ترنج موبایل
کد خبر: ۹۵۴۶۵۳

تخریب بازار تاریخی تهران بعد از حمله موشکی

تخریب بازار تاریخی تهران بعد از حمله موشکی

محدوده بازار بزرگ، از چهارراه گلوبندک تا خیابان ناصرخسرو و عودلاجان و صوراسرافیل و چهارراه سیروس و میدان توپخانه، بافت تاریخی تهران است و بیش از ۱۰ هزار پلاک در این محدوده، در فهرست میراث فرهنگی ثبت شده است.

خروجی شرقی ایستگاه متروی «پانزده خرداد» را با نوار زردرنگ مسدود کرده‌اند. نگهبان مترو می‌گوید خروجی شرقی با حمله موشکی شامگاه یکشنبه به محدوده بازار بزرگ، منهدم شده است.

به گزارش اعتماد، بعد از ظهر پنجشنبه، ۴ روز بعد از حمله موشکی به بافت تاریخی بازار، از آخرین پله خروجی غربی ایستگاه متروی ۱۵ خرداد، آثار انفجار و ویرانی و آوار معلوم است. درگاه خروجی غربی، تا سرکلانتری هفتم کمتر از ۲۰ قدم فاصله دارد ولی دیگر اثری از ساختمان سرکلانتری و پاسگاه پلیس نیست و آواری از سنگ و آجر و آهن و شیشه و اتاق سوخته خودرو، روبروی حجره‌های بازار بزرگ خوابیده است.

از همین خروجی غربی می‌شود آثار حمله موشکی بر پیکر ساختمان ۷ یا ۸ طبقه قوه قضاییه را هم دید. در بدنه این ساختمانی که ۵۰۰ متر بالاتر از سرکلانتری بوده، اثری از شیشه و نما به جا نمانده و ساختمان، مثل صورت آبله‌رویی است پر از منفذهای عمیق سیاه. دو طبقه آخر ساختمان و واحدهای انتهایی مشرف به ساختمان پلیس و سرکلانتری، طوری ویران شده که دیگر دیوار پشت و جلویی ندارد و فقط بخشی از سقف روی شانه‌های لرزان بنا باقی مانده است.

محدوده بازار بزرگ، از چهارراه گلوبندک تا خیابان ناصرخسرو و عودلاجان و صوراسرافیل و چهارراه سیروس و میدان توپخانه، بافت تاریخی تهران است و بیش از ۱۰ هزار پلاک در این محدوده، در فهرست میراث فرهنگی ثبت شده است. سرکلانتری و پاسگاه پلیس بازار، شامگاه یکشنبه ۱۰ اسفند و حدود ساعت ۹ و نیم شب با ۴ موشک ویران شد.

نگهبان محوطه بازار می‌گوید در آن ساعت، هیچ کدام از حجره‌ها باز نبودند و بازار بزرگ به طور کامل تعطیل بود ولی اصابت ۴ موشک و موج انفجار و ترکش‌هایش، فاصله ناصرخسرو تا چهارراه گلوبندک را ترکاند. «ترکیدن» اصطلاحی بود که این یک هفته خیلی شنیدم. مردم در توصیف بلایی که حملات موشکی و بمباران به سر مناطق مسکونی و تجاری تهران آورده، می‌گویند «ترکید.» 

سقف و دیوار بیرونی و پله‌های خروجی شرقی متروی پانزده خرداد، شکسته است. اتاقک نگهبانی روبروی سرکلانتری بازار را انگار با دست چلانده‌اند. ضایعات اتاقک و ریخت کج و معوجش، کمترین خسارت موج انفجار ۴ موشک در این محوطه تاریخی است. صاحب حجره روبروی سرکلانتری که تا شامگاه یکشنبه، جوراب وشال گردن و کلاه بافتنی و زیورآلات می‌فروخت و حالا، خرواری از اجناس خاک‌آلود و آغشته به خرده آوار روی دستش مانده که باید به سطل زباله سرازیر کند، می‌گوید که حدود یک ساعت بعد از خبر انفجار بازار، وقتی سراسیمه خودش را به سبزه‌میدان رساند، صحنه‌ای دید بدتر از تصاویر خیالی جهنم. 

«کرکره تمام حجره‌ها کنده شده بود، کرکره بعضی حجره‌ها، پرت شده بود داخل مغازه و هرچه بود رو له و خرد کرده بود. سقف مغازه‌ها ریخته بود. مامور آتش‌نشانی مشغول خاموش کردن آتیشی بود که از آوار سرکلانتری بلند می‌شد. کل محوطه بوی دود و باروت و گوشت سوخته می‌داد. تمام پیاده‌رو، پر بود از ترکش موشک و تیکه‌های درشت آجر و سنگ و شیشه و جنس حجره‌ها. کرکره مغازه من از جا کنده شده بود و تمام جنسام پرت شده بود وسط پیاده‌رو.

