پایان توهم تسلیم بیقیدوشرط تهران
درسهای گرانقیمت؛ چرا آمریکا نظام ایران را تغییر نداد؟
پایان جنگ ایران برای آمریکا بیش از آنکه نشانه پیروزی باشد، بهعنوان هشداری درباره محدودیتهای قدرت واشنگتن ارزیابی میشود. جنگ، ذخایر تسلیحاتی راهبردی آمریکا را فرسود، اقتصاد ترامپ را زیر فشار بحران هرمز قرار داد و بار دیگر ناکامی ایده تغییر نظام از مسیر نظامی را آشکار کرد. توافق نهایی، یعنی گشایش اقتصادی برای ایران در برابر بازگشایی هرمز، نشان داد آمریکا همزمان با محدودیت نظامی، سیاسی و قانونی روبهرو شده است.
فرارو– جیسون ویلیک، تحلیلگر ارشد مسائل بینالملل و ستوننویس روزنامه واشنگتنپست
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه واشنگتنپست، با پایان جنگ ایران و آمریکا، دستکم در شرایط فعلی، یکی از مهمترین پرسشها این است: آیا این جنگ واقعاً به نفع آمریکا بود؟
برای بسیاری از منتقدان، پاسخ به این پرسش منفی است. آنها معتقدند نتیجه این جنگ، بیشتر از آنکه یک پیروزی باشد، شبیه به یک شکست بزرگ و راهبردی برای آمریکا است.
جنگ ایران و فرسایش ذخایر راهبردی آمریکا
آمریکا در طول این جنگ، بخش بزرگی از ذخایر تسلیحاتی مهم خود را مصرف کرد. این تسلیحات شامل موشکهای دوربردی میشد که برای ترساندن و مهار کشورهایی مثل چین و روسیه بسیار حیاتی هستند. به گفته کارشناسان و منتقدان، پر کردن دوباره این انبارها ممکن است سالها طول بکشد و حتی کار به دولت بعدی آمریکا کشیده شود.
پیامدهای اقتصادی این جنگ نیز برای آمریکا بسیار سنگین بود. بحران در تنگه هرمز باعث افزایش شدید قیمتها شد و بخش مهمی از دستاوردهای اقتصادی دولت ترامپ را نابود کرد. در مقابل، طرفداران جنگ میگویند که توان موشکی و پهپادی ایران آسیب جدی دیده است. اما منتقدان پاسخ میدهند که این آسیبها همیشگی نیست. آنها باور دارند که تهران میتواند با کاهش فشار تحریمها و کمک گرفتن از کشورهایی مثل چین و روسیه، خیلی زود قدرت نظامی خود را بازسازی کند.
یکی از مهمترین نتایج این درگیری، ترس و احتیاط بیشتر رؤسایجمهور آینده آمریکا برای استفاده از نیروی نظامی است. هزینههای سنگین اقتصادی و سیاسی نشان داد که حمله به ایران، میتواند پیامدهای وحشتناکی فراتر از میدان نبرد داشته باشد.
پایان این جنگ، فرصتی عالی ایجاد کرد تا آمریکا به یکی از قدیمیترین فرضیههای خود در سیاست خارجی بازنگری کند. این فرضیه، همان تصور خیالی است که آمریکا فکر میکند میتواند با جنگ، حکومتهای سیاسی خاورمیانه را تغییر دهد.
تجربه جنگ عراق در دهه ۲۰۰۰ میلادی (دهه ۱۳۸۰ شمسی) باید این درس را به واشنگتن میداد. اما جنگ اخیر نشان داد که هنوز هم برخی از تصمیمگیرندگان آمریکایی وسوسه تغییر حکومتها را در سر دارند. نخستین و مهمترین درس جنگ با ایران این است که «تغییر نظام» همچنان یکی از پرهزینهترین و خطرناکترین اهدافی است که آمریکا میتواند به دنبال آن باشد.
تنگه هرمز؛ نقطه شکست راهبرد زور علیه ایران
دونالد ترامپ در عمل دقیقاً همان مسیری را طی کرد که در گذشته از آن انتقاد میکرد. او در آغاز جنگ از عبارت «آزادی مردم» استفاده کرد؛ کلماتی که شبیه به صحبتهای دولت جورج بوش در زمان جنگ عراق بود و بوی تلاش برای تغییر نظام میداد.
در نخستین موج حملات آمریکا و اسرائیل، مقامات ارشد هدف قرار گرفتند. این موضوع نشان داد که تغییر حکومت ایران، حداقل در برنامهریزیهای اولیه، یک هدف اصلی برای آمریکا بوده است. طبق گزارشها، اسرائیلیها هم این تصور را به دونالد ترامپ القا کرده بودند که تغییر نظام در ایران امکانپذیر است. اما وقتی محقق نشد، آمریکا درگیر جنگی شد که نه زمان پایانش مشخص بود و نه گستردگی آن.
در جنگ محدود ۱۲ روزه در سال گذشته، ایران تنگه هرمز را نبسته بود. اما در این جنگ جدید، وقتی ماجرا به یک مسئله حیاتی و مرگوزندگی تبدیل شد، ایران دیگر کوتاه نیامد و تنگه هرمز را بست.
