ترنج موبایل
کد خبر: ۹۷۴۳۱۰

فارن افرز: پایان مهمانی قدرت های متوسط!

فارن افرز: پایان مهمانی قدرت های متوسط!

رقابت امروز ایالات متحده و چین متفاوت عمل می‌کند. واشنگتن و پکن در حال ساختن جهان‌های رقیبی نیستند که با پرده آهنین از هم جدا شده باشند؛ آنها برای تسلط در یک اقتصاد جهانی می‌جنگند. هدف آنها خرید وفاداری به هر قیمتی نیست، بلکه کنترل سیستم‌هایی است که دیگران به آنها وابسته‌اند: امور مالی، فناوری، مواد معدنی، انرژی، حمل و نقل و داده‌ها.

توهم قدرت متوسط" عنوان مقاله ای از "مایکل بکلی" دانشیار علوم سیاسی در دانشگاه "تافتس" و عضو ارشد غیرمقیم در موسسه محافظه کار "امریکن انترپرایز" است که در نشریه "فارن افرز" منتشر شده است.

در بخش هایی از این مقاله آمده است:

«در ماه ژانویه گذشته، "مارک کارنی"، نخست وزیر کانادا، به رهبران حاضر در مجمع جهانی اقتصاد در داووس هشدار داد که کشورهایی که بین واشنگتن و پکن گیر افتاده‌اند، باید مذاکره انفرادی را متوقف کرده و اقدامی جمعی انجام دهند. او گفت: "اگر ما پشت میز مذاکره نباشیم، در فهرست مذاکرات قرار داریم."

حال و هوای ادبیات رایج در این روزهای دنیا در کنفرانس ها و مجامع عمومی و اظهارات رهبران چنین است. در سراسر پایتخت‌ها و کنفرانس‌ها، عبارت "قدرت‌های متوسط و نوظهور" ناگهان دوباره مُد شده‌اند. گزارش‌های اندیشکده‌ها و ستون‌های روزنامه‌ها، هند را به عنوان یک کشور محوری توصیف می‌کنند؛ برزیل، اندونزی، عربستان سعودی و ترکیه را به عنوان الگوهایی از پوشش ریسک موفق معرفی می‌کنند؛ و از استرالیا، کانادا، اروپا، ژاپن و کره جنوبی می‌خواهند که بیشتر هماهنگ شوند و کمتر به ایالات متحده متکی باشند. واژگان جدیدی به دنبال آن آمده است: استقلال استراتژیک، چندجانبه‌گرایی، جهان چند قطبی، هندسه متغیر.

تفسیر معمول این است که همه این فعالیت‌ها نشانگر ورود به یک جهان چندقطبی است. ایالات متحده در حال از دست دادن سلطه خود است و ظهور دیگر قدرت ها، جایگزین‌هایی برای نظم تحت سلطه غرب ایجاد کرده است. سلسله مراتب قدیمی جای خود را به سیستمی سهل‌گیرانه‌تر می‌دهد که در آن کشورهای میانه می‌توانند چانه‌زنی، دلالی و بازی دادن قدرت‌های بزرگ با یکدیگر را انجام دهند.

اما این برداشت، اضطراب را با قدرت اشتباه می‌گیرد. قدرت‌های میانه به این دلیل که قدرتمندتر هستند، بیشتر دیده نمی‌شوند. آنها به این دلیل که بیشتر در معرض دید هستند، بیشتر دیده می‌شوند. شرایطی که به بسیاری از آنها اجازه شکوفایی در دهه‌های اخیر را می‌داد، در حال از بین رفتن است. سال‌هاست که آنها می‌توانند تحت هژمونی ایالات متحده پناه بگیرند، از اقتصاد جهانی در حال گسترش استفاده کنند و بدون اینکه خودشان از بین آنها انتخاب کنند، با قدرت‌های رقیب تجارت کنند. آنها می‌توانند از مزایای مقیاس بهره‌مند شوند، بدون اینکه خودشان آن را داشته باشند.

