مستنداتی درباره یک فرسایش اجتماعی؛ ۹ روایت از عمقِ فاجعه و ترومای نان
غرض سیاه نمایی نیست اما مباد که به یک فروپاشی همهجانبه برسیم. این روایتها، هشدارهای جدی به پیکرهای است که تابِ این همه درد و فشار را ندارد.
محسن سلیمانی فاخر، در یادداشتی در عصر ایران نوشت: « به عنوان یک روزنامهنگار و مشاهدهگر اجتماعی، این 9 روایت را نه از دور، که با گوشت و پوست خود لمس کردهام. اینها برای من صرفاً «سوژهی گزارش» نیستند؛ اینها تکههای شکسته شدهی آیینهای هستند که هر روز در آن خودمان و هموطنانمان را میبینیم. من این 9 پرده را عینا دیده و شنیدهام و حالا آنها را به عنوان مستنداتی از یک بحران نگران کننده انسانی، پیش روی وجدان جامعه میگذارم تا هشداری باشد برای تصمیم سازان و تدبیری کلان یا موقت اندیشیده شود.
این روایتها را با همان استناد و جزئیاتی که بر من گذشته بازنویسی کرده ام و از تحلیل جامعهشناختی آنها نیز غفلت نخواهم کرد.
روایت اول: بلوغِ تلخ در پیادهرو
وسایل خودرو پراید متعلق به همکارم را دزدیدند. اما آنچه داغِ این سرقت را صدچندان کرد، ربودن کفشهای اسکیت دختر ۱۰ سالهاش بود. شاهد بودم که دخترک با هقهقی که بند نمیآمد، نه برای اسکیت، که برای ناتوانی مادرش میگریست و میگفت: «توی این گرونی، تو دیگه نمیتونی برای من بخری...». دیدن لرزش شانههای زنی که در برابر منطقِ اقتصادیِ دختر کوچکش کم آورده بود، اولین پرده است.
روایت دوم: حراجِ تخصص
دوست ژورنالیست من که دست توانایی هم در ترجمه دارد با من تماس گرفت. با صدایی که صلابتِ همیشگی را نداشت. التماس میکرد او را در رسانهای برای کار معرفی کنم. میگفت: « باور کن حتی به ماهی ۱۵ تا ۲۰ میلیون تومان هم راضیام». برای کسی که سالها استخوان خرد کردهی کلمه است، این رقم یعنی مرگِ تدریجی؛ یعنی سقوطِ تدریجی طبقهای که قرار بود مغز متفکر جامعه باشد.
روایت سوم: معمای دستمزدِ ارزان
با دوستی که مالک سینمایی است گپ میزدم. میگفت قبل از بحرانهای اخیر، کسی با ۲۰ میلیون تومان برای کارگری در سینما نمیآمد، اما این روزها جوانانی مراجعه میکنند که با کمتر از ۱۵ میلیون تومان هم راضی به کارند. تعجب او از این بود که با این تورم وحشتناک، چرا قیمتِ نیروی انسانی در حال سقوط است؟ البته او راضی بود اما وقتی بقا به خطر بیفتد، انسان به حداقلها تن میدهد تا فقط «باشد».
روایت چهارم: ضیافتِ نان خشک
دوست گالریداری از رفیقِ هنرمند تجسمی خود میگفت که ادعا میکرد «این روزها فقط نان میخریم و میخوریم». اول فکر کرده بود این یک استعاره از فقر است؛ همان مَثَلِ «نان در آب زدن». اما وقتی به خانهاش رفته بود، با چشمان خودش دیده بود واقعاً تنها غذای سفرهی آن خانواده، نان خالی است. آیا هنر به عنوان آخرین سنگرِ تمدن، حالا در برابر گرسنگی خلع سلاح شده است؟
روایت پنجم: وداع با خودرو در جاده
دوست دیگری تعریف میکرد اتومبیل همکار او در جاده واشر سرسیلندر میسوزاند. امداد خودرو برای ۵۰ کیلومتر حمل ماشین ۱۱ میلیون طلب میکند و تعمیرکار بیش از ۶۰ میلیون. آن مرد با نگاهی به موجودی حساب و قیمتِ آهنپاره درِ ماشین را میبندد و آن را همانجا در جاده رها میکند. این رها کردن، نمادی از بریدن از تمام دلبستگیهایی است که نگهداریشان از خودشان گرانتر تمام میشود.
روایت ششم: ترومای نان
در جمعی روانکاوی با حسرت میگفت شمار مراجعان او به یکسوم کاهش یافتهاست. میگفت در دنیای امروزِ ما، مردم تروماها و دردهای روانیشان را «مهم» نمیدانند، چون هزینهی درمان، برابر با هزینهی چند هفته معیشت است. ما با جامعهای روبرو هستیم که دردهای روحیاش را در لایههای زیرین انبار میکند تا فقط بتواند نان بخرد.
روایت هفتم: دزدی با آرامش
یکی از اقوام که ماشین گرانقیمتی دارد، تعریف میکرد نیمهشب با صدایی بیدار شده و از پنجره دیده دزدی با خیال راحت در حال باز کردن آیینههای ماشین است. میگفت فریاد زدم تا بترسد، اما سارق حتی سر خود را بلند نکرد. او با چنان آرامشی کارش را تمام کرد و رفت که گویی هیچ ترسی از قانون یا عواقب کارش ندارد. وقتی کسی چیزی برای از دست دادن نداشته باشد، از هیچچیز نمیترسد.
روایت هشتم: رضایت به مرگ
همسایه مجرد( تجرد قطعی) ۵۰ سالهام را با اورژانس بردند. فردا که دیدمش، گفت قلبش نیاز به آنژیو دارد اما هزینهاش را ندارد. میگفت داروهایش ماهی ۸ میلیون تومان خرج دارد و دیگر توان خرید ندارد. با لحنی که بوی تسلیم میداد گفت: «دیگر قرص نمیخورم؛ هر چه بادا باد». او عملاً به مرگ رضایت داده بود، چون زندگی برایش بیش از حد گران شده بود.
روایت نهم: التهابِ درونی
و اما خودم؛ در هر خریدی که انجام میدهم، صورتم از شرم و خشم داغ میشود. وقتی درآمدم را با قیمتها تراز میکنم، ناامیدی تمام وجودم را میگیرد. برای گذشته حسرت میخورم و از آیندهای که مثل یک هیولا پیش رو ایستاده، میترسم. این حسِ «برافروختگی»، حسِ مشترکِ همهی ماست.»
بیم فروپاشیِ اجتماعی
وی افزود: «از دیدگاه جامعهشناختی و با نگاهی انتقادی به این 9 روایت، ما با پدیدهای فراتر از یک بحران اقتصادی ساده روبرو هستیم؛ ما در میانهی یک «گسستِ انسانی و اخلاقی» ایستادهایم. ریشه و موتور محرک تمام این اتفاقات، گرانی و تورم است. وقتی از گسست صحبت میکنیم، در واقع به پیامدهای ثانویه و ویرانگر این تورم اشاره داریم. تورم فقط عدد و رقم در مرکز آمار نیست؛ تورم وقتی از یک حدی فراتر میرود، «ماهیت انسان» و «رابطه آدمها با هم» را عوض میکند.
۱. مرگِ معنا و تخصص: وقتی مترجم و هنرمند به نان خشک و دستمزدِ حداقلی تن میدهند، یعنی ساختارِ ارزشگذاری جامعه از هم پاشیده است. جامعهای که نتواند میان تخصص و معیشت نسبتی برقرار کند، به زودی دچار «فرار مغزها» یا بدتر از آن، «پوسیدگی مغزها» در داخل میشود.
۲. تهیشدن از ترس و قانون: روایت دزدی که در برابر فریاد مالک نمیگریزد، نشاندهندهی عبور از خط قرمزِ امنیت اجتماعی است. وقتی فقر مطلق حاکم شود، مجازات دیگر بازدارنده نیست. دزدِ آینه و آن کسی که برای حمل ماشین ۱۱ میلیون میگیرد، هر دو در حالِ غارتِ یکدیگرند؛ این یعنی بازگشت به «وضعیت طبیعیِ هابز» که در آن انسان، گرگِ انسان است.
۳. فرسودگی روانی و انفجار قریبالوقوع: «برافروختگی»؛ در روانشناسی اجتماعی، «خشم انباشته» نام دارد. وقتی مردم به دلیل هزینهها از روانکاو و پزشک قلب دوری میکنند، در واقع در حالِ انبار کردنِ بشکههای باروت در روانِ خود هستند. این روحیه شکننده، با یک تلنگرِ کوچک به انفجار میرسد.
تا کجا؟
تا کجا توان ادامه هست؟ پاسخ این است که لایه هایی از جامعه هماکنون نیز فروپاشیده است؛ اما این فروپاشی «بیصدا» و در لایههای زیرین رخ داده است.
دعوت مردم به صرفهجویی، وقتی نانی برای خوردن نباشد، نوعی بیخبری سیستماتیک از واقعیت است. آرزوهایی دفن شدهاند و آنچه باقی مانده، تنها غریزهی بقاست.
غرض سیاه نمایی نیست اما مباد که به یک فروپاشی همهجانبه برسیم. این روایتها، هشدارهای جدی به پیکرهای است که تابِ این همه درد و فشار را ندارد.
روزگار مساعدی نیست ، اما سکوت در برابر این مستندات هم روا نیست.»