علی اصغر زرگر در گفتگو با فرارو مطرح کرد:
تنگه هرمز مهمترین کارت بازی ایران است که نیاز به مدیریت دقیق دارد
بخشی از ادبیات تند و تهدیدآمیز ترامپ را باید در چارچوب تلاش برای جبران کاستیهای راهبردی تحلیل کرد؛ جایی که استفاده مکرر از تهدید، جایگزین فقدان یک نقشه راه منسجم شده است.در عین حال، نباید از این نکته غافل شد که گزینه نظامی آن هم از نوع وحشیانه، همچنان روی میز باقی مانده است. همین مسئله ایجاب میکند که تحلیل وضعیت، نه بر اساس انکار تهدید، بلکه بر مبنای درک دقیق از وزن و کارکرد آن صورت گیرد.
فرارو- در حالی که از دید برخی کارشناسان حوزه سیاست خارجی، جنگ وارد فاز بسیار پیچیدهای شده، تحلیلگران سیاست خارجی معتقدند تازهترین اظهارات دونالد ترامپ و مارکو روبیو بیش از هر زمان دیگری از یک دوگانگی معنادار در راهبرد آمریکا پرده برمیدارد؛ از یکسو تهدید صریح به تخریب کامل زیرساختهای حیاتی ایران و تعیین ضربالاجلهای کوتاهمدت و از سوی دیگر ادعای پیشرفت در مذاکرات با «جریانی جدید» در داخل ایران که حتی خود واشنگتن نیز از معرفی آن ناتوان است.
به گزارش فرارو، این تناقضات در شرایطی مطرح میشود که نهتنها ایران به فشارهای نظامی و اقتصادی تن نداده، بلکه با حفظ اهرمهایی مانند تنگه هرمز و تداوم حملات متقابل، عملاً معادله جنگ را از یک عملیات سریع به یک بحران منطقهای چندلایه تبدیل کرده است.
علی اصغر زرگر، تحلیلگر سیاسی و استاد علوم سیاسی در گفتگو با فرارو به بررسی و تحلیل شرایط موجود پرداخته است:
ترامپ به دنبال فشار روانی حداکثری است
علی اصغر زرگر به فرارو گفت: «آنچه این روزها از سوی مقامات آمریکایی و بهویژه در ادبیات سیاسی دونالد ترامپ مطرح میشود، بیش از آنکه نشانهای از یک راهبرد تازه باشد، در امتداد همان الگوی شناختهشده «فشار روانی حداکثری» قابل تحلیل است. تهدیدهای مکرر، استفاده از ادبیات اولتیماتومی و برجستهسازی اهدافی چون زیرساختهای انرژی ایران، همگی اجزای یک جنگ روانی هستند که هدف اصلی آن نه لزوماً اقدام فوری نظامی، بلکه تأثیرگذاری بر محاسبات تصمیمگیران و افکار عمومی ایران است. با این حال، نکته مهم آن است که این الگو نه جدید است و نه میتوان آن را بهطور کامل بیاهمیت تلقی کرد؛ بلکه باید آن را در چارچوبی واقعبینانه، بهعنوان بخشی از ابزارهای ترکیبی آمریکا و اسرائیل در این بحران ارزیابی کرد.»
وی افزود: «در ابتدای این درگیری، آنچه از سوی محور آمریکایی-اسرائیلی مطرح میشد، بیشتر ناظر بر سناریوهای کوتاهمدت و حتی بعضاً خوشبینانه درباره تغییر موازنه داخلی در ایران بود. ادبیاتی که گاه بهطور ضمنی به «تغییر رفتار» و حتی «تغییر ساختار» اشاره داشت، مبتنی بر این تصور بود که فشارهای نظامی محدود، در کنار فشارهای اقتصادی و رسانهای، میتواند نوعی گسست در داخل ایران ایجاد کند. اما این برآورد بهسرعت با واقعیتهای میدانی مواجه شد. تابآوری ساختاری نظامی و اجتماعی ایران، برخلاف پیشبینیهای اولیه، نهتنها فرو نپاشید بلکه در برخی حوزهها موجب انسجام بیشتر نیز شد. همین مسئله باعث شد که طرف مقابل بهتدریج از ادبیات اولیه فاصله بگیرد و به سمت تاکتیکهای فرسایشیتر حرکت کند.»
تنگه هرمز مهمترین کارت بازی ایران است
این استاد علوم سیاسی در ادامه گفت: «در این میان، تکرار تهدیدهایی که مستقیماً زیرساختهای حیاتی ایران، از جمله تأسیسات برق، انرژی و آبشیرینکنها را هدف قرار میدهد، نشاندهنده یک بنبست نسبی در طراحی گزینههای جدید است. واقعیت این است که بخشی از این تهدیدها پیشتر نیز عملی شدهاند و در نتیجه، تکرار آنها بیش از آنکه حامل پیام جدیدی باشد، بیانگر تلاش برای حفظ فشار روانی در شرایطی است که گزینههای عملیاتی مؤثر محدود شدهاند. به بیان دیگر، وقتی تهدید به اقداماتی صورت میگیرد که پیشتر انجام شده، این امر بیش از آنکه نشاندهنده تصاعد قدرت باشد، نشانهای از تکرار در الگوی رفتاری است.»
وی افزود: «یکی از مهمترین نقاط کانونی این بحران، تنگه هرمز است؛ گلوگاهی که اهمیت آن صرفاً به سطح منطقهای محدود نمیشود، بلکه بهطور مستقیم با اقتصاد جهانی گره خورده است. حساسیت فزاینده آمریکا، اسرائیل و بهویژه متحدان اروپایی و آسیایی آنها نسبت به وضعیت این تنگه، نشان میدهد که این مسیر دریایی تا چه اندازه در معادلات استراتژیک نقشآفرین است. هرگونه اختلال در عبور و مرور انرژی از این منطقه، بلافاصله در قیمتهای جهانی نفت، زنجیره تأمین و حتی ثبات اقتصادی کشورها بازتاب پیدا میکند. از این منظر، تنگه هرمز را میتوان یکی از مؤثرترین اهرمهای بازدارنده ایران دانست؛ اهرمی که استفاده هوشمندانه یا حتی صرفِ حفظ آن، میتواند موازنه را به شکل قابلتوجهی تحت تأثیر قرار دهد. با این حال، اهمیت این «کارت بازی» دقیقاً به همان اندازه که میتواند بازدارنده باشد، نیازمند مدیریت دقیق نیز هست. هرگونه اقدام نسنجیده در این حوزه، ممکن است بهانهای برای شکلگیری اجماع بینالمللی علیه ایران فراهم کند. بنابراین، هنر راهبردی در اینجا نه صرفاً در داشتن این اهرم، بلکه در نحوه بهرهبرداری از آن نهفته است؛ بهگونهای که بیشترین اثر بازدارندگی را با کمترین هزینه سیاسی و امنیتی به همراه داشته باشد.»
تهدیدهای تکراری ترامپ میتواند خطرناک باشد
این تحلیلگر مسائل بین الملل در ادامه گفت: «نوع مواجهه ترامپ با جنگ، نشاندهنده نوعی یکجانبهگرایی افراطی است. طرح شروط بدون در نظر گرفتن ملاحظات طرف مقابل، در عمل به کاهش کارآمدی ابزارهای دیپلماتیک منجر شده است. تجربه نشان داده است که در منازعات پیچیدهای از این دست، نادیده گرفتن واقعیات طرف مقابل نهتنها به پیشبرد اهداف کمک نمیکند، بلکه میتواند به تشدید مقاومت نیز بیانجامد. به نظر میرسد که بخشی از ادبیات تند و تهدیدآمیز ترامپ را باید در چارچوب تلاش برای جبران کاستیهای راهبردی تحلیل کرد؛ جایی که استفاده مکرر از تهدید، جایگزین فقدان یک نقشه راه منسجم شده است.در عین حال، نباید از این نکته غافل شد که گزینه نظامی آن هم از نوع وحشیانه، همچنان روی میز باقی مانده است. همین مسئله ایجاب میکند که تحلیل وضعیت، نه بر اساس انکار تهدید، بلکه بر مبنای درک دقیق از وزن و کارکرد آن صورت گیرد. تهدید، حتی اگر تکراری باشد، میتواند در شرایط خاص به اقدام تبدیل شود و از این رو، نیازمند رصد و آمادگی مستمر است.»
وی افزود: «در کنار این ابعاد، موضوع دیپلماسی همچنان بهعنوان یک مسیر اجتنابناپذیر مطرح است. هرچند تا این لحظه تلاشهای دیپلماتیک، از جمله نشستهای منطقهای مانند گفتوگوهای چهارجانبه میان پاکستان، ترکیه، عربستان و مصر، نتوانستهاند به دستاورد ملموسی منجر شوند، اما این به معنای پایان کار دیپلماسی نیست. در بسیاری از موارد، دیپلماسی در لایههای پنهان جریان دارد؛ کانالهای غیررسمی، میانجیگریهای پشتپرده و پیامهای غیرعلنی، همگی بخشی از واقعیت تعاملات بینالمللی هستند که لزوماً در سطح رسانهها بازتاب نمییابند. در واقع، تاریخ روابط بینالملل نشان داده است که حتی در اوج تنشهای نظامی، مسیرهای ارتباطی بهطور کامل قطع نمیشوند. این کانالها، هرچند محدود و شکننده، میتوانند زمینهساز کاهش تنش یا حتی تغییر مسیر بحران باشند. از این منظر، تأکید بر دیپلماسی نه از سر خوشبینی، بلکه بهعنوان یک ضرورت راهبردی قابل فهم است.در نهایت، آنچه از مجموع این تحولات برمیآید، تصویری از یک بحران پیچیده و چندلایه است که در آن، هیچیک از طرفها بهتنهایی قادر به تحمیل اراده کامل خود نیستند.در چنین شرایطی، تداوم وضعیت موجود بیش از آنکه نشانه اقتدار یکطرفه باشد، بیانگر نوعی بنبست نسبی است؛ بنبستی که خروج از آن، دیر یا زود، نیازمند بازگشت به منطق دیپلماسی خواهد بود.»