قرار دهد؛ توافقی که بنا بر گزارشها، شامل اعطای حق غنیسازی اورانیوم در خاک عربستان است.
با این حال، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بلافاصله پس از امضای این توافق در ۲۲ ژوئیه، شرط عادیسازی روابط عربستان با اسرائیل را نیز مطرح کرد؛ شرطی که اگر واشنگتن بر اجرای آن اصرار بورزد، میتواند عملاً کل توافق را با بنبست روبهرو کند.
هیچ توجیه قانعکنندهای از منظر تجاری، اقتصادی یا حتی نیازهای یک برنامه هستهای غیرنظامی وجود ندارد که اعطای حق کنترل چرخه سوخت هستهای به عربستان را ضروری یا قابل دفاع نشان دهد.
علاوه بر این، چنین توافقی نهتنها دههها سیاست ایالات متحده در زمینه منع اشاعه هستهای را تضعیف میکند، بلکه نحوه انعقاد آن و عقبنشینی بعدی ترامپ نیز از ضعف در مدیریت، فقدان انسجام در تصمیمگیری و نبود برنامهریزی حرفهای در دولت او حکایت دارد.
ترامپ و امتیازدهی بیسابقه به عربستان
اینکه دولت ترامپ درباره این موضوع با ریاض وارد مذاکره شده، چندان غافلگیرکننده نبود؛ زیرا این گفتوگوها سالهاست عمدتاً در چارچوب تلاشها برای گسترش «توافقهای ابراهیم» در جریان است.
عربستان سعودی نیز از مدتها پیش علاقه خود را برای دسترسی به فناوری و دانش هستهای آمریکا با هدف توسعه یک برنامه هستهای غیرنظامی اعلام کرده بود.
علاوه بر این، ریاض همواره خواستار انعقاد یک پیمان دفاعی دوجانبه با واشنگتن و دسترسی به پیشرفتهترین سامانههای تسلیحاتی آمریکا بوده است.
با این حال، اشتیاق ترامپ برای جلب رضایت عربستان، بدون آنکه امتیاز قابلتوجهی در مقابل مطالبه کند، حتی از تلاشهای جو بایدن برای یافتن راهحلی جهت پاسخگویی به درخواست ریاض برای برخورداری از ظرفیت غنیسازی داخلی نیز فراتر رفت.
این رویکرد، حتی از توافق هستهای سال ۲۰۰۹ میان آمریکا و امارات متحده عربی نیز پا را فراتر گذاشت؛ توافقی که چنین امتیازی را در اختیار ابوظبی قرار نمیداد.
دستکم دولت بایدن تلاش کرده بود توافق با عربستان را در قالب یک بسته جامع تعریف کند که عادیسازی روابط ریاض با اسرائیل نیز بخشی از آن باشد.
محاسبه دولت بایدن این بود که چنین اقدامی شاید بخشی از نگرانیهای اسرائیل درباره موضوع غنیسازی اورانیوم را کاهش دهد و در عین حال، زمینه لازم برای تصویب توافق در کنگره آمریکا را فراهم سازد.
توافق هستهای عربستان در سایه ابهام و تناقض
حتی پیش از حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و جنگی که در پی آن در غزه آغاز شد، مسئله عادیسازی روابط با اسرائیل نیز پروندهای پیچیده و حساس بود.
عربستان سعودی خواهان مشاهده پیشرفت ملموس در مسئله فلسطین بود؛ در حالی که دولت بنیامین نتانیاهو در برابر این مطالبه مقاومت میکرد.
دولت اسرائیل اصل ارائه برخی امتیازها را میپذیرفت، اما تلاش میکرد دامنه این امتیازها را تا حد امکان محدود نگه دارد.
پس از حمله ۷ اکتبر و تلفات انسانی و ویرانی گستردهای که عملیات نظامی اسرائیل در غزه بر غیرنظامیان و زیرساختهای این منطقه بر جای گذاشت، مطالبات عربستان درباره مسئله فلسطین بهطور محسوسی افزایش یافت.
دولت جو بایدن از ایجاد «مسیر مشخص، زمانبندیشده و برگشتناپذیر برای تشکیل دولت فلسطینی که در کنار اسرائیل در صلح و امنیت زندگی کند» سخن گفت؛ اما این پیشنهاد نیز پس از تحولات ۷ اکتبر نتوانست رضایت ریاض را جلب کند.
