اندیشمند دانشگاه کمبریج از قواعد پنهان نظم جهانی پرده برداشت
رمز و راز «آیین قدرت»؛ چه کسانی قواعد جهان را تعیین میکنند؟
چرا آلمان و ژاپن از فهرست قدرتهای جهان حذف شدند؟ / آمریکا، چین، روسیه و بریتانیا چگونه قواعد بازی را تعیین میکنند؟/ در دنیای «قدرتهای بزرگ» چه میگذرد؟/ چرا «تابآوری» از بمب اتم و اقتصاد مهمتر است؟/ چرا داشتن اقتصاد برتر، تضمینی برای تسلط بر جهان نیست؟/ چرا بریتانیا نشان داد «سگ دستآموز» آمریکا نیست؟
فرارو- برندان سیمز، مدیر مرکز ژئوپلیتیک در دانشگاه کمبریج و نویسنده کتاب «بازگشت قدرت های بزرگ»
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، در عصر جدید رقابت قدرتهای بزرگ، شناخت دقیق این رقبا اهمیتی اساسی دارد. با این حال، سخن گفتن از «قدرتهای بزرگ» همواره آسانتر از تعریف روشن و دقیق آنها بوده است. اختلافنظر درباره جایگاه قدرتهای بزرگ، بهویژه درباره اینکه کدام قدرت را میتوان «بزرگترین» دانست، همانقدر که در گذشته وجود داشت، امروز نیز یکی از ویژگیهای ثابت نظام بینالملل به شمار میرود. نه تعریف مورد توافقی وجود دارد که روشن کند چه عواملی یک کشور را به «قدرت بزرگ» تبدیل میکند، و نه اجماعی بر سر پرسشهای بنیادین شکل گرفته است؛ از جمله اینکه اساساً چند قدرت بزرگ در جهان امروز وجود دارد.
قدرتهای بزرگ و قواعد متفاوت بازی در نظام جهانی
با این حال، میتوان قدرتهای بزرگ را بر پایه مجموعهای از ویژگیهای مشترک از دیگر بازیگران نظام بینالملل متمایز کرد؛ ویژگیهایی که نشان میدهد در جهان امروز تنها چهار قدرت بزرگ وجود دارند، هرچند این کشورها لزوماً همانهایی نیستند که در نگاه نخست انتظار میرود. قدرتهای بزرگ، پیش از هر چیز، الگوهای رفتاری مشترکی دارند. آنها انتظار دارند در مهمترین مسائل جهانیِ روز نقشآفرین باشند یا دستکم درباره این مسائل مورد مشورت قرار گیرند. حضورشان در صحنه بینالمللی محسوس است و غیبتشان خلأیی ایجاد میکند که دیگران ناچار میشوند آن را پر کنند.
این قدرتها معمولاً بر حاکمیت مطلق خود پافشاری میکنند، اما برای قدرتهای کوچکتر بهویژه همسایگانشان، تنها نوعی حاکمیت مشروط را به رسمیت میشناسند. در شرایط حاد، قدرتهای بزرگ حق تغییر رژیمهایی را که تهدیدشان میکنند یا موجب نارضایتیشان میشوند، برای خود محفوظ میدانند؛ اما همین حق را درباره خودشان بهکلی انکار میکنند.
قدرتهای بزرگ در برخی مقاطع ادعا میکنند که فراتر از حقوق بینالملل ایستادهاند. در زمانهایی دیگر، اجرای همین قوانین را فضیلتی اخلاقی جلوه میدهند یا خود را مدافع هنجارهای بینالمللی معرفی میکنند. به بیان دیگر، قدرتهای بزرگ هم توان وضع قواعد را دارند و هم توان نقض آنها را. آنها هرگز صرفاً «پذیرنده قواعد» نیستند؛ بلکه نظم دهنده به آن هستند. آنچه به قدرتهای بزرگ امکان چنین رفتاری را میدهد، برتری قابلیتهای آنها در مقایسه با دولتهای متوسط و کوچکتر است. نخستین مؤلفه این قابلیتها، منابع قدرت است. پرسش اصلی این است: آیا کشور مورد نظر از توان نظامی لازم برای تحمیل اراده خود بر دیگران یا مقاومت در برابر اراده قدرتهای رقیب برخوردار است؟ هیچ معیار کاملاً رضایتبخشی برای سنجش قدرت نظامی وجود ندارد؛ اما میزان هزینهکرد نظامی یک کشور و کارآمدی استفاده از آن، میتواند شاخصی تقریبی و قابلقبول برای ارزیابی توان دفاعی آن باشد.
تسلیحات هستهای قابل استقرار نیز امروز به بخشی جداییناپذیر از جایگاه یک قدرت بزرگ تبدیل شدهاند. توانایی تضمینشده برای انجام حمله اتمی و در نتیجه، بازداشتن دیگران از حمله هستهای، جایگاهی ویژه به یک کشور در نظام جهانی میبخشد. از همین رو، قدرتهای بزرگ بار سنگین برنامهریزی، پژوهش، نگهداری، انبارش، آموزش و حفاظت از این تسلیحات را بر دوش میکشند. همه قدرتهای هستهای الزاماً قدرت بزرگ نیستند؛ اما همه قدرتهای بزرگ، هستهایاند.
پس از توان نظامی و هستهای، اقتصاد به میان میآید. پرسش اصلی این است که آیا کشور مورد نظر آنقدر نیرومند هست که در برابر فشارهای مالی ناشی از رقابت ژئوپلیتیکی دوام بیاورد و همزمان هزینه یک تلاش نظامی گسترده را تأمین کند؟ قدرت اقتصادی معمولاً با تولید ناخالص داخلی سنجیده میشود؛ شاخصی که مجموع کالاها و خدمات تولیدشده در مرزهای یک کشور را دربر میگیرد. در مقابل، معیار جایگزین «برابری قدرت خرید» نشان میدهد یک میزان مشخص پول در اقتصاد داخلی هر کشور چه اندازه ارزش دارد. این معیار معمولاً به سود کشورهای غیرغربی عمل میکند؛ کشورهایی که سطح هزینههای زندگی و تولید در آنها پایینتر است.
نکتهای بسیار مهم، و البته دشوار برای ارزیابی، این است که مشخص شود این منابع تا چه اندازه واقعاً «ملی» هستند. تولید ناخالص داخلی در زمان صلح، در شرایط تنش و رقابت ژئوپلیتیکی و در دوران جنگ، سه واقعیت کاملاً متفاوت را بازتاب میدهد. اقتصادی که در وضعیت عادی قدرتمند به نظر میرسد، ممکن است در صورت جدا شدن از بازارها، منابع اعتبار مالی، مواد خام و تأمین غذایی، چهرهای کاملاً متفاوت پیدا کند.
در همین نقطه است که تسلط بر قلمروهای مشترک جهانی، یعنی فضاهایی خارج از صلاحیت مستقیم یک دولت خاص، اهمیت راهبردی پیدا میکند؛ بهویژه مسیرهای دریایی جهان که شریانهای اصلی تجارت، انرژی و تأمین جهانی به شمار میروند. توانایی کنترل، حفاظت یا مختل کردن این مسیرها میتواند جایگاه قدرتهای بزرگ را تعیین کند یا دستکم سلسلهمراتب میان آنها را روشنتر سازد.
قدرت اقتصادی، بیتردید اهمیت دارد؛ اما در تعیین جایگاه یک کشور بهعنوان قدرت بزرگ، عامل قطعی و نهایی محسوب نمیشود. در دو دهه گذشته، نیرومندترین ارتشهای جهان از نظر توانمندیها و میزان هزینهکرد، در وهله نخست متعلق به ایالات متحده بوده است؛ کشوری که با فاصلهای روشن در صدر قرار دارد. پس از آن، چین قرار میگیرد و سپس با فاصلهای قابلتوجه، بریتانیا و روسیه در ردههای بعدی دیده میشوند. سه کشور نخست، همزمان در میان پنج یا شش اقتصاد بزرگ جهان نیز جای دارند. روسیه اما با وجود ضعف نسبی اقتصادی، بهواسطه زرادخانه هستهای بسیار بزرگ خود همچنان در این رده قرار میگیرد.
قدرت بزرگ و توان اثرگذاری فراتر از مرزهای منطقهای
معیار دوم برای سنجش جایگاه یک قدرت بزرگ، دامنه نفوذ و میزان دسترسی آن است. پرسش اصلی این است که آیا آن کشور قدرتی جهانی به شمار میرود یا صرفاً در قامت یک قدرت منطقهای عمل میکند؟ تا چه اندازه اراده و توانایی دارد که نیروی نظامی خود را در فاصلهای دور از سرزمین اصلیاش به کار گیرد؟ آیا حوزه نفوذ جغرافیایی شناختهشدهای دارد؟ و آیا میتواند برای پیشبرد اهداف خود به شبکهای جهانی از پایگاهها تکیه کند؟
دامنه نفوذ یک قدرت بزرگ میتواند هم جغرافیایی باشد و هم مجازی. قدرت بزرگ، تنها به توانایی اثرگذاری در محیط پیرامونی خود محدود نمیشود؛ بلکه میتواند حضور و وزن خود را در فاصلهای بسیار فراتر از مرزهای منطقهایاش نیز محسوس کند. این نفوذ همچنین میتواند در سطح نهادهای جهانی بروز یابد؛ از سازمان ملل متحد گرفته تا بازارهای جهانی و دیگر مجامع بینالمللی. قدرت بزرگ میتواند بر این نهادها اثر بگذارد، روندهای آنها را شکل دهد یا حتی آنها را با خود همراه سازد.
