ترنج موبایل
کد خبر: ۹۵۰۶۹۵

اصلاح شورای امنیت؛ آغاز نظم جدید یا رؤیایی دست‌نیافتنی؟

چرا جنوب جهانی دیگر روایت‌های غرب را نمی‌پذیرد؟

چرا جنوب جهانی دیگر روایت‌های غرب را نمی‌پذیرد؟

این مقاله استدلال می‌کند غرب در «آخرین فرصت» خود برای اقناع جنوب جهانی قرار دارد، اما به‌جای گوش‌دادن، بر روایت‌های خود پافشاری می‌کند. شکاف بر سر اوکراین و غزه اعتبار اخلاقی اروپا را فرسوده و رویکردهای نادرست بروکسل در قبال روسیه و چین، آن را منزوی‌تر کرده است. نویسنده بر پذیرش توازن جدید قدرت، اصلاح شورای امنیت (مدل ۷-۷-۷) و گفت‌وگوی برابر با جنوب جهانی تأکید می‌کند؛ نظمی متوازن تنها با شنیدن صدای اکثریت جهان ممکن است.

فرارو– کیشور محبوبانی، پژوهشگر برجسته در مؤسسه پژوهش‌های آسیایی دانشگاه ملی سنگاپور

به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن افرز، الکساندر استاب، در مقاله خود با عنوان «آخرین فرصت غرب» مسیر آینده نظم جهانی را به‌درستی ترسیم می‌کند. او می‌نویسد: «جنوب جهانی تعیین خواهد کرد که ژئوپلیتیک در دوره پیشِ رو به سوی همکاری، چندپارگی یا سلطه متمایل شود.» همچنین به‌درستی تأکید می‌کند که «این آخرین فرصت کشورهای غربی است تا بقیه جهان را با گفتگو قانع کنند نه سلطه» با این حال، گفت‌وگو مستلزم گوش‌دادن است و واقعیت تلخ آن است که به نظر نمی‌رسد غرب آمادگی چندانی برای شنیدن صدای جنوب جهانی داشته باشد.

کشورهای جنوب جهانی لزوماً با برداشت‌های مسلط غرب درباره نظم جهانی هم‌نظر نیستند. الکساندر استاب بر چالش‌هایی که چین و روسیه ایجاد می‌کنند تمرکز می‌کند. اما بسیاری از ۳.۳ میلیارد آسیاییِ غیرچینی، به همراه حدود ۱.۵ میلیارد نفر در آفریقا و بیش از ۶۶۰ میلیون نفر در آمریکای لاتین، نگاه متفاوتی به چین و روسیه دارند. سیاست‌گذاران غربی به‌ندرت تلاش می کنند دریابند چرا چنین است.

شاید چین و روسیه در ذهنیت غرب تهدیدی تیره و سنگین جلوه کنند، اما مردم جنوب جهانی الزاماً آن‌ها را به این شکل نمی‌بینند و نمی‌توان انتظار داشت چنین ببینند. در واقع، بخش بزرگی از جهان در تاریخ معاصر، به همان اندازه و چه‌بسا بیشتر از غرب بیم و نگرانی داشته است تا از رقبای اقتدارگرا. به انصاف، الکساندر استاب از دولت‌های غربی می‌خواهد مطالبات و منافع جنوب جهانی را جدی بگیرند؛ اما تعامل با جنوب جهانی مستلزم بازاندیشی در مواضع و رویکردهای غرب نسبت به جهانی است که سال‌ها آن را بدیهی و مسلّم فرض کرده‌اند.

جنگ اوکراین، غزه و فرسایش اعتبار اخلاقی غرب

برای درک شکاف رو‌به‌گسترش میان غرب و جنوب جهانی، کافی است به جنگ اوکراین بنگریم. بسیاری از کشورهای جنوب جهانی حمله روسیه به اوکراین را محکوم کرده‌اند؛ اقدامی که هم غیرقانونی بود و هم همچنان غیرقانونی است. با این حال، هنگامی که دولت‌های غربی کارزار گسترده تحریم‌ها علیه مسکو را به راه انداختند، اغلب کشورهای دیگر از این سیاست تبعیت نکردند و ترجیح دادند روابط عادی خود را با روسیه حفظ کنند.

نمونه‌ای گویا از این رویکرد، در دسامبر ۲۰۲۵ رقم خورد؛ زمانی که نارندرا مودی، نخست‌وزیر هند و رهبر بزرگ‌ترین دموکراسی جهان، ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه را در دهلی‌نو با تشریفات رسمی پذیرفت. این مراسم تنها یک استقبال دیپلماتیک نبود، بلکه پیامی آشکار به غرب داشت: تلاش برای منزوی کردن روسیه سرانجام به شکست خواهد انجامید.

در روایت رسمی غرب، حمله روسیه به اوکراین اقدامی بی‌دلیل و بدون تحریک معرفی می‌شود. بی‌تردید، اوکراین هرگز به روسیه حمله نکرد؛ اما در عین حال، سیاست‌های غرب در قبال مسکو از زمان فروپاشی اتحاد شوروی، به‌تدریج به تشدید تنش‌ها انجامید. دهه‌ها پیش، شماری از اندیشمندان برجسته غربی نسبت به پیامدهای گسترش ناتو به شرق هشدار داده بودند. جرج کنان، دیپلمات آمریکایی و اوون هَریس، متفکر استرالیایی، تاکید کرده بودند که پیشروی ناتو به سوی مرزهای روسیه، سرانجام واکنش این کشور را برخواهد انگیخت.

در مه ۲۰۲۲، لولا داسیلوا، رئیس‌جمهور برزیل، تصویری پیچیده‌تر از جنگ اوکراین ارائه کرد. او تصریح کرد: «پوتین نباید به اوکراین حمله می‌کرد. اما فقط پوتین مقصر نیست. ایالات متحده و اتحادیه اروپا هم مقصرند. دلیل حمله چه بود؟ ناتو؟ اگر چنین است، آمریکا و اروپا باید می‌گفتند اوکراین عضو ناتو نخواهد شد. این مشکل را حل می‌کرد.» هم‌زمان، ویدئویی از سال ۲۰۱۵ که در آن جان میرشایمر، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، با استناد به مقاله سال ۲۰۱۴ خود توضیح می‌دهد چگونه سیاست‌های غرب روسیه را به واکنش تهاجمی سوق داد، بیش از ۳۰ میلیون بار در یوتیوب دیده شد و در سراسر جنوب جهانی دست‌به‌دست گشت.

بسیاری از رهبران غربی این دیدگاه‌ها را غیراخلاقی و مغایر با اصول ادعایی دموکراسی‌های غربی می‌دانند. اما هم‌زمانی جنگ اوکراین با جنگ غزه در سال‌های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، موقعیت اخلاقی اروپا را به‌شدت تضعیف کرد. اروپایی‌ها به‌درستی از کشتار غیرنظامیان بی‌گناه در اوکراین ابراز انزجار کردند، اما در برابر ویرانی گسترده غزه به‌دست اسرائیل، رهبران اتحادیه اروپا عمدتاً سکوت اختیار کردند.

بر اساس برآوردهایی که در فارن‌افرز و منابع دیگر منتشر شده است، نه‌تنها شمار غیرنظامیان کشته‌شده در غزه از اوکراین فراتر رفته، بلکه اقدامات نظامی اسرائیل ممکن است به مرگ پنج تا ده درصد جمعیت پیش از جنگ غزه انجامیده باشد. در چنین شرایطی، برای بسیاری در جنوب جهانی، غرب به کشیشی شبیه است که از وفاداری زناشویی موعظه می‌کند اما خود مرتکب خیانت می‌شود. این برداشت، هرچند برای رهبران اروپایی ناخوشایند است، اما یکی از دلایل اصلی فرسایش اعتبار اخلاقی غرب به شمار می‌رود.

