ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۲۹۲۶

چرا بمباران راه‌حل نیست و چرا اجبار به‌تنهایی دیپلماسی نیست؟

چرا بمباران راه‌حل نیست و چرا اجبار به‌تنهایی دیپلماسی نیست؟

مذاکرات ایران و آمریکا درباره برنامه هسته‌ای بار دیگر به بن‌بست رسیده و اختلاف اصلی همچنان بر سر موضوع هسته‌ای باقی مانده است. تجربه برجام نشان داد که دیپلماسی، با وجود شکست در اجرا، تنها ابزار مؤثر برای مهار برنامه هسته‌ای ایران بوده است. منتقدان تأکید می‌کنند که گزینه نظامی کارآمد نیست و تنها به تشدید بحران می‌انجامد. راه‌حل پایدار، بازگشت به مذاکرات فنی، چندجانبه و متوازن همراه با مشوق‌های اقتصادی و تضمین‌های ساختاری برای جلوگیری از تکرار شکست‌های گذشته است.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- فدریکا موگرینی، نماینده ارشد اتحادیه اروپا در امور خارجه و سیاست امنیتی و معاون رئیس کمیسیون اروپا

به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن افرز، با وجود مذاکرات فشرده، شبانه و شتاب‌زده، گفت‌وگوهای صلح میان ایران و ایالات متحده بار دیگر به بن‌بست رسید. دامنه اختلافات میان دو طرف آن‌قدر گسترده و ریشه‌دار بود که رسیدن به یک راه‌حل پایدار برای پایان جنگ، بیش از آنکه به اراده سیاسی وابسته باشد، به عبور از موانع ساختاری نیاز داشت. با این حال، در میان همه این اختلافات، یک مسئله بیش از هر چیز دیگر به‌عنوان نقطه گره‌خورده مذاکرات خودنمایی کرد و آن برنامه انرژی هسته‌ای ایران است. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، با لحنی که همزمان نشانه‌ای از پیشرفت و ناکامی در خود داشت، در شبکه‌های اجتماعی نوشت: «جلسه خوب پیش رفت، بیشتر نکات مورد توافق قرار گرفت، اما تنها نکته‌ای که واقعاً اهمیت داشت مسئله هسته‌ای مورد توافق قرار نگرفت.»

بازگشت به تنها مسیر ممکن؛ دیپلماسی یا هرج‌ومرج

اینکه پرونده هسته‌ای در مرکز توجه دونالد ترامپ قرار دارد و حتی به عامل اصلی فروپاشی مذاکرات تبدیل شده چندان غافلگیرکننده نیست. ایالات متحده در هر دو دوره ریاست‌جمهوری ترامپ تلاش کرده با ترکیبی از فشار اقتصادی و اقدام نظامی، ایران را وادار به کنار گذاشتن کامل برنامه هسته‌ای خود کند؛ راهبردی که هر بار به بن‌بست رسیده است. ترامپ در ۲۸ فوریه، هم‌زمان با آغاز حملات نظامی، اعلام کرده بود: «ما اطمینان حاصل خواهیم کرد که ایران به سلاح هسته‌ای دست پیدا نکند.» اما تنها شش هفته بعد، واقعیت میدان نشان می‌دهد که این هدف همچنان دست‌نیافتنی باقی مانده است.

آنچه امروز در میدان و پشت میز مذاکره دیده می‌شود، در واقع تأیید یک واقعیت قدیمی است: برای تضمین صلح‌آمیز ماندن برنامه هسته‌ای ایران، هیچ جایگزینی جز دیپلماسی وجود ندارد. این مسیر پیش‌تر نیز آزموده شده و نتیجه داده است. بیش از یک دهه، دیپلمات‌های آمریکایی در کنار قدرت‌های جهانی از جمله چین، فرانسه، آلمان، روسیه، بریتانیا و اتحادیه اروپا تلاش کردند تا از طریق مذاکره، چارچوبی برای مهار برنامه هسته‌ای ایران ایجاد کنند. حاصل این تلاش‌ها، توافق تاریخی برجام در سال ۲۰۱۵ بود؛ توافقی که بر اساس آن، ایران در ازای رفع تحریم‌ها، محدودیت‌های قابل راستی‌آزمایی بر برنامه هسته‌ای خود پذیرفت.