آن جهان در حال ناپدید شدن است. رشد اقتصادی کند شده، جهانی شدن به رقابتی بر سر نقاط حساس تبدیل شده و قدرت‌های بزرگ غارتگرتر شده‌اند. ایالات متحده به طور فزاینده‌ای مایل است از تسلط خود برای گرفتن امتیاز استفاده کند. چین از یارانه‌ها و مازاد صادرات برای غیرصنعتی کردن سایر کشورها، از بدهی و زیرساخت‌ها برای وابسته کردن آنها برای محدود کردن انتخاب‌های آنها استفاده می‌کند. نتیجه، جهانی مسطح‌تر از قدرت‌های متوسطِ در حال ظهور نیست، بلکه جهانی خشن‌تر است که در آن دو قدرت برتر (آمریکا و چین)، راه‌های بیشتری برای مطیع کردن دیگران در برابر اراده خود دارند.

خطر این است که قدرت‌های متوسط به جای استراتژی، با نمادگرایی به این واقعیت جدید پاسخ دهند. اجلاس‌ها و مشارکت‌ها می‌توانند ظاهری از خودمختاری ایجاد کنند، اما نمی‌توانند جایگزین قدرت خام شوند، قدرتی که به طور فزاینده‌ای به توانایی تامین مالی، ساخت و فرماندهی سیستم‌های بزرگ فناوری، صنعت، اطلاعات، لجستیک و نیرو وابسته است. همچنین اکثر کشورها نمی‌توانند به سادگی بین ایالات متحده و چین شناور باشند و امنیت را از یکی، کالا را از دیگری و دسترسی به بازار را از هر دو خریداری کنند. 

با تشدید رقابت، حفاظ‌گذاری به خیانت شبیه خواهد شد. واشنگتن و پکن با محدود کردن فناوری، تغییر مسیر زنجیره‌های تامین، خودداری از ارائه اطلاعات، مسدود کردن سرمایه‌گذاری، افزایش تعرفه‌ها یا تهدید به انتقام نظامی، باعث می‌شوند که کشورها موضع خود را نشان داده و یک کدام را انتخاب کنند. در جهانی که به طور فزاینده‌ای سلسله مراتبی می‌شود، میانه یک بازار آزاد نیست. این یک میدان مین است.

قدرت‌های متوسط هنوز کارت‌هایی برای بازی دارند. بسیاری از آنها دارایی‌هایی را که ایالات متحده و چین به آنها نیاز دارند، کنترل می‌کنند: منابع، پایگاه‌های نظامی، بنادر، کارخانه‌ها، فناوری‌ها، ارتش‌ها. اما این جایگاه‌ها تضمین‌کننده‌ی خودمختاری نیستند. آن‌ها تنها زمانی امنیت و رفاه ایجاد می‌کنند که به سیستم‌های بزرگ‌تر حفاظتی، فناوری، مالی و بازارها متصل شوند.

بنابراین، مسیر پیش رو، خرید بی‌پایان ائتلاف برای دور زدن واشنگتن و پکن نیست. بلکه همسویی است: انتخاب سیستم قدرت بزرگی که بهترین پناهگاه را در برابر جدی‌ترین تهدید یک کشور ارائه می‌دهد، ایجاد قدرت ملی و استفاده از آن قدرت برای چانه‌زنی برای نفوذ در داخل ائتلاف. این امر، خیال‌پردازی درباره‌ی عاملیت آزاد را رد می‌کند. اما چیزی ارزشمندتر را حفظ می‌کند: توانایی بقا و رشد در جهانی خطرناک‌تر.

