ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۵۲۵۲

محاصره در برابر صبر؛ نبرد فرسایشی ترامپ با ایران

آیا محاصره ایران به نتیجه می‌رسد؟

آیا محاصره ایران به نتیجه می‌رسد؟

این گزارش استدلال می‌کند که محاصره دریایی ترامپ علیه ایران، برخلاف انتظار واشنگتن، ابزار دستیابی به پیروزی سریع نیست، بلکه جنگ را به مسیری فرسایشی و پرهزینه کشانده است. ایران با تکیه بر ذخایر نفت، مسیرهای زمینی و آستانه بالاتر تحمل فشار، توان ایستادگی بیشتری دارد. در مقابل، آمریکا با افزایش هزینه‌های اقتصادی، تورم، فشار انتخاباتی و بحران انرژی روبه‌روست. در نهایت، نویسنده تأکید می‌کند که قدرت نظامی حد دارد و بدون دیپلماسی و گفت‌وگوی عقلانی، راه‌حلی پایدار برای این بحران به‌دست نخواهد آمد.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- جنیفر کاوانا، مدیر بخش نظامی و امنیتی در روزنامه نیویورک تایمز

به گزارش فرارو به نقل از روزنامه نیویورک تایمز، این‌که دونالد ترامپ در ۱۲ آوریل اعلام کرد ایالات متحده برای واداشتن تهران به پذیرش یک توافق صلح، محاصره بنادر ایران را آغاز می‌کند، در واقع نباید چندان شگفت‌آور تلقی می‌شد. ترامپ همواره به غیرقابل‌پیش‌بینی بودن خود افتخار کرده است؛ اما در عین حال، او اسیر برخی الگوهای تکراری و عادت‌های سیاسی و نظامی خود نیز هست. از زمان بازگشتش به کاخ سفید، «محاصره» با سرعتی چشمگیر به یکی از تاکتیک‌های محبوب او در اعمال فشار نظامی و سیاسی تبدیل شده است؛ ابزاری که پیش‌تر نیز آن را در قبال ونزوئلا و کوبا به کار گرفته بود. اکنون همین الگو در قبال ایران نیز در حال تکرار است. دولت ترامپ نه‌فقط دامنه تحریم‌ها علیه تهران را گسترش داده، بلکه پا را فراتر گذاشته و توقیف کشتی‌های مرتبط با ایران را نیز در آب‌های آزاد آغاز کرده است.

محاصره بدون پیروزی؛ بحران راهبردی آمریکا در برابر ایران

تسلط ایران بر تنگه هرمز، علت آغاز این جنگ از سوی ایالات متحده نبود. پیش از شعله‌ور شدن درگیری‌ها، عبور و مرور کشتی‌ها در این گذرگاه باریک دریایی بدون مانع انجام می‌شد. اما از زمانی که آمریکا و اسرائیل دو ماه پیش حملات خود را آغاز کردند، بسته شدن عملی تنگه از سوی تهران به پیچیده‌ترین و پرهزینه‌ترین معضل این جنگ تبدیل شده است؛ معضلی که ترامپ اکنون با آشکارترین نشانه‌های درماندگی در تلاش برای مهار آن است. رئیس‌جمهور آمریکا ظاهراً امیدوار است با تحمیل محاصره‌ای متقابل، اقتصاد ایران را زیر فشار خفه‌کننده قرار دهد و رهبران این کشور را وادار کند هم تنگه هرمز را بازگشایی کنند و هم شروطی را بپذیرند که در واشنگتن از آن به‌عنوان شرایط تسلیم یاد می‌شود.

