«اول آمریکا» زیر آوار تعهدات خارجی
شلیک کروز دیگر جواب نمیدهد
جنگ ایران شکاف میان توان نظامی و توان سیاسی آمریکا را آشکار کرده است. واشنگتن همچنان قادر به حملات و اعمال فشار است، اما نمیتواند بهسادگی این قدرت را به نتیجهای پایدار تبدیل کند. ایران نیز با تحمیل هزینه متقابل، اختلال در منطقه و کشاندن آمریکا به مذاکره، محدودیتهای واشنگتن را برجسته کرده است. همزمان، تعهدات خارجی و وابستگی متحدان، شعار «اول آمریکا» را با تناقض روبهرو کردهاند.
فرارو– دکتر سارا نویمن، تحلیلگر سیاسی مسائل بینالملل
به گزارش فرارو به نقل از میدل ایست مانیتور، در روز چهارم اوت (۱۳ مرداد ۱۴۰۵)، قطر اعلام کرد که در جریان تلاشهای مشترک با عمان و پاکستان، میانجیگریها برای پایان دادن به درگیریها میان آمریکا و ایران و همچنین بازگشایی امن تنگه هرمز، با پیشرفتهایی همراه بوده است؛ این در حالی بود که تهران همچنان انجام هرگونه مذاکرات مستقیم با واشنگتن را بهشدت رد میکرد. این تلاش دیپلماتیک تنها چند روز پس از آن شدت گرفت که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بار دیگر اعلام کرد از اجرای دور دیگری از حملات گسترده علیه ایران صرفنظر کرده و مجدداً به مسیر دیپلماسی روی آورده است.
واشنگتن در تله جنگی که پایان ندارد
پس از ماهها درگیری نظامی، لفاظیهای تهدیدآمیز، توقفهای موقت و ازسرگیری مجدد حملات، این رویداد تناقض بنیادینِ قدرت آمریکا را در شرایط کنونی نظام بینالملل بهخوبی آشکار کرد: ایالات متحده همچنان میتواند تقریباً در هر نقطهای از جهان دست به حمله نظامی بزند، اما واشنگتن بیش از هر زمان دیگری برای تبدیل این قدرت سخت نظامی به یک نتیجه سیاسی پایدار و قابلکنترل با دشواری و چالشی اساسی روبهرو است.
این تمایز راهبردی، اهمیت بسیار زیادی دارد. آمریکا میتواند ناوگروههای هواپیمابر خود را وارد آبهای خلیج فارس کند، پهپادهای تهاجمیاش را بر فراز مناطق درگیر به پرواز درآورد، تحریمهای فلجکننده اعمال کند و در کوتاهترین زمان موشکهای کروز شلیک نماید؛ اما هیچیک از این اقدامات نظامی بهتنهایی به معنای دستیابی به یک نتیجه پایدار سیاسی نیست.
مشکل اصلی کاخ سفید، کمبود سلاح و تجهیزات نظامی نیست؛ بلکه مشکل، شکاف عمیقی است که روزبهروز میان «توانایی استفاده از زور» و «ظرفیت تبدیل برتری نظامی به نتیجه سیاسی» ایجاد میشود. این شکاف معنادار در خاورمیانه، دیگر مسئلهای نیست که بتوان آن را نادیده گرفت یا کتمان کرد.
خستگی از جنگ و چالش خویشتنداری
سالها قرار بود شعار و دکترین «اول آمریکا» پاسخی متفاوت و جایگزینی برای این وضعیت آشفته ارائه دهد. بسیاری از رأیدهندگانی که به حمایت از دونالد ترامپ برخاستند، از جنگهای فرسایشی و بیپایان خسته شده بودند. آنها از اینکه نیروهای آمریکایی برای جنگیدن در منازعاتی اعزام شوند که ارتباطشان با امنیت ملی آمریکا هیچگاه بهروشنی توضیح داده نشده بود، به ستوه آمده بودند. علاوه بر این، تبدیل شدن تعهدات خارجی واشنگتن به اموری دائمی در حالی که نیازهای حیاتی داخلی همچنان بیپاسخ میماندند، خشم افکار عمومی را برانگیخته بود.
آنچه امروز در قبال ایران شاهد هستیم، دقیقاً نقطه مقابل «خویشتنداری راهبردی» است؛ این رویکرد، در واقع مداخلهای است که بدون برخورداری از یک دکترین قانعکننده درباره چگونگی پیروزی انجام میشود. رویارویی با ایران، این مشکل ساختاری را بیش از هر زمان دیگری آشکار کرده است.
واشنگتن میتواند به اهداف زیرساختی حمله کند و هزینههای اقتصادی سنگینی تحمیل کند. بااینحال، ایران و دیگر بازیگران و متحدان منطقهای آن همچنان توانایی بالایی برای تحمیل هزینههای متقابل و دردناک در اختیار دارند؛ آنها میتوانند شریانهای تجارت جهانی را مختل کنند، بر متحدان استراتژیک آمریکا فشار وارد آورند و در نهایت، واشنگتن را ناگزیر سازند تا دوباره به سمت مذاکره و چانهزنی سوق پیدا کند.
درس عبرت این ماجرا آن نیست که قدرت نظامی آمریکا بهطور کامل از میان رفته است. مسئله کلیدی این است که برتری نظامی بهتنهایی، تسلیم سیاسی و دیپلماتیک طرف مقابل را تضمین نمیکند. هنگامی که دشمنان و رقبای واشنگتن این تفاوت ظریف را درک کنند، حفظ موازنه وحشت و بازدارندگی نیز برای آمریکا بسیار دشوارتر خواهد شد.
همین تنش راهبردی اکنون در سپهر سیاسی داخل آمریکا نیز خود را نمایان کرده است. در روز ۲۳ ژوئیه (۱ مرداد ۱۴۰۵)، مجلس نمایندگان آمریکا با حمایت چهرههایی چون پرامیلا جایپال و همراهی چند نماینده جمهوریخواه، با نتیجه ۲۱۴ رأی موافق در برابر ۲۰۸ رأی مخالف، قطعنامهای را در چارچوب «قانون اختیارات جنگی» به تصویب رساند که صراحتاً از رئیسجمهور میخواست نیروهای مسلح آمریکایی را از درگیریهای نظامی با ایران خارج کند.
فارغ از اینکه درباره ضمانت اجرایی این قطعنامه چه نظری داشته باشیم، نتیجه این رأیگیری نشاندهنده پرسشی بنیادین و سیاسی است که این روزها بیش از گذشته اهمیت پیدا کرده است: آمریکا دقیقاً میخواهد به چه هدفی دست پیدا کند و برای دستیابی به آن، تا چه اندازه حاضر است خون و پول مالیاتدهندگان آمریکایی هزینه شود؟ تاریخ ثابت کرده است که یک قدرت بزرگ زمانی خود را در مسیر تضعیف قرار میدهد که پاسخ رهبرانش به این پرسشها همچنان مبهم و متناقض باقی بماند.
«اول آمریکا» در محاصره تعهدات خارجی
نقشآفرینی ائتلافها و متحدان بینالمللی نیز این تصویر را پیچیدهتر میسازند. منتقدان دکترین «اول آمریکا» مدتهاست که پیمان ناتو را هدف انتقادات تند خود قرار دادهاند و آن را سازوکاری میدانند که در آن، واشنگتن سهم نامتناسب و بیش از اندازهای از هزینههای دفاعی را بر دوش میکشد؛ در حالی که دولتهای متمول اروپایی با خیالی آسوده به تضمین امنیتی آمریکا تکیه دارند. در مقابل، البته استدلال مهمی نیز وجود دارد: متحدان اروپایی آمریکا و همچنین کانادا، اکنون بودجههای دفاعی خود را به میزان قابلتوجهی افزایش دادهاند و ناتو نیز اعلام کرده است که این کشورها در مسیر تحقق اهداف بالاتری که رهبران ائتلاف بر سر آنها توافق کردهاند، حرکت میکنند.
این پیشرفت در زمینه تقسیم بار مسئولیتهای نظامی، واقعی و قابلتوجه است. اما به آن پرسش بزرگتر پاسخی نمیدهد. افزایش هزینههای دفاعی متحدان، لزوماً به این معنا نیست که هرگونه استقرار نیروی آمریکایی در جهان، هر تضمین امنیتی یا هر مداخله نظامی واشنگتن، مستقیماً در خدمت یک منفعت حیاتی و ضروری برای ایالات متحده قرار دارد.
دونالد ترامپ در شعارهای خود مستقیماً همین نارضایتیهای عمیق را هدف قرار داد. وعده او این نبود که آمریکا در عرصه جهانی ضعیف یا منفعل شود؛ بلکه استدلال میکرد که قدرت آمریکا باید با گزینش بیشتری مورد استفاده قرار گیرد و منافع شهروندان آمریکایی باید بر خواستههای متحدان خارجی، گروههای ذینفوذ و تعهدات بهجامانده از دوران گذشته مقدم باشد. اما آنچه در صحنه عمل شکل گرفته است، در بسیاری از موارد بیشتر به همان نظام قدیمی و سنتی شباهت دارد که تنها برچسبی تازه بر آن زده شده است. نیروهای نظامی آمریکا همچنان در چندین جبهه مختلف در معرض خطرات جدی قرار دارند.