مامورای امنیتی به کسبه اطمینان می‌دادن که مراقب اجناسشون هستن و می‌گفتن که باید هرچه زودتر محوطه رو ترک کنیم. هیچ کاری از دستمون بر نمی‌اومد. برگشتیم خونه. فردا صبح اومدیم و کرکره نو انداختیم و جنسامون رو از کف پیاده‌رو کشیدیم توی مغازه. جنسی که سالم نمونده بود. همین آشغالایی که می‌بینی رو، از کف پیاده رو جمع کردیم و ریختیم پشت کرکره.» 

کیسه‌های پلاستیکی بزرگی که جلوی حجره‌اش گذاشته، پر است از جوراب و شال‌گردن و کلاه بافتنی‌های خاک گرفته و آلوده به خرده شیشه‌ای که از فاصله دور، روی ساقه جوراب‌ها و لبه کلاه‌ها و ریشه شال‌گردن‌ها می‌درخشد. وضع این کاسب، خیلی بهتر از بقیه است. خشکبارفروش‌های سبزه‌میدان، یکشنبه شب، وقتی یک ساعت بعد از انفجار به محوطه بازار رسیدند، پیاده‌رو مغازه‌های‌شان، با پسته و بادام و آلو خشک و تخمه فرش شده بود.

هنوز هم زمین پیاده‌رو جلوی بعضی حجره‌ها، آغشته است به سرخی چسبناک تفاله گوجه برغانی‌هایی که صبح دوشنبه ۱۱ اسفند، سرتاس سرتاس از کف پیاده‌روها به سطل زباله سرازیر شد. بعد از ظهر پنجشنبه، یکی از آجیل‌فروش‌ها که به سبزه‌میدان نزدیک‌تر و از آوار سرکلانتری دورتر است، با شاگردش کف مغازه نشسته‌اند و بادام و پسته و تخمه و گردو را داخل غربال سیمی می‌ریزند و می‌تکانند که خرده‌های آوار را سرند کنند. جیل‌فروش می‌گوید وضع خودش خیلی بد نیست و برای آن همسایه عطرفروشش دل می‌سوزاند که با موج انفجار حمله موشکی یکشنبه شب، تمام شیشه‌های عطرش ترکید و کف پیاده‌روی جلوی مغازه‌اش، تا ظهر روز بعد بوی گلاب و الکل می‌داد. 

«این بدبخت ۵ میلیارد تومن سرمایه‌اش نابود شد. کی جواب زیانش رو میده؟» 

کافه‌دار خیابان ناصرخسرو هم این عطر فروش را می‌شناخت. عصر پنجشنبه، همزمان که برای من قهوه دم می‌کرد، از آسمان سیاه شده از دود انفجار و تکه‌های ترکشی گفت که توی پیاده‌رو خیابان ناصر خسرو و جلوی مغازه‌اش پرتاب شده بود. مردی که کنار کافه ایستاده بود و سیگار می‌کشید، علاوه بر تکه‌های آواری که دیده بود، تصویرهای دیگری داشت؛ تصویرهایی که این ۴ شب بعد از انفجار، خواب را از چشمش دزدید. 

«من توی جنگ سوریه بودم. اونجا، خون و جنازه خیلی زیاد دیدم. ولی اونا غریبه بودن. ایرانی نبودن. اون شب، یکشنبه شب، سر گلوبندک بودم که سرکلانتری موشک خورد. پرت شدم گوشه پیاده‌رو. وقتی از جا پا شدم، محوطه بازار اونقدر خاک و غبار بود که چشمم هیچ جا رو نمی‌دید. لابه‌لای غبار رفتم سمت سرکلانتری.

من دیدم که این ساختمون با خاک یکسان شده بود. با مردم رفتیم برای نجات. اون موقع، غیر از چند تا سرباز وظیفه و چند تا متهمی که توی بازداشتگاه حبس بودن، هیچ کسی توی سرکلانتری نبود. همه‌شون کشته شده بودن. من دو تا سرباز وظیفه رو از زیر آوار بیرون کشیدم. یکی‌شون، دستش کنده شده بود و دورتر از تنش افتاده بود. هنوز زنده بود. با مردم کمک کردیم و رسوندیمش به یه ماشین پرایدی که توی گلوبندک وایساده بود. وقتی روی صندلی پراید خوابوندیمش، تموم کرد. نفر دوم، تموم کرده بود. وقتی جسدش رو از زیر آوار بیرون آوردیم، صدا شنیدم. گوشی تلفنش زنگ می‌زد. گوشی رو از جیب شلوارش درآوردم. روی صفحه گوشی، نوشته بود مادر.» 

