آگاه صفحه اصلی

طنز سیاسی عینک دودی

۵۴ مطلب

  • مرحوم مادربزرگم می‌گفت: «هنوز نمی‌دونی دور یک‌قرونی چند کیلومتره!» آن روزها دلار تازه هزار تومان شده بود و حالا باید حساب کرد با پژوی ۵ میلیاردی و نان باگت ۹۰ هزار تومانی، محیط آن سکه چند صد فرسخ است. در این وانفسا که فرانسوی‌ها نه بلدند خیابان جمع کنند و نه جلوی قیمت باگت را بگیرند، دعوای وحید اشتری و قربان‌زاده سر رپورتاژ برای شریعتمداری بالا گرفته است؛ اما انصاف داشته باشید، عدالت‌خواه هم خرج دارد.

  • در حالی که غربی‌ها برای فرار از تبلیغات یوتیوب به نسخه پریمیوم پناه می‌برند، ما در خاورمیانه به صورت پیش‌فرض و رایگان در سطح «لِجِند» و پلاتینیومِ مصایب جهان زیست می‌کنیم؛ جایی میان صدای مبهم انفجارها، گرمای طاقت‌فرسا و ماهی‌هایی که با بوی ادکلن اماراتی شنا می‌کنند.

  • از شیر و بادیه مولانا تا پکیج‌های گرمایشی و اینستاگرامی؛ ما همیشه کلمات چندپهلو را زیسته‌ایم. حالا هم در «پکیج کامل بدبختی‌هایمان»، طاعون تازه‌وارد روسی بین جنگ و تحریم و بی‌پولی واقعاً عددی نیست!

  • آرزوهای ما با هر پله صعود دلار، بیشتر به مونوکسید کربن تبدیل شد؛ گویی اسکناس‌های سبز بال‌های نامرئی دارند و پرواز می‌کنند

  • س.ا.و.ا.کی محبوب من فقط رضا عطاران در فیلم مصادره است. اسماعیل یارجانلو ملقب به اسی که الکترود و کابل می‌خرید، برای خرید شیشه نوشابه هم مجبور بود چند پرس چلوکباب بخورد چون در آن دوران، نوشابه بدون غذا داده نمی‌شد.

  • با توجه به این که ما ۳۱ استان داریم، ۳۱ مرکز استان هم داریم. بنابراین باید ۳۱ کوه در ۳۱ مرکز استان پیدا کنیم تا در دل آن‌ها ۳۱ شهر حکمرانی برای مدیران عزیزمان بسازیم. جنس کوه‌ها هرچه گرانیتی‌تر، دل ما برای سلامت ماندن مدیرانما عزیزتر از جان‌مان قرص‌تر.

  • سفر آدم را مرد می‌کند. تجربیات جدید در دل خود دارد، سختی‌هایش آدمی را آبدیده می‌کند. در واقع تبعید یا همان سفر اجباری همراه با زدن امضای منظم در دفتر پاسگاه محل، می‌تواند حکم همان محدودیت‌هایی را داشته باشد که آدمی را ستاره می‌کند. پیشنهاد می‌کنم نیما تکیدو رو تبعید کنیم.

  • حتما پیش خودت می‌گویی این که نفسش از جای گرم بلند می‌شود و مشکلی ندارد، به خاطر همین دارد گدایی توجه می‌کند یا می‌خواهد خودش را لوس کند. آن بخش که نفسم از جای گرم بلند می‌شود را فقط درست می‌گویی. چون همین الان که دارم این ستون پرمغز را می‌نویسم، کولر اتاق خاموش و هوا واقعا گرم است. اما بقیه‌اش غلط است.

  • دشمن بدبخت آن‌قدر زیر آتش کوبنده ما بود که فقط برای تنفس خواست جنگ را متوقف کند. این البته درست است‌ها؛ اما مدیونید فکر کنید ما هم اینجا بعضی وقت‌ها بمبی، موشکی، سنگرشکنی، تاماهاوکی، پرتابه متخاصمی، پهپادی یا ریزپرنده‌ای روی سرمان می‌افتاد.

  • آنجا بود که حاج علیرضا، اولین تلنگر زندگی‌ام را به شکلی شِپسی‌گونه به پیشانی‌ام نواخت. از آن روزها تا الان تقریباً ۱۵ سال می‌گذرد. اما تقریباً روز، هفته، ماه یا سالی نیست که اتفاقی در عرصه سیاست ایران بیفتد و من از بابابزرگم یاد نکنم.

تبلیغات