بعید به‌نظر می‌رسد این راهبرد بتواند به موفقیت برسد؛ همان‌گونه که اکنون نیز ایالات متحده، با وجود برتری نظامی و اقتصادی‌اش، خود را در برابر دشمنی ضعیف‌تر در معرض یک شکست راهبردی می‌بیند. ریشه این وضعیت را باید در ناهماهنگی میان دو طرف، هم در تعریف اهمیت موضوع و هم در افق زمانی نبرد جست‌وجو کرد. برای ایران، این جنگ ماهیتی وجودی پیدا کرده است؛ جنگی که در آن، صرفِ دوام آوردن، فرسوده نشدن و طولانی کردن درگیری، خود می‌تواند به معنای به‌دست آوردن دست بالا باشد. اما در سوی مقابل، ترامپ به‌دنبال چیزی کاملاً متفاوت است: پیروزی‌ای سریع، قاطع و فوری؛ دستاوردی که بتوان آن را بی‌درنگ به‌عنوان موفقیت سیاسی و راهبردی عرضه کرد. مشکل آن‌جاست که «محاصره» اساساً ابزار رسیدن به چنین پیروزی برق‌آسایی نیست. این ابزار ممکن است فشار اقتصادی وارد کند، هزینه‌های انسانی و معیشتی بر جامعه ایران تحمیل کند و زمان‌بر اما فرساینده عمل کند؛ اما نمی‌تواند آن ضربه ناگهانی و تعیین‌کننده‌ای را وارد سازد که دولت ترامپ در جست‌وجوی آن است.

محاصره و توهم پیروزی سریع

محاصره، در ذات خود، ابزاری برای اثرگذاری تدریجی است؛ ابزاری که قرار نیست در کوتاه‌مدت نتیجه‌ای برق‌آسا به بار آورد، بلکه فشارش را به‌مرور و در طول زمان انباشته می‌کند تا طرف مقابل را فرسوده سازد. نمونه تاریخی روشن آن، آغاز جنگ داخلی آمریکا است؛ زمانی که آبراهام لینکلن، رئیس‌جمهور وقت، دستور محاصره بنادر سراسر کنفدراسیون را صادر کرد و حدود ۳۵۰۰ مایل از خط ساحلی جنوب را دربر گرفت. این اقدام در نهایت به هدف اقتصادی خود رسید و صادرات پنبه ایالات جنوبی را تا ۹۰ درصد کاهش داد؛ ضربه‌ای سنگین که آسیب جدی به اقتصاد کنفدراسیون وارد کرد. اما نکته تعیین‌کننده این است که چنین فشاری، با وجود اثرگذاری گسترده، به پایان سریع جنگ منجر نشد. نبرد میان شمال و جنوب نه در چند هفته و چند ماه، بلکه چهار سال تمام ادامه یافت.

روایتی کمابیش مشابه، در محاصره دریایی آلمان از سوی بریتانیا در خلال جنگ جهانی اول نیز تکرار شد. این محاصره تقریباً بلافاصله پس از آغاز جنگ در سال ۱۹۱۴ برقرار شد و هدف آن، محدود کردن دسترسی آلمان به نیازهای حیاتی از جمله غذا، دارو و تجهیزات پشتیبان جنگ بود. این فشار دریایی، رنجی گسترده و سنگین بر جامعه آلمان تحمیل کرد، در مرگ صدها هزار غیرنظامی نقش داشت و توان عملیاتی و نظامی این کشور را نیز مختل ساخت. با این همه، آلمان به‌سرعت تسلیم نشد و جنگ، با وجود همه این فشارها، تا پایان سال ۱۹۱۸ ادامه یافت.

این‌که محاصره‌ها در اغلب موارد قادر نیستند در زمانی کوتاه رفتار دشمن را دگرگون کنند، واقعیتی است که ترامپ و حلقه مشاورانش باید بهتر از هر کسی آن را بدانند. اوایل امسال، ایالات متحده با هدف واداشتن هاوانا به ارائه امتیازهای سیاسی و اقتصادی، رهگیری محموله‌های نفتی به مقصد کوبا را آغاز کرد. امروز این جزیره در آستانه یک فروپاشی انسانی ایستاده است؛ اما با وجود این فشار سنگین، حکومت کوبا هنوز عقب ننشسته و حاضر به تسلیم در برابر خواسته‌های واشنگتن نشده است.

