ترنج موبایل
کد خبر: ۹۸۸۲۷۳

ترامپ و شی؛ رقابت در سایه فرسایش نهادها

چه آینده‌ای در انتظار روابط چین و آمریکا است؟

چه آینده‌ای در انتظار روابط چین و آمریکا است؟

تمرکز قدرت در دست دونالد ترامپ و شی جین‌پینگ، نهادهای تصمیم‌گیری آمریکا و چین را تضعیف و مدیریت رقابت میان دو کشور را دشوارتر کرده است. کنار گذاشتن مدیران و کارشناسان حرفه‌ای، ابهام در ساختار تصمیم‌گیری و کاهش قابلیت پیش‌بینی سیاست‌ها، خطر سوءبرداشت و بحران را افزایش داده است.

فرارو– اندرو اسکوبل، پژوهشگر ارشد مسائل بین‌الملل در مطالعات چینِ موسسه مرکاتور و استاد مدعو دانشکده خدمات خارجی دانشگاه جورج‌تاون

به گزارش سرویس بین‌الملل فرارو؛ دیدار ماه مه (اردیبهشت) دونالد ترامپ و شی جین‌پینگ در پکن در نگاه نخست این تصور را ایجاد کرد که آمریکا و چین شاید بار دیگر به سمت احیای روابط تجاری و باز کردن مسیر گفت‌وگو در پرونده‌های حساس حرکت کرده‌اند. مهم‌ترینِ این پرونده‌ها، بی‌تردید مسئله تایوان است؛ موضوعی که در سال‌های اخیر بیش از هر اختلاف دیگری به نماد رقابت ژئوپلیتیکی دو کشور تبدیل شده است.

دو رئیس‌جمهور در پایان این دیدار بر تقویت یک «رابطه سازنده مبتنی بر ثبات راهبردی» میان آمریکا و چین تأکید کردند. این عبارت، هرچند احتمالاً در واشنگتن و پکن معنا و تفسیر یکسانی ندارد، اما دست‌کم نشان می‌دهد هر دو طرف در سطح اعلامی از مهار تنش و جلوگیری از ورود رقابت به مرحله‌ای مهارنشدنی سخن می‌گویند.

با این حال، مشکل اصلی اینجاست که روابط قدرت‌های بزرگ فقط با لحن مثبت در بیانیه‌ها باثبات نمی‌شود. حتی اگر رهبران دو کشور واقعاً هم بخواهند سطح تنش را پایین نگه دارند، فرسایش نهادهای تصمیم‌گیری، حذف نیروهای حرفه‌ای و کاهش شفافیت در ساختار قدرت می‌تواند هر تفاهمی را موقت کند. به بیان دیگر، خوش‌بینی پس از دیدار رهبران لزوماً به معنای کاهش خطر در میدان واقعی سیاست نیست.

اسکوبل معتقد است در سال‌های گذشته، دونالد ترامپ و شی جین‌پینگ هر دو با تمرکز دادن هرچه بیشتر قدرت در دستان خود، ساختارهای سیاسی و اجرایی کشورهایشان را دگرگون کرده‌اند. این تمرکز قدرت فقط یک تغییر در سبک رهبری نیست، بلکه پیامد مستقیمی برای سیاست خارجی دارد؛ زیرا نهادهایی را ضعیف می‌کند که معمولاً در زمان بحران، نقش ترمز، تعدیل‌کننده یا هشداردهنده را بازی می‌کنند.

نتیجه این روند، کاهش قابلیت پیش‌بینی در رفتار دو کشور و تضعیف سازوکارهایی است که در گذشته به واشنگتن و پکن کمک می‌کرد اختلافات را مدیریت کنند، نه اینکه آن‌ها را تا آستانه رویارویی پیش ببرند. وقتی مسیرهای رسمی، حرفه‌ای و بوروکراتیک ضعیف می‌شوند، وزن تصمیم‌گیری شخصی رهبران بیشتر می‌شود؛ و همین مسئله، امکان محاسبه‌پذیری را کاهش می‌دهد.

