ترنج موبایل
کد خبر: ۵۰۷۳۸

سلسله صفوى از ابتدا تا انتها

از تاریخ


تشكيل دولت صفوى در اوايل قرن دهم هجرى قمرى (ابتداى قرن شانزدهم ميلادى) يكى از رويدادهاى مهم ايران محسوب مى شود.

پيدايش اين دولت كه بايد آن را سرآغاز عصر تازه اى در حيات سياسى و مذهبى ايران دانست موجب شد استقلال ايران براساس مذهب رسمى تشيع و يك سازمان ادارى بالنسبه متمركز، تامين شود. گذشته از آن تاسيس و استقرار اين دولت زمينه اى را فراهم ساخت تا خلاقيت هاى فرهنگى، هنرى معمارى، تداوم و امكان تجلى و رشد يابد و نمونه هاى بديعى از اين امور (به ويژه در زمينه هنر و معمارى) پديد آيد. با آغاز روابط سياسى با دولت هاى اروپايى و سرزمين هاى همجوار، بازرگانى توسعه يافت. لازم به ذكر است كه اين امر موجب تحول در اقتصاد داخلى شد و اين تحول در توليد و فروش ابريشم و ايجاد مراكز بزرگ بافندگى بسيار موثر افتاد.

در سال ۹۰۷ ه.ق شاه اسماعيل اول (فرزند شيخ حيدر صفوى) با كمك قزلباشان منتسب به خانقاه اردبيل، پس از شكست فرخ يسار (پادشاه شروان) و الوند بيگ آق قويونلو، شهر تبريز (پايتخت دولت آق قويونلو) را به تصرف درآورد. در همين شهر بود كه دولت صفوى را بنيان نهاد و مذهب شيعه دوازده امامى را مذهب رسمى ايران اعلام كرد. او در نخستين سال هاى سلطنت خود تمامى قدرت هاى خودمختار داخلى را بر انداخت و زمينه ايجاد حكومت مركزى را فراهم ساخت.

با اينكه تاسيس دولت صفوى به دست شاه اسماعيل در سال ۹۰۷ ه.ق انجام گرفت ولى علل و عوامل تكوين اين دولت به دو قرن قبل از آن باز مى گشت. با اين نظر اجمالى به تاريخ اجتماعى ايران بعد از اسلام، بايد گفت كه ايجاد دولت شيعى صفوى نقطه اوج نهضت هايى بود كه به طرفدارى از تشيع عليه حكومت هاى بنى اميه و بنى عباس و قدرت هاى همسوى آنان صورت گرفت. هجوم مغول در اوايل قرن هفتم ه.ق و سقوط بغداد (مركز خلافت عباسى) در آغاز نيمه دوم اين قرن زمينه و شرايط مساعدى را فراهم كرد تا پيروان مذاهب (به ويژه تشيع و نحله هاى فكرى وابسته به آن) امكان بيشترى براى رشد و توسعه پيدا كنند. در واقع قرن هشتم و نهم هجرى (به خصوص دوران انحطاط حكومت ايلخانان و تيموريان) تا حد زيادى به رشد تشيع و تصوف كمك كرد.

شيخ صفى الدين اسحاق اردبيلى نياى بزرگ صفويان و پيشواى طريقت صفوى در عصر ايلخانان مى زيست. تولد او به سال ۶۵۰ ه.ق و وفاتش به سال ۷۳۵ ه.ق روى داد و با ايلخانانى همچون سلطان محمود غازان خان اولجايتو و سلطان ابوسعيد بهادرخان معاصر بود.
بر پايه يكى از قديمى ترين متون صفويه (صفويه الصفاء تاليف اين بزاز) جد اعلاى شيخ صفى الدين موسوم به فيرزوشاه زرين كلاه در ناحيه مغان و مجاورت غرب گيلان موطن اختيار كرد و فرزندان او در آن نواحى با حسن سلوك و پرهيزگارى و زهد روزگار مى گذرانيدند.

صفى الدين كه هشتمين نسل فيروزشاه بود در آغاز جوانى با شور و اشتياقى كه در كسب عرفان داشت به دنبال مراد از شهرى به شهرى مى رفت. سرانجام در گيلان به خانقاه شيخ تاج الدين ابراهيم (معروف به شيخ زاهد گيلانى) رسيد و در سلك مريدان او درآمد. شيخ كه استعداد ذاتى و صلاحيت او را در سير و سلوك دريافته بود، وى را به جانشينى خويش انتخاب كرد و در سال ۷۰۰ ه.ق كه شيخ زاهد وفات يافت صفى الدين به جاى او بر مسند ارشاد نشست و شهر اردبيل را كه موطنش بود مركز فعاليت خود ساخت و خانقاهى در آن برپا كرد.

اين خانقاه به زودى مركز تجمع پيروان شيخ صفى شد. ظلم و جور حكام ايلخانى و كارگزاران آنان و مضيقه هايى كه براى مردم فراهم مى كردند، خانقاه هاى آن روزگار را به مراكز تجمع ناراضيان و انديشه وران تبديل كرده و در اين ميان خانقاه شيخ صفى از موقعيت ممتازى برخوردار بود. همچنين موقعيت اردبيل بر سر راه هاى ارتباطى گيلان و اران و آذربايجان و آناتولى و نيز نفوذ معنوى شيخ و احترامى كه ايلخانان معاصر او برايش قائل بودند بيش از پيش بر اهميت اين خانقاه افزود.

شيخ صفى الدين در سال ۷۳۰ ه.ق در حالى كه مريدان بسيارى در حلقه طريقت او فراهم آمده بودند، زندگى را بدرود گفت و فرزندش، صدرالدين موسى جانشين او شد. از اين زمان تا دورانى كه شيخ جنيد به پيشوايى رسيد رهبران خانقاه تنها كوشش خود را صرف تبليغ و ارشاد مريدان در مناطق دور و نزديك مى كردند و در اين دوران كه از سال ۷۳۰ تا ۸۳۰ ه.ق به طول انجاميد نفوذ طريقت صفوى در ميان عشاير محروم و تهيدست آناتولى (كه از تركان مهاجر آن ديار بودند) و شيعيان جزيره و شامات و جبل لبنان بالا گرفت. ولى از زمانى كه شيخ جنيد به پيشوايى خانقاه رسيد به علت انتشار تشيع غالى در سرزمين هاى ياد شده به ويژه در آناتولى _ و همبستگى افكار صوفيانه با آرمان هاى تشيع، خانقاه اردبيل به مركز تبليغات شيعى تبديل شد.

بروز اختلافات بين حكام سلسله هاى آق قويونلو و قره قويونلو و موقعيت خانقاه در اين كشمكش ها سبب شد تا طريقت صفوى به جريانات سياسى و نظامى وقت كشانده شود. شيخ جنيد، كه توسط جهانشاه قره قويونلو از اردبيل تبعيد شده بود، در دياربكر مورد حمايت اوزون حسن رقيب جهانشاه قرار گرفت و با كمك او به تجهيز طرفداران خود در ميان قبايل ترك و شيعيان پرداخت. وى در جنگ هايى كه به خواست اوزون حسن برپا شده بود، شركت كرد. اما در سال ۸۶۰ ه.ق كه به عنوان جهاد مذهبى به ناحيه شروان رفت (در جنگ با شروان شاه) به قتل رسيد. پس از وى حيدر (فرزندش) جاى او را گرفت. او نيز مانند پدر از حمايت اوزن حسن برخوردار شد و امير آق قويونلو، دختر خود را به ازدواج او درآورد.

شيخ حيدر (يا به قول مورخان عصر صفوى، سلطان حيدر) در اردبيل از صوفيان سرسپرده خود نيرويى منظم و مسلح به وجود آورد كه به علت كلاه دوازده ترك و متحدالشكل آنان كه به تاركى سرخ منتهى مى شد، به «قزلباش» معروف شدند. اين نيروها بعدها در شكل گيرى دولت صفوى نقش عمده اى ايفا كرد.

سلطان حيدر كه بلندپروازى هاى پدر را در جهاد مذهبى با شروان شاه دنبال مى كرد در راس جنگجويان خود به شروان لشكر كشيد. ولى با تمام جلادت و رشادتى كه به خرج داد از قواى متحد شروان شاه و يعقوب بيك آق قويونلو شكست خورد و كشته شد. (۸۹۳ ه.ق) فرزندانش على، ابراهيم و اسماعيل به فرمان يعقوب بيك در قلعه استخر فارس زندانى شدند. اما نزاع بر سر جانشينى يعقوب بين بايسنقر ميرزا (فرزندش) با رستم (نواده اوزون حسن) بار ديگر پاى خاندان صفوى را به ميان كشيد.

در اين راستا رستم ميرزا براى مقابله با رقيب زورمند خود يعنى بايسنقر ميرزا تصميم گرفت پسران حيدر را از زندان آزاد و با نيروى صوفيان رقيب را از ميدان به در كنند. با رسيدن فرزندان به اردبيل، على (فرزند ارشد) در معيث لشكرى كه از صوفيان فراهم كرده بود به مقابله با بايسنقر شتافت و او را در ميان رود كر شكست داد. اما به علت سوءظن رستم بيك و بيمى كه وى از قدرت روزافزون هواداران سلطان على داشت على را ضمن توطئه اى در راه بازگشت به آذربايجان به قتل رسانيد و حكم دستگيرى ابراهيم و اسماعيل را صادر كرد. ولى آن دو به كمك مشاوران نزديك خود از معركه گريختند و پس از مدتى اختفا در اردبيل به سوى گيلان رفتند و حاكم لاهيجان (كاركيا ميرزاعلى) كه از سادات شيعى آن سامان بود مقدم آنان را گرامى داشت. پس از چند ماه كه از اقامت فرزندان حيدر در لاهيجان گذشت ابراهيم به هواى ديدار وطن عازم اردبيل شد.

اما اسماعيل تا سال ۹۰۵ ه.ق كه آغاز نهضت اوست شش سال در لاهيجان باقى ماند. او در اين مدت تحت نظر و مراقبت كاركيا ميرزاعلى با خواندن و نوشتن و تعليم قرآن و فنون سوارى و تيراندازى آشنا شد. سرانجام در نيمه محرم سال ۹۰۵ ه.ق كه دوازده سال تمام داشت، با مشورت «اهل اختصاص» به ويژه حسين بيگ الله و ابدال بيگ دده تصميم به خروج از لاهيجان و عزيمت به سوى اردبيل گرفت. در اين جريان هر اندازه ميرزاعلى كوشيد از تصميم زودرس او ممانعت كند، فايده اى نبخشيد.

در راه حركت به اردبيل و از اين شهر به ارزنجان هزاران نفر از مريدان و صوفيان نواحى مختلف و عشاير استاد جلو، شاملو، ذوالقدر، افشار، قاجار و ورساق به اردوى اسماعيل پيوستند. او ابتدا تصميم داشت به منظور جهاد به گرجستان عزيمت كند ولى در ارزنجان تصميم او تغيير كرد و آماده جنگ شروان شد.

انگيزه او از اين اقدام، انتقام از شروان شاه بود. (زيرا پدر و جدش در جنگ با او به قتل رسيده بودند.) اسماعيل همراه سپاه خود پس از عبور جسورانه اى از رود كر (كورا) و تصرف شماخى، شروان شاه را در نزديك قلعه گلستان شكست داد و به قتل رسانيد. (۹۰۶ ه.ق) پس از آن قلعه شهر نو و باكو و گلستان را تسخير كرد و در ناحيه شرو بر قواى الوند بيگ آق قويونلو كه به كمك فرخ يسار پادشاه شروان شتافته بود غلبه كرد و او را مجبور ساخت به سوى عراق بگريزد و خود پس از عبور از نخجوان پيروزمندانه وارد تبريز شد (۹۰۷ ه.ق) و با فتح تبريز، دولت صفوى پا به عرصه وجود نهاد. شاه اسماعيل در نخستين جمعه پيروزى، فرمان داد تا خطيب شهر خطبه ائمه اثنى عشر(ع) بخوانند و جمله هاى «اشهد ان علياً ولى الله» و «حى على خيرالعمل» را اذان بگويند. همچنين، مذهب دوازده امامى به عنوان مذهب رسمى كشور اعلام شود.

