ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۹۵۷۸

نظم تازه جهانی و شکست منطق سلطه‌محور آمریکا

جنگ ایران و پایان عصر برتری آمریکا

جنگ ایران و پایان عصر برتری آمریکا

نویسنده، جنگ ایران را نشانه‌ای از فرسایش راهبرد دیرپای برتری‌طلبی آمریکا می‌داند؛ راهبردی که بر سلطه نظامی، تشدید تنش و تحمیل اراده واشنگتن بنا شده بود. ایران با تکیه بر جغرافیا، عمق راهبردی، توان موشکی و پهپادی و تاکتیک‌های نامتقارن، محدودیت‌های قدرت آمریکا را آشکار کرد. نتیجه این روند، نه پیروزی قاطع آمریکا و نه توافقی تاریخی، بلکه شکل‌گیری نظمی شکننده‌تر، چندقطبی‌تر و مبتنی بر محدودیت و موازنه است.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو– تریتا پارسی، تحلیلگر ارشد مسائل ایران در موسسه کوئینسی

به گزارش فرارو به نقل از نشریه ریسپانسیبل استیت کرفت، جنگ اوکراین یکی از بنیادی‌ترین فرضیات درباره سلطه قدرت‌های بزرگ را فرو ریخت: این تصور که اندازه، قدرت نظامی و برتری تسلیحاتی، به‌تنهایی برای تحمیل اراده سیاسی کافی است. اوکراین خلاف این فرض را نشان داد. کشوری ضعیف‌تر، اگر از راهبرد مناسب، جغرافیای مساعد، حمایت کافی و اراده‌ای پایدار برخوردار باشد، می‌تواند نه‌تنها در برابر دشمنی بسیار قدرتمندتر دوام بیاورد، بلکه در حوزه‌هایی کلیدی، او را فرسوده و حتی شکست‌خورده نشان دهد.

پایان توهم سلطه؛ جنگ ایران و محدودیت‌های قدرت واشنگتن

اکنون ایالات متحده با نمونه‌ای ناراحت‌کننده و مشابه روبه‌رو شده است. جنگ با ایران نیز همان محدودیت‌ها را در قدرت آمریکا آشکار می‌کند. برای دهه‌ها، راهبرد کلان آمریکا بر پایه «برتری‌طلبی» بنا شده بود؛ این باور که توانایی‌های بی‌رقیب نظامی واشنگتن به آن اجازه می‌دهد ثبات جهانی را حفظ کند، قواعد بازی را تعیین نماید و مسیر تحولات را در مناطق مختلف جهان شکل دهد.

اما شکست‌ها در عراق و افغانستان، این اعتماد تاریخی را به‌شدت فرسوده کرد. بسیاری از آمریکایی‌ها به این نتیجه رسیدند که هزینه برتری‌طلبی دیگر قابل‌تحمل نیست و حتی الزاماً در خدمت منافع ایالات متحده قرار ندارد. راهبردی که بر سلطه نظامی در همه‌جا و در همه زمان‌ها تکیه کند، ناگزیر به این معناست که آمریکا همواره در نقطه‌ای از جهان درگیر جنگ باشد. از این منظر، جنگ‌های بی‌پایان آمریکا تصادفی نیستند؛ محصول مستقیم همان رویکردی‌اند که امنیت را با حضور دائمی نظامی و مدیریت قهری بحران‌ها یکی می‌گیرد. در کشوری به‌شدت دوپاره مانند آمریکا، شاید تنها یکی از معدود نقاط توافق این باشد که مردم از جنگ خسته شده‌اند.

با این حال، حتی در برابر جامعه‌ای جنگ‌زده، فشارهای مالی فزاینده و سیاستمدارانی که مدام وعده پایان دادن به جنگ‌های بی‌پایان را می‌دهند، اینرسی ساختاری سیاست خارجی آمریکا همچنان پابرجاست. نهادهای امنیتی، شبکه‌های پیمانکاری دفاعی، اندیشکده‌های وابسته، متحدان منطقه‌ای و منافع اقتصادی قدرتمندی که به تداوم جنگ و حضور نظامی گره خورده‌اند، راهبرد برتری‌طلبی را زنده نگه داشته‌اند.