... پس از دهه 1990، جهانی شدن، رشد اقتصادی کشورهای دنیا را مسری کرد. جهش یک کشور به بازار صادرات، فرصت سرمایه‌گذاری یا رونق کالاهای کشور دیگری تبدیل شد. ظهور چین این فرآیند را تسریع کرد. اقتصاد این کشور، که بیش از یک پنجم بشریت را در خود جای داده است، با نرخ سالانه تقریبا دو رقمی رشد کرد و بخش زیادی از آنچه قدرت‌های متوسط برای فروش داشتند را خریداری کرد و شوک تقاضایی را ایجاد کرد که جهان تا آن زمان ندیده بود. بین سال‌های 1990 تا 2008، تولید اقتصادی جهانی بر اساس دلار فعلی تقریبا 3 برابر شد و تجارت جهانی بیش از 4 برابر گسترش یافت.

این رونق، بیشترین تاثیر را بر قدرت‌های متوسط داشت. در دهه اول این قرن، اقتصادهای در حال توسعه به طور متوسط سالانه نزدیک به 6 درصد رشد کردند که تقریبا 3 برابر سرعت رشد ایالات متحده بود. تقریبا دو سوم کشورها بیش از 4 درصد رشد کردند که حداقل 2 برابر سریع‌تر از ایالات متحده بود. به عبارت دیگر، بخش عمده‌ای از جهان نه تنها ثروتمندتر می‌شد، بلکه به سرعت به کشورهای دیگر می‌رسید. به نظر می‌رسید جهانی شدن، مشکل قدیمی قدرت‌های متوسط را حل کرده است. دولت‌ها دیگر برای کسب نفوذ به امپراتوری نیاز نداشتند. آنها می‌توانستند صرفا با ادغام در یک اقتصاد جهانی رو به رشد، ثروتمندتر، متصل‌تر و مهم‌تر شوند.

به نظر می‌رسید "ظهور بقیه" نویدبخش عصر چندقطبی باشد. قدرت‌های متوسط نه تنها در حال رشد بودند؛ بلکه در حال سازماندهی بودند. اتحادیه اروپا به سمت شرق گسترش یافت و به طور گسترده به عنوان یک ابرقدرت بالقوه مورد بحث قرار گرفت. کشورهای عضو بریکس برای اقتصادهای در حال رشد سریع برزیل، روسیه، هند و چین به یک باشگاه دیپلماتیک تبدیل شدند و به این ایده که قدرت از غرب در حال دور شدن است، شکل نهادی دادند. رونق کالاها، اهرم اوپک را افزایش داد. درخواست‌ها برای گسترش شورای امنیت سازمان ملل متحد قوت گرفت. و پس از سال 2008، گروه 20 جایگزین گروه 7 به عنوان مجمع اصلی مدیریت بحران جهانی شد. جهانی که دیگر تحت سلطه تعداد انگشت‌شماری از قدرت‌های بزرگ نباشد، ناگهان ممکن به نظر رسید.

از ظهور تا فروپاشی

اما اکنون پایه‌های قدرت متوسط در حال فروپاشی است. پناهگاه هژمونیک در حال تضعیف است، ابرجهانی شدن در حال فروپاشی است و رشد سریع در حال کند شدن است. این الگو چه قدرت‌های متوسط از نظر مادی، به عنوان 20 اقتصاد بزرگ پس از ایالات متحده و چین تعریف شوند، و چه از نظر سیاسی، به عنوان کشورهایی که سعی در مانور بین واشنگتن و پکن دارند، پابرجاست. در هر صورت، حمایت‌های قدیمی در حال از دست رفتن هستند.

اولین حمایتی که از بین می‌رود، رشد آسان است. قدرت‌های متوسط اکنون تقریبا یک چهارم تا یک سوم کندتر از دوران رونق 1990 تا 2008 رشد می‌کنند و اقتصاد آنها بیش از 20 درصد کوچکتر از آن چیزی می شود که اگر سرعت قدیمی ادامه می‌یافت، می‌بود. آنها همچنین از رسیدن به ایالات متحده دست کشیده‌اند. بسیاری از آنها در اوایل دهه 2000 وزن اقتصادی خود را نسبت به ایالات متحده دو برابر کردند. از آن زمان، اکثر آنها یک سوم کاهش یافته‌اند. بار بدهی‌ آنها حدود یک چهارم بیشتر از سال 2005 است و رشد بهره‌وری از سال 2008 در تقریبا دو سوم این کشورها منفی شده است.