نخستين سال هاى سلطنت شاه اسماعيل صرف از ميان بردن قدرت و نفوذ دولت آق قويونلو و سركوب حكام محلى شد. وى از سال ۹۰۷ ه.ق تا فتح خراسان به سال ۹۱۶ ه.ق در جنگ همدان سلطان مراد آق قويونلو را (كه فرمانرواى عراقين و فارس و كرمان بود) شكست داد و مناطق تحت نفوذ آق قويونلوها را تسخير كرد. همچنين طى جنگ هايى با مراد بيگ آق قويونلو رئيس محمد كره (حاكم ابر قوه)، حسين كياى چلاوى (حاكم فيروز كوه و سمنان و خوار)، ابوالفتح بيگ (فرمانرواى كرمان) و ديگر قدرت هاى محلى، به عمر اين حكومت ها پايان داد. در سال ۹۱۳ ه.ق ضمن جنگ با علاء الدوله ذوالقدر، ديار بكر را فتح كرد و در سال ۹۱۴ ه.ق حاكميت خود را بر بغداد و عتبات مسلم گردانيد. همچنين خوزستان و هويزه را (كه در تصرف سادات مشعشعى بود) به تصرف درآورد و به نفوذ باريك بيگ پرناك در عراق عرب پايان داد.

در سال ۹۱۵ ه.ق براى جنگ با محمدخان شيبانى (فرمانرواى ازبك) كه بر خراسان و شرق ايران تا كرمان تسلط يافته بود تصميم به تدارك لشكر گرفت. شيبك خان ازبك يا محمد شيبانى پادشاه دولت مقتدرى بود موسوم به «شيبانيان». اعقاب شيبان، پسر جوجى خان، از اواخر قرن هشتم ه.ق به تدريج بر ماوراءالنهر مسلط شدند و محمدخان در سال ۹۰۰ ه.ق بر سراسر ناحيه تسلط يافت. وى با استفاده از ضعف بازماندگان دولت تيمورى، بر خراسان و نواحى شرقى ايران غلبه كرد. ظهور دولت شيعى صفوى، دشمنى دولت شيبانى و دولت عثمانى را (كه هر دو از مذهب تسنن حمايت مى كردند) برانگيخت و موجب يك رشته مخاصمات و محاربات بين ايران و دولتين مذكور شد و طبعاً نوعى اتحاد و همبستگى بين آن دو در راه مبارزه عليه دولت صفوى برقرار شد. اسناد و مدارك معتبر بر مكاتبات فيمابين دولت عثمانى و ازبك، اين اتحاد را اثبات مى كند.

تجاوزات ازبكان در خراسان و شرق ايران و ارسال نامه هاى تهديدآميز محمد شيبانى به پادشاه صفوى شاه اسماعيل را به تدارك جنگ خراسان مصمم ساخت. وى پس از فراخواندن سپاهيان از مناطق مختلف كشور رهسپار خراسان شد و در شعبان سال ۹۱۶ ه.ق در نزديكى شهر مرو شكست سختى به ازبكان وارد ساخت و محمدخان شيبانى در اثناى اين جنگ به قتل رسيد. شكست ازبكان و تسخير تمامى شهرهاى خراسان و ماوراءالنهر را بر روى شاه اسماعيل گشود و مرزهاى شرقى دولت صفوى، از يك سو تا بلخ و از سوى ديگر، تا آمو دريا گسترده شد.

اگرچه شاه اسماعيل علاقه چندانى به امر اداره ماوراءالنهر از خود نشان نداد و تنها به علت تجاوزات امراى ازبك ناگزير به لشكركشى هاى مجدد به آن ناحيه شد، ولى با منصوب كردن حكامى در شهرهاى مختلف، عملاً حاكميت دولت صفوى را در حوضه جنوبى رود جيحون تثبيت كرد.