فاصله چهارراه گلوبندک تا تقاطع خیابان ناصرخسرو، کرکره تمام حجره‌های ضلع جنوبی سبزه‌میدان، نو و تمیز است. اینها همان حجره‌هایی هستند که یکشنبه شب، با موج انفجار موشک‌ها «ترکیدند.» 

تمام شیشه‌های بانک ملی شعبه بازار شکسته و حیاط محصور جلوی بانک، پر است از تکه‌های آجر و تکه‌های بزرگ آسفالت و خرده‌های ریز و درشت سنگ و شیشه. نگهبان بانک ملی می‌گوید که همکارش که در زمان انفجار، نگهبانی می‌داده، با موج انفجار به گوشه محوطه پرت شده و دستش شکسته و حالا در بیمارستان است.

قشر ضخیمی از خاک زردرنگ، کف پیاده‌رو و درز سنگفرش محوطه بازار را پوشانده و دو مرد که روی صحن سبزه‌میدان مشغول شطرنج هستند، می‌گویند خدا بهشان رحم کرده که نیم ساعت زودتر از انفجار، از گلوبندک دور شدند وگرنه حالا زنده نبودند. 

صاحب یکی از حجره‌های سبزه‌میدان، نصاب شیشه آورده و مرد نصاب می‌گوید که بسته به وسعت و ضخامت شیشه، قیمت‌ها متفاوت است. هر کاسب این تکه منهدم شده بازار، صبح روز دوشنبه، برای تعویض کرکره‌ها، ۸۰ الی ۱۰۰ میلیون تومان پول داده آن هم در این کسادی. کل بازار بزرگ، حتی حجره‌های داخل پس‌کوچه‌های بازار، همه تعطیلند.

وقتی با کافه‌دار ناصرخسرو حرف می‌زدم، یکی از رفقایش آمد برای خرید قهوه. مرد، مغازه پوشاک مردانه داشت در خیابان جمهوری که ظهر پنجشنبه، بعد از ۶ روز تعطیلی، مغازه‌اش را باز کرده بود و بعد از سه ساعت بیکاری و چون در این سه ساعت، حتی یک نفر از پشت ویترینش رد نشده بود، دوباره کرکره را پایین کشیده بود. مرد می‌گفت برای روز ۱۶ اسفند یک چک ۱۵۰ میلیون تومانی و برای روز ۲۰ اسفند یک چک ۲۲۰ میلیون تومانی دارد. از مرد پرسیدم که چرا از تهران نرفته؟ 

«کجا بریم خانوم؟ رفیقم توی شمال خونه داره. کلی اصرار کرد که بیا پیش ما. اگه برم، این چک رو کی می‌خواد پاس کنه؟ اصلا فرض کن که برم شمال و رفیقم هم لطف کنه و یک شب من رو مهمون کنه ولی فردا شبش، خرج با منه. وقتی جیبم خالیه و باید حساب هر قرون رو داشته باشم، چطور از تهران برم؟ پس همین جا می‌مونم و حتی شده با ماشینم مسافرکشی می‌کنم که بتونم طلب مردم رو بدم.» 

جوان سیاهپوشی که روبروی آوار سرکلانتری نشسته بود، به آوار سرکلانتری نگاه می‌کرد و به دو، سه رهگذری که برای کنجکاوی، راه‌شان را کج کرده بودند که از جلوی آوار بگذرند و گردن بگردانند و ویرانه زشت را تماشا کنند. فکر کردم از حجره‌دارهای بازار است که گفت پلیس است و همزمان، اسلحه‌اش را نشان داد که به دیوار تکیه داده بود. وقتی اسلحه‌اش را نشان داد، پوتین‌هایش را هم نگاه کردم که تاییدی بود بر پلیس بودنش.

جوان، نگهبان همین محوطه بود و ۷ سال در همین سرکلانتری خدمت کرده بود و یکشنبه شب، بعد از انفجار، از میدان توپخانه تا بازار را دوید و خودش را به ویرانه‌ای که شعله و دود از سرش بلند می‌شد رساند و با کمک مردم، بالاتنه رفیقش را، تنها چیزی که از رفیق چند ساله‌اش باقی مانده بود، از زیر آوار پاسگاه بیرون کشید.

پلیس سیاهپوش که عزادار رفیقش بود، جمله‌اش را نیمه کاره گذاشت و چشم‌هایش را برگرداند که اشکش را نبینم. سرباز وظیفه‌ای که کنارش ایستاده بود و پوست پرتقال را با انگشتانش می‌شکافت، در تعریف تلخی جنگ در جوابم گفت: «تلخی جنگ یعنی اینکه پاسگاهی که ۳ سال شام و ناهارت رو می‌خوردی، حالا فقط یک تل خاک باشه پر از تیکه گوشت آدمایی که نتونستیم از این آوار نجاتشون بدیم.»

 

ارسال نظرات
خط داغ