این فقط یک چرخه بد نیست. پله برقی که قدرت‌های متوسط را بالا می‌برد، در حال متوقف شدن است زیرا بسیاری از آسان‌ترین دستاوردها قبلا حاصل شده‌اند. کشورها می‌توانند بزرگراه‌ها را آسفالت کنند، روستاها را برق‌رسانی کنند، بنادر بسازند و کارگران را از مزارع به کارخانه‌ها منتقل کنند، فقط یک بار. پس از آن، رشد بیشتر به نوآوری بستگی دارد که تولید آن دشوارتر و گسترش آن کندتر است. فناوری‌های جدید، از جمله هوش مصنوعی، هنوز به دستاوردهای بهره‌وری در مقیاس پیشرفت‌های صنعتی قبلی دست نیافته‌اند.

مساله کاهش جمعیت مشکل را پیچیده‌تر می‌کند. تقریبا سه چهارم قدرت‌های متوسط اکنون باروری کمتر از حد جایگزینی دارند، نیروی کار در سنین اولیه کاهش یافته یا راکد است و جمعیت سالمندان به طور متوسط ظرف 25 سال دو برابر می‌شود. این موانع در کنار هم، رشد کشورهای متوسط را به عقب رانده است.

رکود اقتصادی جهانی از سال 2008، کشورهای بسیار مسلح را نیز به اعمال کنترل بیشتر بر بازارها، منابع، فناوری و قلمرو ترغیب کرده است. روسیه به دنبال پیوند دادن همسایگان خود به یک حوزه اقتصادی محصور بود. حدود سال 2010، این کشور شروع به اعمال فشار بر کشورهای پساشوروی برای پیوستن به اتحادیه گمرکی به رهبری مسکو کرد که موانع را برای کالاهای روسی کاهش می‌داد و در عین حال موانع را برای غرب افزایش می‌داد. 

هنگامی که اوکراین با حرکت به سمت توافق تجارت آزاد با اتحادیه اروپا مقاومت کرد، مسکو فشار اقتصادی اعمال کرد و سپس در سال 2014 به آن حمله کرد. چین با محرک‌های بدهی‌محور، یارانه‌های صنعتی، مازاد صادرات، وام‌های خارجی که به وصول بدهی‌های سنگین تبدیل شد و تقویت نظامی در اطراف تایوان و دریای چین جنوبی به کندی رشد اقتصادی خود پاسخ داده است. در همین حال، ایالات متحده با استفاده از تعرفه‌ها، تحریم‌ها، سیاست صنعتی و قدرت نظامی برای چانه‌زنی سخت‌تر با متحدان و دشمنان، بیشتر اهل معامله شده است. جهانی‌سازی بیش از حد، زمانی به قدرت‌های متوسط اجازه می‌داد بدون دفاع جدی از مرزها، زنجیره‌های تامین یا سهم بازار خود، پیشرفت کنند. اما دیگر نه و این مهمانی به پایان رسیده است.

قدرت‌های متوسط نیز دیگر نمی‌توانند به راحتی گذشته لطف قدرت‌های بزرگ را جلب کنند. در طول جنگ سرد، وفاداری ایدئولوژیک ارزش داشت. کشورهای ضعیف‌تر به عنوان دومینوهای نمادین، پایگاه‌های نظامی یا حائل در امتداد خطوط گسل بین بلوک‌های ایالات متحده و شوروی اهمیت داشتند و به آنها اجازه می‌دادند برای کمک، اسلحه، دسترسی به بازار و حمایت دیپلماتیک چانه‌زنی کنند.

