وقتی جنگ به کتاب و عروسکها رسید/ در سیستان و بلوچستان چه میگذرد؟
هفدهم تیر، با آغاز جنگ، بچههای روستای دوستدار کتاب رمین، در هفت کیلومتری چابهار، هر کدام در خانههایشان مانده بودند؛ اما فردای آن روز دوباره به کتابخانه برگشتند.
مهسا در روزهای جنگ میترسید بمب، عروسکش را از او بگیرد. بعدها برای بچههای کتابخانه «خانه بهار» تعریف کرد که شبها عروسکش را زیر پتو پنهان میکند تا از جنگ در امان بماند. احمدرضا اما روایت دیگری داشت. وقتی کنار آقا عبدالحکیم و دیگر بچهها نشست، گفت: «نمیگذاریم ایران ما ویران شود.»
به گزارش اعتماد، هفدهم تیر، با آغاز جنگ، بچههای روستای دوستدار کتاب رمین، در هفت کیلومتری چابهار، هر کدام در خانههایشان مانده بودند؛ اما فردای آن روز دوباره به کتابخانه برگشتند. «خانه بهار» که همیشه پناهشان برای خواندن، بازی و خیالپردازی بود، اینبار به پناهگاهی برای حرف زدن از ترسها، آرزوها و روزهایی تبدیل شد که جنگ، کودک را هم از آن بینصیب نگذاشت.
در این چند روز بعد از جنگ، بچهها کنار هم در کتابخانه نقاشی میکشیدند. گاهی در نقاشیهایشان خود را در حال بازی کنار ساحل میدیدند، در حالی که روبهرویشان ستونهای دود و آتش بالا رفته بود. وقتی از جنگ حرف میزدند، هر کدام تصویر خود را از آن تعریف میکرد؛ تصاویری که هیچکدام جایی در کودکی بیدغدغه ندارند.
آنها پیش از آن در کتابخانه، کتابهایی درباره جنگ و صلح را خوانده و درباره آن صحبت کرده بودند اما اینبار و در روزهای جنگی به یک تجربه دیداری و شنیداری وصل شدند و جنگ در حافظهشان جور دیگری شکل گرفت. فهمیدند جنگ بیرحم است و در برابر آن هیچ کاری از آنها بر نمیآید؛ حتی نمیدانند چطور از امواج ویرانگر آن فرار کنند و مراقب خود باشند.
بچهها در دورهمیهایی که در کتابخانه داشتند هر کدام قصه خود را در چند جمله بیان میکردند. یکی از آنها میگفت: «جنگ در دوران [کتاب] «هستی» و دایی جمشید با این جنگ خیلی فرق داشت...آنجا هستی توانست با موتور به کمک دایی جمشیدش برود اما ما نتوانستیم برای سربازان پادگان بمپور کاری کنیم...»
رمان «هستی» نوشته فرهاد حسنزاده به موضوع جنگ ایران و عراق و تأثیر آن بر زندگی مردم میپردازد. شخصیت اصلی داستان، دختری دوازده ساله به نام «هستی» است که برخلاف کلیشههای رایج، به فوتبال، ماجراجویی و کارهای هیجانانگیز علاقه دارد و از کارهایی که معمولا دخترانه تلقی میشوند، خوشش نمیآید. در شهر آبادان زندگی میکند و زندگی آرام او با آغاز جنگ و حمله دشمن دگرگون میشود.
رویا هم از رمانی که خوانده بود و نقطه اتصال آن با حقیقت سخن میگفت: «در [کتاب] «ساداکو و هزاردرنای کاغذی» زندگی و امید وجود داشت ما هم با امید زندگی میکنیم.» رمان «ساداکو و هزار درنای کاغذی» نوشته النور کوئر بر اساس زندگی واقعی ساداکو ساساکی، دختری ژاپنی، نوشته شده است. داستان در سالهای پس از جنگ جهانی دوم و بمباران اتمی شهر هیروشیما رخ میدهد. ساداکو که هنگام انفجار تنها دو سال داشت، سالها بعد به بیماری سرطان خون مبتلا میشود؛ بیماریای که از پیامدهای تشعشعات ناشی از بمب اتمی به شمار میرود.
او در دوران بستری در بیمارستان، با شنیدن افسانهای قدیمی تصمیم میگیرد هزار درنای کاغذی را با امید بهبودی و صلح بسازد، زیرا باور دارد هر کس هزار درنا درست کند، آرزویش برآورده خواهد شد و حالا این قصه با رویاهای بچهها گره خورده بود. معصومه آزاد میگفت: «مگر تیله و بادبادک بد است، بشر چرا بمب و موشک آفرید.» و فاطمه تاو معتقد بود که «اگر در دنیا جنگ نبود، دنیا خیلی زیبا بود.» محمد میگفت: «من کتاب «جنگ که تمام شد بیدارم کن» را خواندهام. عشق، امید و زندگی در کنار جنگ جاری است ما هم خود را نمیبازیم....»