در ونزوئلا نیز داستان تفاوت چندانی نداشت. محاصره صادرات نفت این کشور از سوی آمریکا، عملاً همان اندازه بی‌اثر ظاهر شد. ترامپ در دسامبر ۲۰۲۵ این اقدام را اعلام کرد؛ تصمیمی که بخشی از یک کارزار چندماهه فشار بود و هدفش آن بود که نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، را به کناره‌گیری وادار کند. اما وقتی چند هفته محاصره و فشار، هیچ مصالحه‌ای به همراه نیاورد، ترامپ ناچار شد یک گام فراتر برود و سطح تنش را باز هم بالا ببرد. سرانجام، این مسیر به یک عملیات نظامی پرخطر ختم شد؛ عملیاتی که در جریان آن مادورو و همسرش بازداشت شدند.

ایران چه‌بسا از آنچه در واشنگتن تصور می‌شود، مقاوم‌تر نیز ظاهر شود. محاصره بی‌تردید درآمدهای نفتی این کشور را به کسری از سطح پیش از جنگ فروکاسته است، اما به‌احتمال زیاد زمان لازم است تا آثار این فشار، برای ساختار حاکم در تهران به مرحله‌ای واقعاً غیرقابل‌تحمل برسد. در کوتاه‌مدت، جمهوری اسلامی همچنان از محموله‌هایی که هفته‌ها پیش بنادرش را ترک کرده‌اند، درآمد نفتی دریافت خواهد کرد. علاوه بر این، نشانه‌ها حاکی از آن است که دست‌کم ۳۴ نفتکش مرتبط با ایران توانسته‌اند از محاصره عبور کنند. اهمیت این محموله‌ها فقط در اصل فروش آن‌ها نیست، بلکه در بهایی است که می‌توانند با آن فروخته شوند. هرچه جنگ طولانی‌تر شود و نااطمینانی در بازار انرژی افزایش یابد، این صادرات ــ و هر محموله موفق بعدی ــ ممکن است با قیمت‌هایی بالاتر به فروش برسند.

برای جلوگیری از چنین وضعیتی، دولت آمریکا اعلام کرده است که ارتش این کشور هر کشتی‌ای را که در هر نقطه از جهان به ایران کمک برساند، تعقیب خواهد کرد؛ اقدامی که از منظر حقوق بین‌الملل، مشروعیتی به‌شدت مبهم و محل مناقشه دارد. برای آن‌که یک محاصره از نظر حقوقی معتبر و منطبق با معیارهای پذیرفته‌شده تلقی شود، باید «موثر» باشد؛ یعنی با توان نظامی کافی، به شکلی مستمر و بی‌طرفانه اجرا شود، حدود جغرافیایی روشن و مشخصی داشته باشد و در عین حال، سازوکارهایی نیز برای امدادرسانی انسانی در آن پیش‌بینی شده باشد.

اما محاصره توسعه‌یافته‌ای که آمریکا اکنون در پیش گرفته، عملاً واجد هیچ‌یک از این شروط نیست. نه مرزهای جغرافیایی دقیق و تعریف‌شده‌ای برای آن تعیین شده، نه تمهیدات انسانی روشنی در آن دیده می‌شود، و نه ظرفیت نیروی دریایی آمریکا به اندازه‌ای است که بتواند به‌طور فراگیر و مستمر همه کشتی‌های باری و نفتکش‌های مرتبط را رهگیری کند. همین محدودیت عملیاتی به این معناست که نیروی دریایی آمریکا ناچار خواهد بود در عمل، میان محموله‌ها، مسیرها و مناطق مختلف دست به گزینش بزند؛ تصمیم بگیرد کدام کشتی‌ها باید توقیف شوند و تمرکز خود را بر کدام پهنه‌ها بگذارد. در چنین شرایطی، محاصره دیگر نمی‌تواند واجد وصف «اثرگذاری مستمر و فراگیر» باشد؛ همان معیاری که یکی از پایه‌های اصلی مشروعیت حقوقی آن به شمار می‌رود.بر این اساس، بعید نیست که در نهایت، بخش عمده‌ای از محموله‌های نفتی ایران که هم‌اکنون در دریا هستند، راه خود را به مقصد نهایی باز کنند.