شكست ازبكان عكس العمل شديد كارگزاران دولت عثمانى را برانگيخت و سياست آميخته با مماشات و تساهل سلطان بايزيد در برابر شاه اسماعيل با مخالفت شديد سران ينى چرى و علماى اهل تسنن عثمانى روبه رو شد. مخالفان كه سلطان را سد راه مبارزه با دولت صفوى مى دانستند به دور سليم (فرزند او) گردآمدند و ضمن توطئه اى كه به مرگ بايزيد انجاميد اين مانع را از سر راه برداشتند.
سلطان سليم پس از فوت پدر، به قصد جنگ با شاه اسماعيل و براندازى دولت نوپاى صفوى سپاه بزرگى از ينى چرى ها و ممالك دست نشانده فراهم ساخت و پس از قتل عام شيعيان و طرفداران شاه اسماعيل در آناتولى در محرم سال ۹۲۰ ه.ق به سوى ايران حركت كرد. وى در ماه رجب همين سال در دشت چالدران (نزديك خوى) مستقر شد و در شرايطى كه سپاهيان عثمانى از لحاظ كثرت عدد و مجهز بودن به اسلحه گرم از امتياز بزرگى برخوردار بودند جنگ آغاز گرديد. با تمام رشادت و جلادتى كه شاه اسماعيل و امراى قزلباش نشان دادند جنگ با پيروزى سلطان سليم خاتمه يافت و شهر تبريز سقوط كرد.

اما سلطان عثمانى تنها چند روزى توانست در آذربايجان بماند. بيم از عدم امنيت و تداركات، دورى از مركز حكومت و مهمتر از همه طغيان ينى چرى ها (به علت عدم رضايت از جنگ و كشتار مسلمانان) وى را مجبور به عقب نشينى كرد.

اگرچه جنگ چالدران ضربه سنگينى به دولت صفوى وارد كرد ولى موجب از بين رفتن آن نشد. بعد از واقعه چالدران شاه اسماعيل تا پايان عمر دست به كار مهمى نزد و بيشتر اوقات خود را به آسودگى و فراغت گذراند و جز اعزام لشكريانى به ماوراءالنهر و گرجستان (براى فرونشاندن پاره اى طغيان ها) حركت مهمى انجام نداد. سرانجام در ۱۵ رجب سال ۹۳۰ ه.ق شاه اسماعيل پس از بازگشت از ييلاق شكى به آذربايجان در ناحيه سراب در ۳۸ سالگى چشم از جهان فروبست در حالى كه دولتى باثبات بنيان نهاده بود كه طى دو قرن ادامه يافت و از نظر تشكيلات و نظامات از مهمترين دولت هاى بعد از اسلام در ايران شمرده مى شود.

تهماسب، بزرگترين فرزند شاه اسماعيل كه در سال ۹۱۹ ه.ق به دنيا آمده بود. در يك سالگى به دستور پدرش به هرات انتقال يافت. به دليل اهميتى كه خراسان داشت حكومت اين سرزمين تا رود آموى (جيحون) اصطلاحاً به او تعلق گرفت و ديوسلطان روملو (حاكم بلخ) به للگى او انتخاب شد. تهماسب هنگام مرگ پدر ده سال و شش ماه داشت كه به سلطنت رسيد.

وى از سال ۹۳۰ ه.ق تا ۹۸۴ ه. ق مدت ۵۴ سال سلطنت كرد كه بيشترين ايام سلطنت در دوران صفوى محسوب مى شود. او شجاعت و صلابت پدر را نداشت ولى از نظر كشوردارى و تنظيمات زمان حكمرانى دوران او را بايد يكى از مهمترين ادوار صفويه شمرد. شاه اسماعيل در عمر كوتاه خود كه بيشتر در جنگ هاى داخلى و خارجى گذشت، موفق نشد دولت نوبنياد صفوى را براساس تشكيلات ادارى و نظامات مذهبى استوار كند ولى اين كار در دوران سلطنت طولانى تهماسب جامه عمل پوشيد. نيمه اول سلطنت او بيشتر در رفع نفاق و چنددستگى سران قزلباش و اداره جنگ در سرحدات شرقى و غربى مملكت گذشت.

