ترنج

طنز سیاسی عینک دودی

۴۰ مطلب

  • از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم نکند جای عباس را با اسکندر مومنی عوض کردند و به جای وزیر خارجه، وزیر داخله شده. یا حتی با حفظ سمت، علاوه بر رتق و فتق امور دول خارجی، به رتق و فتق امور داخلی ممالک محروسه ایران هم می‌پردازد؟

  • در وهله اول ترسیدم. دعا دعا می‌کردم هماهنگی‌های لازم برای تامین امنیت و جلوگیری از حواشی این تجمع صورت گرفته باشد. شما فکر کن روی پوستری نوشتند جبهه قیام! تو باشی نمی‌ترسی؟! قیام که با یک نفر و دو نفر نمی‌شود! خیلی آدم می‌آید!

  • جای دیگری گفت بودجه مودجه می‌دهید به این ستادها که بروند طرح‌های ضربی عملیاتی مثل آموزش ۸۰ هزار حجاب‌بان جان برکف را اجرایی کنند. ناراحت شدیم از شنیدن این حرف‌ها. جوان‌های مردم کجا بروند سر کار؟

  • هر وقت این جا کسی حرف از تمدن‌سازی یا حرکت به سمت ساخت آن می‌زند، پشت بنده می‌لرزد. البته این که در زمستان هم تیشرت می‌پوشم در این لرزش بی‌تاثیر نیست. تو گویی تمدن ماشین است که قطعاتش را از کشور دوست و همسایه چین بیاوریم، اینجا مونتاژ کنیم و به اسم خودروی ملی وارد پاچه خلق‌الله کنیم.

  • ناگهان گاوی متعلق به سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مراتع اطراف ماکوندو به پرواز در می‌آید. بله، همین اندازه دنیای سیاست عجیب است.

  • آن موقعی که ما دانشجو شدیم، توی دانشکده علوم سیاسی تهران مرکز درس آشنایی با دفاع مقدس فقط از طرف آقای الله‌کرم ارائه می‌شد. این از ترم ۱ یا ۲. بعدتر هم که درس‌های بیشتر به ایشان دادند، درس تئوری‌های انقلاب را آقای حسین الله کرم ارائه می‌داد. ما اگر واحدهایمان می‌ماند، شما پول شهریه دانشگاه آزاد را می‌دادی؟ ناراحتم کردی استاد.

  • پست، محدودیت‌هایی دارد. در واقع به قول فرنگی‌ها، لیمیتد ادیشن است. باید وجود داشته باشد. اگر خیلی مورد نیاز باشد، ساخته می‌شود. مثلاً شخص شخیص بنده، قابلیتی ندارم که پستی چیزی که در چارت سازمان‌ها وجود داشته باشد، به من بدهند. بنابراین می‌روند سراغ جایگاه‌های مشورتی. بعد می‌گویند آقای صالحی‌خواه شما چه قابلیتی برای ارائه داری؟ می‌گویم بنده نهایتاً می‌توانم مشاور امور دخانیات آقای رئیس باشم.

  • طبیعتاً در چنین ایامی، موضوع دیدار روسای جمهوری اسلامی ایران و جمهوری غیراسلامی اِمریکا داغ می‌شود. انگار رییس‌جمهور آمریکا تحفه است!

  • شاید باورت نشود، چون به قیافه‌ام نمی‌آید. ولی جان احمد ذره‌ای به روس‌ها خرده نمی‌گیرم.

  • آدم نمی‌داند از این حرف‌ها خوشحال شود یا ناراحت. چون سرنوشت خدا بیامرز حبیب از جلوی چشممان رژه می‌رود که آمد و چه اتفاق‌هایی برایش افتاد. آخر سر هم جان داد و همین جا خاک شد.