ترنج موبایل
کد خبر: ۹۵۵۱۲۲

روایت‌هایی از جنگ در تهران

روایت‌هایی از جنگ در تهران

ابری با احتمال ریزش دوده؛ ساعت ۹ صبح است، آلارم گوشی به صدا درآمده، اما خبری از نور خورشید نیست، سرم را از پنجره بیرون می‌کنم تا ببینم هوا چطور است، ترکیبی از دود و ابر آسمان را گرفته است و معلوم نیست کدام یک غلبه دارند.

روزنامه اعتماد در گزارشی به وضعیت این روزهای تهران پرداخت: «جنگ است دیگر» این را راننده اسنپ می‌گوید و پشت بندش از اینکه تاخیر داشته، عذرخواهی می‌کند. سر راه از چند ایست و بازرسی رد شده و در یکی از آنها چند دقیقه ایستاده تا مبدا و مقصد را نشان نیروهای امنیتی بدهد. «بله، جنگ است دیگر» من هم در پاسخ همانی را می‌گویم که این روزها مرتب بر زبان می‌آورم و به او اطمینان می‌دهم که من هم درک می‌کنم. این روزها تغییراتی در تهران اتفاق افتاده است که همه به جنگ مربوط می‌شوند و یکی از آنها ایست و بازرسی‌هایی است که افراد مستقر در آنها با اسلحه و چهره‌هایی جدی، وسایل نقلیه و سرنشینان را تحت نظر می‌گیرند تا شاید مورد مشکوکی پیدا کرده و برای بررسی بیشتر آن، اقدام کنند.

خبری از گل‌فروش‌های سر چهارراه‌ها هم نیست. این شاید برای من و امثال من که مشتری دایم آنها بودیم، ملموس‌تر باشد. نه گرانفروش‌هایشان که در مناطق بالایی شهر لابه‌لای ماشین‌ها می‌گشتند، هستند و نه منصف‌هایی که تا همین ۱۰ روز قبل یک دسته نرگس سرحال را به ۷۵ هزار تومان هم می‌فروختند. جنگ همه را در خود حل کرده و برده است. توسرخ، ۷۱ هزار تومان، «هر اتفاقی که بیفتد، ما باز هستیم»؛ امیر، مسوول یک میدان میوه و تر‌بار محلی در مرکز تهران است. «نصف میدان را بسته‌ایم، چون تعدادی از بچه‌ها به شهرهایشان برگشته‌اند و از پس مدیریت همه محوطه بر نمی‌آییم. البته حضور مردم هم به سبب جنگ و تعطیلی کمتر است.» تقریبا همه‌ چیز در میدان موجود است. از هویج و سیب‌زمینی تا پرتقال توسرخ و بادمجان لامپی. مراجعان هم از هر سنی هستند ولی غلبه با افراد مسن است، چرخ‌هایشان را به دنبال خود می‌کشند و لای ردیف‌های میوه و سبزی می‌گردند و با دقت انتخاب می‌کنند.

جوان‌ها هم هستند که معمولا سریع‌تر خرید می‌کنند. ویژگی مشترک همه سکوت است، سکوتی که گاهی با صدای انفجاری در دوردست شکسته می‌شود، اما برای خریداران، اهمیتی ندارد.سارا، زنی جوان است که در میان ردیف‌ها می‌گردد و با دقت انتخاب می‌کند. پای صندوق به هم می‌رسیم و نگاهی کنجکاوانه به کیسه‌های متعدد دستش می‌کنم. جواب می‌دهد: «مهمان دارم. خواهرم گیاهخوار است و از آن ور دنیا می‌آید. می‌آید که کنار مردم خودش باشد.» کیسه‌های دستش حرف‌هایش را تایید می‌کند ولی با خریدهایی که کرده می‌شود به چند نفر گیاهخوار برای یک هفته غذا داد. اقلام غیرمجاز زیادی داشتند؛ گوشی موبایل زنگ می‌زند، فاطمه است. با صدای بریده و ترسیده می‌گوید: «من و مریم را در ایست بازرسی گرفته‌اند.» نمی‌پرسم چرا، آدرس می‌گیرم و از خانه بیرون می‌زنم. فرصت اسنپ گرفتن نیست و یک راننده تاکسی رضایت می‌دهد تا با دریافت کرایه‌ای بیشتر از عرف مسیر، من را برساند، ترافیکی هم در کار نیست و چند دقیقه بعد به فاطمه و خواهرش می‌رسم.در کنار یک ایست بازرسی، توقف کرده‌اند.