نگرانی اصلی عربستان، بیش از هر چیز، به پیامدهای عادیسازی روابط با اسرائیل بر ثبات داخلی این کشور و واکنش افکار عمومی بازمیگشت.
از این رو، هرچند بازگشت دولت ترامپ به این پرونده و آغاز دوباره مذاکرات با عربستان چندان دور از انتظار نبود، اما آنچه شگفتی آفرید، ماهیت توافقی بود که میان کریستوفر رایت، وزیر انرژی آمریکا، و عبدالعزیز بن سلمان، وزیر انرژی عربستان، به امضا رسید.
بر اساس گزارشها، این توافق صرفاً بر همکاری هستهای متمرکز بود و هیچ اشارهای به اسرائیل یا عادیسازی روابط میان ریاض و تلآویو نداشت.
آنچه این توافق را بحثبرانگیزتر میکند، جزئیاتی است که بعدها درباره آن منتشر شد. این جزئیات نشان میدهد توافق مزبور نهتنها از منظر منع اشاعه هستهای ضعیف و بالقوه خطرناک است، بلکه حتی در مقایسه با توافق هستهای سال ۲۰۰۹ میان آمریکا و امارات متحده عربی نیز استانداردهای پایینتری دارد.
توافق آمریکا و امارات، همکاری هستهای را بهطور کامل به اهداف صلحآمیز غیرنظامی محدود میکرد، غنیسازی و بازفرآوری اورانیوم را بهصراحت ممنوع میدانست و اجرای پادمانهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی و دیگر تعهدات کلیدی در حوزه منع اشاعه را الزامی میساخت.
در آن زمان، مقامهای آمریکایی این توافق را الگویی مطلوب برای دیگر توافقهای منطقهای در زمینه توسعه برنامههای هستهای صلحآمیز معرفی میکردند.
شرطی که پس از توافق اضافه شد
اینکه پس از آن دقیقاً چه رخ داد، همچنان روشن نیست؛ اما به نظر میرسد عاملی موجب شد ترامپ پس از امضای توافق، شرط عادیسازی روابط عربستان با اسرائیل را به آن بیفزاید؛ شرطی که ظاهراً پیش از آن در مذاکرات با ریاض مطرح نشده بود.
ترامپ در ۲۳ ژوئیه، در شبکه اجتماعی «تروث سوشال»، نوشت: «توافق هستهای غیرنظامی؛ هیچگونه غنیسازی مواد در کار نخواهد بود؛ که میان وزارت انرژی ایالات متحده و عربستان سعودی منعقد میشود و صرفاً به استفادههای غیرنظامی مشابه آنچه ایران، امارات و دیگر کشورها دارند، مربوط است، تأیید خواهد شد؛ اما این توافق کاملاً مشروط به پیوستن عربستان سعودی به توافقهای بسیار محترم و موفق ابراهیم است.»
با این حال، این اظهارات با ابهامها و تناقضهای جدی همراه بود.
نخست آنکه اشاره ترامپ به «توافقهای ابراهیم» با توافقی که تنها یک روز پیش به امضا رسیده بود، همخوانی نداشت و نشان میداد شرطی جدید به آن افزوده شده است.
دوم آنکه ادعای او مبنی بر اینکه عربستان اجازه غنیسازی اورانیوم در خاک خود را نخواهد داشت، با گزارشهای منتشرشده درباره مفاد توافق سازگار نبود؛ زیرا بنا بر این گزارشها، متن توافق هیچ محدودیت صریحی در این زمینه تعیین نکرده بود.
توافق هستهای عربستان؛ پرهزینهترین اشتباه ترامپ
برای این آشفتگی دیپلماتیک میتوان چند توضیح محتمل ارائه کرد.
با توجه به کارنامه نهچندان موفق تقریباً تمامی مذاکراتی که فرستادگان دولت ترامپ هدایت کردهاند، این احتمال وجود دارد که مذاکرهکنندگان اساساً اهمیت جایگاه عادیسازی روابط با اسرائیل را در چارچوب توافق هستهای با عربستان درک نکرده باشند.
احتمال دیگر آن است که جذابیت اقتصادی این توافق برای ترامپ به اندازهای بوده که ملاحظات سیاسی و راهبردی را تحتالشعاع قرار داده باشد.