امروز، دامنه نفوذ میان قدرتها بهشدت نامتوازن توزیع شده است. ایالات متحده بهواسطه شبکه گسترده پایگاههای نظامی خود، همچنان در این زمینه جایگاهی برجسته دارد. بریتانیا دیگر بههیچوجه از جایگاه جهانی گذشته خود برخوردار نیست، اما همچنان پایگاهها و قلمروهای راهبردی مهمی در سراسر جهان حفظ کرده است. روسیه نیز مدعی حوزه نفوذ در پیرامون نزدیک خود است، هرچند در سالهای اخیر بخشی از موقعیت خود را در آفریقا و خاورمیانه از دست داده است. با این حال، مسکو همچنان در عرصه تبلیغات، اطلاعات نادرست و فعالیتهای دیجیتال اخلالگرانه، دامنه نفوذی جهانی دارد.
چین ممکن است هنوز به بازیگری بزرگ در عرصه نظامی جهانی تبدیل شود؛ کشوری که پایگاهی در جیبوتی دارد و از حضور گسترده شبهنظامی برای حفاظت از پروژههای زیرساختی در سراسر جهان برخوردار است. با این حال، نفوذ واقعی جهانی چین در کنترل نسبی آن بر زنجیرههای تأمین جهان و مواد معدنی حیاتی مانند لیتیوم نهفته است؛ موادی که برای پیشبرد انقلابهای فناورانه و سبز ضروریاند.
اعتبار جهانی؛ معیار سوم در سنجش قدرتهای بزرگ
معیار سوم برای سنجش جایگاه یک قدرت بزرگ، اعتبار و شهرت آن است. پرسش اصلی این است که آیا دیگران بهویژه سایر قدرتهای بزرگ، آن کشور را در قامت یک قدرت بزرگ به رسمیت میشناسند؟ و تقریباً به همان اندازه مهم، آیا خود آن کشور نیز چنین تصوری از جایگاه خویش دارد؟ امروز کمتر کسی تردید دارد که ایالات متحده و چین قدرتهای بزرگاند. بسیاری نیز روسیه را بهدلیل ظرفیت نظامیاش برای شکل دادن به نظم جهانی، یا دستکم توانایی آن در مختل کردن این نظم، در همین رده قرار میدهند.
جایگاه بریتانیا البته محل مناقشه است، اما بیشتر اروپاییها همچنان آن را قدرتی مهم تلقی میکنند. برای نمونه، فنلاند و سوئد در سال ۲۰۲۲، پیش از فعال شدن تضمینهای ناتو، از بریتانیا تضمین امنیتی دوجانبه خواستند. نیروی اعزامی مشترک به رهبری بریتانیا نیز سهمی قابلتوجه در امنیت منطقه بالتیک و شمال دور بر عهده دارد. بریتانیا همچنین از نگاه بازیگران مهم آسیایی از جمله ژاپن و نیز در شامات و خلیج فارس، متحدی ارزشمند به شمار میرود. علاوه بر این، اگر ایالات متحده از اروپا و آسیا عقبنشینی کند، تواناییهای محدودتر بریتانیا نیز اهمیتی بهمراتب بیشتر خواهد یافت.
اعتبار ایدئولوژیک؛ چهره نرم قدرتهای بزرگ
علاوه بر این، یک قدرت بزرگ همواره نماینده چیزی فراتر از نیروی خام نظامی و اقتصادی است. عظمت در نظام بینالملل، وجهی فرهنگی و ایدئولوژیک نیز دارد. امروز بریتانیا و دیگر قدرتهای غربی، خود را نمایندگان نظم بینالمللی لیبرالی معرفی میکنند؛ نظمی که بر اصول دموکراتیک و تجارت آزاد استوار است. بریتانیا با خودداری از پیوستن به حمله دونالد ترامپ علیه ایران، این تصویر را تقویت کرد و نشان داد که «سگ دستآموز» ایالات متحده نیست.
دیگر قدرتها، جایگاه خود را بیشتر در قالبهای تمدنی تعریف کردهاند. برای نمونه، شی جینپینگ، رئیسجمهور چین گفته است چین بهعنوان یک «کشور بزرگ» باید دیپلماسیای «متمایز» و برخوردار از «ویژگی برجسته چینی و چشمانداز چینی» دنبال کند. حتی روسیه، بیش از همه بر توان نظامی و هستهای خود تأکید میکند، مدعی است در برابر غربِ «بیروح»، نماینده ارزشهای مسیحی و خانوادگی در سطح جهان است. اما اینکه ایالات متحده ،کشوری که زمانی ستون اصلی نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد بود ، پس از بازگشت دوباره ترامپ دقیقاً نماینده چه چیزی است، هنوز روشن نیست.
شهرت و اعتبار یک قدرت بزرگ، تا حدی بر جایگاه آن در معماری حکمرانی جهانی استوار است. ایالات متحده در سازمانهای اقتصادی بینالمللی از جمله صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی، نقشی مهم و به باور برخی، نقشی مسلط ایفا میکند. این کشور همچنین، در کنار روسیه، چین، بریتانیا و فرانسه، یکی از اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل متحد است. هر پنج کشور از امتیازات قابلتوجهی در نظام بینالملل برخوردارند؛ امتیازاتی که هرچند بارها به چالش کشیده شدهاند، همچنان پابرجا ماندهاند.
تابآوری؛ معیار پنهان قدرتهای بزرگ جهان
چهارمین معیار برای سنجش جایگاه یک قدرت بزرگ، تابآوری است؛ یعنی میزان فشاری که یک جامعه و اقتصاد میتوانند تحمل کنند و همچنان پابرجا بمانند. عملکرد تاریخی کشورها در این زمینه اهمیتی تعیینکننده دارد. در گذشته، پیروزی همیشه از آنِ کسانی نبوده که بیشترین ضربه را وارد کردهاند؛ گاهی پیروز واقعی کسانی بودهاند که توانستهاند بیشترین رنج را تاب بیاورند. قدرتهای بزرگ پیشین از جمله امپراتوری هابسبورگ، در شرایط دشوار، قدرت ماندگاری چشمگیری از خود نشان دادند. از همین رو، شکست خوردن و دوباره برخاستن، به اندازه پیروزیهای آشکار اهمیت دارد. یک کشور ممکن است منابع گسترده، دامنه نفوذ وسیع و اعتبار چشمگیری داشته باشد؛ اما اگر فاقد تابآوری باشد، نمیتواند جایگاه خود را بهعنوان یک قدرت بزرگ حفظ کند.
تابآورترین قدرتها در گذر زمان، بریتانیا و ایالات متحده بودهاند. این دو کشور نشان دادهاند که میتوانند رقابتهای طولانیمدت را ادامه دهند و حتی پس از شکستهای سنگین نیز خود را بازسازی کنند. هرچند هر دو کشور امروز، هر یک به شکلی متفاوت، با بحرانهای داخلی روبهرو هستند، اما همچنان میتوان انتظار داشت که در مقایسه با بسیاری از قدرتهای دیگر، سریعتر از بحرانها عبور کنند و توان خود را بازیابند. در مقابل، روسیه و چین در شکل کنونی خود قدرتهایی نسبتاً جوان به شمار میروند و هر دو، خاطرهای نهچندان دور از آسیبهای سیاسی، بیثباتی و حتی فروپاشی را در حافظه تاریخی خود حمل میکنند. همانند بسیاری از مؤلفههای قدرت، تابآوری نیز بهویژه در روند شکلگیری انسجام اجتماعی، اعتماد نهادی و توان جامعه برای تحمل فشار در گذر زمان ریشهای عمیق در تاریخ دارد.
بر پایه این معیارها، میتوان چندین مدعی جایگاه قدرت بزرگ را از این فهرست کنار گذاشت. برخی بازیگران مهم اقتصادی مانند آلمان و ژاپن، فاقد توان نظامی لازم، بهویژه تسلیحات هستهای، برای تبدیل شدن به قدرتهای بزرگ هستند. از منظر دامنه نفوذ نیز، کشورهایی مانند آلمان، ژاپن، برزیل و اندونزی عمدتاً از توانمندیهای نظامی منطقهای برخوردارند؛ هرچند برخی از آنها از مسیر دستگاههای دیپلماتیک و سیاستهای کمک خارجی، نفوذی جهانی و قابلتوجه به دست آوردهاند. آلمان و ژاپن از قدرت نرم چشمگیری برخوردارند، اما برزیل و اندونزی چنین مزیتی ندارند. هر چهار کشور نیز در گذشته نشانههایی از شکنندگی خود را آشکار کردهاند و از همین رو، فاقد سطحی از تابآوریاند که برای تثبیت جایگاه یک قدرت بزرگ ضروری است.
به همین ترتیب، قدرتهای بزرگ امروز نیز هم از نظر نقاط قوت اختصاصی و هم از حیث قدرت کلی، تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارند. ایالات متحده و چین از نظر اقتصادی و نظامی فاصلهای قابلتوجه با روسیه و بریتانیا دارند، اما هر چهار کشور از ویژگیهایی برخوردارند که آنها را از رده بعدی بازیگران مهم در صحنه جهانی متمایز میکند. در این میان، یک کشور دیگر نیز وجود دارد که جایگاه آن بهعنوان قدرت بزرگ همچنان مبهم و محل بحث است و آن فرانسه می باشد.