اروپا میان جنوب جهانی و واشنگتن؛ انزوایی خودساخته

در سطح نظری، هنگامی که ترامپ در اوایل سال جاری از مسیر تقابل مستقیم با روسیه فاصله گرفت و جریان حمایت‌های مالی آمریکا به سوی اوکراین را متوقف ساخت، اتحادیه اروپا می‌توانست ابتکار عمل را در دست گیرد و خلأ ایجادشده را پر کند. چنان‌که دونالد توسک، نخست‌وزیر لهستان، در ماه مارس تصریح کرد: «۵۰۰ میلیون اروپایی از ۳۰۰ میلیون آمریکایی برای محافظت در برابر ۱۴۰ میلیون روسی درخواست کمک می‌کنند، در حالی که همین روس‌ها طی سه سال گذشته نتوانسته‌اند بر ۵۰ میلیون اوکراینی غلبه کنند.»

اما جبران منابع مالی ازدست‌رفته آمریکا مستلزم تصمیم‌های دشوار بود. رهبران اتحادیه اروپا می‌بایست جسارت سیاسی نشان می‌دادند، هزینه‌های داخلی را کاهش می‌دادند و از شهروندان خود می‌خواستند برای حمایت از اوکراین فداکاری کنند. با این حال، تاکنون هیچ‌یک از دولت‌های عضو اتحادیه اروپا حاضر نشده‌اند به‌طور معناداری مزایای رفاهی شهروندان خود را کاهش دهند تا منابع بیشتری به جنگ اوکراین اختصاص دهند. در عوض، تلاش کرده‌اند دارایی‌های روسیه در اروپا را مصادره کنند.

در نتیجه، اتحادیه اروپا به‌جای آن‌که روسیه را در انزوای بین‌المللی قرار دهد، عملاً خود را هم از جنوب جهانی و هم از ایالات متحدهِ تحت رهبری ترامپ دور ساخته است. اگر بروکسل حمایت مؤثرتری از تلاش‌های ترامپ برای دستیابی به مصالحه‌ای با مسکو نشان دهد، می‌تواند موقعیت خود را در میان کشورهای جنوب جهانی به‌طور محسوسی ترمیم کند. چشم‌انداز تنش‌زدایی بلندمدت میان اتحادیه اروپا و روسیه نیز تنها زمانی دست‌یافتنی خواهد بود که دو طرف، اوکراین را نه «خنجری در پشت روسیه»، بلکه پلی ارتباطی میان خود بازتعریف و بازسازی کنند.

اروپا، چین و خطای محاسبه در برابر یک ابرقدرت در حال خیزش

اگر اتحادیه اروپا در مدیریت روابط خود با روسیه به‌عنوان یک قدرت میانی دچار خطا شده است، در قبال چین، یک ابرقدرت در حال خیزش، نیز عملکردی به همان اندازه ضعیف از خود نشان داده است. روابط بروکسل و پکن طی دو دهه گذشته دستخوش تحولی بنیادین شده است. در سال ۲۰۰۰، تولید ناخالص داخلی مجموع کشورهای اتحادیه اروپا تقریباً هفت برابر تولید ناخالص داخلی چین بود. امروز اما اندازه اقتصاد دو طرف تقریباً برابر شده است و برآوردها نشان می‌دهد تا سال ۲۰۵۰، تولید ناخالص داخلی اتحادیه اروپا به حدود نیمی از اقتصاد چین خواهد رسید. با وجود این جابه‌جایی چشمگیر در توازن اقتصادی، بسیاری از کشورهای اروپایی همچنان با لحنی از بالا به پایین با چین سخن می‌گویند و توافق‌هایی را که می‌توانست روابط دوجانبه را تقویت کند مسدود ساخته‌اند.

رهبران اتحادیه اروپا این رویکرد را با استناد به تعهدات اخلاقی خود در قبال دموکراسی و حقوق بشر در برابر چینِ اقتدارگرا توجیه می‌کنند و بر این باورند که در سوی درست تاریخ ایستاده‌اند. اما در طول بیش از دو هزار سال گذشته، چین زمانی شکوفا شده است که از دولت مرکزی قدرتمند و کارآمدی برخوردار بوده که با ثبات و خردمندی حکومت کرده است. در چارچوب حاکمیت حزب کمونیست چین، مردم این کشور بهترین ۴۰ سال توسعه انسانی و اجتماعی را در چهار هزار سال تاریخ خود تجربه کرده‌اند. از همین رو، حزب کمونیست چین در نگاه بخش بزرگی از شهروندان چینی ـو حتی در نظر بسیاری از کشورهای جنوب جهانی از سطح بالایی از مشروعیت، حمایت و احترام برخوردار است.