رمان «جنگ که تمام شد، بیدارم کن» هم اثری نوجوانانه است که بچهها پیش از جنگ آن را در «خانه بهار» خوانده بودند. عباس جهانگیریان در این داستان به پیامدهای جنگ ایران و عراق بر زندگی مردم پرداخته بود و کتاب از زبان نوجوانی به نام حامی روایت میشود که به دلیل جنگ، همراه خانوادهاش از آبادان به شهر دیگری مهاجرت میکند و همزمان با دشواریها، با مسائل عاطفی و عشق نوجوانی روبهرو میشود.
عبدالحکیم بهار، مسوول کتابخانه « خانه بهار» درباره روزهای نخست جنگ و تاثیر آن بر کتابخانه و کودکان به «اعتماد» میگوید که کتابخانه حدود ۷ تا ۸ کیلومتر با چابهار فاصله دارد و به لحاظ فیزیکی آسیبی به آن نرسیده است.«صدای انفجارها را که میشنیدیم، اولین نگرانیمان این بود که بچهها آسیب ببینند و با پیامدهای جنگ روبهرو شوند بنابراین آنها را دور هم جمع کردیم و با کتابخوانی مشغولشان کردیم تا با خیال راحتتری این روزها را پشت سر بگذارند. پیش از این تلاش میکردیم با کتابخوانی جنگ را در قالب صلح در ذهن آنها بگنجانیم و حالا آنها با اتفاقاتی روبهرو شدهاند که قبلا در کتابها خوانده بودند یا درباره آن صحبت کرده بودیم.» او معتقد است که کتابخوانی و فعالیتهای فرهنگی از این دست باعث شده که با وجود اتفاقات پیش آمده در روزهای گذشته، کودکان به جای غرق شدن در شرایط جنگی اطرافشان، مشغول زندگی و بازیهای کودکانه باشند و توصیه میکند که بزرگترها هم این روزها ارتباط نزدیکتر و بیشتری با آنها داشته باشند.
کتابخانه «خانه بهار» هم به همین دلیل این روزها تعطیل نیست؛ کلاسهای زبان کودکان برقرار است و مجموعه برای پرت کردن حواس بچهها از جنگ حتی فعالیتهای خود را دو چندان کرده. «تقریبا نزدیک ۱۵۰۰ تا ۱۶۰۰ نفر جمعیت دانشآموزی ما هست اما روزانه حدود ۴۰ تا ۶۰ نفر در این کتابخانه رفت و آمد دارند که بیشتر آنها زیر ۱۲ سال هستند.»
کودکان چابهار و روستاهای اطراف آن اگر چه در جنگ چهل روزه سر و صداهایی از خشکی و دریا میشنیدند اما بعد از آتشبس دیگر گمان میکردند که همهچیز تمام شده است در حالی که تمام نشده بود.«در روزهای اول این دور از حملهها، بچهها خیلی ترسیده بودند و جنگ در روح و روان آنها تاثیر گذاشته بود. وقتی با هم صحبت میکردیم ذهنیتهای مختلفی داشتند و برخی خود را به جای کاراکتر کتابهایی که خوانده بودند، میگذاشتند.»
محمد تاو یکی دیگر از همین بچهها است که در آن دورهمیها به آقا عبدالحکیم گفته بود: «سیاهی رنگ جنگ است. ما سیاهی را دوست نداریم. صلح رنگش سفید است، روشن است. کاش دنیا پر از سفیدی باشه.» و مهدیس داستان، آرزویش را اینطور برای بقیه روایت کرده بود: «کاش کارخانهدارهای تفنگسازی و موشکسازی هر کدام یک بچه به اسم «تیستو سبز انگشتی» داشتند. آن وقت همه دنیا پر از زیبایی میشد پر از رنگ زندگی میشد.» کتاب«تیستو سبز انگشتی» داستان پسربچهای به نام تیستو را روایت میکند که انگشتهایش قدرتی جادویی دارند؛ هر جا آنها را روی خاک بگذارد، گل و گیاه میروید بنابراین او از این توانایی برای زیباتر کردن دنیا و حل مشکلاتی مثل فقر، بیماری، زندان و حتی جنگ استفاده میکرد. سحر بلوچ از بقیه بچههای کتابخانه بزرگتر است و ۱۷ سال دارد.
او روبهرو شدن با روزهای جنگی را اینطور توضیح داده: «وقتی جنگ شروع شد به یاد کتابهایی افتادم که در مورد بد بودن جنگ و زیبایی صلح خوانده بودم: مثل« هستی»، «این وبلاگ واگذار میشود»، « تو یک جهانگردی»، «دروازه مردگان» یا «عاشقانههای یونس در شکم ماهی»، «کودک دریا سرباز» و حتی مثل «شگفتی» که در مورد دوستی و تفاوت بین نوجوانها حرف میزند و «راز جنگل سبز» که در مورد دوستی با طبیعت حرف میزند».
محمد صادقی آرزو کرده که کاش در دنیا چیزی به نام جنگ وجود نداشت و سلمان پروانه میگفته: «ایکاش همه جای دنیا مثل کتابخانه ما بود. کوچک اما زیبا و آرام. همه آدمهای دنیا هم مثل بچههای کتابخانه ما باهم دوست بودند و با شادی میخندیدند و بازی میکردند...» سعدیه پرداخته، کودک دیگری است که اصلا دوست نداشته در مورد جنگ چیزی بشنود و حسام داستان، امیدوار بوده که هیچ کس با صدای بمب و موج انفجار از خواب بیدار نشود. مهسا آزاد هم لحظاتی را روایت کرده که صدای انفجارها را شنیده و ترسیده است: « مامانم میگوید؛ جنگ خیلی بد است من هم از ترس اینکه بمب عروسکم را از من بگیرد آن را شبها با خودم زیر پتویم پنهان میکنم.»
«خانه بهار» در روستای رمین، هفت کیلومتری چابهار، کتابخانهای است که از دل خانه شخصی عبدالحکیم بهار متولد شد. قفسههای رنگارنگ کتاب، میزهای کوچک مطالعه، نقاشیهای کودکان بر دیوارها و رفتوآمد همیشگی بچهها، این کتابخانه را به پاتوقی فرهنگی در یکی از محرومترین مناطق کشور تبدیل کرده است و بچهها بعد از جنگ هم کتاب «شب بخیر فرمانده» نوشته احمد اکبرپور را در آن خواندهاند.«این کتاب قصه کودکانی را روایت میکند که ناخواسته درگیر جنگ شدهاند و آتش جنگ، روی زندگی آنها تأثیر گذاشته است.»
جنگ در کافه کتاب آزادی چابهار
انفجارهای اخیر در برج ترافیک دریایی چابهار اما تنها کودکان را وارد دنیای ترس نکرد، بعضی از خانهها و مغازهها و کسب و کارهای فرهنگی هم نزدیک به برج بود که هر کدام به نسبت نزدیکی، آسیب دیدند. کافه کتاب آزادی از همین مکانهاست که در جوار برج دیدهبانی و کنترل ترافیک دریایی چابهار و تقریبا در ۲۰۰ متری آن قرار دارد و هر سه باری که به برج، حمله شد بخشی از آن فرو ریخت. سعید آزادی یکی از سه برادری است که در واقع مسوولیت این کافه کتاب را بر عهده دارند و در زمان حملات به برج، حتی چند ترکش هم از کنار سرش رد شده است.«هفدهم، بیستوچهارم و بیستوششم سه تا انفجار در برج رخ داد و ما چون لب ساحل، حدود ۱۵۰ متر ۲۰۰ متر با آن فاصله داریم، هر سه مرحله هم دچار آسیب شدیم که البته خدا رو شکر مالی بود.»
هنوز نشانههای انفجار در کافه دیده میشود؛ میز و صندلیها به گوشه و کنار پرتاب شدهاند، شیشههای محوطه شکسته و به جای آنها نایلون کشیدهاند. سقف کاذب یکی از کلاسها و سالن جلسات فرو ریخته، موج انفجار کولرها را مچاله کرده و بخشی از کتابها و آرشیو مجلات مجموعه، از جمله شمارههای قدیمی دانستنیها، گلآقا و مجله ورزشی از سالهای ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۴، آسیب دیدهاند. تا پیش از آن، این کافه کتاب روزهای آرامتری را پشت سر میگذاشت. گردشگران و مردم بومی میان قفسههای کتاب رفتوآمد میکردند، شبهای شعر بلوچی و نشستهای فرهنگی در آن برگزار میشد و مراسم رونمایی کتاب، اهل قلم و هنر را دور هم جمع میکرد. هم منبع درآمد صاحبانش بود و هم پاتوقی برای اهالی فرهنگ و هنر منطقه.«چون با اسکله تجاری فاصله کمی داریم صد درصد میدانستیم که حمله میشود اما نه در این روزها و نه در چهار ماه گذشته کافه را نبستیم. چراغها را روشن گذاشتیم اما فکر نمیکردیم که برج را بزنند چون میگفتند که هدفشان مناطق نظامی است.»
وقتی صدای انفجار میآمد همه اهالی کافه، بچهها و همکاران آن به گوشهای فرار میکردند که ترکش نخورند و حالا یادآوری آن لحظهها همچنان برای او «ترسناک» است.«وقتی صدای پرواز هواپیماها و جنگندهها را میشنوید، فقط باید گوشه کنجی پیدا کنید و بروید که در امان باشید و چیزی به سمت شما پرتاب نشود.»
شب هفدهم ساعت 40: 11 دقیقه هم که نزدیک کافه صدای انفجار آمد بیشتر از داخل شهر بود در همان شرایط وقتی او و باقی همکاران در حال فرار از محوطه بودند یک دفعه برج را هم هدف قرار دادند و دود و آتش و قطعات سیاه اشیا همه را فرا گرفت.« دو تا ترکش داریم که میخواهیم آن را به صورت یادگاری در یک تابلو درست کنیم و در کافه کتاب بگذاریم. آن لحظات همه خیلی ترسیده بودیم و بیشتر ترس من از جان بچهها و کارمندانمان بود. آنقدری ترسیدیم که تا دو ساعت بعد از حمله هم وارد کافه نشدیم و وقتی اوضاع کمی بهتر شد وارد کافه شدیم. بعد از هر بار انفجار اولین کاری که میکردم این بود که قفسه کتابها را ببینم.»
او درباره حال و هوای شهر در روزهای جنگی میگوید که تعداد مشتریها و افرادی که آنجا پاتوقشان بود خیلی کمتر شده است.«به هر حال هنوز هم ترس در جان همه هست بنابراین اگر کسی کتاب بخواهد برایش میفرستیم. منطقهای که هستیم حساس و نزدیک اسکله است بنابراین خیلیها نمیآیند و البته بسیاری از هنرمندان و افرادی که به آنها کتاب ارایه میکردیم که میآیند و میگویند که ما کنار شما هستیم و بعد میروند. قبلا میآمدند دو- سه ساعت مینشستند اما الان سر میزنند و خسته نباشید میگویند.» بیشترین نگرانی سعید آزادی در این روزها درباره اتفاقاتی است که برای کسبه و تمام مردم ایران در حال وقوع است.
«در حال حاضر بچههای بندرعباس و خوزستان و بقیه مناطق جنوبی کشور هم شب و روزی مثل ما دارند و مراسمهای فرهنگی، هنری و ورزشی آنها هم لغو شده است. مهمترین دغدغهام این است که آرامش به همه مردم کشور بازگردد.»
به گفته او بحثهای مرتبط به حمله زمینی به شهرهای جنوب کشور در میان مردم چابهار شبیه به شوخی است و در واقع هیچوقت آن را جدی نمیگیرند.
« ما بلوچها حواسمان هست و این تهدیدها برای ما مهم نیست بنابراین شایعات نگرانمان نمیکند ولی اگر هم اتفاق بیفتد مطمئن باشید که مردم از خاکشان دفاع میکنند.»
در تصاویری که سعید آزادی از محوطه کافه کتاب شهر آزادی میفرستند همهچیز در هم شکسته است. قبلا تعدادی قاب عکس از هنرمندان مختلف روی دیوار بود که بر اثر انفجار کمی جابهجا شده یا بر زمین افتادهاند. در یک ردیف مجلاتی دیده میشود که برخی از صفحاتشان پاره شده مثلا مجله بلوچیران که تصویر یک دختر بلوچ با چشمهای روشن روی آن نقش بسته یا شمارههای مختلف مجله چلچراغ که تصویر عباس کیارستمی، اصغر فرهادی، کیومرث پوراحمد یا مورینیو، آقای خاص فوتبال پرتغال را بر پیشانی خود دارد.
« همه این مجلات را دوست داشتم. بعضی از آنها را به در و دیوار کافه آویزان کرده بودیم. البته دوباره همه آنها را قاب میگیریم و به در و دیوار آویزان میکنیم. ولی بهطور کلی امیدواریم کل این اتفاقات برای همه مردم ایران تمام شود.»
این روزها در نزدیکی چابهار، «خانه بهار» همچنان میزبان کودکانی است که جنگ را با قصه و نقاشی روایت میکنند و کافه کتاب آزادی در چابهار، با وجود شیشههای شکسته و قفسههای آسیبدیده، هنوز چراغهایش روشن است. جنگ به هر دو رسیده؛ یکی با ترس کودکان و دیگری با موج انفجار. اما هر دو همچنان به کار خود ادامه میدهند؛ یکی با کتابخوانی کودکان و دیگری با باز نگه داشتن درهایش. شاید همین استمرار، آرامترین پاسخ فرهنگ به روزهای جنگ و پرتاب موشکها باشد.