موزه و خانه استاد حسین بهزاد؛ کنیزکان زیبا و کاخهای طلایی
استاد حسین بهزاد در سال ۱۳۳۰ خانهای را در محله جمالزاده پایینتر از خیابان انقلاب خرید و تا زمان مرگ در آن جا زندگی کرد خانهای که حالا تبدیل به محلی برای برگزاری جلسات و کلاسهای آموزشی هنری شده است.
علی نجومی در مطلبی نوشت: تابستان سال ۹۸ تهران انگاری تنور آتش بود. ساعت ۲ بعد از ظهر که میشد انگاری آسفالت خیابان از شدت گرماور میآمد. خلاصه باید خیلی بد شانس میبودی اگر مجبور بودی در آن وقت روز در فضای باز باشی. اما همیشه هم داستان اجبار نیست گاهی جنون نفس کشیدن در زیر سایه چنارهای خیابان ولی عصر شما را مجبور میکند زیر باد کولر نشستن را بیخیال شوی و حرارت بالای ۴۰ درجه را به جان بخری و از خانه بزنی بیرون.
یک روز در همان تابستان بعد از مدتها که قرار بود که موزه بهزاد در کاخ سعدآباد بروم بالاخره اصرار یکی از دوستان جان کارگر افتاد و رفتیم سمت سعدآباد.
تجریش که رسیدیم دیداری با مرغ سوخاریهای لذیذ کابوکی تازه کردیم و گرسنگی که از سرمان افتاد طریق عاشقی یادمان افتاد.
راه افتادیم سمت سعد آباد، بلیط را خریدیم و رفتیم داخل محوطه. ۳۰۰-۲۰۰ متری که از مسیر شیب دار محوطه بالا رفتیم رسیدیم به کاخ کرباس یا ولیعهدی که در زمان محمد رضا پهلوی مدتی کاخ رضا پهلوی بود و از اوایل دهه ۱۳۷۰ به عنوان موزه حسین خان بهزاد پذیرای علاقه مندان است.
نام استاد و آوازهاش برایم غریب نبود. اما آن فقط وصف العیش بود. سالنهای ۵گانه موزه پر بود از تابلوهایی که استاد با قلم سحرآمیزش به حافظه تصویری مملکت اضافه کرد.
پرده بیمثالش از شیخ صنعان و دختر ترسا که با مرکب روی مقوا کشیده و شاهزاده باز به دست که با آبرنگ و گواش روی مقوا جاودانه شده دیدنشان برای من تبدیل به تجربه ای بیمانند شد.
کار گشتن ما در آن موزه آن روز تمام شد اما داستان من و حسین خان تازه شروع شده بود. این طوری شد که کاراکتر حسین خان بهزاد جذابیت خاصی برایم پیدا کرد.
![]()
شیخ صنعان و دختر ترسا
در موردش خواندم و شنیدم. متولد سال ۱۲۷۳ در اصفهان جان که روزی ملک الشعرای بهار در مورد بزرگی هنرش این گونه سرود:
خداوند هنر، استاد بهزاد/ که نقش از خامهی بهزاد بهزاد
انگشتانش روی پرده میرقصدیدند و برایش مرکب، گواش و آبرنگ تفاوتی نداشت. او پرده میساخت ماندگار از برای روزگار.
بیشتر که خواندم و شنیدم از زندگی و هنرش، فهمیدم بین حسین خان و میرزاده عشقی الفتی جانانه بوده و این میرزاده عشقی بود که این جوان اصفهانی با استعداد را ترغیب کرد که کارگاه نقاشی دایر کند و سفارش کار بگیرد و جدیتر پیگیر این نبوغ خدادادیاش باشد.
بعدها که میرزاده عشقی به تیر نظمیه چیها گرفتار شد.
حسین خان بهزاد آنقدر افسرده و دلمرده شد که تا مدتها دستش و دلش به کار نرفت. همین عشق و علاقه بود که او را واداشت تا وصیت کند بعد از مرگش در نزدیکی مزار میرزاده عشقی در گورستان ابن بابویه خاک کنند.
در ادامه تحقیقاتم به این پی بردم که حسین خان در سال ۱۳۳۰ خانهای را در محله جمالزاده پایینتر از خیابان انقلاب خرید و تا زمان مرگ در آن جا زندگی کرد خانهای که حالا تبدیل به محلی برای برگزاری جلسات و کلاسهای آموزشی هنری شده است.
اما این خانه آجری هنوز حال و هوا و طراحی دوره زندگی استاد را حفظ کرده است. هجوم نور از پنجرههای پر تعداد ساختمان یادگاری از روزهایی است که نور دغدغه اصلی خانه داران ایرانی بود.
باغچه و حیاط مصفایش تو را ترغیب میکند تا از رخوت کنج خانه بیرون بیایی و ستارههای آسمانش را بشماری و دمی بیاسایی.
در مورد حسین خان بهزاد نقل قولی از ژان کوکتو فیلمساز و شاعر بزرگ فرانسوی شنیدنی است که گفت: بهزاد پیغمبر افسونگری است از مشرقزمین داستانسرا. اگر همیشه مشرقزمین به قصههای هزار و یک شب و کاخهای طلایی و کنیزکان زیبایش برای ما داستانها میگفته این بار، مردی با موهای سفید و چشمان با نفوذ و اندامی با خطها و رنگهایش اَشکال افسونکننده در مقابل چشمان ما گستردهاست. بدون شک در نگارگری قرن ما، یک استاد از جهت قدرت طرح و رنگآمیزی وجود دارد که او حسین بهزاد هنرمند ایرانی است.