در این میان، الکساندر استاب توصیه‌ای سنجیده به همتایان اروپایی خود ارائه می‌دهد. او تأکید می‌کند که دولت‌های جهان غرب می‌توانند به ایمان خود به دموکراسی و اقتصاد بازار پایبند بمانند، بی‌آنکه اصرار کنند این الگوها در همه‌جا نسخه‌ای جهان‌شمول و قابل‌اعمال است؛ چراکه در دیگر نقاط جهان ممکن است مدل‌های متفاوتی از حکمرانی مشروعیت داشته باشد.

اصلاح چندجانبه‌گرایی؛ آزمونی برای پذیرش جهان جدید

استاب به‌درستی یادآور می‌شود که ترکیب اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل دیگر بازتاب‌دهنده توازن واقعی قدرت در جهان نیست و باید تغییر کند. در همین چارچوب، فرمولی با عنوان «۷-۷-۷» برای اصلاح شورای امنیت پیشنهاد شده است؛ مدلی که بر اساس آن، شورا از هفت عضو دائم، هفت عضو نیمه‌دائم و هفت عضو دوره‌ای تشکیل شود. در این الگو، اعضای دائم نمایندگان قدرت‌های بزرگ هر منطقه خواهند بود: برزیل، چین، اتحادیه اروپا (با نمایندگی فرانسه و آلمان)، هند، نیجریه، روسیه و ایالات متحده. بیست‌وهشت قدرت اثرگذار بعدی  بر پایه جمعیت و تولید ناخالص داخلی ــ به‌صورت چرخشی هفت کرسی نیمه‌دائم را اشغال خواهند کرد و هفت کرسی پایانی نیز به دیگر اعضای سازمان ملل اختصاص خواهد یافت. چنین ساختاری می‌تواند تضمین کند که شورای امنیت همواره بازنمایی متعادلی از وزن جغرافیایی، جمعیتی و اقتصادی جهان داشته باشد.

در شرایطی که ایالات متحده بیش‌ازپیش به‌عنوان متحدی غیرقابل‌اتکا دیده می‌شود و همسویی نزدیک بریتانیا با واشنگتن در دهه‌های اخیر به اعتبار آن آسیب زده است، لندن می‌تواند از بازتعریف روابط خود با جنوب جهانی سود ببرد. یک آشتی تاریخی بزرگ با هند و پیشگامی در اصلاح شورای امنیت، می‌تواند بریتانیا را به‌عنوان دوست و حامی جنوب جهانی معرفی کند. علاوه بر این، این کشور می‌تواند هم‌زمان با واگذاری حق وتو، از طریق توافق‌های الزام‌آور با هند و دیگر ذی‌نفعان اصلاحات، نفوذ ژئوپلیتیکی قابل‌توجهی برای خود حفظ کند و به‌جای چسبیدن به امتیازات فرسوده گذشته، خود را برای دهه‌های آینده آماده سازد.

در نهایت، توصیه الکساندر استاب روشن و سنجیده است: «تقارن جدیدی از قدرت میان غرب، شرق و جنوب جهانی می‌تواند نظمی متوازن‌تر پدید آورد که در آن کشورها از طریق همکاری و گفت‌وگوی برابر به چالش‌های اساسی جهانی بپردازند.» اما تحقق چنین نظمی، مستلزم گفت‌وگویی میان برابرها است؛ و گفت‌وگوی برابر، بدون گوش‌دادن واقعی ممکن نیست. با این حال، آن ۱۲ درصد جمعیت جهان که در غرب زندگی می‌کنند، هنوز هنر گوش‌دادن به ۸۸ درصد دیگر ساکنان این سیاره را به‌طور کامل نیاموخته‌اند.

نویسنده : کیشور محبوبانی
ارسال نظرات
خط داغ