مصر، هند، پاکستان، یوگسلاوی و دیگران این بازی را انجام می‌دادند. ابرقدرت‌ها همچنین به قدرت‌های متوسط متحد اصلی یارانه می‌دادند. ایالات متحده به ژاپن، کره جنوبی، تایوان و آلمان غربی سرمایه، فناوری و دسترسی به بازار ارائه می‌داد، در حالی که سیاست‌های حمایت‌گرایانه‌ای را که این کشورها برای محافظت از صنایع نوپای خود وضع کرده بودند، تحمل می‌کرد. اتحاد جماهیر شوروی بلوک خود را با انرژی ارزان، تجارت ترجیحی، اعتبارات، اسلحه و کمک – کمک‌هایی به ارزش ده‌ها میلیارد دلار در سال - حفظ می‌کرد.

اما رقابت امروز ایالات متحده و چین متفاوت عمل می‌کند. واشنگتن و پکن در حال ساختن جهان‌های رقیبی نیستند که با پرده آهنین از هم جدا شده باشند؛ آنها برای تسلط در یک اقتصاد جهانی می‌جنگند. هدف آنها خرید وفاداری به هر قیمتی نیست، بلکه کنترل سیستم‌هایی است که دیگران به آنها وابسته‌اند: امور مالی، فناوری، مواد معدنی، انرژی، حمل و نقل و داده‌ها. 

در نگاه اول، ممکن است به نظر برسد که این استراتژی به نفع قدرت‌های متوسطی است که نقاط حساس را کنترل می‌کنند. تایوان بر تراشه‌سازی پیشرو تسلط دارد، هلند ماشین‌های لیتوگرافی پیشرفته می‌سازد، کره جنوبی در تراشه‌های حافظه پیشرو است، شیلی غول مس و لیتیوم است، سنگاپور یک مرکز حمل و نقل جهانی است، ترکیه تنگه‌های بین دریای سیاه و مدیترانه را کنترل می‌کند - این لیست ادامه دارد. این دارایی‌ها به قدرت‌های متوسط اهرم می‌دهد. اما اهرم، استقلال نیست. کشوری که یک گره حیاتی را کنترل می‌کند، می‌تواند یک سیستم را مختل کند، اما در مقابل، کشوری که گره‌های زیادی را در سیستم‌های زیادی کنترل می‌کند، می‌تواند تصمیم بگیرد که چه کسی، با چه شرایطی و با چه قیمتی به آنها دسترسی داشته باشد.

این تفاوت بین اهرم ویژه و قدرت ساختاری است. ایالات متحده قدرت ساختاری دارد. دلار بر امور مالی جهانی تسلط دارد. بازار مصرف ایالات متحده بزرگتر از مجموع هفت کشور بعدی است. شرکت‌های آمریکایی تقریبا نیمی از سرمایه گذاری خطرپذیر جهانی را تامین می‌کنند و بیش از نیمی از درآمد فناوری پیشرفته جهانی را تولید می‌کنند. ایالات متحده بزرگترین تولیدکننده نفت و گاز جهان، تنها کشوری است که می‌تواند در جنگ‌های بزرگ دور از خانه بجنگد و تامین کننده امنیت تقریبا 70 کشور است. یک قدرت متوسط ممکن است یک کارخانه، منبع، بندر یا فناوری کلیدی داشته باشد، اما اگر به دلار، مشتری، انرژی، حفاظت، نرم افزار یا خدمات ابری ایالات متحده نیاز داشته باشد، هنوز باید با واشنگتن سر و کار داشته باشد.

کنترل‌های نیمه هادی ایالات متحده بر چین این سلسله مراتب را نشان می‌دهد. متحدان، بخش‌های ضروری زنجیره تامین تراشه را تولید می‌کنند، اما ایالات متحده در طراحی، نرم افزار، تجهیزات، پلتفرم‌های ابری، امور مالی، بازارهای نهایی و قوانین کنترل صادرات که به شرکت‌های خارجی استفاده کننده از فناوری ایالات متحده می‌رسد، در آن سوی این مجموعه قرار دارد. پس از آنکه واشنگتن محدودیت‌های عمده تراشه را در سال 2022 اعمال کرد، متحدان اعتراض کردند و به دنبال کمک برای شرکت‌های خود بودند. اما ژاپن و هلند در نهایت محدودیت‌های مشابهی را اتخاذ کردند و شرکت‌های کره جنوبی و تایوانی همچنان برای ادامه فعالیت کارخانه‌های تولیدی مستقر در چین خود، که به عنوان "فاب" شناخته می‌شوند، به مجوز ایالات متحده نیاز داشتند.

تعرفه‌های "روز آزادی" ترامپ که در آوریل 2025 اعلام شد، همین الگو را نشان داد. قدرت‌های متوسط از عوارض وضع شده بر تقریبا هر شریک تجاری ایالات متحده، از جمله متحدان نزدیک، خشمگین بودند. اما تعداد کمی از آنها واکنش جمعی نشان دادند و تعداد کمتری نیز واشنگتن را مجبور به عقب‌نشینی کردند. اکثر آنها به صورت دوجانبه برای نسخه‌های نرم‌تر تعرفه‌ها مذاکره کردند و به دنبال نرخ‌های پایین‌تر، معافیت‌های بخشی یا تخفیف جزئی در ازای تعهدات سرمایه‌گذاری، خرید کالاهای آمریکایی و امتیازات سیاسی بودند. آنها می‌توانستند بر سر شرایط فشار ایالات متحده چانه‌زنی کنند، اما نمی‌توانستند از خود فشار فرار کنند.

چین نسخه‌ی متفاوتی از همان سلسله مراتب را ایجاد می‌کند. این کشور فاقد دسترسی مالی و امنیتی واشنگتن است، اما مقیاس صنعتی آن به پکن اجازه می‌دهد تا کشورهای دیگر را به زنجیره‌های تامین متمرکز بر چین بکشاند. بانک‌های دولتی آن می‌توانند پروژه‌های عظیم زیرساختی و صنعتی را تامین مالی کنند و کارخانه‌های آن تقریبا یک سوم کالاهای تولیدی جهان را تولید می‌کنند و سهم غالب در کشتی‌سازی، باتری‌ها، وسایل نقلیه الکتریکی، پهپادها، پنل‌های خورشیدی و فرآوری عناصر کمیاب دارند. 

این امر به پکن راه‌های زیادی برای تحت فشار قرار دادن قدرت‌های متوسط می‌دهد. این کشور می‌تواند مواد اولیه را خریداری کند، بازارها را با صادرات ارزان پر کند، از تامین مالی یا پشتیبانی ساخت‌وساز از پروژه‌های ناتمام خودداری کند و از وابستگی کارخانه‌های خارجی به قطعات چینی استفاده کند. اندونزی نیکل دارد، اما شرکت‌های چینی بخش زیادی از پالایش آن را کنترل می‌کنند. مکزیک و ویتنام از خروج زنجیره‌های تامین از چین سود می‌برند، اما بسیاری از کارخانه‌های آنها هنوز به ورودی‌های چینی وابسته هستند. قدرت‌های متوسط ممکن است بخش‌های ارزشمندی از سیستم را کنترل کنند، اما چین اغلب اکوسیستم صنعتی اطراف خود را کنترل می‌کند.

