ترنج موبایل
کد خبر: ۹۴۲۳۰۰

شماره ۵۱

عینک دودی؛ هم‌میهن، یک روز سرد زمستان، دقیقاً ۲۹ دی

عینک دودی؛ هم‌میهن، یک روز سرد زمستان، دقیقاً ۲۹ دی

به قول سعیدِ دایی‌جان ناپلئون که می‌گفت «یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم» من هم باید بگویم «یک روز سرد زمستان، دقیقاً ۲۹ دی، حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر، من روزنامه‌نگار یک روزنامه توقیفی شدم.»

تبلیغات
تبلیغات

فرارو– محسن صالحی‌خواه؛ کم کم دارم به این فکر می‌افتم که باید یک ستون طنز مخصوص شوخی‌های چرک و دارک راه بیاندازم. در واقع هر چه پیش می‌رویم، وضعیت دارک‌تر می‌شود. البته خدایی نکرده قصد سیاه‌نمایی ندارم‌ها! نه! من غلط بکنم دست به این کارهای سیاه بزنم. دستم ذغالی می‌شود. در یک دنیای موازی، در یک کشور دیگر در شاخ آفریقا، وضعیت اینجوری است. اگر نه کیست که نداند ما خیلی هم حالمان خوب است، کِیف‌مان کوک، دماغ‌مان چاق، جیب‌مان پر، سرمان پرمو، تاندون پای راست‌مان هم درد نمی‌کند.

القصه؛ به قول سعیدِ دایی‌جان ناپلئون که می‌گفت «یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم» من هم باید بگویم «یک روز سرد زمستان، دقیقاً ۲۹ دی، حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر، من روزنامه‌نگار یک روزنامه توقیفی شدم.» بله. هم‌میهنِ ما، همزمان با اولین بارش برف زیاد در پایتخت – یا حداقل اولین برفی که من دیدم - توقیف شد.

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، من تا حالا توقیف از نزدیک ندیده بودم. یعنی انتظارم این بود که آدم‌ها را توی تحریریه با کاغذماغذهایشان پلمب (یا شاید هم پلمپ) کنند. یا اگر توقیف ماشین را در نظر بگیریم، روزنامه همراه با آن‌هایی که این جریده را می‌نگارند، جهت اعمال قانون به پارکینگ منتقل شوند. اگر توقیف موتور را الگو بگیریم، کفی بگذارند دم در تحریریه و خلق‌الله را ببرند پارکینگ توی بیابون‌های اطراف اتوبان آزادگان. اما مثل این که توقیف روزنامه یعنی یک جماعتی بیکار می‌شوند و می‌روند تا ببینند در نهایت چه خواهد شد. قسط‌هایمان چه می‌شود؟ نور از محل آن‌ها وارد می‌شود!

* عکس: الاحقر.

تبلیغات
نویسنده : محسن صالحی‌خواه
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات