نشانههای جدی از توافق احتمالی تهران و واشنگتن
آیا ایران و آمریکا واقعاً در آستانه توافق قرار دارند؟
این گزارش از احتمال شکلگیری توافقی تازه میان ایران و آمریکا سخن میگوید؛ توافقی که با پیام سنجیده ترامپ جدیتر به نظر میرسد، اما هنوز تا نهاییشدن فاصله دارد. چارچوب اولیه شامل توقف خصومتها، کاهش تنش منطقهای، آزادسازی تدریجی داراییهای ایران، تعیین وضعیت تنگه هرمز و مذاکره درباره پرونده هستهای است. با این حال، مخالفت تندروهای واشنگتن، نقش تخریبی اسرائیل، فشارهای انتخاباتی نتانیاهو و ضرورت خویشتنداری تهران و واشنگتن، آینده توافق را شکننده میسازد.
فرارو- تریتا پارسی، کارشناس ارشد مسائل ایران در موسسه کوئینسی
به گزارش فرارو به نقل از نشریه ریسپانسیبل استیت کرفت، روز گذشته نوشتم که ایالات متحده و ایران در آستانه دستیابی به توافقی تازه قرار گرفتهاند؛ تحولی که اکنون، چند ساعت بعد، دونالد ترامپ نیز ظاهراً با انتشار پستی غیرمعمول و سنجیده در «تروث سوشال» آن را تأیید کرده است. اهمیت این پیام، پیش از هر چیز، در لحن و ساختار آن نهفته بود؛ متنی که برخلاف بسیاری از مواضع پیشین ترامپ، از نظر دستوری منسجم، از منظر دیپلماتیک حسابشده و بهطور چشمگیری فاقد نمایشهای معمول، لفاظیهای تحقیرآمیز یا حملات آیینی به طرف مقابل بود. همین خویشتنداری، خود حامل پیام است.
برخلاف اعلامیههای گذشته او درباره پیشرفتهایی که بیشتر رنگوبوی تبلیغاتی یا خیالی داشت، این بار بیانیه اخیر نه نشانی از بیانضباطی سیاسی داشت و نه در قالب یک مانور رسانهای داخلی قابل توضیح بود. لحن آن، بیش از هر چیز، به پیام یک روند جدی دیپلماتیک شباهت داشت. زمانبندی این موضعگیری نیز قابل توجه است؛ زیرا ظاهراً نه با ملاحظات بازار پیوند مستقیمی داشت و نه در خدمت یک نمایش داخلی فوری قرار گرفته بود. از سوی دیگر، منابع من در تهران نیز تأیید میکنند که پیشرفتی بزرگ در مسیر مذاکرات حاصل شده است؛ هرچند این تحول، همچنان منوط به تأیید نهایی باقی مانده است؛ همان نکتهای که ترامپ نیز بهصراحت به آن اشاره کرد.
اما همه این تحولات در نهایت چه معنایی دارد؟ پرسش اصلی این است که از خطوط کلی این توافق احتمالی واقعاً چه میدانیم و تا چه اندازه میتوان درباره ماهیت آن با اطمینان سخن گفت؟ نقش بازیگران منطقهای در رسیدن به این پیشرفت تا چه اندازه تعیینکننده بوده است؟ و در نقطه مقابل، چه عواملی باعث شده اروپا در این روند تقریباً به بازیگری بیاثر و حاشیهای تبدیل شود؟
از یادداشت تفاهم تا توافق نهایی؛ نقطههای آسیبپذیر یک معامله بزرگ
اگر این ترتیبات، در مرحله کنونی، صرفاً در قالب یک یادداشت تفاهم تعریف شده باشد، با ورود مذاکرات به فاز دوم، آسیبپذیریهای اصلی توافق در کجا آشکار خواهد شد؟ پرسش مهم دیگر به واشنگتن بازمیگردد: آیا ترامپ قادر خواهد بود این توافق را در داخل آمریکا بهدرستی عرضه کند، برای آن روایت بسازد و هزینههای سیاسی آن را مدیریت کند؟ در سوی دیگر، اسرائیل چه اقداماتی میتواند برای تخریب این توافق انجام دهد و احتمالاً از چه ابزارهایی برای برهمزدن آن استفاده خواهد کرد؟ و اگر توافق نهایی واقعاً به سرانجام برسد، شکست راهبردی اسرائیل در این پرونده تا چه اندازه عمیق و پرهزینه خواهد بود؟ در ادامه تلاش می کنم این پرسشها را یکبهیک بررسی کنم.
نخست باید تأکید کرد که جزئیات کامل این توافق هنوز بهطور رسمی روشن نشده است. با این حال، بر اساس گزارش «امواج مدیا»، چارچوب اولیه توافق، مجموعهای از ترتیبات سیاسی، امنیتی و اقتصادی را در بر میگیرد. در سطح امنیتی، این توافق شامل توقف جامع خصومتها خواهد بود؛ توقفی که لبنان را نیز در بر میگیرد و میتواند دامنه تنشهای منطقهای را بهطور محسوسی کاهش دهد. در سطح اقتصادی، آزادسازی تدریجی داراییهای مسدودشده ایران در دستور کار قرار دارد. بخش مهم دیگر این توافق به تنگه هرمز مربوط است. طبق این چارچوب، آنچه از آن بهعنوان پایان «محاصرهِ محاصره» آمریکا در تنگه هرمز یاد میشود، در مسیر اجرا قرار خواهد گرفت. رفتوآمد دریایی از مسیر این تنگه نیز تحت نظارت مشترک ایران و عمان از سر گرفته خواهد شد.
پس از آغاز اجرای این اقدامات، طرفها ۳۰ روز فرصت خواهند داشت تا درباره توافق نهایی وارد مذاکره شوند. انتظار میرود توافق مرحله دوم، دو محور اصلی را پوشش دهد: نخست، پرونده هستهای ایران؛ و دوم، تعیین وضعیت بلندمدت تنگه هرمز. با این همه، نشانهها حاکی از آن است که پیشرفت در پرونده هستهای نیز از همین حالا قابل توجه بوده است. تا جایی که من دریافتهام، اصول کلی برای حلوفصل این مسئله تا حد زیادی میان طرفها مورد توافق قرار گرفته است.
در اصل، این توافق وضعیت را به همان نقطهای بازمیگرداند که پس از اعلام آتشبس اولیه، از ابتدا قرار بود در آن مستقر شود. آتشبس، در طراحی اولیه خود، باید دامنهای منطقهای میداشت و لبنان را نیز در بر میگرفت. از همان ابتدا نیز قرار نبود چیزی به نام «محاصرهِ محاصره» شکل بگیرد؛ طرحی بیمعنا و فاقد منطق راهبردی که «بنیاد دفاع از دموکراسیها» آن را سرهم کرده بود و نتیجهای جز تضعیف جایگاه راهبردی آمریکا به همراه نداشت. همچنین، قرار نبود رفتوآمد تجاری از مسیر تنگه هرمز همچنان مختل باقی بماند. عناصر جدید آن، در واقع به دو محور محدود میشود: نخست، تخفیف محدود تحریمها برای تهران؛ و دوم، تعهد رسمی طرفها برای حلوفصل مسئله هستهای ظرف ۳۰ روز آینده.
ترامپ زیر فشار تندروها؛ آزمون سخت فروش توافق در واشنگتن
با این حال، هرچند رسیدن به این نقطه بیتردید اهمیتی جدی دارد، اما تا زمانی که توافق نهایی تضمین نشود، هنوز نمیتوان از یک توافق واقعی سخن گفت. پنجره ۳۰ روزه، با وجود کوتاه بودن، همچنان فرصت کافی در اختیار اخلالگران در همه طرفها قرار میدهد تا روند را تخریب کنند و مسیر دیپلماسی را از ریل خارج سازند. در این میان، همراهی و موافقت منطقهای اهمیت ویژهای دارد. اینکه ترامپ تنها پس از گفتوگو با طیف گستردهای از رهبران کلیدی منطقه از جمله رهبران عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر، پاکستان، ترکیه، مصر، اردن و بحرین و نیز پس از تماس جداگانه با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، این توافق را اعلام کرد. این تکیهگاه منطقهای، دستکم تا حدی، برای ترامپ در واشنگتن نقش سپر سیاسی ایفا میکند. او در برابر اتهامهای اجتنابناپذیر تندروها از جمله این ادعا که توافق نشانه شکست است یا به معنای خیانت به اسرائیل تلقی میشود میتواند به حمایت گسترده منطقهای استناد کند. از نگاه ترامپ، این حمایت میتواند بهعنوان شاهدی عرضه شود بر اینکه شرکای اصلی آمریکا در خاورمیانه، دیپلماسی را بر تشدید تنش ترجیح دادهاند.