خاورمیانه و تله متحدان دردسرساز
همین مسئله و قاعده در خاورمیانه نیز کاملاً صادق است. متحدان منطقهای آمریکا همواره خواهان برخورداری کامل از حمایت قدرت نظامی این کشور هستند، اما در عین حال منافع ملی خود را دنبال میکنند. آنها برای حفظ گزینههای جایگزین، با قدرتهای رقیب آمریکا نیز روابط برقرار میکنند و در مواقع بحرانی، واشنگتن را تحت فشار میگذارند تا خطراتی را بپذیرد که خودشان شاید هرگز حاضر به تحمل آنها نباشند.
این رفتار برای دولتها در عرصه روابط بینالملل کاملاً طبیعی و پراگماتیک است. اشتباه استراتژیک واشنگتن زمانی رخ میدهد که تصور کند هر اولویتِ یک متحد منطقهای، بهطور خودکار باید به یک تعهد الزامآور برای آمریکا تبدیل شود.
دقیقاً در همینجا است که اصل اولیه «اول آمریکا» بهتدریج رنگ باخته و بیاثر شده است. دولتمردان واشنگتن همچنان از ادبیات «تعهدات بینالمللی»، «اعتبار جهانی» و «رهبری» سخن میگویند؛ گویی حفظ و نگهداری تمامی پایگاهها و مواضع نظامیِ بهجامانده از دهههای گذشته، بهخودیخود نشانه قدرت است.
اما واقعیت آن است که اعتبار از حضور فیزیکی در همهجای دنیا به دست نمیآید. اعتبار و پرستیژ بینالمللی زمانی شکل میگیرد که یک کشور تعهداتی حیاتی و معنادار را بپذیرد و همزمان توانایی و اراده عمل به آنها را نیز داشته باشد. کشوری که بارها و بارها بدون در اختیار داشتن یک هدف سیاسی واقعبینانه وارد درگیری میشود، نهتنها قدرت بازدارندگی خود را تقویت نمیکند، بلکه به دشمنانش میآموزد که تا کجا میتوانند آمادگی واقعی او را برای تشدید تنشها مورد آزمایش قرار دهند.
ضرورت تغییر در استراتژی نظامی آمریکا
قدرت ضربه زدن، اگر با ارادهای قاطع یا نقشهراهی روشن برای تحمیل یک نتیجه سیاسیِ قابلقبول همراه نباشد، سرانجام به یک نمایش توخالی از قدرت تبدیل میشود. در چنین شرایطی، رقبای واشنگتن به این نتیجه راهبردی میرسند که میتوانند ضربات اولیه را تحمل کنند و پس از آن نیز از رقابت سیاسی جان سالم به در ببرند.
متحدان آمریکا نیز بهدلیل نامطمئن بودن از میزان و مدت پایبندی واشنگتن، شروع به حفظ و توسعه گزینههای جایگزین امنیتی خود میکنند. از سوی دیگر، رأیدهندگان آمریکایی از خود میپرسند چرا باید هزینه مالی و جانی مأموریتهایی را بپردازند که ظاهراً پایانی برایشان متصور نیست. همین ترکیبِ ناکارآمد، بسیار بیش از هر شکست منفردی در میدان نبرد، اعتبار و جایگاه هژمونیک آمریکا را فرسوده میکند.
در نهایت باید پذیرفت که ایالات متحده توانایی نمایش و اعمال قدرت سخت نظامی خود را از دست نداده است. آنچه این کشور امروز بیش از هر چیز با فقدان آن مواجه است، شفافیت و وضوح راهبردی لازم برای تبدیل قدرت نظامی به یک دستاورد سیاسی مستحکم و پایدار است.
تا زمانی که این شکاف عمیق پر نشود، هر درگیری یا حمله جدید ممکن است همان حقیقت ناخوشایند را دوباره به رخ بکشد: آمریکا هنوز میتواند با شدت و بیرحمی ضربه بزند، اما «محکم ضربه زدن» هرگز با «تعیین سرنوشتِ آنچه پس از فروکش کردن دود و آتش رخ میدهد»، یکسان و برابر نیست.