روایت اهالی شهرک بروجردی در جنوب شرقی تهران / بلوکهای دوداندود و آخرالزمان
شهرکی مسکونی در جنوب شرق تهران که صبح چهارشنبه هدف سه موشک آمریکایی-اسرائیلی قرار گرفت و تصاویر شعلهورشدنش با دودهای انبوه در آسمان شهر، همه را شوکه کرد.
مرد میانسالی که ابتدای کوچه «متانت» زندگی میکند و لحظه وقوع روبهروی خانهاش ایستاده بوده، میگوید شدت انفجار بهقدری بود که انگار دروازههای جهنم باز شده و آتش آورده بود. اهالی میگویند تا الان، جسد ۲۰ نفر پیدا شده و تعدادی آدم هم ناپدید هستند.
به گزارش شرق، متروی بعثت، نزدیکترین ایستگاه زیرزمینی به شهرک بروجردی است؛ شهرکی مسکونی در جنوب شرق تهران که صبح چهارشنبه هدف سه موشک آمریکایی-اسرائیلی قرار گرفت و تصاویر شعلهورشدنش با دودهای انبوه در آسمان شهر، همه را شوکه کرد. ۲۴ ساعت بعد از این حمله، در متروی بعثت پله برقیها از کار افتاده و تکههایی از سقف ورودی ایستگاه روی زمین پرت شدهاند. دو ورزشگاه، یکی آن سوی اتوبان و یکی در مسیر بین ایستگاه و شهرک، هدف حملههای صبح پنجشنبه بودهاند.
از میان مردمِ مبهوت و هراسان، امدادرسانها و مأموران برقی که سریع به محل انفجار رسیده و دکلها را تعمیر میکنند، میگذرم و به شهرک میرسم. بلوار ورودی را طی میکنم و هر چه پیشتر میروم، آدمهای بیشتری را میبینم که جعبهها، چمدانها و بارهایشان را در ماشین جا میدهند و با چهرهای نگران آنجا را ترک میکنند.
بلوکهای دوداندود و آخرالزمان
انتهای کوچه متانت محل اصلی حمله است و تا شعاع بسیار زیادی، همهجا را شیشههای خردشده پر کرده است. جوانههای سبز و کوچک درختها ریختهاند و در خردهشیشهها قاطی شده و برق میزنند. هنوز به ساختمانهای ازبینرفته نرسیدهام اما تعداد بلوکهایی که شیشههایشان خرد شده، پنجرههایشان درآمده و پردههایشان در باد اسفندماه تکان میخورد انگار تمامی ندارد.
ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه چهارشنبه سیزدهم اسفند، دو موشک به طبقههای بالایی بلوکهای کوچه متانت برخورد میکند و بعد از سه دقیقه، موشک سوم فرود میآید. زنی که در خیابانی آن طرفتر زندگی میکند، میگوید سرعت انفجار آنقدر بالا بود که فرصتی برای پناهگیری نبود و در لحظهای صدایی بینهایت دهشتناک تمام خانه را پر کرد. آقای زادهکمند، مرد میانسالی که ابتدای کوچه متانت زندگی میکند و لحظه وقوع روبهروی خانهاش ایستاده بوده، میگوید: «آخرالزمان بود. شدت انفجار بهقدری بود که انگار دروازههای جهنم باز شده و آتش عظیمی آورده بود توی خانهها».
آقای نیکبخت، همبلوکی آقای زادهکمند در کوچه متانت که سر کار بوده و با تماس همسرش اتفاق را میفهمد، خودش را سراسیمه به محل رسانده و از دور با صدای جیغ بلند کودکانی مواجه شده که بعد از چند ثانیه فهمیده دختران خودش هستند: «همسر و دخترانم فقط گریه میکردند. همه آشفته و هراسان به سویی میدویدند. صدای فریادهای تخلیه کنید، در دالانهای میان بلوکها میپیچید و ماشینها پر از ترکش و سنگ و غبار شده بود.»
اهالی میگویند تا الان جسد ۲۰ نفر پیدا شده و تعدادی آدم هم ناپدید هستند. آقای زادهکمند میگوید «هشت نفرشان را در دقیقههای اول خودم با چشمهایم دیدم. تکهتکه شده بودند. نیمه تن یک زن هم از بالکن آویزان شده بود و نیمه دیگرش نبود». یکی دیگر از همسایهها که برای خرید نان آمده و ۲۰ سال در این شهرک زندگی کرده و همه را میشناسد، تعریف میکند که «پسر نوجوان را میشناختم و خودم از زیر آوار درش آوردم. نمیتوانست تکان بخورد و موج انفجار هوشیاریاش را گرفته بود. در همان حال میگفت که خانوادهام نیستند، رفتهاند بیرون. اما پدر و مادر و خواهرش در همان خانه کشته شده بودند».
صاحب سوپرمارکت همسایه میگوید «سر آویزان به میله پنجره را خودم دیدم» و ادامه میدهد که سر یکی از آشنایانش هنوز پیدا نشده است. میگوید «امروز اول صبح دو مادر دم آوارها نشسته بودند منتظر بچههایشان». یکی از مادرها اصرار داشته که پسرم به من زنگ زده و گفته که زنده و زیر آوار است، اما امدادگرها آوارها را گشته و هیچکسی را پیدا نکرده بودند.
نفسبریده شدن از وحشت
به کوچههای مجاور محل حمله نگاه میاندازم. شاید که حدود ۲۰.۳۰ ماشین در خودشان له و مچاله شدهاند. واحدهای پایینی بلوکهای شهرک بروجردی، مغازههایی هستند که احتیاجات شهرک را برطرف میکنند. مثل خیاطیای که پارچهها و شیشههایش درهم پاشیده شده، سوپرمارکتی که از درون منهدم شده، و نانواییای که درست روبهروی بلوک منفجرشده قرار دارد.
زنی خدا را شکر میکند که نانوایی آن لحظه بسته بوده و صف آدمهای منتظر نان به خاک و خون کشیده نشده است. تل نانهای سنگک بیات را گوشهای گذاشته و نانوایی را تمیز میکنند. آن سوی نوارهای زردِ خطر، گروههای مختلف جهادی برای کمک به خانوادهها و نخالهبرداری خانهها حاضر هستند. هر بلوک در این شهرک، ۸ طبقه و ۲۳ واحد دارد با میانگین ۱۰۰ نفر جمعیت.
به دو بلوک، سه موشک مستقیم اصابت کرده، ساختمان شش بلوک کاملا غیرقابل سکونت شده، و ۱۵ بلوک را کاملا تخلیه کردهاند. همه اینها با درجههای متفاوتی تحت تأثیر موج انفجار قرار گرفتهاند. آقای زادهکمند که خودش آبادانی است و جنگ هشتساله را دیده، در این جنگ دو بار دچار موجگرفتگی شده است.
با سرگیجه و تاری دید و سنگینی چشمهایش ادامه میدهد و میگوید مهمترین آسیبها را همان موج انفجار ایجاد میکند: «موج انفجار است که میکُشد، اعضای درونی را منهدم کرده و اعضای بیرونی را قطع میکند».
میگوید تعداد مجروحها غیرقابل شمارش بوده و بعضیها را دیده که دست یا پا نداشتهاند. ادامه میدهد: «چند نفر هم از وحشت صدای مهیب انفجار سکته کردند و جانشان را از دست دادند. یکی از آنها پسر ورزشکار محله بود». او به یاد همرزمش هم میافتد که حالا در بیمارستان است؛ پسرِ معمارش در خانه کشته شده و از پیکر دخترش هنوز هیچ اثری پیدا نشده است.
ساکنان بلوکهای مجاور پایین آمدهاند و برای پنجرههای بدون شیشهشان، پلاستیکهای کلفت را برش میزنند و میبرند. هیچکس سرِ حوصله نیست. شهرک برای خیلیها، یک محلِ معمولی نیست، شهرِ کوچکشدهای است که همه عمرشان را در آن گذراندهاند و تمام گوشهوکنارها و آدمهایش را میشناسند.
در آن مدرسه رفته و بازی کرده و بزرگ شده و خندیده و گریستهاند. حالا در یک صبح اسفندماه، به حریم زندگیِ بیآزار و بیخطرش با سه موشک آتشبار تعرض شده و تلی از خون و جسد و زخم به جا گذاشته بود. خانوادههایی که فقط یک نفر از آنها زنده مانده، پدرها و مادرهای پیری که همه فرزندانشان را از دست دادهاند، فرزندان بیوالدشده، کودکانی که جنگ به صورتشان سیلی زده و مجروحانی که دیگر هیچوقت سلامت جسمشان برنمیگردد؛ چند دهه باید بگذرد تا شهرها و شهرکها، این زخمها را التیام ببخشند و سر پا شوند؟ جراحتهای چرکینی از غیرنظامیانی که جنگیدن را انتخاب نکردهاند و تنها به زندگیشان، در خانههایشان چنگ زده بودند.