از جمله این انگیزهها میتوان به چشمانداز سرمایهگذاری عربستان در صنعت هستهای آمریکا یا سرمایهگذاری این کشور در فعالیتهای اقتصادی افراد حاضر در دولت یا چهرههای نزدیک به آن اشاره کرد؛ منافعی که ممکن است تمایل ترامپ به پیشبرد توافق را افزایش داده باشد.
دلیل این آشفتگی هرچه باشد، پیامدهای آن قابلتوجه و چندلایه است.
نخست آنکه چنین توافقی، دههها سیاست ایالات متحده در زمینه جلوگیری از اشاعه تسلیحات هستهای را تضعیف میکند و حتی، به باور منتقدان، آن را عملاً از بنیان بیاعتبار میسازد.
این مسئله زمانی حساستر میشود که آمریکا همزمان ایران را با هدف متوقف کردن برنامه هستهای، بهویژه فعالیتهای غنیسازی، هدف حملات نظامی قرار میدهد. در چنین شرایطی، گشودن مسیر مشابهی برای عربستان، اقدامی است که تا مرز یک خطای راهبردی نابخشودنی پیش میرود.
علاوه بر این، عربستان تاکنون از پذیرش پروتکل الحاقی آژانس بینالمللی انرژی اتمی که بازرسیهای گستردهتر و نظارتهای سختگیرانهتری را الزامی میکند، خودداری کرده است؛ موضوعی که نگرانیها درباره ابعاد اشاعهای این توافق را دوچندان میکند.
دوم آنکه دشوار است بتوان توضیح داد چگونه مذاکرهکنندگان آمریکایی با وجود سوابق و تجربیات تاریخی در این حوزه، توافقی را با چنین کاستیهای آشکار پیش بردهاند.
سوم اینکه به نظر میرسد ترامپ از پیامدهای افزودن یکجانبه شروط جدید به توافقی که پیشتر به امضا رسیده، بر اعتبار شخصی خود و نیز اعتبار بینالمللی ایالات متحده، درک روشنی نداشته است.
چهارم آنکه پیگیری و امضای چنین توافقی بدون هیچگونه مشورت آشکار با اسرائیل و بدون لحاظ کردن مسئله فلسطین، به معنای فاصله گرفتن از سیاستی است که حتی همین دولت نیز تا پیش از آن دنبال میکرد.
از این منظر، اگر ایران برای تقویت روایت تبلیغاتی خود به نمونهای نیاز داشت تا نشان دهد آمریکا شریک قابل اعتمادی نیست و به تعهدات خود پایبند نمیماند، این چرخش ناگهانی دقیقاً همان مصداقی است که میتواند در خدمت چنین روایتی قرار گیرد.
در میان مجموعه ناکامیهای دیپلماتیکی که به دولت ترامپ نسبت داده میشود، توافق هستهای با عربستان را میتوان خطرناکترین آنها دانست.
هرچند رهبری کنونی عربستان سعودی امروز از دید واشنگتن متحدی قابل اعتماد به نظر میرسد، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که این وضعیت در آینده نیز تداوم یابد.
محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، که ممکن است دههها زمام امور این کشور را در اختیار داشته باشد، سیاست خارجی موسوم به «۳۶۰ درجه» را دنبال میکند و همزمان روابط راهبردی خود را با قدرتهایی چون روسیه و چین نیز حفظ کرده است.
از این منظر، میتوان گفت ترامپ شاید ناخواسته، با افزودن شرط عادیسازی روابط و در نتیجه با دشوار یا حتی ناممکن کردن اجرای توافق هستهای با عربستان، در عمل خدمتی بزرگ به سیاست سنتی منع اشاعه هستهای ایالات متحده کرده باشد؛ نتیجهای که احتمالاً برخلاف هدف اولیه او رقم خورده است.
سیاست خارجی ترامپ زیر تیغ انتقاد
هیچیک از این تحولات واقعاً غافلگیرکننده نیست، زیرا همگی در چارچوب الگویی قرار میگیرند که ناتوانی راهبردی و ضعف دیپلماتیک را به یکی از ویژگیهای ثابت سیاست خارجی دولت ترامپ تبدیل کرده است.