شکست در ایران؛ ضربه‌ای سنگین‌تر از عراق به راهبرد واشنگتن

اکنون پرسش اصلی این است که آیا شکست پرهزینه آمریکا در ایران سرانجام می‌تواند الگوی دیرپای برتری‌طلبی نظامی واشنگتن را در هم بشکند یا نه. نشانه‌های اولیه حاکی از آن است که پیامدهای این جنگ، حتی ممکن است از جنگ انتخابی جورج دبلیو بوش در عراق نیز فراتر برود. برای فهم عمق تفاوت، باید به جنگ عراق بازگشت. ایالات متحده جنگ عراق را در کمتر از سه هفته از نظر نظامی برد. برتری نظامی آمریکا در آن مرحله هرگز محل تردید نبود. ارتش صدام حسین به‌سرعت فروپاشید و بغداد سقوط کرد. اما واشنگتن صلح را باخت؛ زیرا پس از آغاز شورش‌ها، فروپاشی نظم داخلی و گسترش خشونت‌های فرقه‌ای، نتوانست کشور را تثبیت کند.

اما در ایران، وضعیت به‌مراتب نگران‌کننده‌تر است. ایالات متحده حتی مرحله نظامی را نیز نبرد؛ آن هم در برابر نیرویی که از نظر توان متعارف، ضعیف‌تر از آمریکا بود. ایران با بهره‌گیری از جغرافیا، عمق سرزمینی، ظرفیت‌های موشکی و پهپادی و تاکتیک‌های نامتقارن، قدرت آمریکا را کند کرد و واشنگتن را به عقب‌نشینی راهبردی واداشت. اهمیت این مسئله در آن است که اکنون روشن شده ادعاهای اولیه درباره تضعیف جدی توان پهپادی و موشکی ایران بر اثر حملات هوایی آمریکا، اغراق‌آمیز بوده است. وقتی اراده‌ای برای اعزام نیروی زمینی وجود ندارد و وقتی توان هوایی نمی‌تواند به نتیجه‌ای قاطع تبدیل شود، برتری‌طلبی آمریکا بیش از پیش توخالی به نظر می‌رسد.

نکته دوم، همان‌گونه که استفان والت یادآور شده، این است که جنگ عراق با وجود شکست نهایی، دست‌کم به هدف فوری خود یعنی سرنگونی صدام حسین رسید. اما در ایران، ظاهراً عکس این روند در حال رخ دادن است. جنگ نه‌تنها حکومت را تضعیف نکرده، بلکه احتمالاً آن را تقویت کرده است؛ انسجام داخلی را افزایش داده، دست جناح‌های تندرو را بازتر کرده است.

استفان والت همچنین یادآور می‌شود که اگرچه جنگ عراق منطقه را بی‌ثبات کرد، اما پیامدهای جهانی آن نسبتاً محدود باقی ماند. آن جنگ بحران نفتی گسترده، کمبود جهانی غذا یا اختلالات بزرگ در زنجیره تأمین ایجاد نکرد؛ اما جنگ ایران از همان ابتدا ماهیتی جهانی‌تر یافته است. این جنگ بازارهای انرژی را به آشوب کشیده، قیمت نفت و گاز را به رکوردهای بی‌سابقه رسانده و در چندین کشور وضعیت اضطراری انرژی ایجاد کرده است. این جنگ همچنین ممکن است چشم‌انداز ژئوپلیتیکی خلیج فارس را برای سال‌های آینده به‌طور بنیادین دگرگون کرده باشد.

از برتری‌طلبی تا محدودیت؛ ایران و تغییر منطق قدرت جهانی

همان‌گونه که استفان ورت‌هایم استدلال کرده، برتری‌طلبی آمریکا همواره یک «انتخاب» بوده است نه ضرورتی اجتناب‌ناپذیر. جنگ ایران اکنون نشان می‌دهد که این راهبرد شاید دیگر حتی انتخابی قابل دوام هم نباشد. راهبردی که بر «سلطه در تشدید تنش» بنا شده، زمانی از کار می‌افتد که خودِ تشدید تنش بیش از حد پرهزینه، خطرناک و غیرقابل‌مدیریت شود. همچنین، راهبردی که بر پیروزی‌های قاطع تکیه دارد، هنگامی فرو می‌پاشد که دشمنان بتوانند به‌طور مداوم وضعیت بن‌بست را تحمیل کنند.