پاکسازی نخبگان در دو کشور

یکی از نقاط مشترک مهم میان دو طرف، تقدم دادن وفاداری سیاسی بر تخصص است. ترامپ و شی در سال‌های اخیر هر دو در مسیر بازآرایی حلقه اطراف خود حرکت کرده‌اند؛ مسیری که در آن، کارشناسان باتجربه، مدیران حرفه‌ای و چهره‌های مستقل، به‌تدریج جای خود را به افرادی داده‌اند که بیش از هر چیز با شخص رهبر تعریف می‌شوند.

در آمریکا، این روند با کوچک‌سازی دولت، فشار بر بدنه بوروکراتیک و کنار گذاشتن نیروهای حرفه‌ای همراه بوده است. در نتیجه، بخش‌هایی از دستگاه سیاست خارجی و امنیتی که قرار بود در مواقع بحرانی ارزیابی دقیق، هشدارهای تخصصی و امکان هماهنگی بین‌نهادی فراهم کنند، با تضعیف یا آشفتگی روبه‌رو شده‌اند. در چنین فضایی، حتی اگر اراده سیاسی برای مدیریت بحران وجود داشته باشد، ظرفیت نهادی لازم برای اجرای آن ممکن است تضعیف شده باشد.

در چین نیز مبارزه با فساد، افزون بر کارکرد رسمی‌اش، به ابزاری برای حذف رقبای بالقوه و بازتنظیم توازن قدرت درون ساختار حاکم تبدیل شده است. کنار گذاشته شدن افسران ارشد ارتش و ناپدید شدن ناگهانی یا حذف سیاسی برخی چهره‌های برجسته دیپلماسی، این پیام را منتقل می‌کند که در پکن هم ثبات ظاهری لزوماً به معنای ثبات درونی نیست.

نمونه بارز این وضعیت در دستگاه دیپلماسی چین دیده شد؛ جایی که کین گانگ، وزیر امور خارجه پیشین، در سال ۲۰۲۳ (۱۴۰۲) ناگهان از صحنه کنار رفت و کوتاه‌ترین دوره تصدی وزارت خارجه در تاریخ جمهوری خلق چین را رقم زد. پس از او نیز نام‌هایی که به‌عنوان گزینه‌های مهم در ساختار سیاست خارجی مطرح بودند، با ابهام یا حذف غیرمنتظره روبه‌رو شدند. این تحولات نشان می‌دهد که حتی در ساختاری به ظاهر منضبط مانند چین، شفافیت در زنجیره واقعی تصمیم‌گیری کاهش یافته است.

ابهام در ساختار تصمیم‌گیری

این تضعیف نهادی، یک پیامد فوری دارد: هیچ‌کس با اطمینان نمی‌داند در هر پرونده مهم، تصمیم نهایی را دقیقاً چه کسی می‌گیرد. واشنگتن سال‌هاست برای شناسایی همتایان واقعی و دارای اختیار در ساختار چین با دشواری روبه‌رو است، اما این ابهام اکنون عمیق‌تر شده است. در ظاهر مقام‌ها مشخص‌اند، اما در عمل معلوم نیست چه کسی اختیار واقعی دارد، چه کسی فقط نقش اجرایی ایفا می‌کند و چه کسی صرفاً در سطح تشریفاتی دیده می‌شود.

برای مثال، آمریکا دونگ جون را همتای وزیر دفاع خود می‌داند، اما این همتایی لزوماً به معنای برابری در سطح اختیار نیست. اگر مقام رسمی در ساختار تصمیم‌گیریِ سختِ چین به همه اهرم‌های سنتی قدرت دسترسی نداشته باشد، گفت‌وگو با او لزوماً به معنای گفت‌وگو با مرکز واقعی تصمیم نیست. همین مسئله می‌تواند ارتباطات امنیتی را ظاهراً برقرار اما عملاً کم‌اثر کند.

در مقابل، پکن نیز در فهمیدن سازوکار تصمیم‌گیری در دولت ترامپ با ابهام روبه‌رو است. چینی‌ها به‌درستی می‌پرسند که در واشنگتن، مسئول اصلی پرونده چین دقیقاً چه کسی است: وزارت خارجه، پنتاگون، تیم اقتصادی کاخ سفید یا خود رئیس‌جمهور و حلقه نزدیکانش؟  مارکو روبیو که مسئولیت وزارت امور خارجه ترامپ را بر عهده دارد، تمرکز خود را بیشتر بر اداره وزارت خارجه و پرونده ونزوئلا گذاشته است. 

تایوان؛ خطرناک‌ترین میدان

همه این بی‌ثباتی نهادی، در پرونده تایوان خود را آشکارتر نشان می‌دهد. تایوان از مدت‌ها پیش حساس‌ترین نقطه اصطکاک میان آمریکا و چین بوده، اما در سال‌های اخیر این پرونده از سطح یک اختلاف مزمن فراتر رفته و به کانون اصلی نگرانی درباره درگیری احتمالی تبدیل شده است.

از یک سو، ترامپ از بسته‌های تسلیحاتی و اهرم حمایت از تایوان به‌عنوان ابزار چانه‌زنی استفاده می‌کند و این تصور را به وجود می‌آورد که شاید در ازای امتیاز از پکن، در برخی اجزای سیاست واشنگتن انعطاف نشان دهد. از سوی دیگر، همان دولت همچنان همکاری نظامی با تایوان را ادامه می‌دهد و در عمل سیگنالی کاملاً متفاوت به چین می‌فرستد. این دوگانگی، برای پکن فقط یک تناقض لفظی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از غیرقابل پیش‌بینی بودن سیاست آمریکاست.

در چنین وضعی، مشکل فقط اختلاف بر سر تایوان نیست؛ مشکل این است که هیچ‌یک از دو طرف مطمئن نیست طرف مقابل، حتی اگر امروز توافقی را بپذیرد، فردا هم به همان مسیر پایبند بماند. این بی‌اعتمادی متقابل، فضای هرگونه مصالحه پایدار را کوچک‌تر می‌کند.

چین از مدت‌ها پیش استدلال می‌کند که آمریکا به تعهدات تاریخی خود درباره محدود کردن سطح حمایت از تایوان وفادار نمانده است. از نگاه پکن، سفر نانسی پلوسی، رئیس وقت مجلس نمایندگان آمریکا، به تایوان در سال ۲۰۲۲ (۱۴۰۱) فقط یک سفر نمادین نبود، بلکه نشانه‌ای سیاسی از عبور واشنگتن از خطوط قبلی بود. به همین دلیل، رهبران چین اکنون با تردید بیشتری به هر وعده تازه از سوی آمریکا نگاه می‌کنند.

در نتیجه، پکن دامنه فشارهای خود را در تنگه تایوان افزایش داده و به‌ویژه از ابزارهای موسوم به «منطقه خاکستری» بیشتر استفاده می‌کند؛ اقداماتی که پایین‌تر از آستانه جنگ مستقیم قرار می‌گیرند، اما به‌طور مستمر فشار سیاسی، نظامی و روانی ایجاد می‌کنند. چنین روندی نشان می‌دهد حتی اگر در سطح دیپلماتیک توافق تازه‌ای هم مطرح شود، بازگرداندن وضعیت به ثبات پیشین کار ساده‌ای نخواهد بود.

در نهایت، جمع‌بندی اسکوبل هشداردهنده است: خطر اصلی در روابط امروز آمریکا و چین، فقط آغاز یک جنگ سرد تازه نیست، بلکه شکل‌گیری رقابتی بی‌ثبات میان دو قدرتی است که هم بسیار قدرتمندند و هم به‌شدت به یکدیگر بی‌اعتماد شده‌اند. در این شرایط، مسئله فقط بر سر اختلافات ژئوپلیتیکی، تجاری یا فناوری نیست؛ بلکه بحران اصلی، فرسایش نهادهایی است که باید این رقابت را قابل کنترل نگه دارند.

اگر تصمیم‌گیری در هر دو کشور بیش از پیش به اراده شخصی رهبران وابسته شود و نقش نهادهای حرفه‌ای، کارشناسی و پاسخگو کاهش یابد، هر بحران مقطعی می‌تواند به سرعت به یک بحران بزرگ‌تر تبدیل شود. به همین دلیل، چالش واقعی پیش روی واشنگتن و پکن نه فقط مدیریت اختلافات، بلکه بازگرداندن حداقلی از عقلانیت نهادی به ساختار حکمرانی در دو سوی اقیانوس آرام است.

نویسنده : اندرو اسکوبل
ارسال نظرات
خط داغ