در این چارچوب، مذاکرهکنندگانی کمتجربه و فاقد آمادگی لازم برای رسیدگی به پیچیدهترین پروندههای سیاست بینالملل مأمور انجام مذاکرات شدهاند و از همین رو، نتایج حاصل نیز تا حد زیادی قابل پیشبینی بوده است.
پیامد این رویکرد را میتوان در دیگر پروندههای مهم سیاست خارجی آمریکا نیز مشاهده کرد.
جنگ روسیه و اوکراین همچنان ادامه دارد و ترامپ نیز در قبال این بحران، مواضعی متناقض و نوسانی اتخاذ کرده است؛ بهگونهای که گاه از روسیه حمایت میکند و گاه کشورهای اروپایی را به دلیل آنچه کمکاری در حمایت از اوکراین میخواند، مورد انتقاد قرار میدهد.
طرح ۲۰ مادهای ترامپ برای غزه نیز در عمل با شکست مواجه شده است.
حماس هیچ قصدی برای خلع سلاح ندارد و اسرائیل نیز نشانهای از آمادگی برای خروج از غزه بروز نداده است. از زمان اجرای آنچه «آتشبس» اکتبر گذشته نامیده شد، بیش از هزار فلسطینی در حملات اسرائیل جان خود را از دست دادهاند و حماس نیز، هرچند در محدودهای کوچکتر، همچنان اداره غزه را در اختیار دارد.
اکنون این تصور تقویت شده است که برنامه ترامپ از ابتدا بر این مبنا استوار بوده که با ارائه طرحی که اجرای آن مستلزم دیپلماسی پیچیده، چندمرحلهای و زمانبر بود، اما بدون آمادگی برای صرف هزینههای سیاسی و دیپلماتیک لازم، صرفاً این پرونده را از دستور کار دولت خود خارج کند.
تفاهمنامه اخیر با ایران نیز نمونه دیگری از همین رویکرد کوتاهمدت و مقطعی است؛ رویکردی که به تدوین سندی بهشدت ناقص انجامید و آن را به یکی از ضعیفترین اسناد در تاریخ دیپلماسی آمریکا تبدیل کرده است.
این تفاهمنامه با شتاب به نتیجه رسید، امتیازهای اصلی آن به سود ایران تنظیم شد و در آن هیچ اشارهای به اهدافی که ادعا میشد جنگ برای تحقق آنها آغاز شده است، دیده نمیشود.
مذاکرهکنندگان آمریکایی عملاً تمامی خواستههای اصلی ایران را پذیرفتند، بیآنکه به اهداف اعلامشده خود دست یابند. نه برنامه هستهای ایران محدود شد و نه برنامه موشکی آن.
علاوه بر این، شاید مهمترین بخش این تفاهمنامه آن باشد که ایران بهعنوان تعیینکننده ترتیبات کشتیرانی در تنگه هرمز معرفی شده، بیآنکه در متن توافق اشارهای به مخالفت آمریکا با دریافت عوارض یا هزینه عبور کشتیها توسط ایران پس از گذشت ۶۰ روز شده باشد.
خوب بود اگر کسی پیدا میشد و اندکی مدیریت حرفهای بر دیپلماسی دولت ترامپ اعمال میکرد. اما آشکار است که کنگره چنین نقشی را ایفا نخواهد کرد و مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، نیز قصد انجام آن را ندارد.
ما هر دو در کنار حدود شش وزیر خارجه مختلف فعالیت کردهایم؛ وزیرانی که دستکم تلاش کردند هرگاه احساس میکردند سیاست آمریکا از مسیر اصلی خود منحرف شده است، رئیسجمهور را برای تغییر این مسیر متقاعد کنند.
با این حال، در شرایط کنونی انتظار چندانی از چنین رویکردی وجود ندارد.
واقعیت آن است که امنیت ملی آمریکا موضوعی نیست که بتوان آن را همچنان به افرادی فاقد تجربه و بیش از هر چیز در پی منافع شخصی سپرد؛ افرادی که تحت هدایت رئیسجمهوری قرار دارند که از بنیانهای راهبردی بیبهره است و شناخت و تجربه کافی برای حفظ و پیشبرد منافع ملی ایالات متحده ندارد.
از این منظر، مردم آمریکا سزاوار وضعیتی بهتر از آنچه امروز شاهد آن هستند، هستند.