چهره‌هایی مانند فدریکا موگرینی( نویسنده مقاله) که هدایت این مذاکرات را بر عهده داشتند، به‌خوبی می‌دانستند که این مسیر نه از سر اعتماد به تهران، بلکه از سر واقع‌گرایی انتخاب شده است. هیچ‌یک از طرف‌ها نسبت به پیچیدگی رفتار ایران ساده‌اندیش نبودند و هیچ‌کس نیز تصور نمی‌کرد دیپلماسی به‌تنهایی بتواند تمام نگرانی‌ها را برطرف کند. اما منطق تصمیم روشن بود: جایگزین دیپلماسی، هرج‌ومرج و ویرانی است؛ همان چیزی که اکنون در حال شکل‌گیری است.

تجربه فروپاشی برجام بیش از آنکه نشانه شکست دیپلماسی باشد، نشان‌دهنده شکنندگی سازوکارهای آن بود. در سال ۲۰۱۸، دونالد ترامپ به‌صورت یکجانبه از توافق خارج شد؛ آن هم در شرایطی که آژانس بین المللی انرژی اتمی پایبندی ایران را تأیید کرده بود و سایر طرف‌ها خواهان حفظ آن بودند. اما این تجربه، استدلالی علیه بازگشت به مذاکره نیست؛ برعکس، نشان می‌دهد که هر توافق آینده باید مستحکم‌تر، چندلایه‌تر و مقاوم‌تر در برابر فروپاشی سیاسی طراحی شود. واشنگتن این بار ناگزیر است سازوکارهایی ایجاد کند که خروج از توافق را برای هر طرفی هزینه‌بر و دشوار سازد.

بی‌تردید، چنین رویکردی با مخالفت جریان‌هایی روبه‌رو خواهد شد که ایران را ذاتاً غیرقابل اعتماد می‌دانند و همچنان بر راهبرد «فشار برای تسلیم» تأکید دارند. اما واقعیت میدانی جنگ اخیر، این فرض را زیر سؤال برده است: ایالات متحده نتوانسته تهران را به عقب‌نشینی کامل وادار کند. برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای، واشنگتن چاره‌ای جز توافق با جمهوری اسلامی ندارد.

پارادوکس قدرت سخت؛ چرا بمباران راه‌حل نیست

از نگاه منتقدان، جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران از همان ابتدا غیرقانونی بودن و بی‌پروایی راهبردی بود. این در حالی است که مقامات در واشنگتن و تل‌آویو، توجیه اصلی خود را بر یک ادعا یعنی ضرورت اقدام نظامی برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای بنا کردند.اما مسئله اینجاست که این ادعا، با واقعیت‌های میدانی همخوانی نداشت. هیچ شواهد قاطعی وجود نداشت که نشان دهد تهران در آستانه دستیابی فوری به سلاح هسته‌ای قرار دارد یا تهدیدی قریب‌الوقوع ایجاد کرده است. از سوی دیگر، مسیر دیپلماتیک نه‌تنها بسته نشده بود، بلکه به‌طور فعال در جریان بود.

حتی اگر فرض شود تهران در آستانه تغییر مسیر و حرکت به‌سوی تسلیحاتی‌کردن برنامه هسته‌ای خود بوده، بسیاری از تحلیلگران برجسته بر یک نکته کلیدی تأکید کرده‌اند: اقدام نظامی ابزار مؤثری برای توقف این روند نیست. ایران، با جمعیتی بیش از ۹۰ میلیون نفر، تنها یک مجموعه از تأسیسات فیزیکی نیست، بلکه دارای زیرساخت علمی، صنعتی و انسانی عمیق است که طی دهه‌ها شکل گرفته است. این همان عاملی است که برنامه پیچیده هسته‌ای را ممکن کرده و دقیقاً همان چیزی است که با بمباران از بین نمی‌رود. حملات نظامی می‌توانند تأسیسات را تخریب کنند، اما دانش را نمی‌توان نابود کرد. تأسیسات قابل بازسازی‌اند؛ آن هم در شرایطی که احتمالاً با اراده سیاسی قوی‌تر، حمایت داخلی بیشتر و حتی در مکان‌هایی امن‌تر و عمیق‌تر از گذشته. به همین دلیل است که در طول سال‌ها، بسیاری از تحلیلگران به دولت‌های مختلف آمریکا هشدار داده‌اند که حمله به ایران، هرگز به معنای پایان برنامه هسته‌ای آن نخواهد بود.