قدرت نظامی نیز به همان اندازه سلسله مراتبی است. پهپادها، موشک‌ها، مین‌ها و حملات سایبری به قدرت‌های متوسط چنگال‌های تیزتری داده‌اند. اما حمله به مهاجمان در نزدیکی خانه با اعمال قدرت در خارج از کشور یکسان نیست. عملیات‌های ایالات متحده در سال گذشته تفاوت را نشان داده است. در ونزوئلا، ایالات متحده ماه‌ها صرف جاسوسی از حرکات رهبر این کشور، نیکولاس مادورو، کرد، سپس بیش از 150 هواپیما را از 20 نقطه به پرواز درآورد، برق بخش‌هایی از کاراکاس را قطع کرد، پدافند ونزوئلا را از کار انداخت و نیروهای ویژه و ماموران اف‌بی‌آی را با بالگرد به پایتخت فرستاد تا مادورو را ربوده و به یک ناو جنگی آمریکایی منتقل کنند. 

در مقابل ایران، اطلاعات ایالات متحده و اسرائیل حرکات رهبران ایران را ردیابی کرده و قبل از اینکه بتوانند پراکنده شوند، به آنها ضربه زدند. نیروهای سایبری و فضایی مراکز فرماندهی ایران را کور کردند. سپس بیش از 100 هواپیمای آمریکایی در یک موج هماهنگ از زمین و دریا به پرواز درآمدند و بیش از هزار هدف را مورد حمله قرار دادند، بسیاری از رهبران ارشد ایران را ترور کرده و به پدافند هوایی، نیروی هوایی، نیروی دریایی و نیروهای موشکی این کشور ضربات سختی زدند. همزمان با واکنش تهران، خدمه آمریکایی صدها موشک و پهپاد را که به سمت کشتی‌ها و پایگاه‌های خلیج فارس هدف قرار گرفته بودند، رهگیری کردند.

این تفاوت بین اختلال و فرماندهی است. برخی از قدرت‌های متوسط می‌توانند باعث ضربه زدن به ارتش‌های قوی‌تر شوند. اما هیچ‌کدام نمی‌توانند به طور مداوم هزاران هدف را ردیابی کنند، نیروها را در مسافت‌های طولانی جابجا کنند، از آنها در حین حمل و نقل محافظت کنند، آنها را سوخت‌گیری و مسلح کنند، اطلاعات را در حوزه‌های مختلف با هم ترکیب کنند و هفته‌ها یا ماه‌ها دور از خانه به جنگ ادامه دهند. حتی مقاومت موفقیت‌آمیز نیز معمولا به یک سیستم بزرگتر بستگی دارد. به عنوان مثال، اوکراین به طرز درخشانی جنگیده است، اما تنها با اتصال به یک شبکه غربی از پول، اطلاعات، دفاع هوایی، آموزش، ارتباطات و مهمات.

قدرت های میانه راه دوام ندارند

اگر قدرت‌های میانه دوباره به صحنه بیایند، واکنش بدیهی این است که با هم متحد شوند. این پیام کارنی در داووس بود و انگیزه‌اش قابل درک است. ائتلاف‌ها می‌توانند صدای قدرت‌های میانه را تقویت کنند و به آنها در مسائل خاص قدرت بدهند. اما نمی‌توانند آنها را به قدرت‌های بزرگ تبدیل کنند یا جایگاه دائمی آنها را در میز مذاکره تضمین کنند.

اولین مشکل، مقیاس است. جهان چندقطبی نیست. در معیارهای اصلی قدرت، ایالات متحده بر همه چیز مسلط است، چین معمولا در رتبه دوم قرار دارد و بقیه بسیار پایین‌تر هستند. شکاف بین دو قدرت برتر و بقیه بسیار بیشتر از شکاف بین خود قدرت‌های میانه است.