دشمنان سرسخت دولت صفوى يعنى ازبكان و عثمانيان از همان آغاز زمامدارى تهماسب حملات خود را به ايران آغاز كردند. عبيدالله خان ازبك و امراى ديگر او به طور مداوم خراسان را مورد تاخت و تاز و كشتار قرار مى دادند. سرانجام در جنگ بزرگ «جام» در سال ۹۳۵ ه.ق با شكستى كه تهماسب به عبيدالله وارد كرد، براى مدتى خراسان از حملات ازبكان در امان ماند. در جبهه شاه تهماسب با دشمن بزرگى همچون سلطان سليمان قانونى مواجه بود. سلطان عثمانى وارث سرزمين هاى وسيعى بود كه پدرش در اروپا و آسياى غربى و شمال آفريقا به دست آورده بود.

البته خود او هم مرتباً بر دامنه اين تصرفات مى افزود. ضعف و پراكندگى سلاطين اروپا به او فرصت داد تا سپاهيان عثمانى را به پشت دروازه هاى وين برساند و بروز اختلاف در بين سران قزلباش در ايران نيز امكان حمله به سرحدات غربى صفويه را براى او فراهم آورد.

فرار اولامه سلطان تكلو از سران معتبر قزلباش به عثمانى و پناهنده شدن القاص ميرزا برادر شاه تهماسب به سلطان سليمان و تحريكاتى كه در استانبول عليه ايران انجام دادند آتش جنگ ميان دولت صفوى و حكومت عثمانى را دامن زد. سپاهيان عثمانى چندين بار به مناطق غربى متصرفات صفوى و آذربايجان حمله كردند. شاه تهماسب نيز هر بار با از ميان بردن تداركات و ويران ساختن آبادى ها و امكانات زندگى و حملات ايذايى پيشرفت آنان را مانع مى گرديد. به نحوى كه لشكر كشى ها به نتايجى كه منظور نظر سلطان عثمانى بود منجر نشد. حتى در بعضى از جبهه ها مانند قفقاز متحمل شكست شدند. اسماعيل ميرزا فرزند شاه تهماسب در سال ۹۵۸ ه.ق با فتح ارزته الروم و كردستان و ارمنستان مناطقى را كه به اطاعت سلطان عثمانى درآمده بود مطيع كرد.

شاه تهماسب به علت نزديكى تبريز به مرز هاى عثمانى و آسيب پذيرى اين شهر و دورى تبريز از خراسان كه همواره مورد هجوم ازبكان قرار مى گرفت در سال ۹۶۵ ه.ق پايتخت خود را به قزوين منتقل كرد. از اين تاريخ تا سال ۱۰۰۶ ه.ق (كه شاه عباس اول اصفهان را مورد توجه قرار داد) شهر قزوين پايتخت صفويه بود. از وقايع عمده دوران شاه تهماسب پناهندگى همايون (پادشاه هند) و بايزيد (شاهزاده عثمانى) بود كه هر دو رويداد تاثير زيادى در روابط ايران و هند و عثمانى داشت.

در سال ۹۵۰ ه.ق همايون پادشاه هند به علت اختلافاتى كه بين او و شيرخان افغانى رخ داده بود بر اثر نفاق برادرانش ناگزير هند را ترك كرد و با كسان نزديك خود به شاه تهماسب پناهنده شد.

شاه تهماسب مقدم مهمان خود را گرامى داشت و فرمان داد او را با اعزاز و احترام تا پايتخت همراهى كنند. همايون بعد از مدتى اقامت در ايران با نيرويى كه پادشاه صفوى در اختيار او گذاشت به هند بازگشت و سلطنت از دست رفته خود را به دست آورد.

اين واقعه چنان تاثير خوبى در روابط دوستانه ايران و هند باقى گذاشت كه تا انقراض صفويان (به استثناى مواردى چند كه اختلافاتى بين طرفين در مسائل مرزى به ويژه قندهار پيش آمد) ادامه يافت.
حسن نصرالله كنگرانى؛ روزنامه شرق

ارسال نظرات
خط داغ