در واقع، اگر این روند را با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ در دوره ریاستجمهوری باراک اوباما مقایسه کنیم، سطح مشارکت منطقهای پیرامون توافق ترامپ بهطور عینی عمیقتر، گستردهتر و از نظر سیاسی پیامدسازتر به نظر میرسد. توافق اوباما در شرایطی مذاکره شد که اسرائیل، عربستان سعودی و امارات متحده عربی آشکارا با آن مخالف بودند و نسبت به پیامدهای آن هشدار میدادند. اما توافق ترامپ، دستکم بر اساس نشانههای موجود، ظاهراً نه در برابر مخالفت متحدان منطقهای واشنگتن، بلکه با نوعی حمایت فعال و هماهنگ منطقهای در حال شکلگیری است. با این حال، غیبت تقریباً کامل اروپا از این روند، چشمگیر است؛ هرچند در عمل چندان مسئلهساز به نظر نمیرسد. در این مرحله، بیاهمیتی دیپلماتیک اروپا در دیپلماسیهای بزرگ خاورمیانه چنان عادی و مزمن شده است که کنار گذاشته شدن آن دیگر حتی شگفتی چندانی برنمیانگیزد.
با این همه، اگر وحشت علنیای را که اکنون از محافل جنگطلب واشنگتن و حلقههای طرفدار اسرائیل بیرون میزند معیار قرار دهیم، ۳۰ روز آینده احتمالاً از نظر سیاسی برای ترامپ بسیار دشوار، پرهزینه و بیرحمانه خواهد بود. «بنیاد دفاع از دموکراسیها» از همین حالا آشکارا حملات خود را علیه او آغاز کرده است. آیپک نیز صدای قانونگذارانی را تقویت میکند که این توافق را محکوم میکنند و آن را نشانهای از عقبنشینی واشنگتن میدانند. در همین حال، یکی از مشاوران ولیعهد پیشین ایران، ترامپ را به «تسلیم کامل» متهم کرده است. بخش قابل توجهی از همان متحدانی که با شور و اشتیاق از تصمیم ترامپ برای آغاز جنگ استقبال کرده بودند، اکنون به این دلیل علیه او موضع میگیرند که دیپلماسی را بر تشدید دائمی تنش ترجیح داده است. با این حال، سیاستمداران ارشد اسرائیلی ممکن است رویکردی محتاطانهتر و محاسبهشدهتر در پیش بگیرند. آنان احتمالاً به جای ورود به رویارویی مستقیم با ترامپ، اجازه خواهند داد نیروهای نیابتیشان در واشنگتن نبرد علنی را از طرف آنان پیش ببرند.
اسرائیل در تله ترامپ؛ توافقی با هزینه راهبردی سنگین
انتخابات اسرائیل در پیش است و ترامپ همچنان در میان رأیدهندگان اسرائیلی از محبوبیتی عمیق برخوردار است؛ در حالی که نتانیاهو تاکنون نتوانسته محبوبیت جنگ با ایران را به یک برتری انتخاباتی تعیینکننده تبدیل کند. از همین رو، درگیری علنی و مستقیم با ترامپ بر سر این توافق میتواند برای نتانیاهو از نظر سیاسی خطرناک باشد. ترامپ، اگر تحریک شود، ابزارهای نمادین اما مؤثری در اختیار دارد؛ او میتواند صرفاً با ارسال نشانهای از حمایت از یکی از رقبای نتانیاهو، ضربهای جدی به موقعیت سیاسی نخستوزیر اسرائیل وارد کند.