این افت شدید به این معنی است که حتی وسیع‌ترین ائتلاف‌ قدرت های میانه یا متوسط قابل تصور هم نمی‌توانند یک قطب تشکیل دهند. به عنوان 13 "قدرت متوسط" که توسط مرکز "هاروارد بلفر" تعیین شده است، نگاه کنید: برزیل، مصر، هند، اندونزی، قزاقستان، نیجریه، پاکستان، عربستان سعودی، سنگاپور، آفریقای جنوبی، ترکیه، امارات متحده عربی و ویتنام. اقتصاد این کشورها روی هم رفته هنوز کمتر از نیمی از تولید ناخالص داخلی ایالات متحده، حدود دو پنجم بازار مصرف ایالات متحده، تقریبا یک چهارم هزینه‌های نظامی ایالات متحده و تقریبا هیچ یک از درآمدهای پیشرو در حوزه فناوری پیشرفته جهان را تشکیل نمی‌دهد. خود بلفر آنها را "یک بلوک منسجم" نمی‌نامد.

حتی ائتلاف‌های فانتزی هم کم می‌آورند. کشورهایی را که در هر معیار اصلی قدرت - تولید ناخالص داخلی با نرخ ارز بازار، اندازه بازار مصرف، هزینه‌های نظامی یا درآمد فناوری پیشرفته - در رتبه سوم تا دهم قرار دارند، در نظر بگیرید و آنها را با هم ترکیب کنید. آنها هنوز با ایالات متحده مطابقت ندارند. چنین بلوک‌هایی به شدت غیرممکن خواهند بود و مستلزم آن است که برخی از نزدیکترین متحدان واشنگتن با روسیه همسو شوند. با این حال، حتی روی کاغذ، تولید ناخالص داخلی آنها از ایالات متحده کمتر، بازار مصرف یک چهارم کوچکتر، هزینه‌های نظامی تنها دو سوم آمریکا و درآمد فناوری پیشرفته آنها کمتر از نصف ایالات متحده خواهد بود...

چین معامله‌ی ضعیف‌تری ارائه می‌دهد. پکن می‌تواند جاده بسازد، بنادر را تامین مالی کند، کالا بخرد و کالاها و قطعات صنعتی ارزان عرضه کند. برای برخی از کشورها، این مفید است. اما فراتر از وام، زیرساخت و اهرم فشار علیه غرب، پکن چیز زیادی ارائه نمی‌دهد: هیچ چتر امنیتی، ارز ذخیره یا کانال‌های سیاسی باز که از طریق آن شرکای ضعیف‌تر بتوانند چانه‌زنی کنند، وجود ندارد. قدرت آن با محصور کردن کشورها عمل می‌کند. این کشور بندر را تامین مالی می‌کند، شرکت‌های ساختمانی را تامین می‌کند، شبکه می‌سازد، مواد معدنی را فرآوری می‌کند، بازار را با صادرات پر می‌کند و به مرور زمان به دنبال خرید کمتر است. آنچه به عنوان توسعه آغاز می‌شود می‌تواند به بردگی تبدیل شود.

در نهایت، قدرت‌های متوسط نمی‌توانند انتخاب کنند که در یک دنیای سلسله مراتبی زندگی کنند یا نه. آنها باید انتخاب کنند که کدام سلسله مراتب بیشترین فضای مانور را به آنها می‌دهد. خطر این است که عملکرد استقلال را با جوهره قدرت اشتباه بگیرند - جشن گرفتن اجلاس‌ها، انجمن‌ها و سخنرانی‌های پرشور در حالی که اهرم‌های واقعی پول، فناوری، انرژی و نیرو در دستان قوی‌تر جمع می‌شوند. امنیت از تنها ایستادن یا به هم چسباندن ائتلاف‌های موقت حاصل نمی‌شود، بلکه از چانه‌زنی موثر در یک سیستم بزرگتر حاصل می‌شود. قدرت‌های متوسط، عوامل آزاد در یک دنیای مسطح نیستند. اما آنها هنوز هم می‌توانند با همکاری با یک قدرت بزرگ در یک فضای به طور فزاینده‌ای نابرابر، پیشرفت کنند.»

منبع : عصر ایران
ارسال نظرات
خط داغ