درس دوم این جنگ، آشکار شدن محدودیتهای قدرت آمریکا است. با اینکه این جنگ بیشتر هوایی و دریایی بود و سربازان آمریکایی کشتههای کمی داشتند، اما مصرف شدید موشکهای نقطهزن و سیستمهای پدافندی، قدرت آمریکا و متحدانش را برای بحرانهای بعدی به شدت کاهش داد.
محدودیت دیگر آمریکا، در زمینه سیاست و افکار عمومی بود. مردم آمریکا حاضر نیستند جنگی طولانی را تحمل کنند که زندگی روزمره آنها را سختتر میکند، قیمتها را بالا میبرد و هیچ دلیل قانعکنندهای هم برای آن وجود ندارد.
دونالد ترامپ در این جنگ، همزمان با دو مانع بزرگ روبهرو شد: کمبودهای نظامی و فشارهای سیاسی داخلی. توافقی که در نهایت به دست آمد (یعنی باز شدن راههای اقتصادی برای ایران در ازای بازگشایی تنگه هرمز) دقیقاً نتیجه همین ضعفهای آمریکا بود.
اگر آمریکا میخواست تنگه هرمز را با زور سلاح باز کند، باید تسلیحات بیشتری هدر میداد و حتی نیروی زمینی به سواحل ایران میفرستاد؛ کاری که هزینهها و تلفات را چند برابر میکرد.
ادامه محاصره بنادر ایران، ضربه اقتصادی سنگینی به خود آمریکا وارد کرد. بالا ماندن قیمت انرژی در آستانه انتخابات میاندورهای، مستقیماً قولهای اصلی ترامپ برای مهار تورم و کاهش هزینههای زندگی را زیر سؤال میبرد.
مشکل اصلی این نبود که ترامپ نتوانست جنگ را برای مردم خوب توضیح دهد؛ او در راضی کردن مردم مهارت دارد، اما این بار هیچ پیام قانعکنندهای وجود نداشت. هیچ دلیل منطقی و قدرتمندی در دسترس نبود که بتواند اکثریت مردم آمریکا یا حزب جمهوریخواه را برای ادامه جنگ تا «تسلیم بیقید و شرط» ایران راضی کند.
دعوت به «اراده بیشتر» در برابر ایران، در عمل معنایی جز پذیرش هزینههای بیشتر سیاسی و اقتصادی نداشت. ترامپ میتوانست جنگ را ادامه دهد، اما بهای آن برای اقتصاد، افکار عمومی و جایگاه سیاسی خودش، هر لحظه در حال افزایش بود.
جنگ ایران و زنگ خطر قانون اساسی در آمریکا
درس سوم این جنگ، به مسئله قانون اساسی آمریکا بازمیگردد. این جنگ بدون رعایت روند روشن قانون اساسی برای «اعلام جنگ» پیش رفت؛ در حالی که طبق قانون اساسی آمریکا، فقط کنگره حق اعلام جنگ دارد تا تصمیمگیری برای ورود به یک درگیری بزرگ، فقط در دست رئیسجمهور نباشد.
دلیل این قانون کاملاً مشخص است: هیچ رئیسجمهوری نباید فکر کند که کشور همیشه آماده یک جنگ نامحدود است. اجازه گرفتن از کنگره تضمین میکند که آمریکا فقط وقتی وارد جنگی بزرگ شود که حمایت کافی برای پیروزی و تحمل هزینههای آن وجود داشته باشد.
نبود بحث جدی در کنگره باعث شد تا ضعفهای بزرگِ نقشه جنگ با ایران هرگز به صورت عمومی بررسی نشود. پرسشهای اساسی بیپاسخ ماندند: آیا یک حمله گسترده، تهران را مجبور نمیکند که تنگه هرمز را ببندد؟
در جنگی که بخشی از آن با هدف تغییر یک نظام سیاسی دیگر آغاز شده بود، رعایت قوانین داخلی آمریکا اهمیت بسیار بیشتری داشت. با این حال، تصمیمهای اصلی از ابتدا تا انتها عملاً فقط در اختیار دونالد ترامپ باقی ماند.
همین تمرکز قدرت و تکروی، باعث شد واکنشهای متناقضی در میان سیاستمداران راستگرای آمریکا شکل بگیرد. مخالفانِ دخالت نظامی میگویند ترامپ فریب مشاوران جنگطلب خود را خورده بود؛ در مقابل، جنگطلبها اکنون میگویند معاون ترامپ باعث شد او از جنگ عقبنشینی کند.
این نوع استدلالها، بیشتر از آنکه با منطق یک کشور دموکراتیک سازگار باشد، یادآور سیستمهای پادشاهی است؛ جایی که حاکم همیشه خوب فرض میشود و خطاها به گردن اطرافیان میافتد.
در یک نظام جمهوری واقعی، تصمیمهای رئیسجمهور باید مستقیماً نقد و کنترل شود. اما سیاست خارجی آمریکا در سالهای اخیر این سازوکارهای دموکراتیک را از دست داده است. بازگشت به این قوانین شاید بتواند آمریکا را از تکرار چنین خطاهای بزرگی دور کند.