شاید ترامپ چند روز پیش دقیقاً به همین پویایی اشاره کرده بود؛ زمانی که به خبرنگاران گفت در اسرائیل «۹۹ درصد محبوبیت» دارد و حتی میتواند خودش برای نخستوزیری در آنجا نامزد شود. در ظاهر، این جمله میتوانست صرفاً یکی دیگر از جلوههای خودستایی آشنای ترامپ به نظر برسد. اما در این زمینه، ممکن است حامل هشداری هدفمند به نتانیاهو و کل ساختار سیاسی اسرائیل بوده باشد؛ هشداری با این مضمون که ترامپ، اگر بخواهد، میتواند بسیار بیش از آنکه آنان به او آسیب بزنند، به آنان آسیب وارد کند.
با این حال، نباید تردید چندانی داشت که اگر توافق نهایی حاصل شود و هر توافق پایدار تقریباً بهطور قطع مستلزم کاهش قابلتوجه تحریمها علیه ایران خواهد بود چنین توافقی برای تلآویو یک شکست راهبردی ویرانگر خواهد بود.دو جنگ اسرائیل، به شکلی متناقض، نه تنها نتوانست موقعیت ایران را تضعیف کند، بلکه وضعیت بازدارندگی تهران را تقویت کرد. این جنگها نشان دادند که اسرائیل بدون پشتیبانی نظامی گسترده آمریکا، توان رویارویی مؤثر و پایدار با ایران را ندارد؛ واقعیتی که ضربهای سنگین به تصویر قدرت مستقل اسرائیل وارد کرد.
از سوی دیگر، این تحولات به جایگاه جهانی آمریکا و هاله برتری نظامی آن نیز آسیبی محاسبهناپذیر وارد کرده است. اثر انباشته این روند ممکن است آنقدر شدید باشد که پیگیری برتری بلامنازع جهانی آمریکا، دیگر گزینهای واقعبینانه و قابل اتکا به شمار نرود. همزمان، حمایت از اسرائیل در داخل ایالات متحده نیز با فرسایشی چشمگیر روبهرو شده است. این کاهش حمایت تقریباً در میان همه گروههای جمعیتی دیده میشود؛ بهجز رأیدهندگان مسن جمهوریخواه که همچنان یکی از معدود پایگاههای نسبتاً پایدار حمایت از اسرائیل در سیاست داخلی آمریکا باقی ماندهاند.
مهمتر از همه، کاهش تحریمها میتواند اقتصاد ایران را از دههها محدودیت و فشار رها کند و در گذر زمان، موازنه قدرت منطقهای را از اسرائیل و چشمانداز آن برای تحقق ایده «اسرائیل بزرگ» دور سازد. دقیقاً به همین دلیل، اسرائیل تقریباً بهطور قطع هر کاری را که در توان داشته باشد، در پشت صحنه انجام خواهد داد تا پیش از برگشتناپذیر شدن این توافق، آن را تخریب کند.
با این حال، اسرائیل تنها تهدید پیش روی توافق نیست. واشنگتن و تهران نیز هر دو باید انضباطی فوقالعاده از خود نشان دهند تا روایتهای رقیب آنان از پیروزی، به تقویت اردوگاه مخالفان تندرو در کشور مقابل منجر نشود. در سراسر مذاکرات، ترامپ حساسیت بسیار اندکی نسبت به این واقعیت نشان داده است که پستهای تحریکآمیز او در شبکههای اجتماعی چگونه ظرفیت تهران برای مصالحه را پیچیدهتر میکند. اکنون ایران باید از تکرار همین خطا پرهیز کند. پیروزینمایی علنی در تهران، بهسادگی میتواند توان سیاسی ترامپ برای پیش بردن توافق در داخل آمریکا را تضعیف کند.
توییت اخیر سخنگوی وزارت خارجه ایران، که نتیجه جنگ ترامپ را با تلاشهای ناکام روم برای به انقیاد کشیدن امپراتوری ساسانیِ ایران مقایسه کرد، نمونهای روشن از همین مسئله است. چنین لفاظیهایی، هر اندازه که در داخل ایران جذاب به نظر برسد، در این مقطع میتواند هزینهساز باشد. اکنون بیش از هر زمان دیگری، روند دیپلماسی به خویشتنداری، ابهام راهبردی و مدیریت دقیق پیامها نیاز دارد؛ نه به روایتهایی که در واشنگتن به مخالفان توافق امکان دهد موضع خود را سختتر کنند و مصالحه را بهعنوان شکست آمریکا تصویر بکشد.