در میان تمام ابزارهای آزموده‌شده، مذاکرات تنها رویکردی بوده که توانسته رفتار هسته‌ای ایران را به‌طور ملموس تغییر دهد. برجام همچنان به‌عنوان یک معیار باقی مانده است؛ تنها مقطعی که تهران پذیرفت ذخایر و ظرفیت‌های هسته‌ای خود را تحت محدودیت‌های مشخص و قابل راستی‌آزمایی قرار دهد. اما اگر قرار است پس از این جنگ، مسیر دیپلماسی دوباره احیا شود، واشنگتن و تهران ناگزیرند با یک واقعیت دشوار روبه‌رو شوند: شکست‌های ساختاری گذشته. همان عواملی که به فروپاشی توافق انجامید، در صورت نادیده گرفتن، بار دیگر هر توافق جدیدی را تهدید خواهند کرد.

برنامه هسته‌ای ایران، یک پرونده ساده سیاسی نیست؛ بلکه سیستمی پیچیده و فنی است که حول محورهایی مانند سطح غنی‌سازی، کارایی سانتریفیوژها و مدیریت ذخایر مواد هسته‌ای شکل گرفته است. اعمال محدودیت‌های مؤثر بر چنین ساختاری، نیازمند دانش فنی عمیق و دقیق است؛ دانشی که تیم‌های چندملیتی برجام در اختیار داشتند. برای مثال، ایالات متحده از ظرفیت آزمایشگاه‌های ملی خود استفاده کرد تا از طریق مدل‌سازی علمی، اطمینان حاصل کند که محدودیت‌های اعمال‌شده بر غنی‌سازی ایران، با جدول‌های زمانی مشخص برای «زمان گریز هسته‌ای» (breakout time) هماهنگ است. همچنین، طراحی سازوکارهای نظارتی پیشرفته، امکان راستی‌آزمایی در زمان واقعی را فراهم می‌کرد.

فشار بدون چشم‌انداز؛ چرا اجبار به‌تنهایی دیپلماسی نیست

یکی از مهم‌ترین واقعیت‌هایی که مذاکره‌کنندگان غربی به آن واقف بودند این بود که غنی‌سازی اورانیوم در ایران صرفاً یک فعالیت فنی نیست؛ بلکه به‌تدریج به بخشی از هویت ملی و علمی کشور تبدیل شده است. از این رو، هر توافقی که خواستار حذف کامل آن می‌بود، حتی در میان دولت‌های متمایل به اصلاحات نیز قابل پذیرش نبود. همچنین، مذاکره‌کنندگان به‌خوبی درک می‌کردند که طرف ایرانی در خلأ عمل نمی‌کند، بلکه در چارچوب پیچیده‌ای از سیاست داخلی و رقابت‌های جناحی تصمیم‌گیری می‌کند. بنابراین، هر نوع مصالحه باید به‌گونه‌ای طراحی می‌شد که طرفین بتوانند آن را بدون از دست دادن حمایت داخلی خود بپذیرند.

در روند مذاکراتی که به این درگیری منتهی شد، آن سطح از دانش فنی و انضباط دیپلماتیک که در پرونده‌های پیچیده‌ای مانند برنامه هسته‌ای ایران ضروری است، به‌وضوح غایب بود. ساختار تیم آمریکایی بیش از آنکه بر پایه تخصص موضوعی شکل گرفته باشد، بر اساس نزدیکی سیاسی و شخصی به دونالد ترامپ طراحی شده بود و همین مسئله در نهایت خود را در کیفیت نتایج نشان داد. در چنین شرایطی، پیامدها قابل پیش‌بینی بود: امتیازهای مذاکره‌ای به‌جای آنکه بخشی از فرآیند چانه‌زنی تلقی شوند، به‌عنوان تحریک یا تهدید تعبیر شدند؛ ریتم طبیعی و زمان‌بر دیپلماسی به‌عنوان بدعهدی یا تعلل عمدی فهم شد؛ و واقعیت‌های فنی که برای متخصصان این حوزه بدیهی است، به موضوع سوءظن تبدیل گردید.

برای نمونه، در جریان مذاکرات پیش از جنگ، امتناع ایران از پذیرش پیشنهاد تأمین سوخت هسته‌ای از سوی آمریکا به‌عنوان نشانه‌ای از عدم جدیت تهران تفسیر شد. در حالی که هر مذاکره‌کننده آشنا با سابقه روابط ایران و آمریکا می‌دانست که این موضع، یک خط قرمز دیرینه و نسبتاً قابل پیش‌بینی است. به‌طور مشابه، پیشنهاد ایران برای تعلیق موقت غنی‌سازی و محدود کردن ذخایر اورانیوم غنی‌شده که می‌توانست در صورت پیگیری، خطر حرکت به سمت تسلیحاتی شدن را کاهش دهد، به‌عنوان پیشنهادی ناکافی رد شد.

در همین حال، برخی از ویژگی‌های بنیادی زیرساخت هسته‌ای ایران، از جمله تأسیساتی که سال‌ها تحت نظارت آژانس بین المللی انرژی اتمی بوده‌اند، به‌نظر می‌رسد به‌درستی درک نشدند و همین امر به شکل‌گیری سوءبرداشت‌هایی انجامید که حتی در میان جامعه حرفه‌ای عدم اشاعه نیز اجماع نداشت. اگر هدف جلوگیری از بحران‌های مشابه در آینده باشد، مذاکرات باید بر پایه تخصص واقعی، شناخت فنی عمیق و تیم‌های حرفه‌ای چندرشته‌ای بنا شود.

مذاکرات مؤثر، صرفاً بر پایه فشار و محدودسازی شکل نمی‌گیرند؛ بلکه نیازمند موازنه‌ای میان فشار و مشوق‌های واقعی هستند. تجربه‌های پیشین نشان داده‌اند که اجبار، زمانی که فاقد یک مسیر دیپلماتیک معتبر و قابل اتکا باشد، نه ابزار چانه‌زنی، بلکه عامل تشدید تنش خواهد بود.کشورها می توانند از تحریم‌های اقتصادی، استقرار نظامی و انزوای دیپلماتیک برای کمک به اعمال فشار بر دیگران استفاده کنند. اما اثربخشی این مکانیسم‌ها در نهایت به نحوه استفاده از آنها و هدفی که قرار است محقق شود وابسته می باشد.

در این وضعیت، آنچه بیش از هر چیز غایب بود، یک افق معتبر و قابل اتکا برای آینده بود؛ تصویری روشن از اینکه در صورت توافق، چه چیزی در انتظار ایران خواهد بود. از منظر تهران، این تجربه پیام روشنی داشت: ایالات متحده به‌عنوان یک شریک قابل اعتماد دیده نمی‌شود. در نگاه ایران، حتی توافق‌های رسمی و معاهدات تصویب‌شده در ساختار سیاسی آمریکا در معرض تغییر یا نقض قرار دارند. در نتیجه، این بی‌اعتمادی ساختاری شکل گرفت که در آن هیچ تضمین سیاسی یا حقوقی پایداری برای تعهدات آمریکا متصور نیست. در چنین شرایطی، تعامل دیپلماتیک نیز الزاماً به معنای کاهش خطر نیست. زمانی که فشار بدون مسیر و چشم‌انداز ارائه می‌شود، دیگر به اهرم فشار تبدیل نمی‌شود؛ بلکه به عاملی برای تنگ‌تر شدن فضای دیپلماسی و افزایش احتمال رویارویی تبدیل می‌گردد.

عدم توازن توافق و پیامدهای فروپاشی برجام

تجربه برجام دقیقاً همین آسیب‌پذیری ساختاری را آشکار کرد. در آن توافق، ایران بخش‌های مهمی از امتیازات خود در حوزه عدم اشاعه را در مراحل ابتدایی ارائه داد: کاهش ظرفیت غنی‌سازی، انتقال ذخایر از کشور و پذیرش نظارت‌های گسترده و مداخله‌گرانه. در مقابل، بسیاری از امتیازات اقتصادی آمریکا و کاهش تحریم‌ها به‌صورت تدریجی و در مراحل بعدی اجرا می‌شد. همین عدم توازن زمانی باعث شد که با خروج یکجانبه ایالات متحده در سال ۲۰۱۸، ایران عملاً بخش بزرگی از تعهدات خود را اجرا کرده باشد، در حالی که منافع اقتصادی وعده‌داده‌شده هنوز به‌طور کامل محقق نشده بود.

حتی پس از بازگشت تحریم‌ها، ایران برای مدتی به پایبندی به توافق ادامه داد، با این امید که سایر طرف‌ها از جمله کشورهای اروپایی بتوانند بخشی از خلأ ایجادشده را جبران کنند. این کشورها تلاش‌هایی نیز انجام دادند و سازوکارهایی طراحی کردند، اما در نهایت نتوانستند اثر اقتصادی قابل‌توجهی ایجاد کنند. نتیجه این تجربه برای تهران روشن بود: پایبندی یک‌طرفه به توافق، تضمین‌کننده تداوم آن نیست. و مهم‌تر از آن، تغییرات سیاسی در واشنگتن می‌تواند به‌سادگی تعهداتی را بی‌اثر کند که حاصل مذاکرات چندجانبه و پیچیده بوده‌اند.

هر توافق آینده میان ایران و قدرت‌های جهانی، اگر قرار است پایدار بماند، باید فراتر از «زمان‌بندی تعهدات» برود و عدم‌تعادل ساختاری تجربه‌شده در گذشته را در سطح طراحی جبران کند. مشکل اصلی در تجربه‌های پیشین، صرفاً توالی اجرای تعهدات نبود، بلکه شکاف نهادی میان امتیازات ایران و تعهدات طرف مقابل بود. در این چارچوب، تعهدات اقتصادی دیگر نمی‌توانند به نیروهای بازار یا اراده سیاسی آینده واگذار شوند. بلکه باید در قالب یک معماری نهادی هدفمند و قابل اجرا طراحی شوند؛ معماری‌ای که اجرای آن به سازوکارهای مشخص و قابل پیگیری وابسته باشد.

در کنار این، هر دو طرف باید به سمت ایجاد نوعی تضمین‌های فنی و ساختاری حرکت کنند؛ سازوکارهایی که صرفاً سیاسی نیستند، بلکه در سطح پروژه‌های مشترک و سرمایه‌گذاری‌های واقعی تعریف می‌شوند. از جمله این گزینه‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: توسعه زیرساخت‌های مشترک در فرآیند بازسازی اقتصادی پس از جنگ ، همکاری منطقه‌ای در چارچوب چرخه سوخت هسته‌ای تحت نظارت بین‌المللی و برنامه‌های نوسازی انرژی که منافع مشترک ایجاد می‌کنند اما نیازمند همکاری مستمر برای تداوم هستند

برای دستیابی به یک توافق پایدار، واشنگتن ناگزیر است سیاست فشار را با مجموعه‌ای از مشوق‌های واقعی و ملموس همراه سازد؛ مشوق‌هایی که در قالب یک چشم‌انداز شفاف و دقیق، نشان دهند یک ترتیبات نهایی چه دستاوردهایی برای ایران، ایالات متحده و حتی نظم گسترده‌تر جهانی به همراه خواهد داشت. اکنون، هر توافق آینده باید گامی فراتر بردارد و نه‌تنها محدودیت‌های هسته‌ای مورد پذیرش ایران را مشخص کند، بلکه چارچوبی روشن از روابط سیاسی و اقتصادی‌ای را که در ازای آن به دست خواهد آورد، ترسیم کند. چنین توافقی زمانی می‌تواند دوام بیاورد که این تصویر را به‌گونه‌ای عینی و قابل لمس ارائه دهد که بتواند حمایت داخلی را در تمامی طرف‌ها برانگیزد و به آن پشتوانه‌ای واقعی ببخشد.

بی‌تردید، سطح بالای بی‌اعتمادی و پویایی‌های پیچیده داخلی در هر دو پایتخت، فرآیند مصالحه را برای تصمیم‌گیران دشوارتر از گذشته کرده است. در همین حال، چارچوب‌های نهادی‌ای که در مقاطعی نقش ستون فقرات تعامل چندجانبه را ایفا می‌کردند نیز به‌تدریج تضعیف شده‌اند؛ سازوکارهایی همچون قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل که به برجام مشروعیت و انسجام بین‌المللی بخشید، ترتیبات گسترده راستی‌آزمایی آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در ایران و همچنین قالب‌های چندجانبه‌ای که امکان تداوم گفت‌وگو و تعامل با تهران را فراهم می‌کردند. در چنین شرایطی، با فرسایش این ابزارهای نهادی و افزایش شکاف‌های سیاسی، دستیابی به یک راه‌حل دیپلماتیک پایدار برای پرونده هسته‌ای ایران بیش از هر زمان دیگری دشوار و پیچیده به نظر می‌رسد.

با این حال، این وضعیت به معنای بن‌بست کامل نیست. دانش و تجربه لازم برای طراحی توافق‌های مؤثر همچنان در درون دولت‌ها، سازمان‌های بین‌المللی و جامعه گسترده عدم اشاعه وجود دارد؛ دانشی که خود یک دارایی راهبردی محسوب می‌شود. دولت‌هایی که در حال آماده‌سازی برای دور بعدی مذاکرات هستند، باید همین اکنون از این ظرفیت تخصصی بهره بگیرند و هم‌زمان به طراحی چارچوب‌ها و توالی‌هایی بپردازند که بتوانند به یک توافق پایدار جان ببخشند و آن را عملیاتی کنند.

 

تبلیغات
نویسنده : فدریکا موگرینی
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات متنی
تبلیغات