فاصله روایتهای تلویزیونی از واقعیتهای تلخ جنگ
در حالی که جنگ سرشار از داستانهای واقعی و تأثیرگذار است، برخی تولیدات نمایشی با اتکا به روایتهای ساختگی، از جلب اعتماد مخاطب بازماندهاند.
یکی، دو سازمان سینمایی از ابتدای جنگ 40 روزه تلاش کردند، آثاری را متناسب با شرایط روز تولید کرده و به پخش برسانند. تولیدات یکی از آنها سر از تلویزیون درآورد و آن یکی ترجیح داد، آثارش را در پلتفرمها به نمایش گذارد.
به گزارش روزنامه اعتماد، تلاش هر دوی اینها ستودنی است که در روزهایی سخت، بخشی از هنرمندان را با خود همراه کردند و دست به تولید چنین آثاری زدند. «سرو، سپید، سرخ» از تولیدات سازمان سینمایی اوج بود که از شبکه یک سیما روی آنتن رفت. تعدادی از کارگردانان شناخته شده و فیلمسازان جوانی که پیش از این فیلمهایی ساخته بودند، اپیزودهای این مجموعه را کارگردانی کردند. پیش از هر چیز عجله در نگارش فیلمنامه، فیلمبرداری و مراحل فنی در اکثریت قریب به اتفاق این اپیزودها به چشم میآمد که میتوان به خاطر شرایط حاکم بر آن زمان از آنها چشمپوشی کرد اما صرف تولید یک مجموعه مرتبط با جنگ، آن هم در نزدیکترین فاصله زمانی با آن، نهتنها امتیاز و فضیلتی به حساب نمیآید، بلکه به راحتی میتواند مخاطب را از پیگیری چنین تولیداتی منصرف کند.
جنگ رمضان با همه تلخیها و مصائبی که داشت، پر از درام و داستانهای جذاب و فراموشنشدنی بود که تا سالها بعد میتواند دستمایه خوبی برای نویسندگان و فیلمنامهنویسان باشد. حتی تصاویری که از این جنگ ثبت شده و عکسهای مردمانی که خاکآلود و بهتزده از میان خرابهها بیرون میآیند برای آنهایی که اهل نوشتن و داستان هستند، مایه الهام و قصهپردازی است. به خاطر بیاورید، ویدیوی موتورسواری که روی زمین افتاده، تلفن همراهش زنگ میخورد و در حالی که از درد به خود میپیچد، تلاش میکند بدون اینکه مادرش متوجه حال او شود، تماس تلفنیاش را پاسخ بدهد و او را به فرستادن صلوات برای رسیدن به آرامش دعوت کند، چقدر در همان روزهای اولیه جنگ دیده شد. این فرد خود یک کاراکتر جذاب برای قصهای در همین اندازه اپیزودهای «سرو، سپید، سرخ» است که برایش میتوان داستانی را پیش یا و بعد از این اتفاق طراحی کرد. یا خانوادهای که برای افطاری و در امان ماندن از آسیبهای انفجار دور هم جمع شده و موشک طوری به خانه آنها اصابت میکند که همگی با هم شهید میشوند، آنقدر ظرفیت دارد که میتوان به ازای هر یک از اعضای این خانواده خردهداستانهایی طراحی کرد و آن را متناسب با چند اپیزود از یک سریال جلو دوربین برد.
یا مگر میتوان گفت استاد دانشگاهی که در جنگ ۱۲ روزه برای فرار از تعقیب دشمن همراه با خانوادهاش به خانه پدریاش پناه برد و بر اثر انفجار یک نفر از آنها زنده نماند، ظرفیت پرداخت داستانی ندارد؟ اینها داستانهایی بهشدت واقعی، دمدست و جذاب هستند که از فرط دیده و شنیده شدن به فراموشی سپرده میشوند. چنین داستانهایی را مخاطب با جان و دل باور میکند و تا مدتها به خاطر میسپارد. اما او که نظیر چنین داستانهای واقعی را شنیده و دیده، چرا باید قصه دختر فیلمسازی که در مواجه با یک مخبر، مدام تلاش میکند او را تعقیب کند و نیازی به معرفی او به مراجع اطلاعاتی و امنیتی نمیبیند و تنها به آن به عنوان سوژه فیلم مستندش نگاه میکند، بپذیرد؟
یا مخاطبی که هر روز وقایع جنگ را دنبال میکرده، چطور میپذیرد که دختر و پسر جوان یک خانواده که میخواستند به کانادا سفر کنند، دور از چشم خانواده در خانه و زیرزمین آن پنهان شوند و در این شرایط ندانند که چه میخواهند بکنند؟ یا ما چطور باید باور کنیم که زن حاملهای که با ترس از صداهای انفجار به گوشهای در خانهاش پناه برده و نیمهجان میشود، پس از آن روز سخت ترجیح میدهد از میانه راه تهران به رشت به مرز مهران برود تا همراهانشان را به مقصد برسانند؟
مشکل بیشتر اپیزودهای «سرو، سپید، سرخ» این بود که سازندگانش تلاش کرده بودند داستانهایی خلق کرده و به سرعت روانه پخش کنند. بدون اینکه باور و همراهی مخاطب را در نظر بگیرند.
تنها اپیزودی که بیش از بقیه قابل باور بود، از اتفاقی واقعی یعنی سرنگونی پهپاد دشمن با تفنگ برنو شکل گرفته بود. حداقل این یکی را تماشاگر باور میکرد و کم و کاستیهایش را هم میپذیرفت. بقیه محصول تخیل و ذهنیت نویسندگانی بودند که جز کار در شرایط جنگی و زیر بمباران، اتفاق ویژهای را رقم نزدند. انگار آنها تنها به این دلخوش کرده بودند که در این شرایط بحرانی دست به تولید و ساخت قسمتی از یک مجموعه درباره جنگ زدند. بگذریم که تعدادی از اپیزودها هم در خارج از تهران و مناطق شمالی و غربی کشور تصویربرداری شده که در این مناطق هم خبری از بمب و موشک نبود. واقعیت این است که جنگ داستانهایی به شدت غنی در خود دارد.
برای ساخت یک مجموعه درباره جنگ، به جای پناه بردن به تمها و مضمونهایی که در همه زمانها میتوان آنها را روایت کرد، بهتر این است که از خود آدمها و اتفاقات جنگ، وام بگیریم. آن وقت داستانهایی را به تصویر میکشیم که هم دستاندرکارانش آن را باور کرده و به خوبی میتوانند آنها را به تصویر دربیاورند و هم مخاطب به خوبی این قصهها را باور کرده و از آن تاثیر میگیرد تا جایی که به راحتی هم آنها را به فراموشی نخواهد سپرد.