آنچه اکنون در حال ظهور است، نوع متفاوتی از نظم بین‌المللی است؛ نظمی که نه بر پایه سلطه، بلکه بر اساس «محروم‌سازی متقابل» شکل می‌گیرد. در چنین جهانی، قدرت‌های بزرگ دیگر به‌سادگی قادر نیستند اراده خود را بر دیگران تحمیل کنند و کشورهای کوچک‌تر نیز می‌توانند با هزینه‌ای قابل‌تحمل در برابر آن‌ها مقاومت کنند. نتیجه این وضعیت الزاماً هرج‌ومرج نیست؛ بلکه محدودیت است.

محتمل‌ترین نتیجه رویارویی کنونی میان آمریکا و ایران، نه دستیابی به توافقی جامع و تاریخی است و نه بازگشت به جنگی تمام‌عیار؛ بلکه نوعی تعادل طولانی‌مدت، ناآرام و شکننده خواهد بود. همین نتیجه نیز نشانه‌ای از روح زمانه است. ایالات متحده ممکن است از مذاکرات خارج شود، فشارها را حفظ کند یا تهدیدهای تازه مطرح کند، اما بعید است دوباره وارد جنگی گسترده شود؛ نه به این دلیل که توانایی نظامی آن را ندارد، بلکه چون آزادی عمل راهبردی لازم برای استفاده از آن توانایی را از دست داده است.

برای کشورهایی که امنیت خود را بر حمایت آمریکا بنا کرده‌اند، این وضعیت باید یک زنگ بیدارباش باشد. این به معنای فروپاشی ائتلاف‌ها نیست، اما به معنای تغییر ماهیت آن‌هاست. متحدان آمریکا بیش از گذشته به سمت موازنه‌سازی، تنوع‌بخشی به روابط امنیتی و اتکا به توازن‌های منطقه‌ای قدرت حرکت خواهند کرد. آنان همچنان ممکن است به واشنگتن نیاز داشته باشند، اما دیگر به‌سادگی نمی‌توانند امنیت خود را بر وابستگی مطلق به یک ضامن واحد بنا کنند.

از این منظر، جنگ ایران نه یک گسست کامل، بلکه شتاب‌دهنده روندی است که پیش‌تر آغاز شده بود. عراق و افغانستان محدودیت‌های اشغال نظامی و تغییر رژیم را آشکار کردند. اوکراین آسیب‌پذیری نیروهای متعارف بزرگ را نشان داد و اکنون ایران محدودیت‌های خودِ «اجبار» را برملا کرده است. همان‌گونه که مونیکا تافت، پژوهشگر مؤسسه کوئینسی، استدلال می‌کند، قدرت‌های کوچک‌تر برای محدود کردن یک ابرقدرت لزوماً به آبراهی حیاتی مانند تنگه هرمز نیاز ندارند. شکل‌دهی به جغرافیا، زمین، زمان و میدان نبرد همان‌گونه که اوکراینی‌ها انجام دادند می‌تواند کافی باشد. به بیان دیگر، راهبرد ایران قابلیت تکرار در نقاط دیگر جهان را نیز دارد.

در مجموع، این جنگ‌ها به ظهور جهانی چندقطبی‌تر اشاره دارند؛ نه الزاماً به این دلیل که قدرت‌های بزرگ جدید کاملاً جایگزین آمریکا شده‌اند، بلکه چون قدرت‌های موجود دیگر قادر نیستند مانند گذشته سلطه خود را اعمال کنند. خطر اصلی برای واشنگتن، بی‌اهمیت شدن نیست. خطر واقعی، ادامه دادن راهبردی است که برای جهانی طراحی شده که دیگر وجود ندارد. همین هشدار درباره کشورهایی نیز صدق می‌کند که به برتری‌طلبی آمریکا تکیه کرده‌اند. برتری‌طلبی وعده «کنترل» می‌داد؛ اما جنگ ایران چیز دیگری به نام « محدودیت» را آشکار کرده است. در فاصله میان این وعده و واقعیت، پایان یک دوران نهفته است. برندگان واقعی جهان تازه، نه الزاماً قدرتمندترین بازیگران، بلکه آن‌هایی خواهند بود که زودتر این واقعیت را بپذیرند و خود را با نظم محدودیت‌ها تطبیق دهند.

تبلیغات
نویسنده : تریتا پارسی
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات