روایت احمد بنی جمالی از بازخوانی یک تیپولوژی در تاریخنگاری سیاسی
احمد بنیجمالی که امروز در باره کتاب آشوب تجدیدنظر اساسی کرده در باره آل احمد گفت:وقتی نخستین بار سراغ آلاحمد رفتم، اصلاً از او خوشم نیامد؛ اما هرچه جلوتر رفتم، بیشتر احساس کردم چقدر جالب است.
احمد بنیجمالی به مناسبت پنجاه و هفتمین سالگرد درگذشت جلال آل احمد به واکاوی این نویسنده پرداخته است. بنی جمال میگوید پرداختن به چهرههایی مانند جلال آلاحمد فقط یک علاقه ادبی یا زندگینامهای نیست، بلکه میتواند راهی برای فهم بهتر یک دوره تاریخی باشد. از نگاه او، برخی شخصیتها بهگونهای نماینده یک دوره، جریان فکری یا حتی نوعی از سیاستورزی هستند و بررسی زندگی و اندیشه آنها میتواند به شناخت فضای تاریخی زمانه کمک کند.
به گزارش ایبنا، او آلاحمد را نیز از همین زاویه بررسی میکند؛ نویسندهای که در طول زندگی کوتاه خود از مذهب و مارکسیسم تا اگزیستانسیالیسم و ادبیات و سپس گرایش دوباره به برخی مضامین مذهبی عبور کرد و همزمان در چند عرصه ادبیات، سیاست و مردمنگاری حضور داشت.
آلاحمد؛ روشنفکری که چند جهان را به هم وصل میکرد
آلاحمد از معدود روشنفکرانی بود که همزمان در چند حوزه حضور داشت. پیشینه خانوادگی او به یک خانواده مذهبی بازمیگشت و خودش نیز در نجف تحصیل کرده بود، اما مسیر فکریاش بعدتر به سمت مارکسیسم، جریان نیروی سوم، ادبیات ابزورد و سپس نوعی بازگشت به مضامین مذهبی حرکت کرد.
بنیجمالی معتقد است این فراز و فرود فکری را باید بخشی از تاریخ روشنفکری ایران دانست؛ روشنفکریای که در بخش بزرگی از آن، خاستگاههای خردهبورژوایی با گرایشهای مذهبی، مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی در هم آمیخته بود.
اما اهمیت آلاحمد تنها در آثار خودش خلاصه نمیشود. او حلقه ارتباطی میان نویسندگان، هنرمندان و فعالان سیاسی بود و با چهرههایی چون گلستان، شاملو، فروغ و نادرپور ارتباط داشت.
چرا آلاحمد تا این اندازه اثرگذار شد؟
به گفته بنیجمالی، آلاحمد تنها نویسنده نبود. یک پای او در ادبیات، یک پای دیگر در مردمنگاری و پای دیگرش در سیاست بود و همواره قلم در دست داشت.
در دهههای ۳۰ و ۴۰ بسیاری از اهل فرهنگ، هنر و حتی حوزههای غیرادبی، واکنش آلاحمد به کار خود را جدی میگرفتند. این جایگاه نشان میدهد که او توانسته بود برای خود موقعیتی فراتر از یک نویسنده ایجاد کند و به یک «روشنفکر عمومی» تبدیل شود؛ چهرهای که درباره موضوعات مختلف موضع میگرفت و نسبت به وضع موجود رویکردی انتقادی داشت.
از این منظر، بنیجمالی آلاحمد را در کنار روشنفکرانی مانند سارتر، کامو و فرانتس فانون قرار میدهد؛ روشنفکرانی که از مرزهای تخصصی خود عبور کرده و درباره سیاست، جامعه و فرهنگ اظهار نظر میکردند.
«غربزدگی» ساخته آلاحمد نبود
یکی از مهمترین بحثها درباره آلاحمد، مفهوم «غربزدگی» است. اما بنیجمالی معتقد است این ایده را نمیتوان به خود آلاحمد محدود کرد.
به گفته او، نقد غرب و ایده بازگشت به خویشتن، پیش از آلاحمد نیز در فضای فکری ایران وجود داشت و چهرههایی مانند احمد کسروی، فخرالدین شادمان و فردید در شکلگیری این جریان فکری نقش داشتند.
از این دیدگاه، آلاحمد بیشتر ادامهدهنده سنتی بود که از سالها قبل شکل گرفته بود. اهمیت او در این بود که توانست این ایده را در شرایط تاریخی خاص دهه ۴۰ به زبانی تند، کوتاه و بسیجکننده بیان کند.
چرا «غربزدگی» در دهه ۴۰ چنین اثرگذاری پیدا کرد؟
بنیجمالی معتقد است اگر کتاب «غربزدگی» چند دهه زودتر نوشته میشد، احتمالاً چنین اثری پیدا نمیکرد. این اثر در شرایطی نوشته شد که هم مدرنیزاسیون شتاب گرفته بود و مظاهر زندگی غربی با سرعت بیشتری وارد جامعه ایران میشد و هم بخشهایی از نیروهای سیاسی و اجتماعی به سمت مواضع رادیکالتر حرکت میکردند.
در چنین فضایی، ایده بازگشت به خویشتن و مخالفت با مظاهر غربی میتوانست به یک گفتمان اثرگذار تبدیل شود.
از نگاه او، مسئله برای بسیاری از نیروهای آن دوره، بیش از آنکه دقت نظری و فلسفی باشد، پیدا کردن زبانی برای ایجاد حرکت اجتماعی بود. به همین دلیل، آلاحمد بر ضرورت ائتلاف با نیروهای مذهبی تأکید میکرد؛ چرا که این نیروها از توان سازماندهی و بسیج اجتماعی برخوردار بودند.
آیا آلاحمد واقعاً به مذهب بازگشت؟
یکی از روایتهای رایج درباره آلاحمد این است که او در سالهای پایانی عمر به طور کامل از چپ و روشنفکری فاصله گرفت و به یک چهره مذهبی تبدیل شد.
بنیجمالی این روایت را دقیق نمیداند. او معتقد است کتاب «خسی در میقات» بیش از آنکه یک اعتراف مذهبی باشد، نوعی مردمنگاری است و نمیتوان صرفاً بر اساس این اثر، آلاحمد را یک چهره مذهبی تلقی کرد.
از سوی دیگر، رفتار و ارتباطات سیاسی و اجتماعی آلاحمد پس از نگارش این کتاب نیز با تصویر یک فرد کاملاً مذهبی سازگار نیست.
با این حال، نمیتوان تأثیر خانواده و بهویژه رابطه او با پدر روحانیاش را نیز نادیده گرفت. به گفته بنیجمالی، در سالهای پایانی زندگی پدر آلاحمد، نوعی احساس تعلق و بازگشت به ریشههای خانوادگی در او شکل گرفت؛ احساسی که بعدها در ارتباط او با چهرههای مذهبی نیز خود را نشان داد.
نگاه آلاحمد به مذهب بیشتر سیاسی بود یا اعتقادی؟
یکی از برداشتهای مهم در این زمینه آن است که نزدیکی آلاحمد به نیروهای مذهبی لزوماً به معنای بازگشت کامل او به زندگی مذهبی نبود.
بنیجمالی با اشاره به دیدگاههای روشنفکران آن دوره میگوید آلاحمد بیش از هر چیز به ظرفیت اجتماعی نیروهای مذهبی توجه داشت. از نگاه او، در شرایط آن زمان، مسجد و شبکههای مذهبی از معدود بسترهایی بودند که میتوانستند امکان بسیج عمومی علیه حکومت را فراهم کنند.
در جریان اعتراضات ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ نیز آلاحمد حضور فعالی در سطح شهر داشت و بر اساس روایتهای موجود، یادداشتهایی از مشاهدات خود تهیه میکرد.
آیا باید انقلاب ۵۷ را به آلاحمد و شریعتی نسبت داد؟
بنیجمالی معتقد است نسبت دادن چنین تحولات بزرگی به دو شخصیت، نوعی سادهسازی تاریخ است.
به اعتقاد او، آلاحمد و شریعتی در شکلگیری ادبیات و گفتمان سیاسی آن دوره نقش داشتند، اما تحولات سالهای پایانی حکومت پهلوی حاصل مجموعهای از عوامل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، منطقهای و بینالمللی بود.
او برای توضیح این مسئله به «کوه یخ» اشاره میکند؛ عواملی که در زیر سطح دیده نمیشوند، اما در شکلگیری یک تحول تاریخی نقش تعیینکننده دارند. در مقابل، چهرههایی مانند آلاحمد و شریعتی در سطح دیده میشوند و به همین دلیل ممکن است تصور شود تمام آنچه رخ داده، نتیجه نقش آنها بوده است.
چرا نیروهای مذهبی در سال ۵۷ دست بالا را پیدا کردند؟
از دید بنیجمالی، پاسخ را باید بیش از هر چیز در موازنه قوای اجتماعی آن دوره جستوجو کرد.
نیروهای مذهبی در دهه ۵۰ دارای شبکههای اجتماعی، هیئتها، مساجد، مناسک جمعی، سازمان و توان بسیج بودند؛ امکاناتی که بسیاری از نیروهای رقیب از آن برخوردار نبودند.
بنابراین، حتی اگر آلاحمد و شریعتی نیز وجود نداشتند، به اعتقاد او مسیر عمومی تحولات میتوانست کموبیش به همان سمت حرکت کند، زیرا شرایط اجتماعی و سیاسی زمانه چنین ظرفیتی را ایجاد کرده بود.
او همچنین یادآوری میکند که انقلاب ایران را نباید جدا از فضای جهانی دهه ۱۹۷۰ بررسی کرد؛ دورهای که بسیاری از جنبشهای سیاسی جهان سوم ماهیتی رادیکال و ضداستعماری و ضدغربی داشتند.
یکی از انتقادهای مهم به آلاحمد این است که ایده ائتلاف با نیروهای مذهبی را تقویت کرد؛ ائتلافی که بعدتر بخشهایی از نیروهای چپ و مخالف حکومت نیز به آن روی آوردند.
منطق این دیدگاه آن بود که نیروهای مذهبی توان بسیج تودهای دارند و میتوان از این ظرفیت برای سرنگونی حکومت استفاده کرد و بعد، در مرحله بعد، درباره نظم سیاسی آینده تصمیم گرفت.
بنیجمالی میگوید این برداشت از تجربه تاریخی را باید پذیرفت، اما نباید آن را بدون توجه به شرایط امروز تکرار کرد.
چرا شرایط امروز با سال ۱۳۵۷ یکسان نیست؟
از نگاه او، مهمترین تفاوت امروز با سال ۱۳۵۷ در موازنه نیروهاست. نه در داخل ساختار سیاسی و نه در میان نیروهای مخالف، شرایطی وجود ندارد که یک جریان بتواند بهسادگی به هژمونی کامل برسد.
جامعه ایران نیز به گفته او در طول نزدیک به پنج دهه گذشته تغییر کرده و تجربه تاریخی بیشتری به دست آورده است. همین تجربه باعث شده جامعه امروز نسبت به شعارها و وعدههای سیاسی حساستر و حسابگرتر باشد.
بنیجمالی معتقد است نبود یک نیروی هژمونیک لزوماً به معنای فروپاشی و آشوب نیست. یک احتمال دیگر آن است که نیروها به این نتیجه برسند که حذف کامل یکدیگر امکانپذیر نیست و در نهایت به قواعد مشترک و نوعی توافق سیاسی تن بدهند.
آیا میتوان از دل توازن نیروها به دموکراسی رسید؟
بنیجمالی دموکراسی را نه محصول موعظه سیاسی، بلکه نتیجه نوعی توازن نیروها میداند. به اعتقاد او، زمانی که هیچ جریان سیاسی نتواند دیگری را حذف کند، زمینه برای پذیرش قواعد مشترک، انتخابات و سازوکارهای رقابتی فراهم میشود.
از این منظر، پذیرش صندوق رأی الزاماً به دلیل فضیلت اخلاقی سیاستمداران نیست، بلکه نتیجه شرایطی است که در آن هیچ طرفی قدرت حذف کامل طرف مقابل را ندارد.
میراث آلاحمد امروز به چه کار ما میآید؟
از نظر بنیجمالی، نباید آلاحمد را صرفاً به عنوان موضوعی تاریخی و دانشگاهی بررسی کرد. مسئله اصلی این است که از میراث او چه چیزی میتوان برای امروز آموخت و چه بخشهایی از آن ممکن است همچنان خطرناک یا ناکارآمد باشد.
او تأکید میکند که ایده ائتلاف با نیروهای مذهبی در شرایط دهه ۴۰ و ۵۰ باید در بستر همان دوره فهمیده شود، نه با معیارهای امروز.
از این منظر، مسئله زندگی و اندیشه آلاحمد بیش از آنکه صدور حکم درباره خوب یا بد بودن انتخابهایش باشد، تلاش برای فهم این نکته است که چرا یک روشنفکر در یک مقطع تاریخی مشخص به چنین انتخابهایی رسید.
آلاحمد؛ محصول تناقضهای یک جامعه در حال گذار
بنیجمالی آلاحمد را شخصیتی پر از تناقض میداند؛ فردی که همزمان با مذهب، چپ، ادبیات مدرن، سیاست و نقد غرب درگیر بود.
به اعتقاد او، این تناقضها لزوماً نشانه ضعف شخصیت نیست، بلکه میتواند بازتاب وضعیت جامعهای باشد که در حال عبور از سنت به مدرنیته است و میان نیروهای رو به جلو و نیروهای بازدارنده گرفتار شده است.
آلاحمد در چنین فضایی، در میانه این کشاکش ایستاده بود و دائماً تلاش میکرد راهی برای خروج پیدا کند.
برای فهم آلاحمد باید زمانه او را بازسازی کرد
بنیجمالی برای مطالعه چنین شخصیتی، تنها خواندن آثار ادبی را کافی نمیداند. او بر استفاده از نامهها، یادداشتها، خاطرات نزدیکان، مصاحبه با همعصران و بهویژه نشریات آرشیوی دهههای ۳۰ و ۴۰ تأکید میکند.
به گفته او، زندگینامهنویسی تا حدی به نوعی «تخیل مدیریتشده» نیاز دارد؛ یعنی پژوهشگر باید بتواند فضای اجتماعی و فکری دوران مورد مطالعه را بازسازی کند و شخصیت را در همان شرایط ببیند.
او همچنین معتقد است زندگینامهنویس باید مراقب باشد بیش از اندازه برداشتهای روانشناختی و شخصی خود را به شخصیت مورد مطالعه تحمیل نکند.
فراتر از فرد؛ نقش نیروها و ساختارها
در نهایت، بنیجمالی بر این نکته تأکید دارد که برای فهم شخصیتهایی مانند آلاحمد نباید همهچیز را به اراده و انتخاب فردی آنها تقلیل داد.
از نگاه او، وقتی یک چهره در یک مقطع تاریخی برجسته میشود، معمولاً به این دلیل است که توانسته صدای یک سنت، گفتمان یا جریان اجتماعی را نمایندگی کند. گاهی زمینههای فکری و اندیشهای با شرایط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به شکلی همزمان به هم متصل میشوند و از دل این پیوند، یک شخصیت برجسته میشود.
در چنین تحلیلی، آلاحمد نه خالق همه تحولات، بلکه یکی از چهرههایی است که توانست بخشی از تناقضها و مطالبات دوران خود را در آثار، انتخابها و مواضعش متجسد کند.