درهای ماشین باز است و دو نفر در حال گشتن وسایل داخل ماشین هستند. مدارک هویتی و گوشی‌های موبایل هم روی کاپوت ماشین است. نزدیک می‌شوم و سراغ مسوول تیم را می‌گیرم و گفت‌وگو می‌کنیم. به اسپری فلفل موجود در ماشین که مجوز هم داشته، مشکوک شده‌اند و ماشین را کامل گشته‌اند و دو لپ‌تاپ و چند گوشی موبایل پیدا کرده‌اند که کار را بیخ داده است، اما به نظر می‌رسد قضیه جدی نیست و قابل حل است. در همین بین، گروه دیگری از راه می‌رسند و سراغ مورد کشف شده‌ می‌آیند. یکی از افرادی که جدید آمده، جلو می‌آید و می‌گوید: «چرا این همه اقلام غیرمجاز همراه داری؟» و جواب می‌شنود که «مگر موبایل و لپ‌تاپ غیرمجاز است؟ وسایل کار را همراه دارم که اگر خانه هدف قرار گرفت، از بین نروند.» و پاسخ می‌گیرد که «در این شرایط غیرمجاز است.» سعی می‌کنم تنش موجود در فضا را کم کنم، اما نمی‌گویم که من هم خبرنگار هستم، از بیم اینکه من را هم مورد سوال و جواب قرار دهند.

اندکی بعد سراغ من هم می‌آیند و گوشی را می‌گیرند و می‌گردند.سه ساعت بعد بالاخره یکی از مسوولان امنیتی محلی مطمئن می‌شود که موردی وجود ندارد مسوولیت ما را به عهده می‌گیرد و چند خیابان بالاتر، تنها با گرفتن اوراق شناسایی، فاطمه و خواهرش و من را رها می‌کند. موقع خداحافظی می‌گوید: «جنگ است دیگر، باید درک کرد.»

جوراب پوشیدم و منتظر ماندم؛ ساعت پنج صبح است، تازه خوابیده‌ام که صدای بمباران از محلی نزدیک شنیده می‌شود. از جا بلند می‌شوم و اولین کاری می‌کنم، این است که جوراب بپوشم. پوشیدن جوراب خیلی مهم است، چون اگر لازم باشد بعد از آن کفش بپوشیم، بدون جوراب سخت می‌شود. بمباران ادامه دارد، جایی در مرکز شهر. صدای اصابت‌ها را نمی‌شمارم، از روز دوم شمردن صداها را کنار گذاشته‌ام تا اعصابم آرام‌تر بماند.بقیه لباس‌ها را هم می‌پوشم که اگر نزدیک‌تر را زد، برای کمک بیرون بروم، اما دقایقی می‌گذرد و محدوده بمباران نزدیک‌تر نمی‌شود.

فیلترشکنی که با هزینه گزاف خریده‌ام با سرعت کمی، فضای مجازی را باز می‌کند و مشغول خبر خواندن می‌شوم. چند دقیقه بعد دوباره صدای انفجار می‌آید و همان نقاط قبلی را مورد اصابت قرار می‌دهد و اندکی بعد بمباران تمام می‌شود. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم، اما چیز خاصی پیدا نیست، لباس‌های بیرون را جز جوراب درمی‌آورم و دوباره می‌خوابم، این‌بار تا ۱۰ صبح و صدای زنگ تلفن دوستی که نگران شده است، چرا من آنلاین نیستم. جنگ است دیگر و جز ادامه زندگی در میانه آن، چاره‌ای نیست.

ابری با احتمال ریزش دوده

ساعت ۹ صبح است، آلارم گوشی به صدا درآمده، اما خبری از نور خورشید نیست، سرم را از پنجره بیرون می‌کنم تا ببینم هوا چطور است، ترکیبی از دود و ابر آسمان را گرفته است و معلوم نیست کدام یک غلبه دارند. سری به فضای مجازی می‌زنم. فهیمه نوشته: «سمت ما یک مهی گرفته، یک ابرسیاهی، یک بارونی میاد. ساعت ۹ صبح انگار هنوز آفتاب نزده.» نگهبان، دم در لابی آپارتمان ایستاده است هوا را نگاه می‌کند. من را که می‌بیند، می‌گوید: «دود است یا ابر؟» و پاسخ می‌گیرد که ابری است با احتمال ریزش دوده و پشت بندش می‌گویم: مخازن نفتی را زده‌اند و هوا را دوده گرفته و باران هم که گرفته، همه ‌چیز در هم پیچیده است، جنگ است دیگر.

ارسال نظرات
تبلیغات
خط داغ