به قول سعیدِ داییجان ناپلئون که میگفت «یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم» من هم باید بگویم «یک روز سرد زمستان، دقیقاً ۲۹ دی، حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر، من روزنامهنگار یک روزنامه توقیفی شدم.»
۳۸ مطلب
به قول سعیدِ داییجان ناپلئون که میگفت «یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم» من هم باید بگویم «یک روز سرد زمستان، دقیقاً ۲۹ دی، حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر، من روزنامهنگار یک روزنامه توقیفی شدم.»
صبح رئیسجمهور بود و شب مسافر ناو هواپیمابر آمریکایی بعد هواپیما و بعد هم بازداشتگاهی در جنوب نیویورک. یعنی زندگی نمیتواند بیشتر از این به ما نشان دهد که کلاً و جزئاً به مویی بند است. نکته آن که کار آمریکاییها نشان داد واقعا دنیا با قانون جنگل اداره میشود.
خلاصه که از دلِ این آسایشگاهِ اعصاب و روان، شب یلدایتان مبارک باشد. امشب یک دقیقه بیشتر به عنوان کلهسیاه خاورمیانهای در این زمانه خطیر زندگی میکنیم. آجیل و هندوانه و انار گران است. کلهها خراب و اعصاب ضعیف. بیایید در این شرایط به هم گیر ندهیم تا این هم بگذرد.
اگر ریال را به مثابه چوق در نظر بگیریم، هر لیتر بنزین میشود ۵۰۰۰۰ لعنتی چوق. لعنتی بر وزن فا... دالر که خارجیها میگویند!
خدا بیامرز بابابزرگم راننده تریلی بود و مادربزرگِ مذکور، پنج تا بچه را به دندان کشیده و بزرگ کرده بود. پنج تایی که بین آنها فقط یکی دختر و چهارتای دیگر پسر اما هر پنج تا شرور بودند، بابای خودم از چهارتا دیگر شرورتر! پس طبیعی بود که عزیز ترکیبی از قوه قهریه، مهر مادری و فارسی سخت را برای بزرگ کردن این گروه خشن به کار ببرد.
شما خودت را بگذار جای مذاکرهکننده هستهای؛ روی یک بند مربوط به عدم بازفرآوری سوخت هستهای برای عدم استخراج پلوتونیوم کار میکنید و خسته شدید. چند تا پسته اکبری نمیچسبد؟
بیحجابها به باحجابها، باحجابها هم به بیحجابها کاری نداشتند. این دیگر از عجایب روزگار بود! خانمی با برقع [برقع. [ ب ُ ق َ / ب ُ ق ُ ] ( ع اِ ) روی بند ستور.] از بغل خانمی با اندکی دامن به قاعده یک هِدبَند رد میشد و نه آن به این چیزی میگفت نه این به آن چیزی میگفت. مگر نباید اینها به هم میپریدند؟!
از دیروز که دیدم هانی کرده را بردند برنامه مجید واشقانی، یاد عزیزان زحمتکش هممحلهایمان افتادم. حلالواری و مردانه زحمت میکشیدند که متاع مرغوب دست مشتری برسد. هر کس در هر شاخهای که فعالیت میکرد، صدش را میگذاشت.
از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، بعضی وقتها فکر میکنم نکند جای عباس را با اسکندر مومنی عوض کردند و به جای وزیر خارجه، وزیر داخله شده. یا حتی با حفظ سمت، علاوه بر رتق و فتق امور دول خارجی، به رتق و فتق امور داخلی ممالک محروسه ایران هم میپردازد؟
در وهله اول ترسیدم. دعا دعا میکردم هماهنگیهای لازم برای تامین امنیت و جلوگیری از حواشی این تجمع صورت گرفته باشد. شما فکر کن روی پوستری نوشتند جبهه قیام! تو باشی نمیترسی؟! قیام که با یک نفر و دو نفر نمیشود! خیلی آدم میآید!