محاصره در برابر صبر؛ نبرد فرسایشی ترامپ با ایران

در داخل ایران نیز ابزارها و مسیرهایی برای کاهش اثرات محاصره وجود دارد. برآوردهای اخیر حاکی از آن است که ایران حدود ۹۰ میلیون بشکه ظرفیت ذخیره‌سازی نفت در اختیار دارد؛ ظرفیتی که می‌تواند برای دست‌کم دو ماه تولید کافی باشد، پیش از آن‌که تهران ناچار شود سطح تولید را پایین بیاورد. چنین کاهشی البته صرفاً یک تصمیم فنی نخواهد بود، بلکه می‌تواند به زیرساخت‌های نفتی کشور نیز آسیب‌هایی ماندگار وارد کند.

علاوه بر این، ایران تنها به ذخایر نفتی‌اش متکی نیست. تهران ذخایری از مواد غذایی و دیگر مایحتاج اساسی نیز در اختیار دارد و در کنار آن، مسیرهای تجاری زمینی‌ای دارد که در صورت ضرورت می‌تواند برای واردات بخشی از کالاهای مورد نیاز و حتی صادرات محدود بخشی از نفت خود به آن‌ها تکیه کند. بر این اساس، ایران احتمالاً قادر خواهد بود ماه‌ها محاصره آمریکا را تاب بیاورد، بی‌آن‌که فوراً با یک فروپاشی اقتصادی تمام‌عیار روبه‌رو شود. حتی فراتر از آن، ممکن است در آن مرحله نیز رهبران جمهوری اسلامی ترجیح دهند هزینه ادامه جنگ را بپذیرند، اما زیر بار شروطی نروند که از نگاه آنان، نه یک توافق متوازن، بلکه لطمه‌ای مستقیم به حاکمیت و استقلال ایران تلقی می‌شود.

برای ترامپ، چنین جدول زمانی‌ای به‌احتمال زیاد قابل تحمل نیست. نشانه‌های بی‌تابی او در قبال این جنگ را می‌توان به‌وضوح در پیام‌های هرچه آشفته‌ترش در تروث سوشال دید؛ همان‌جا که تقریباً به‌طور مداوم اصرار می‌کند جنگ عملاً پایان یافته است. این حس فوریت، البته از منظر سیاسی و اقتصادی قابل فهم است. جنگ نه‌فقط در داخل ایالات متحده به‌شدت نامحبوب شده، بلکه پیامدهای آن برای اقتصاد آمریکا و حتی اقتصاد جهانی نیز کاملاً ملموس است و به‌احتمال زیاد در ادامه، سنگین‌تر هم خواهد شد.

هرچه این بن‌بست طولانی‌تر شود، کمبود سوخت و کود شیمیایی در شرق آسیا و اروپا شدت بیشتری خواهد گرفت و صادرکنندگان نفت در کشورهای خلیج فارس نیز آسیب بیشتری خواهند دید. در همین حال، یک محاصره طولانی‌مدت می‌تواند بهای جهانی نفت را بیش از پیش بالا ببرد، تورم را در آمریکا تشدید کند و یکی از اصلی‌ترین شعارهای انتخاباتی ترامپ ــ یعنی «مقرون‌به‌صرفه‌سازی زندگی» ــ را در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای آینده عملاً از معنا تهی سازد.

محاصره‌ای که ترامپ آن را به‌عنوان ابزار فشار بر ایران به‌کار گرفته، ممکن است برخلاف انتظار واشنگتن، نه به تضعیف مهم‌ترین اهرم تهران یعنی کنترل تنگه هرمز بلکه در نهایت به تقویت موقعیت جمهوری اسلامی بینجامد.درست است که این محاصره می‌تواند آینده اقتصادی ایران را با آسیب‌های جدی روبه‌رو کند، اما در سوی مقابل، این خطر نیز وجود دارد که برای ایالات متحده به جنگی طولانی‌تر، پرهزینه‌تر و فرساینده‌تر منتهی شود؛ جنگی که نه‌فقط بازارهای آمریکا، بلکه اقتصاد جهانی را نیز با خسارت‌هایی عمیق و ماندگار مواجه خواهد کرد. علاوه بر آن، چنین مسیری می‌تواند هزینه سیاسی داخلی سنگین‌تری نیز بر دوش ترامپ بگذارد و او را در برابر افکار عمومی و در آستانه انتخابات، در موقعیتی دشوارتر قرار دهد. در نهایت، آنچه این تقابل را تعیین می‌کند، میزان تاب‌آوری و اراده دو طرف است. در این آزمون فرساینده اراده‌ها، تهران از مزیتی جدی برخوردار به‌نظر می‌رسد: آستانه تحمل درد در ایران بالاتر است و رهبران جمهوری اسلامی، چون بقای خود را در معرض تهدید می‌بینند، آمادگی بیشتری برای صبر، تحمل و ادامه این نبرد دارند.

برای دومین بار در کمتر از یک سال، رئیس‌جمهور آمریکا آتش‌بسی را بر اسرائیل تحمیل کرده است؛ و در هر دو نوبت نیز این اقدام زیر فشارهای بین‌المللی‌ای انجام شده که واشنگتن را ناچار کرده‌اند تا دامنه بحران را مهار کند. با این حال، دونالد ترامپ به غیرقابل‌پیش‌بینی بودن شهره است؛ همان‌گونه که در جریان آتش‌بس غزه، دولت او نقض‌های روزانه و کشتارهای اسرائیل را عملاً نادیده گرفت.

اما در دل همین آشوب، یک واقعیت بار دیگر خود را نشان داده است: قدرت، هرچقدر هم بزرگ باشد، حد و مرز دارد. رؤیاپردازی درباره «اسرائیل بزرگ» تنها زمانی می‌تواند دوام بیاورد که اعراب بدون مقاومت تسلیم شوند؛ فرضی که جنگ اخیر بار دیگر نادرستی آن را آشکار کرد. این جنگ، با وجود برتری هوایی اسرائیل، دوباره نشان داد که جغرافیا و جمعیت‌شناسی همچنان در تعیین سرنوشت نبردها نقشی اساسی دارند. قدرت نظامی، بسیار پیچیده‌تر از آن است که صرفاً با بمباران از آسمان تعریف شود؛ همان‌طور که جهان نیز آن‌گونه که برخی می‌پندارند، با شتاب به سمت نظمی بی‌قانون و صرفاً مبتنی بر زور حرکت نمی‌کند.

در چنین شرایطی، دیپلماسی و گفت‌وگوی عقلانی هنوز هم اهمیت دارند و همچنان بخشی جدایی‌ناپذیر از هر راه‌حل پایدار به شمار می‌روند. با وجود خطرهایی که از دل تجاوز اسرائیلی-آمریکایی علیه ایران، میلیاردها انسان را تهدید می‌کند، و با وجود فشار جهانی گسترده برای برقراری آتش‌بس با هدف جلوگیری از آشفتگی اقتصادی بی‌سابقه، به نظر می‌رسد تنها چیزی که همچنان برای اسرائیل اهمیت دارد، دنبال کردن رؤیای «پیروزی کامل» است.

 

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات متنی
تبلیغات